Sunday, September 13, 2020

خوب بالاخره شروع کنم کمی بنویسم ... این روزها زیاد حوصله درست و حسابی ندارم .. اما تا بخوای به کار میرسم به صورتم میرسم .. چشمهام از وقتی جراحی شده خیلی بهتره تقریبا شیش یا هفت ماه پیش..شایدم بیشتر ..زیاد تاریخ دقیقش یادم نیست اما همه اش رو اینجا نوشتم واسه همین نگران ش نیستم .. حدود سه هفته پیش مرتب میرفتم عصرا بعد کار تو خمنته سمت خونه اکسم چون اونم نبود و خونه خالی بود و بی سرخر و منم راحت شبا اونجا می موندم ..فیلم نگاه میکردم کمی هم از مامان فاصله میگرفتم تا اونم حال و هوای خودشو داشته باشه .. دیگه اینکه کمی هم به خونه اش رسیدم و تمیزش کردم روزای آخر رو .. این هفته هم مشغول بودم با کار تو خمنته ورف.. پنج شنبه ای ناهید حالش زیاد خوش نبود شام اومدن این سمت و کمی استراحت کرد بعد شام علیرغم اصرار ماما دیگه رفتن خونه خودشون .. برای شنبه ای من دوشم رو گرفتم با حوله روی سرم و پیژامه به تن باز اومدن یه سر سمت خونه ماما اینا که منم داشتم به خودم میرسیدم کمی نشستن و بعدش رفتن باید کار میکرد بعدش ناهید .. دیگه منم به کارام رسیدم ماسک گذاشتم .. این روزا مدتیه با یه پسره تو توییتر دوست شدم .. از من زیاد اطلاع خاصی نداره چون من اونجا رندومم اما با هم حرف میزنیم .. گاهی با یه سری ها چت میکنم وقتی میان پرایوتم ..حتی سکس چت ..دلم میخواد دوست پسر داشته باشم اما نمیشه ..نه شرایطش رو دارم و گاهی فکر میکنم نه حوصله مردی دیگه رو ...پسرا و مردا تو سطح سنی من همه داغونن ...جوانترها هم که نیستن دیگه .. نمیشه .. موندم این وسط چیکار کنم ..زندگی خودمم هم از یه طرف تخمیه .. هنوز بی خونه ام ... کارم هم که هیچ چی .. ببینم چی میشه ... ماما سعی میکنه زیاد بهم گیر نده اما گاهی خسته میشم ..از همه چی ..از خودم..از زندگی ..از همه چی …
هفته پیش شنبه اش برای تولد رفتیم خونه جنیفر و میلاد ... کیانو اول سپتامبر تولدش بود اما وسط هفته افتاده بود و همون هفته هم نمیشد تولد شلوغی براش گرفت واسه همین اول اقوام و فامیل جنیفر اومدن دیدنش بعد قرار شد شنبه پیش یعنی پنجم سپتامبر که همون شنبه میشد خلاصه منم دوچرخه ام کار داشت باید درستش میکردم اول صبح همون شنبه پاشدم برم ببینم واسه کیانو چی بخرم .. قبلش یه پیشنهاد برای کتاب بهم داده بودن که اونو سفارش داده بودم بهم زنگ زدن بیا ببرش خلاصه ماهم رفتیم بیست و خورده ای پولش رو دادیم یه کادو هم دوازده یورو اسباب بازی بود براش خریدم دیگه برگشتم سر راه هم قبلش دوچرخه ام رو گذاشته بودم جایی تا پنجری چرخ جلوش رو بگیرند که بیست و پنج تا پولش رو دادم .. خلاصه هیچ چی .. دیگه با ماما راه افتادیم ... ناهید و شهریار و الی و برا م و ساناز هم بعدش اومدن که ماشین با کنترل از راه دور همه پول گذاشته بودن خریده بودن براش .. که خیل باحاله و عکس و فیلمهاشو میزارم اینجا .. خلاصه خیلی خوب شد من اونجا بودم رفتم دوچرخه ام رو گرفتم درستش کرده بودن دیگه هیچ چی ... برگشتیم سمت خونه .. اما روز خوبی بود و کیانو خیلی خوشحال بود و کادو هاشو دوست داشت .امروز ساناز اومد این سمت .. بی هوا کمی نشست و حرف زدیم بهم گفت خاله شروع کن دیت کردن رو آنلاین .. نمیدونم ... ببینم چی میشه حالا.. من اصلا شرایطش رو ندارم ... بعد دیگه نت فلیکس رو ردیف کرد که دارم فیلم و سریال میبینم ازش و خیلی شادم از یان بابت .. ناهید و شهریار هم که واسه صبحونه میلاد و جنیفر اومده بودن با کیانو اونجا بعدش اومدن سمت خونه ما .. مامان اینا ..کمی نشستن ...بعد همه رفتن ...امروز خیلی سعی کردم به کارام برسم ...تو این سایت خونه ها سر بزنم ببینم چی میشه و هم اینکه بتونم کمکی بگیرم .. بلاگ بنویسم..خلاصه سرم گرمه .. ببینم حالش رو دارم اسمم رو بنویسم تو یه سایت واسه دیت کردن یا نه .. هنوز خیلی مطمین نیستم .. ماما داره شام میزاره ..منم نشستم و دارم مینویسم .. این هفته که میاد خیلی سرم شلوغه برای کار .. ببینم چی میشه ...

Saturday, September 05, 2020

کادوی تولد یکسالگیش ... همین الان 
عشقم ...

Sunday, August 23, 2020

من این روزها خسته و بی حوصله ام..خیلی سرم با توییت هام گرمه و تو فه ی س بوک هم پست زیاد میزارم و عکس و نوشته..خوب وقتی من اینهمه تنهام باید سرم رو جایی گرم کنم..هر چند وقت یکی هم میاد چت میکنم باهاشون..حتی گاهی تو توییت سکس چت پا میده..خوب همینه دیگ چیکارش کنم..ببینم چی میشه حالا..برای شام و ناهارم وقت و بی وقت میرفتم الدی سوپری چیزی و خوراکی میخریدم و می اومدم شبها هم همون تو پذیرایی خونه اکسم میخوابیدم این مدت فیلم سیصد وشصت و پنج روز رو دیدم که بدم نیومد..یه نوع سافت پورن بود تا فیلم معمولی...بد هم نبود دو بار دیدمش اما چون کلا اکانتش مال دختر اکسم هست من از اسم کاربری پارتنرش که اسمش اولاف بود استفاده میکردم خلاصه کمی اکانته ور رفته بود مثل اینکه کسی دیگه دو تا اکانتش رو همزمان استفاده کرده بودن که من جمعه ای دیدم نت فلیکس خونه اکسم قطع شده و لاگ این نمیشه...خلاصه بعد که اکسم گفت ور رفتی با اکانت و اینا گفتم نه ..بهم گفت کیم مجبور شد پاسورد رو عوض کنه..جنده خانم..پس بگو چرا قطع شده...برگشتنی از سرکار ساناز زنگ زد که میخوام بیام مامانی یعنی مامان من و شما رو ببینم گفتم من الان سرکارم...بعد گفت شاید ویکند بیام..گفتم باشه..سوار دوچرخه شدم دیدم سر راه ناهید رو هم دیدم نگر داشتیم با هم کمی حرف زدیم و بعد رفتیم هر کدوم سمت کار خودشون..بگذریم پارتنرم اومد یه سر باز به کاراش رسید و یه غر هم زد که نشستی تو خونه گفتم من امروز یعنی همون جمعه ای سه ساعت روزش کار کردم عصر هم کار میکنم چی داری میگی حالا..عن خان..با اون اخلاق گهش...من بعد کارم خسته و کوفته رسیدم خونه اکسم وسایلم رو جمع کردم با خودم آوردم خونه ماما..قبلش هم علی بهم اپ داده بود که میاد خونه ماما..شام پیشش بودم غروب هم ناهید اومد با شهریار اونجا بستنی خوردیم..بعد کمی نشستن و برای شام فردا دعوتمون کردند...من باز تو پذیرایی ماما خوابیدم اما هر وقت اینجا میخوابم علی کله سحر میاد پایین و سر وصدای خودش یا سگش با وجود اینکه سعی میکنه ساکت باشه باز بیدارم میکنه..بدنم درد میکرد از این همه کاری که اینروزها انجام میدم..دیگه روز شنبه ای پاشدیم و بعد صبحونه و اینا بعد کافی و اینا..برای دوازده به بعد رفتیم سمت یه دست دومی که ماما قاب میخواست بخره برای کار دستی جدیدش که همون دایموند پینتینگ هست و تمومش کرده بود یه چند مدتی اونجا بودیم سمت زلهم بود بعد رفتیم سمت سرخاک آجون...کمی اونجا بودیم و سر راه هم رفتیم سمت خونه ناهید اینا منم به خودم رسیدم و آرایش و اینا..راستی اینبار علی بدون نیما و رز اومده بود و فقط بنجی باهاش بود..خونه ناهید کلی با اپ واتس اپ ویدیو کال کردیم اولش به حبیب دایی ام که اون تماس گرفت چون قبلش من تماس گرفته بودم و مسیج داده بودم بهم زنگ زد کمی حرف زدیم بعد با بقیه هم صحبت کرد..بعد به خاله مریم تماس گرفته بودم که اونم تصویری گرفت منو بعد اینهمه مدت دید کلی حرف زدیم من باد صورتم خوابیده و چشمهام بعد این شیش هفت ماهه خیلی بهتره واسه همین خیالم راحت بود تصویری بگیرم..بعد با دایی و زن دایی ماما که البته رضا پسرخاله اش بود و فوت کرده شماره ش رو اپ کردناهید بهش گفتم الان میگه یوهاها ها...اما خانمش جواب داد و از طریق اون با دایی و زن دایی و دختر دایی ماما حرف زدیم...بعد هم رسول که قبلش زنگ زده بود تماس گرفت دفعه بعدش من زنگ زدم اولش منو نشناخت فکر کرد مثلا من سانازی چیزی ام..گفتم شناختی منو گفت دختر ناهید خانمی دیگه ناهید از اون ور گفت این پیر پاتیل دختر منه ؟..باورم نمیشد از ری اکشن خواهرم..خخخ...بگذریم به رسول گفتم من زهره ام...ناهید هم گفت تو نشناختی زهره رو ..؟ رسول گفت من بیست ساله ندیدمش معلومه که نشناختم خوب..خلاصه کلی همه باهاش حرف زدن...بعد هم رضوان رو باهاش حرف زدیم خلاصه کلی صحبت با فامیل های ماما..حال داد و چسبید من به دختر خاله سیما هم تماس گرفتم اما جواب نداد...دیگه شام هم اونجا باقالی پلو و ماهیچه خوردیم و کلی بگو و بخند و بعد برگشتیم سمت خونه ماما..من اونجا بقیه دل رو دیدم..اما اومدیم خونه همون شنبه آخر شب همگناه رو قسمت آخرش رو تو این فصل دیدم که دلم سوخت چون خیلی غمگین بود..دیگه باز شب رو من همین پایین خوابیدم...برای یکشنبه هم کار خاصی نکردیم بنجی رو بردم گردوندم..عصر هم بعد شله زرد مامان میلاد و جنیفر و کیانو اومدن و کلی با بچه بازی کردیم علی که مشغول چیدن پشمهای بنجی بود و شست و حمومش کرد شامپو بچه داشتم دادم بهش که بشوره بنجی رو...دیگه کارش تموم شد اومد پایین کمی نشستیم با کیانو بازی کردیم بعد دیگه رفتند..شام خوردیم و من هم ریلکس کردم . ماما برامون کمی حلیم پخت و هر کسی یه کمی سهم داره منم فردا میبرمش سمت خونه اکسم باز..میخوام هفته ای که میاد اونجا باشم واسه همین فردا از سرکارم میرم اون سمت..راستی دوچرخه ام باد چرخ جلوش خالی شده بود که علی دیروز یا همون شنبه ای برد داد این مرده سر کوچه خونه ماما درستش کرد خوشبختانه پنچر نیست فقط بادش خالی شده بود چون این هفته که میاد سرم شلوغه برای کار و لازم دارم دوچرخه ام رو 

Friday, August 21, 2020

خوب بالاخره من فرصت کردم بیام اینور و باز توی بلاگم کمی بنویسم ...هفته ای که گذشت واسه ویکندش رفتم روز شنبه با علی و نیما و رز که قبلاش رز دختر علی وقت گرفته بود تو همین دودخم رفتیم استخر..خیلی وقت بود نرفته بودم آخرین بار با ماما وناهید رفته بودم اونم قبل از این آخرین بار که ایران بودم رفتم..کلی از این شوت ها و سرسره اومدم پایین..طوری که رز دیگه جون نداشت با من همراهی کنه یکی دو بار هم نیما اومد اون بالا...نیما شنا بلد نیست اما تو آب دست و پا میزدن....از دوازده ظهر بود تا طرفهای چهار خوب بود اما فهمیدم هنوز خیلی انرژی دارم که یه دختر طرفهای نوزده بیست ساله مثل دختر برادرم نمیتونه باهام رقابتی داشته باشه و من تو پنجاه و یک سالگی همچین بد هم نیست وضعیت بدنم..درست روز پونزده آگوست بود اون روز که رفتیم برای استخر...بگذریم..برای هفته ای که شروع میکردم رفتم یه هفته خونه اکسم چون برای عصر ها که کار میکردم باید همون سمت هنگلو میرفتم و دو ساعت کار بود برای هرشب بجز شب دوشنبه که سه ساعت بود منم یادداشتش کردم که بعدا بزارم ساعات کاریم رو توی سایتش برای پرداخت بعدی...میدونستم ماما خوشش نمیاد اما من باید میرفتم چون گاهی حوصله رفتارهای مامان رو هم ندارم..دلم میخواد بحال خودم باشم و کسی هر روز غر غر نکنه یا چرت همیشگی اش رو برام تکرار نکنه...وسایلم رو جمع کردم و رفتم..تو این فاصله چند بار اکسم اومد خونه که لباس های کثیف هاشون بندازه توی ماشین یا ظروف ها رو بزار تو ماشین ظرفشویی..کمی هم غر بزنه طبق معمول که من زیاد اهمیتی به زر زر هاش نمیدم دیگه...یعنی اهمیتی به هیچ کسی دیگه نمیدم..وضع زندگی ام خوب نیست دنبال یه اتاق خراب شده ام که بتونم حداقل یه آدرسی داشته باشم واسه خودم..مرده شور این مملکت رو ببرند...ببینم چیکار میتونم بکنم ..

Sunday, August 02, 2020

واسه پنج شنبه اش من از صبح پاشدم آرایش و همه چی و آماده برای انجام کارهام..من از برنامه چهار شنبه عصری چیزی به علی و ماما نگفتم چون سریع شلوغش میکنند و من حوصله بحث و اینا نداشتم برای صبحش باید رز رو با مینا علی میبرد بیمارستان چشم پزشکی بعد هم قرار بود بیان منو ببرن برای خمنته من با ماما اول صبحی علی بردمون سمت سنتروم که بگردیم ما زود رفته بودیم اما حسابی وقت داشتیم تا خوب بگردیمش بعد هم طرفهای دوازده به بعد علی اومد دنبالمون و بهم گفت دیگه لازم نیست بری خمنته اول خونه پیدا کنیم واسه ات..سایت رو رزا برام اپ کرده بود و اینکه اونم اومده بود با پدرش خونه علی..دیگه شام خوردیم با هم و رز کمک کرد من برم تو سایت و داخلش رو پر کنم و هی خونه برام زوک میکرد..دیگه گرم اینکارا بودیم .. برای شب بعد شام رز برگشت سمت خونه مادرش...برای جمعه که خیلی هم گرم بود سر راه ماما کلی گوشت و کله پاچه هم خرید با علی و برگشتیم سمت خونه ماما..جمعه ای با ماما رفتیم یه قسمت دیگه مرکزخرید اپل دورن کمی گشتیم و کمی خرید کردیم و برگشتیم سمت خونه ماما..دیگه بعد هم چون من قرار بود برای شنبه کار کنم که شنبه ای قبل از نه صبح اونجا بودم اما زنک گفت من کنسلش کردم چرا بهت خبر ندادن..خلاصه هیچ چی... برای ساعت یک عصر هم یه مشتری دیگه بود که بهش بعدا اپ کردم من وقت دارم میشه زودتر همو ببینیم برای یازده صبح قرار گذاشتیم و رفتم...من قبلا خونه اینا رفته بودم خلاصه یه کافی هم اونجا خوردم و قرار هامونو گذاشتیم و دیگه برگشتم سمت خونه اکسم...ببینم چه خبره..کفش و یه سری وسایل هامو باز برداشتم گذاشتم تو خورجین دوچرخه ام..و دیدم مشغوله جمع و جور کردن وسایل برای رفتنش سمت جای کمپری که اونجا گذاشته کمپرش رو..کمی نشستم همزمان رزا داشت کمکم میکرد پسورد سایته خونه رو عوض کنم و همزمان کمک میکرد که فرم رو پر کنم کامل چون اگه اینکار رو انجام نمیدادم خونه بهم نمیدادن..خلاصه تا جایی که تونستیم با هم انجامش دادیم موند پرکردن قسمت  درآمد من که بالاخره اونم برگشتنی با کمک علی انجامش دادیم..امیدوارم سریعتر این خونه ردیف بشه

خوب بالاخره شروع کنم کمی بنویسم ... این روزها زیاد حوصله درست و حسابی ندارم .. اما تا بخوای به کار میرسم به صورتم میرسم .. چشمهام از وقتی جر...