Friday, April 19, 2019

اول صبحی پاشدم اول چند تا حبه ریز سیر با آب قورت دادم بعد دیگه کمی که گذشت هنوز از نون هام مونده بود یه برش گنده ازش برداشتم با کافی ام خوردم اینم پاشد دیگه کمی به کارهام رسیدم اولش که طرف های ظهر که شد اول رفتیم کمی خرید کنیم سمت کووپ..پارک که کرد ماشنیش رو بهم گفت برم سمت ای تی ام پول بکشم منم بهش گفتم میرم مغازه این عراقیه ... دنبال ماستی بودم که خیلی خوب بود و ماما قبلا برام از اونجا گرفته بود نون لبنانی هم میخواستم اونجا اینها رو که برداشتم ازش چند تا هم بادمجون برداشتم هوس کشک بادمجون کردم...میخواستم جداگانه سرخشون کنم بزارم فریزر هروقت خواستم درست کنم بخورم چون این زیاد اهل اینطور غذاها نیست...بعد که تموم شد این اومد کلید و سویچ ماشین رو داده بود به من که اینا رو گذاشتم توی ماشین و رفتم داخل کووپ..اونجا کلی خوراکی گذاشته بودن چه عجب...دیگه خریدهامون که تموم شد همونجا ماهی با هم خوردیم واسه ناهار...بعد دیگه برگشتیم سمت خونه....وقتی رسیدیم من دیدم داخل ماشینش هم کثیفه وقتی وسایل رو کمی جابجا کردیم ماشین جاروبرقی رو برداشتم داخل ماشین رو اول جاروبرقی کشیدم خیلی خاک داشت هوا حسابی گرم و آفتابی بود..دیگه بعدش این هی به کمپرش ور میرفت منم پاشدم داخل کمپر رو تمیز کردم توالت و همه جا رو تمیز کردم جارو برقی کشیدم...کارم که تموم شد کمی نشستم...به ماما زنگ زدم باز تلفنش جواب نداد به علی زنگ زدم که ماما برداشت مثل اینکه تلفنش باز زنگ نخورده بود..قدیمیه دیگه..کمی حرف زدیم..بعد همخونه من طرف های چهار عصر منو برد سمت کارم دیدم اونجا رامونا که فقط برای یکساعت میاد اونجا و توالته های بالا و پایین رو تمیز میکنه زودتر اومده بود کارم رو انجام دادم دیگه بیشتری ها رفته بودن..بعد دیگه بهش تماس گرفتم با این همخونه ام که بیا دنبالم کارم تموم شده..اومد منو برداشت آورد خونه..رسیدم دیگه لباس کثیف ها رو انداختم ماشین ظرف کثیف ها رو گذاشتم تو ماشین ظرفشویی بعد هم این غذای چینی گرفت خوردیم من سریع خوردنم که تموم شد پاشدم رفتم حمام کردم موهام رو هم شستم بعد برگشتم بادمجونها رو پوست کرده بودم نمک هم قبلش پاشیده بودم یواش یواش سرخشون کردم..دیگه نشستم چایی ام رو هم خوردم بعد دیگه این پاشد رفت بالا بخوابه منم دارم بلاگ مینویسم..خسته ام اما حالم خوبه..سه شنبه برمیگردیم طرف های دو و نیم عصر اول باید خمنته ورف دو ساعت کار کنم بعد طرف های پنج و نیم تا هفت و نیم میرم سمت اون یکی ساختمان خمنته کار میکنم.. فردا اولش میریم دن هاخ..اینترنت ندارن واسه همین من باید اینا رو بنویسم که نوشته هام هی جمع نشن و بقیه رو وقتی که برمیگردم خونه بنویسم..یعنی از شنبه به بعد رو...ما اینجا چند بار رفتیم این جای کمپر رو میگم .. زیاد دوستش ندارم اما از توی خونه نشستن که بهتره...حالا ببینم چی میشه ..

Thursday, April 18, 2019

امروز برای عصر فقط کار داشتم اونم تو خمنته ورف..برگشتنی با دوچرخه از سرکار باز این با آبجو ش نشسته بود بعد هم که زد بالا و گیر دادن هاش شروع شد..زیاد اعتنا نکردم قبلنا خیلی اذیت میشدم اما این موقع ها دیگه برام مهم نیست چی میگه..کمی بهم سردرد عصبی داد اما باز اعتنا نکردم..خودش پاتات خورده بود واسه همین شام نخورد کمی استمپات که خریده بود با این سوسیس گنده ها گرم کردم با سوس ژووو..خوردم به تنهایی..همخونه من نخورد...این جمعه تعطیله واسه همین دیر رفت بخوابه اما من برای جمعه باید کار کنم فقط دو ساعت البته اونم تو خمنته ..فردا باید کمپر رو هم تمیز کنم...

Wednesday, April 17, 2019

امروز بالاخره ناهید طرف های یازده صبح به بعد بسته نون و تارت منو با خودش آورد میگفت دیشب خونه ماما اینا بودن..در ضمن ماما این چند روز میره خونه علی بخصوص که دوشنبه که میاد من کلاس ندارم و نمیرم خونه اش...خوب اینجا ایستر یا همون په سن هست که تعطیلیم....تا جایی که میدونم ما تا شیش می کلاس نداریم یعنی دو هفته دیگه اش...کمی نشست خونه ما باهاش حرف زدم..ناهید رو میگم خوشحال بود که این بالاخره راضی شده بریم پارتنر اسخپ کنیم...بعد دیگه بهم گفت میخوای بریم سمت هنگلو خرید کنیم...بدم نمی اومد دیگه پاشدیم رفتیم اون سمت یکی دو تا مغازه های دست دومی رو دیدیم من یه پیرسینگ واسه نافم گرفتم بعد دیگه رفتیم سمت اکشن هنگلو بعد هم که از اونجا سمت پلاس من کمی گوجه فرنگی خریدم دو تا خیار با کمی سوسیس برای سرخ کردن شام امشب با کمی پیاز و سیب زمینی و اینا...بعد که خریدهامون تموم شد منو رسوند خونه و رفت..واسه این چند روز باید کار کنه البته بهش بیشتر میدن برای پول چون تو تعطیلات هست که داره کار میکنه پس بیشتر میگیره...دیگه هیچ چی...برای شام این که اومد منم سریع سوسیس ها رو سرخ کردم باضافه پاتات و ژووو و کمی سالاد یونانی که در طول روز وقتی ناهید از خونه ام رفت درست کرده بودم و برای خودم مغز گردوی خیس خورده هم اضافه کردم برای سالادم و با هم خوردیم ....باید ظرف روزهای آینده کمپر رو هم تمیز کنم...چقدر کار دارم...دیگه یه چیزی برای ناهارم خوردم طرف های سه عصر راه افتادم سمت کارم خمنته ورف...

Tuesday, April 16, 2019

خیلی با بی رغبتی اول صبحی خونه ماما از خواب پاشدم...تمام شب از این توت فرنگی هایی که دوشنبه شبی تو کالج سر درست کردن تارت خوردم دل پیچه بدی داشتم و هی باید میرفتم توالت...دیگه راه افتادم و رسیدم سمت خونه اینا..سه شنبه ای که میاد لازم نیست برم خونه شون...با هم هماهنگ کردیم...دیگه کارم که تموم شد راه افتادم سمت خونه اولش دلم میخواست بوته خیار هم بخرم اما گوجه ای که گرفتم خراب شد خوب فکر کنم زود بود و باید توی می ماه اینکار رو میکردم چون نصف شب ها و اول صبح ها هنوز هوا خنکه خیلی.. بگذریم..فدای سرم شد...دیگه هیچ چی..برگشتم سمت خونه ماما اونجا هم ناهید و شهریار و ماما از خرید اومدن علی هم بود با بنجی کمی بازی کردم بعد علی ساعت چهار عصر باید میرفت و وقت دکتر داشت بخاطر قندش باید مرتب چک بشه...ناهید هم میخواست باهاش بره...دیگه قرار شد شام اونجا خونه ماما باشن بعد علی و ماما برن خونه علی اینا برای تعطیلات البته فکر کنم فردا...ماما بهم گفت واسه شام بمون اما من بایستی میرفتم سمت خونه وبعد هم کار در خمنته ورف...از نون های دیروزی که همه ما نفری سه تا پختیم باضافه دو تا تارت واسه هر کدوم از اون نون ها این پسره بهمون گفت دو تاش رو بردارید..فکر کنم بقیه رو میخواست بفروشه چون همون کالج مغازه داشت برای فروش نون تازه...دیگه من دو تا نون داشتم این همخونه من که نون بخور نیست من یه تارت دادم به ماما که همون دوشنبه شب خوردش یه نون هم دادم بهش...علی که فهمیده بود رفت سراغش و یه تیکه ازش رو کند و خورد .. بسکه این پسر شیکمویه و شیرینی مثل من دوست داره اما خوب نوش جونش ولی باید مراقب قند و وزنش هم باشه..همه ما براش نگرانیم...پاش بهترشده اما باید تزریقش رو انجام بده...برای قندش...دیگه من با دوچرخه نمیتونستم نون و تارت رو بیارم قرار شد شهریار عصرش اگه بشه بیاره دم خونه ما...بعد کارم بهش اپ کردم که چی شد پس..ناهید گفت من فردا میارم واسه ت..راستش دوست داشتم نون و تارتم خونه بیاد اما حوصله شهریار رو نداشتم...بهتر که ناهید فردا برام میاوردتش
خیلی با بی رغبتی اول صبحی خونه ماما از خواب پاشدم...تمام شب از این توت فرنگی هایی که دوشنبه شبی تو کالج سر درست کردن تارت خوردم دل پیچه بدی داشتم و هی باید میرفتم توالت...دیگه راه افتادم و رسیدم سمت خونه اینا..سه شنبه ای که میاد لازم نیست برم خونه شون...با هم هماهنگ کردیم...دیگه کارم که تموم شد راه افتادم سمت خونه اولش دلم میخواست بوته خیار هم بخرم اما گوجه ای که گرفتم خراب شد خوب فکر کنم زود بود و باید توی می ماه اینکار رو میکردم چون نصف شب ها و اول صبح ها هنوز هوا خنکه خیلی.. بگذریم..فدای سرم شد...دیگه هیچ چی..برگشتم سمت خونه ماما اونجا هم ناهید و شهریار و ماما از خرید اومدن علی هم بود با بنجی کمی بازی کردم بعد علی ساعت چهار عصر باید میرفت و وقت دکتر داشت بخاطر قندش باید مرتب چک بشه...ناهید هم میخواست باهاش بره...دیگه قرار شد شام اونجا خونه ماما باشن بعد علی و ماما برن خونه علی اینا برای تعطیلات البته فکر کنم فردا...ماما بهم گفت واسه شام بمون اما من بایستی میرفتم سمت خونه وبعد هم کار در خمنته ورف...از نون های دیروزی که همه ما نفری سه تا پختیم باضافه دو تا تارت واسه هر کدوم از اون نون ها این پسره بهمون گفت دو تاش رو بردارید..فکر کنم بقیه رو میخواست بفروشه چون همون کالج مغازه داشت برای فروش نون تازه...دیگه من دو تا نون داشتم این همخونه من که نون بخور نیست من یه تارت دادم به ماما که همون دوشنبه شب خوردش یه نون هم دادم بهش...علی که فهمیده بود رفت سراغش و یه تیکه ازش رو کند و خورد .. بسکه این پسر شیکمویه و شیرینی مثل من دوست داره اما خوب نوش جونش ولی باید مراقب قند و وزنش هم باشه..همه ما براش نگرانیم...پاش بهترشده اما باید تزریقش رو انجام بده...برای قندش...دیگه من با دوچرخه نمیتونستم نون و تارت رو بیارم قرار شد شهریار عصرش اگه بشه بیاره دم خونه ما...بعد کارم بهش اپ کردم که چی شد پس..ناهید گفت من فردا میارم واسه ت..راستش دوست داشتم نون و تارتم خونه بیاد اما حوصله شهریار رو نداشتم...بهتر که ناهید فردا برام میاوردتش

Sunday, April 14, 2019

دیروز یعنی شنبه کار خاصی نکردم..دلم میخواست کمی تنبلی کنم...راحت بخوابم...بعد هم در طول روز خوب بخورم...شبش رفتم حمام کردم...در ضمن با همخونه ام باز حرف زدیم و قرار شد اول بریم نوتاریس یعنی کسی که قدرت قانونی داره یکی مثل وکیل و اینا من دقیقا نمیدونم نوتاریس به پارسی چی میشه کارش...و اونجا مثلا قرار دادی بنویسیم که حکم قانونی داره و اینکه من هیچ پولی از این نمیخوام و اگه یه وقت جدا شدیم هیچ کدوم از پول و درآمد بازنشستگی و خونه اش به من نرسه چون اگه ما پارتن اسخپ بخوایم امضاکنیم اینجا همون حکم امضا ی ازدواج داره و اگه جدا بشیم تمام این حق وحقوق نصفش به من میرسه و این نمیخواد چیزی از دست بده...اما اگه من بخوام از طرف دیگه پاس استرالیایی ام رو نگر دارم و بخواد سی تی زن این خراب شده هم بشم باید یا با این گوه ازدواج کنم یا پارتنر اسخپ کنیم که اون هم یه چیزیه مثل این..مرده شور قانون این مملکت رو بردن...با تمام بحث هایی که ما با هم داشتیم بالاخره شنبه ای راضی شد اول بریم نوتاریس بعد که امضا ها رو کردیم و از من حکم قانونی داره که من مالک هیچ چی نمیشم بعد بریم برای پارتنر اسخپ...خوب باید دنبال یه نوناریس ارزون هم باشم..برای یکشنبه به کارهام رسیدم خونه رو هم بالاش و تمیز کرده بودم دیگه پاشدیم عصرش راه افتادیم سمت وییل خونه ماگدا چون سه شنبه گذشته فوت کرده بود و میخواستیم بریم باهاش خداحافظی کنیم...من کمی اونجا هم گریه کردم همونجا آروم دراز کشیده بود چقدر آرامش داشت دیگه قبلش رفتیم گل خریدیم اما دسته گلمون بزرگ بود نصفش هم کردیم اما باز نشد یه شاخه ببریم دیگه یه کافی خوردیم و همکارهای همخونه ام رو هم دیدیم کمی با کریستین حرف زدیم و راه افتادیم برگشتیم سمت خونه..خیلی خسته ام واسه یکشنبه که من بااین میخواستیم بریم برای خونه ماگدا الناز و بهمن چون تولدشون رو یکی کرده بودن واسه یکشنبه مهمونی گرفته بودن که ناهید هم که در جریان من بود تماس گرفت گفت نمیخواهید بیایید خونه الی که همخونه من گفت نه ما باید بریم عزاداری این دوستمون...الی هم بعدش بهم زنگ زد که براش توضیج دادم و ماما و ساناز و ناهید وشهریار و جنیفر و میلاد هم رفتن..

Friday, April 12, 2019

دوشنبه باز پیش این زنه بودم تو زلهم..بعد هم خونه ماما...شبش هم کلاس داشتم...برای سه شنبه م کامیله فیلد و بعد هم یه چرخ سمت مارکت زدم و برگشتم سمت خونه ماما سرراه بهش زنگ زدم که میای بازار گفت نه و اینا بعد که اونجا رسیدم دیدم ناهید اومده دنبالش و با خودش برده بازار..چقدر این ماما موجود عجیبیه هنوز بعد از این همه سال نتونستم بشناسمش...خیلی خودداره..تو داره..حتی با من که دخترشم راحت نیست البته بدتر بود الان باز کمی یه وقت هایی بهتر رفتار میکنه اما در کل اینطوره...هیچی اینم از این کمی هم نشستم با علی حرف زدیم که باید من چیکار کنم با این مرتیکه چون خمنته منتظر جواب منه و نامه پارتنری میخواد چون همون دوشنبه ای با ریتا حرف زدم و بهش زنگ زدم که ببینم چی میکه اونم بهم گفته بود اگهن میخوای پاس استرالیایی ات رو نگر داری باید با همخونه ت پارتنر بشی و امضا بده و اینا..خلاصه که ریدم تو این قانونشون که به ما که میرسه همه باید ادای تنگ ها رو دربیارن واسه مون...اینم از این..میدونم که همخونه من اینکار رو برام نمیکنه....نمیدونم دیگه باید چیکار کنم بعد اینهمه سگ دو زدن ها..هنوز نتیجه نگرفتم نه برگه طلاقم از سیدنی خراب شده اومده نه این...نمیدونم دیگه هر دفعه یکشنبه شب ها طرف های دوازده شب به بعد که همون دوشنبه صبح هشت صبح به وقت سیدنی هست میرم تو سایت دادگاه کثافت سیدنی چت میکنم با این پسره اما هنوز جواب نامه ام نیومده چرا این کارهای من درست نمیشه و من باید اینهمه انتظار بکشم...خسته شدم دیگه از همه چی اون از اون طلاقم اینم از این...دیگه بعد که ماما و ناهید و شهریار اومدن کمی هم با اونها حرف زدم ماما از این ماست ها خریده بود مثل ماستهای توی ایران بود دیگه هر کسی هم برای علی هم برای من...وسایل هام رو برد اشتم راه افتادم اول اومدم خونه وسایلم رو گذاشتم بعد هم سه عصر که شد راه افتادم سمت خمنته...برای کار...برای چهارشنبه هم خونه این مرتیکه ابینک بودم که برای آخرین بار بود اونم کلی شیشه باید تمیز میکردم سه ساعتی خونه اش بودم بعد دیگه تو یه پاکت ده یورور گذاشته بود برای تشکر مثلا با هم کمی ناهار خوردیم بعد دیگه راه افتادم از خونه اش سمت کتابخونه بعد هم سرکار شب هم خونه...برای پنج شنبه صبحش کار نداشتم هرچی هم زنگ زدم به این خونه مشتری جمعه ای شماره اش کار نمیکرد مبایلش رو هم نداشتم برای جمعه منو میخواست..جمعه ای ازش واتس اپ گرفتم که دیگه دیر بود در ضمن من جمعه ای اولش ساعت دو و نیم عصر اومدم خمنته ورف کار کردم تا چهار و نیم با رامونا البته رامونا فقط یه ساعت اونجا با ۷من کار میکنه بعد رفتیم سمت خمنته بزرگه که دوساعت هم اونجا بودم خوب بود این پتیاره مونیک که همه ازکارهاش شاکی اند نبود کلی در مورد اینکه از دستش همه شاکی بودن و از همه استفاده میکنه و به همه یه طورهایی زور میگه ازش حرف زدیم و من فهمیدم با همه همینطوره و فقط با من اینطور رفتار نمیکنه..زنیکه جنده...با وجود کار زیاد اونجا بد هم نبود چون همه هوای هم رو داریم...وبا وجود کارزیاد کارم خوب انجام شد دیگه کارم که تموم شد با دخترها خداحافظی کردم...دیگه رسیدم خونه دیدم این خونه نیست همینطور بعد کارش پنج شنبه شب هم رفته بود همین اطراف خونه کسی و به کارهای ترمیم خونه و اینا کسی کمکش کنه که اون هم بعدا به رنگ کردن پشت کمپر به همخونه من کمک کنه اینا اینطوری کارشون رو انجام میدن که به کسی پول ندن .. دیگه منم یه قوطی ارختن سوپ رو خالی کردم با نصف سوسیس مخصوصش جدا خورد کردم توش گرمش کردم غذای جیمی رو هم داغ کردم که نخورد بعد دیگه پیژامه پوشیدم و استراحت کردم...اینم که اومد دیگه حوصله اش رو نداشتم و نشون دادم ازش دلخورم...باهاش باز سرسنگینم..دیگه بعد طرف های ده شب پاشدم وسایلم رو برداشتم رفتم بالا خوابیدم...اینم از جمعه شب من

اول صبحی پاشدم اول چند تا حبه ریز سیر با آب قورت دادم بعد دیگه کمی که گذشت هنوز از نون هام مونده بود یه برش گنده ازش برداشتم با کافی ام خور...