Friday, April 13, 2018

من خیال داشتم برای پنج شنبه برم این مشتری واسه شنبه هام رو ببینم که آدرسش رو پیدا کنم قبلش تو اینترنت پیداش کرده بودم میدونیستم زیاد دورنیست اما راستش حال نداشتم برم بیرون در ضمن من یادم رفت بگم موهام رو همون سه شنبه شستم بعد دوهفته که خیلی سریع خشکش کردم و صاف کردم عالی شد البته قبل شستش ریشه هاش رو باز رنگ کردم و ابروهام رو هم..خیلی خوب شد دیگه هیچ چی واسه پنج شنبه همه پرده ها رو کشیدم و پشم های پا و بدنم رو حسابی تمیز کردم... راحت شدم راستی این بنی همسایه مون هم خونه رو گذاشتن برای فروش برن سینیور هاووس تو زلهم اجاره کنن و اونجا بمونن..دیگه ان هنگر پارتنر منو هی میخواست ببره واسه وسایلشون جابجا کنه...که برد و بعدش برگردوند..شهریار هم پنج شنبه شب اومد یه سر اینجا مث اینکه رنگی چیزی میخواست باز به پارتنرم گفت که واسه اون اطاقک کوچولوش از پارتنرم کمک بگیره که پارتنرم گفت من کلی کار دارم واقعا نمیرسم یه کافی خورد و رفت..دیگه واسه جمعه هم رفتم برای اون استد کامر پیتزا واسه ناهار خوردیم که این زنه ایرانیه سارا هم اومده بود گوشه چشم چپش کبود بود فهمیدم با یه سری ترک دعوا کرده و حسابی زده بودن تو صورتش و کارشون به پلیس کشیده شده بود..دیگه من با پسرهای اونجا بیلیارد تمرین کردم خیلی وقت بود تمرین نکرده بودم این مردها هم به سینه هام نگاه میکردن که ژاکت سیاهم رو زیپش رو کشیدم بالا که خودشون رو جمع و جور کردن سارا هم گفت خوب کردی هی داشتن نگاه میکردن داشتم حرص میخوردم ازشون پررو اند گفتم حواسم هست نگران نباش..برام فال شمع گرفت خلاصه شخصیت بردرلاین هیجانی داره شدید منم دارم اما این از من هم بدتره و شدید تره...هیچ چی بعد ناهاررفتیم برای نقاشی عکس این خونه رو که در اصل از عکس یه خونه هلندی هست اما من که کشیدمش شبیه به خونه های توسکانی تو ایتالیا شد...راستی این ساختمونه رو فروختن و باید بریم همون جایی که ما ناهار میخوریم برای کار نقاشی هر جمعه...اونجا بعدا خیلی شلوغ میشه منم گفتم کارهای نقاشی منو ببرن اونجا حالا شاید یه نمایشگاه بعدا زدن ببینیم چی میشه...من بعد کلی گشتن این محصولات کراتین بالاخره چند جا تو برزیل تو میامی پیدا کردم یه سایت هم پیدا کردم میشه تو اینترنت به یورو خریدشون که به ناهید گفتم لینکش رو بدم بخره خودم هم یه ماسک مخصوص موهای کراتین شده میخوام..عجب چیزیه حتی بیانسه هم ازش استفاده میکنه .. بهش میگن مث بوتاکس مو هست ...راستی یادم باشه ماسک قبلیم رو بدم به علی چون شنیدم موهاش میریزه و من اونو دیگه استفاده که نمیکنم بدم اون بزنه به موهاش... طبق قراری که با پارتنرم گذاشته بود طرف های هشت شب اومد اینجا..منم میدونستم میخواد بیاد سریع بساط شام رو ردیف کردم تا اون بیاد ما خوردیم شام رو و تموم شده بود 
واسه همون جمعه شب هم مشتری اومد ان هنگر پارتنرم رو خرید به قیمت ۴۲۵ تا ما قیمت گذاشته بودیم ۴۷۵ تا  

Wednesday, April 11, 2018

من باز واسه چهارشنبه راه افتادم واسه راه رفتن...هوا خیلی خشک بود اونروز...حالا اونجا من با دوچرخه ام که رسیدم اولش کافی خوردم دستشویی رفتم اما باز سر راه شاشم گرفت که مث خود اینا نشستم تو یه جایی دور از دید کارم رو کردم چون خودشون هم همین کار رو میکنن..راحت شدم اما خیلی طول کشید راه رفتنمون و خیلی خسته شدم تا نزدیک های لخه که پل رفتیم من چند تا عکس از اطراف انداختم که میزارم اینجا..دیگه طرف های ۱۲ کیلومتر رفتیم...اما خیلی خسته شدم خیلی......برگشتنی ازراه رفتن تو آشپزخونه هی دیدم لیوان ها پرآبه نگو واسه شستن اینکار رو کردن منم برداشتم یکی اش رو که اصلا کف نداشت سریع نوشیدم کارم که تموم شد مزه اش کردم دیدم کثیف بود نباید مینوشیدمشون..دهنتون سرویس..حالم بد شد اما دیگه دیر شده بود چند تا بیسکوییت خوردم مزه مواد ظرفشویی از دهنم بره بیرون...کمی اونجا نشستیم با زن ها حرف زدن بعد راه افتادم سمت اسپک سی ور که نکبت ها اون لنزی که من میخوام زنه گفت باید در موردش با همکارم صحبت کنی که قرار شد سه شنبه آینده باز برم ببینم چی کار میکنه میشه پول کش بهشون داد که اینکار کار منو راحت تر میکنه مجبور نیستم برم بانک پول بزارم که اینکار رو اگه نکنم بهتره چون این میفهمه پول دارم و نفهمه بهتره...با کمک من این ان هنگر پارتنرم رو گذاشتیم تو مارکت په لتس و فه ی س بوک پارتنرم که بتونه بفروشه و پولش کنه از این خوب میخرن من هر چی دارم باید بدم به این بزاره و برام بفروشه چون از من کسی چیزی نمیخره اینجا

Tuesday, April 10, 2018

من دوشنبه بازپاشدم رفتم سمت زلهم برای کار اینبار کارم زیاد بود چون باید پنجره های زنیکه رو از بیرون تمیز میکردم کلی از نردبان بالا رفتم بگذریم کارم که تموم شد خودش هم باید میرفت دکتر چشم..سرراه رفتم خونه ناهید با هم یه چیزی خوردیم دیگه بعد سریع راه افتادم سمت کپلزوخ یک ساعتی هم اونجا باید کار میکردم که دخترش هم اونجا بود اونجا باهاشون حرف زدم کارم رو کردم بهم گفت زود اومدی زود هم برو..زن خوبیه این یکی..دیگه با این زنیکه لوس هم هی دارم تکس میدم یادم نیست کی باید برم خونه اون واسه کار هی جواب نمیده...وای که همه چی داره قاطی پاطی میشه .. دیگه بعدش رفتم پیش ماما علی هم با بنجی اونجا بودن علی موهاش رو هم کوتاه کرده بود شام همگی با هم ماکارونی خوردیم البته ناهید ارختن سوپ گذاشته بود واسه ویکندشون که کمی هم به ماما داده بود خیلی دلش میخواست مدل همون ارختنی بپزه که اون روز که واسه کراتین کردن موهای من اومده بود خورده بود و خوشش اومده بود...دیگه هیچ چی رفتم کلاسم بعد دیگه برگشتم خونه هفته دیگه دو تا چاپتر امتحان دارم باید بخونم اگه بشه...این دختر برزیلیه که مواد صاف کن رو بهم داده بود بجای پولی که برای صاف کردن موهاش بهم فهمید موهام رو بهم باز گفت اضافه اومد از اون مواد بهش گفتم نه..البته اضافه اومده اما بهش نمیدم واسه شیش ماه خودم نگرش میدارم راستی ناهید هم تو این فاصله مواد دیگه ای خریده بود و موهاش رو صاف کرده بود خودش ..دیگه هیچ چی...سه شنبه هم با ماما رفتیم مارکت ناهید واسه ماشین ظرفشویی اش قرار بود بیان درستش کنن .. دیگه نیومد..بعد دیگه ماما رو فرم نبود چون بادرخواست ویزای خاله ام با دخترش موافقت نشده بود که ناهید مجبور شد وکیل بگیره کلی هم به اون پول بده برای اینکار حالا چهار هفته باید صبر کنن ببینن چی میگه...هیچ چی...بعد که کارامون تموم شد من با دوچرخه ام راه افتادم بیام خونه ماما شبش واسه تولد علی که هنوز اونجا هست میخواست قرمه سبزی بزاره اما کیک نگرفتیم چون علی قند داره نخوره بهتره دوشنبه اش میلاد بعد کارش اومد یه سر اونجا بعد که هی ماما اصرار کرد گفت فردا شام با جنیفر میان اون سمت..دیگه من که هی چی ماما گفت شب شام بمون گفتم نه مرسی باید برم به کارهام برسم...ناهید و شهریار هم مث اینکه رفته بودن شام همه دورهم بودن برای علی ...

Sunday, April 08, 2018

سفرمون تموم شد و بايد امروز برگرديم... هميشه مرقع راه افتادن هيجان دارم و موقع برگشتن به خونه و روتين عادى غم سنگينى روى دلم مياد... اگه بخاطر خانواده ام نباشه... راستش رو بخواهيد اصلا برگشتن به هلند رو دوست ندارم... اما كاريش نميشه كرد.... باز سفر پيش مياد ... امروز همه افراد كه با كمپر اومده بودن با هم دور هم جمع شده بوديم و حرف ميزديم... فهميدم فقط من خل و چل نيستم و اين همه مسافرت رفتن رو دوست دارم...من متعلق به كشور خاصى نيستم ميدونم كه ايام بازنشستگى يكجا بند نميشم... و يك زندگى كولى وار خواهم داشت... بعد از اينهمه سال ... ميتونم بگم ... همه دنيا .... سراى من است...


تمام افرادی که با کمپرشون اومده بودن اینجا همه دور هم برای کافی جمع شدیم و با هم حرف میزدیم اینجا .. منم چند تا عکس ازشون انداختم  




اینجا من دو بار دیگه اومدم این بار سومه ما واسه تعطیلات سال نو که ته سل رفته بودیم اومدیم این سمت هم...دیگه نشستیم اینجا واسه ویکند رفتیم اول با دوچرخه مون سمت شهر مارکت رو گشتیم مرغ خوردیم که خیلی نمکش زیاد بود بعد دیگه رفتیم سمت مغازه های کران بروک که من اونجا دو تا عینک هم خریدم برای خوندن که چراغ های ریز داره باطری میخوره دیگه من باز دوتا شلوار جین برداشتم که باز یادم افتاد نباید زیاد خرج کنم چون سفر ایرانم نزدیکه..باز گذاشتمشون همونجا چون باید خودم پرداخت میکردم دیگه باز بعدش رفتیم سمت سوپر مارکت ها این هوا چون خوب بود گفت گوشت بگیریم برای باربی کیو که همین کار رو هم کردیم طرف های عصر باز هی غر میزد چرا اینهمه توی کمپری چرا بیرون نمیای بهش گفتم هوا داغه آفتاب زیاد میزنه خلاصه خودش بحدی نشسته بود که صورتش قرمز شده بود اونجا من هم دیگه هیچ چی دیدم غر میزنه پاشدم با وجود اینکه گرسنه نبودم زیاد بساط باربی کیو رو راه انداختم این اولین باربی کیو ما واسه امسال هست... دیگه کلی خوردیم باز آفتاب که رفت سرد شد چپیدیم توی کمپر فرداش طبق قرار قبلی قرار بود با همه این افراد و زن ومردی که با کمپرهاشون اومده بودن اینجا طرف های ساعت یه ربع به ده صبح کافی با هم بخوریم که این زنه صاحب اینجا برنامه اش رو چیده بود با همه شون هماهنگ کرده بود ما که باربی کیو داشتیم یه زن و مرده بودن اون سمت راستی مون که اولش که نگاه میکردی فکر میکردی دو تا مرد هستن یعنی زنه قیافه اش مردونه بود اما وقتی پامیشد میدیدی که دامن پاشه..بقول هلندی ها من وایف بود..من واسه صبحش ساعت گذاشته بودم که به موقع بیدارشیم بهش گفتم پاشو بابا دوست دخترت اون من وایف منتظرته..هی با اون چشمهای سبزش نگاه میکرد به من حرص میخورد گفت اصلا این حرفت خوب نیست..کلی خندیدم و مسخره ش کردم هه هه هه...دیگه پاشدیم و دور هم جمع شدیم من عکس هم انداختم از این جمع میزارم اینجا حالا خوب بود همون کاپل تازه از پرتغال اومده بودن...دیگه یواش یواش جمع کردیم از اون ور و برگشتیم سمت خونه 

من خیال داشتم برای پنج شنبه برم این مشتری واسه شنبه هام رو ببینم که آدرسش رو پیدا کنم قبلش تو اینترنت پیداش کرده بودم میدونیستم زیاد دورنیس...