Sunday, September 02, 2018

FINAL COUNDOWN... TO TEHRAN...

امروز که از خواب پاشدم با خودم فکر کردم چرا بدنم اینهمه خورده..وای من این دوماه چیکار کنم ...هیچی پاشدم افتادم به جون چمدونه...باز همه چی رو درآوردم و مرتب کردم توش..دیگه کف اطاق خوابم رو تمیز کردم با تیغ موهای پا و بدنم رو زدم زیربغل ها رو هم..دیگه بعد که کارم تموم شد اومدم پایین کافی خوردم با سی ری ال...دیگه هیچ چی..هوا عالی بود پاشدیم با جیمی و همخونه ام زدیم بیرون قدم زدن کلی اطراف رو گشتیم..باز هم با دیدن اطراف راجع به تاریخچه اون خونه و محل برام میگه مثلا قبلا کیا اونجا زندگی میکردن یا چطور شدن..خوب من این روزها دیگه خیلی اموشنال هستم ..اینم هی بغلم میکنه..دیگه برگشتیم اولش گفت بعد بریم با دوچرخه بیرون با هم باشیم بعد دید نه من کار دارم و هی استرس گفت باشه بشینیم خونه تخم مرغ درست کرد خوردیم با هم..کمی با ناهید حرف زدیم هنوز با این تلفن جدیده درگیرم دیشب تو اینترنت و یوتیوپ در مورد فانکشنال هاش کلی یاد گرفتم و خلاصه سرم گرمه با آپشن های مختلفی که داره..بعد  دیگه پاشدم رفتم حمام سرم رو شستم اینم واسه شام  غذا رو ردیف کرد سالاد شیرازی با پنیر و گردوی خیس خورده درست کردم با هم خوردیم سیب زمینی سرخ کرده دو تا فری کاندل و بال مرغ پخته...تو همین حین این دختره ازش میس کال داشتم که ویدیو کال کرده بود از ایران صبا رو میگم..نتونستم جواب بدم هنوز دارم یاد میگیرم با این تلفن چیکار کنم..دیگه بهش اپ دادم که همه چی خوبه..فک کردم نکنه این باز داره قیمت رو میبره بالا ..و استرس منو گرفت اما بعدا که جواب داد گفت سرکار بودم دلم میخواست برک که داشتم باهات حرف بزنم نگران نباش...دیگه برای سه شنبه قرار شد مادرش خونه اش باشه که بتونه در رو برام باز کنه چون خودش سرکاره اون موقع و نمیخواد من زیاد معطل بشم..راستی ناهید هم شماره یه راننده تاکسی از فرودگاه رو بهم داد...دیگه شام رو با سالاد خوردیم غذای جیمی رو هم دادم..راستی همخونه ام سیصد یورو که همه اش بیست یورویی هست تو یه پاکت گذاشت بهم داد پس بگو دیروز چطور رفته بود نزدیک بانک واسه همین شماره کارت بانکی و ای میلم رو هم نوشتم که بهم گفته بود اگه پول لازم داشتی بعدا بهم بگو..راستش من توقع داشتم اما فکر نمیکردم این میخواد پول بده دمش گرم هر چند بعدا هی غر میزنه و از دماغم در میاره اما الان بزار حالش را ببرم مهم نیست...بغلش کردم و بوسیدمش بهم گفت منتظر من می مونه وقتی داشتیم امروز راه میرفتیم گفتم تو خیلی گفتی این یکی دو روزه حالا به حرفهای من گوش کن..تو دو ماه وقت داری فکر کنی با رابطه ات با من میخوای چیکار کنی...من اگه هستم همه تو رو میخوام...تو یا قبول میکنی یا من میرم نمیتونم نصفه نیمه با تو توی رابطه باشم..باور کن برای من هم سخته .. دیگه ببینیم چی میشه...بعد شام هم وسایل صاف کردن موهام رو از توی چمدونم بیرون آوردم که موهام رو صاف کنم در ضمن من وسایل کرم های بدن و کرم دوش گرفتن شاور ژل رو میگم کمی از همه شون تو این بطری کوچولو سفری هام ریختم که با خودم ببرم...میخوام تا میتونم کمتر خرج کنم ..دیگه اینکه رفتم موهام رو بالا صاف کردم و رادیو همراه رو گوش کردم طرف های ساعت هفت شب بود..دیگه اومدم پایین با هم نشستیم شارک تانک رو دیدیم که تو تلویزیون هلند داشت پخشش میکرد..کمی با فانکشن های تلفن سرو کله زدم و یاد گرفتم که چطور اینترنت تلفنم رو استفاده کنم...دیگه علی بهم زنگ زد کمی حرف زدیم طرف های ده شب به بعد هم میلاد تماس گرفت میلاد و جنیفر هم داشتن وسایلشون رو میبستن که فردا برن واسه ده روز اسپانیا..به سلامتی و خوشی..طفلک فقط علی اینوره همه ما ظرف این هفته یا ایرانیم یا اسپانیا...هروقت این ایموشنال میشد راجع به من بهش میگفتم تو از اینایی که من رفتم این پرده ها رو بکشی کون برهنه گیتارت رو برداری بزنی...آی فیل گوود....و بپری بالا پایین..یا رفتنی مستراح در رو دیگه لازم نیست قفل کنی..خیلی حال میده وقتی تنهایی مگه نه..منکه خیلی دوست دارم..ناباورانه به من نگاه میکنه و میخنده..دلم برای این زن خل و چل تنگ میشه..بهم میگه...بگذریم دیگه این همخونه ام میخواست بره بالا دراز بشه که باهاش خداحافظی کردم..فردا باید بره سرکار...من هم هی دارم پیچ این دکترهام رو چک میکنم راستی شاید عمل گربه ای کردن چشم ها رو هم انجام بدم..به جیبم نگاه میکنم هر چی رو که تونستم پولش رو بدم انجام میدم..هر چی شد شد..فردا صبح ناهید با ماشینش میاد دنبام منو تا دودخم میبره از اونجا من میرم با قطار آرنهم و از اونجا هم با قطار اسخیپول...میدونم دارم زود میرم چون هفت و ربع شب پروازمه اما زود برم بهتره و استرسم کمتره و میدونم که کارهام بهتر ردیف میشه...راستی با این سیصد تایی که این داد میتونم  ۶ هفته پول این آپارتمانی که مال صبا هست بمونم چون هفته ای پنجاه تا باید بهش بدم میدونم این آخری دبه کرد اما یادم باشه که دیگه از این برنامه ها سرم نیاره یه بار دیگه خواستم برم پیشش...فردا یه نودتا دیگه بکشم...ببینم چی میشه...وای بعد این همه سال...دارم میرم تهران..خدایا...باورم نمیشه ...  

Saturday, September 01, 2018

چند تایی دیشب اپ دانلود کردم..چقدر تلفنه سریعه ها..حتی فونت فارسی هم واسه اش گذاشتم... بدیش این بود که بک آپ نکردم قبلش و وقتی واتس اپ رو منتقل کردم به این تلفنه اکثر عکسهام رفت چون واتس اپ قبلیه دیگه از کار افتاد...هر کاری هم کردم ردیف نشد..بگذریم..من امروز پاشدم هوا هم خوب بود این اولش پرسید کی میری گفتم سه شنبه تهرانم دیگه..بهم گفت یعنی دوشنبه میری پس...خودش هم یادش نبود من هم همه اش فکر میکردم سه شنبه میرم خوب شد دوباره برگه تیکت رو دیدم...دیگه بعد کافی پاشدیم بزنیم بیرون...دیگه با دوچرخه هامون زدیم بیرون من یه دونه از این محافظ های مبایل جدیده لازم داشتم که بگیرم چون نمیخوام اینو خوردش کنم دیگه و همینطور یه سیم کابل دراکتر واسه این تلفنم..هم اگه بشه شیر برای قهوه و نون هم میخواستیم...خوب اولش خواستیم بریم هنگلو واسه اکشن که بهش گفتم چرا نمیریم اکشن دودخم که بزرگتره...دیگه نرفته اون سمت برگشتیم و زدیم اومدیم سمت دودخم..نگو اونجا هم استد فه یس ت هست..وای اصلا یادم نبود دیگه اولش رفتیم سمت اکشن اما اونجا اونی که میخواستیم گیر نیاوردیم فقط منکه از این پسره اونجا کار میکرد پرسیدم برای کابله بهم نشون داد یه دونه گرفتم اینم همه اش پرداخت میکرد..دیگه رفتیم کردوات اونجا هم نداشت رفتیم سمت شهر..این سری واسه استد فه یست دیگه دعوا نکردیم با هم مثل پارسال..خوب اینطور که من دارم میرم کمی قدرم رو میدونه دیگه..دوچرخه هامون رو سمت مرکز شهر که پارک دوچرخه مجانیه و ازاین کاغذ ها میدن که دستت و یه برگه دیگه هش که کوچیک هم هست میچسبونن روی دوچرخه ات..اونجا دوچرخه ها رو قفل و زنجیر کردیم بعد رفتیم سمت مارکت اول ماهی خام با پیاز خوردیم بعد هم کمی ماهی دیگه..خیلی تشنه بودم که یه بطری آب خواستم  اینم نوشیدنی گرفت رای من هم آب گرفت...دیگه هی گشتیم...بعد..بیکی از این مغازه ها رو گشتیم کیف های مبایلش بد نبودن گفتیم بعدا میاییم باز میبینیم..دیگه رفتیم شهر رو گشتیم سمت شهر هم بستنی نونی کوچولو که اینجا بهش سافت آیشه میگن گرفت با هم خوردیم و چند جا هم برای کیف تلفنه یا همون محافظ مبایل نگاه کردم بعد دیگه همینظوراطراف رو چرخیدیم باز برگشتیم همون مغازه قبلیه که بعدا فهمیدیم یارو افغانیه اونم دستش رو دراز کرد با من حرف زد فارسی بعدهم یه کیف مانند گرفتم قرمز رنگ..دیگه بعد هم برگشتیم سمت خونه اونجا از این ماشین و بازی ها بود که ملت رو میبرن خیلی بالا هی جیغ میزدن دلم خواست اما این اهلش نیست...حالا شاید سال دیگه خودم رفتم اونو...دیگه برگشتیم و واسه شب هم شام پاناکوک خواستیم اما دیدیم بسته ست...از یه جای دیگه اسخوتل شاوارما گرفتیم که این بعد که خرید و پرداخت جیمی رو برد بیرون گردوند که یارو برامون آوردش..بعدا هم فهمیدم اونم ایرانیه چون وقتی ازم پرسید از کجا اومدم گفتم از استرالیا گفت لهجه تون مثل ایرانی هاست گفتم من ایرانی ام اما اونجا زندگی کردم ..با ماما هم حرف زدم اونها یعنی ماما و ناهید و شهریار هم چهارشنبه ایران باشن..ما واسه دوشنبه هفته دیگه قرار میخواهیم بزاریم جلوی بانکی که من بعد از اینهمه سال پولم برسه به دستم البته خیلی از ارزشش کم شده و هیچ چی نیست اما عوضش کار طلاقم انجام شد پاس ایرانی ام درست شد سفرم داره انجام میشه..دیگه همینه دیگه..چیکارش کنم..راستی  امروز من با دو نفر اینجا تو این برهوت با دو تا فارسی حرف زدم جالبه مگه نه...یادم باشه  حمام هم بکنم و سرم رو بشورم فردا..معلوم نیست ایران که برم وضعیت حمام کردن من چی هست بهتره اینکار ها رو اینجا انجام بدم...دلم برای این همسایه قدیمی مون بنی و زنش هم که خونه شون رو فروختن و از اینجا رفتن زلهم تنگ شده به این گفتم گفت شاید فردا بریم ببینیمشون..وسایلم رو و چمدون رو هم باید ببندم دیگه..هی یادم میاد چیکار کنم و چی اضافه کنم....دیگه از استد فه یست من امسال عکسی ننداختم..راستی من آی پد رو هم میبرم.. این ایمیل هاش رو هم پاک کرد..دیگه نگران عکسهاش هم نیستم .

Friday, August 31, 2018

من امروز پاشدم رفتم سمت هنگلو و اینبار هم سیم کابل شارژرتلفنم رو پیدا کردم. با دوچرخه ام رفتم چون دیروز این باطری دوچرخه ام رو زده بود تو شارژر..من خودم میخواستم دو روز قبل بکنم اینکار رو اما پیداش نکرده بودم که بعدا فهمیدم گذاشته بودش تو کمپر..هیچی دیگه بعد هم پول کشیدم کمی گشتم بعد برگشتم خونه قبل از دوازده چون این هی میگفت که سعی کن قبل از دوازده ظهر خونه باشی منتظر بسته باش..خلاصه من به کارهام رسیدم مشغول بودم که عکسها رو هی از تلفن لود میکردم دهنم سرویس شده با این دو تا لپ تاپ داغون و تلفن تخمی خودم .پول دارم اما نمیخوام زیاد اینجا خرج کنم چون تو تهران لازم دارم .. حتی چهارشنبه گذشته که تو دودخم بودم کلی مغازه ها رو که میگشتم دیدم که لباس ها همه حراجی بود اما نخواستم چیزی بخرم..خیلی خسیس بازی درمیارم اما واسه تهران باید مراقب باشم..هیچی دیگه منکه مشغول فرستادن عکسها از تلفنم به بلاگم بودم این زنگ زد و باز پرسید بسته نرسید گفتم نه اگه برسه بهت زنگ میزنم .. ول کن نیست باخودم گفتم..دیگه خودش طرف های چهار عصر به بعد اومد منم نشسته بودم به لپ تاپ که چک کرد ایمیلش رو بعد گفت بسته تو راهه...مرده شور بسته ت رو ببرن من اینقدر سرم گرم بود که حالیم نبود این چرا هی حرص این بسته رو میزنه گفتم شاید شنبه بیاد..دیگه نشسته بود که بسته رسید دیگه اونو که گرفت اومد داد دست من منم سرم پایین گفتم این بسته رو چرا داره میده به من...کمی نگاهش کردم بهش گفتم خوب خوبه دیگه منتظر بودی اومد خیالت راحت شد .. دیگه داد گفت بازش کن من حالا اصلا حالیم نیست ها..دیگه بعد گفتم مگه چی هست ؟ خوب وسایل هست واسه کمپر دیگه..اما گفت بازش کن...خلاصه کمی تکونش دادم گفت میشکنه اینکار رو نکن حیفه..کمی شک کردم..من چه خرم بخدا..اصلا حواسم نیست..باز کردم جعبه رو..خدا 
آی ۶ بود..باورم نمیشد برام گالکسی خریده بود..همونی که میخواستم..کف کردم..خداییش.. تشکر کردم چقدر به موقع بود بخدا...دمش گرم ..هر چی گه رفتار میکنه بلده هنوز منو بعد اینهمه سال سورپرایز کنه .. خلاصه مشروب میخورد باز دیگه کمی که حرف زدیم و من مشغول تلفنه بودم که ردیفش کنم زبانش همون به هلندی کردم باشه که بهش عادت کنم..و اینکه این میگفت رابطه منو تو چی میشه...یعنی من میتونم برم سراغ یه زن دیگه گفتم میخوای برو..تو تازمانی که تکلیف منو روشن نکنی من با تو تو یه اطاق نمیخوابم..تو یه مردی من هم یه زن هستم منم نیاز دارم بهم گفت مثلا خیلی جاها میتونستم برم سراغ یه زن دیگه اما اینکار رو نکردم بخاطر تو گفتم این حرف ها فایده ای نداره منم خیلی دلم میخواد رابطه داشته باشم اما تو تا تکلیف منو روشن نکنی و اهل ازدواج نباشی امکان نداره من بیام تو اطاقت دیگه و اینکه اگه از این خونه هم برم فک نکن که یه روز برمیگردم من بچه بازی خوشم نمیاد تا اینجام تلاشم رو میکنم که بهترش کنم اما تمومش که کردم امکان نداره برگردم پیشت یا باهات حتی دوستی کنم..خلاصه خیلی با هم حرف زدیم به ناهید هم اپ کردم که تلفن برام گرفته..اونم خوشحال شد .. 

Thursday, August 30, 2018

من امروز رو دیگه خوب خوابیدم البته صبح زود سریع پاشدم این پا مرغها رو که از فریزر دیشبش بیرون آورده بودم تو یخچال گذاشته بودم سریع بپزمش و بتونم خوب بخورم..چون این میخواست من فریزرم رو خالی کنم و من هنوز یه سری چیزها توش بود مثل ماهی ام و پا مرغ ها و لوبیا و چند تا بسته بادمجون سرخ شده...خلاصه بادمجون ها رو هم در آوردم اما بعد با وجود اینکه پا مرغ ها رو پختن بخاطر بوی گندش هر کاری کردم بخورم اینکار رو دلم نیومد بکنم ریختمش تو یه مشما همونطور داغ داغ انداختم تو سطل آشغالی...بعد بادمجونها رو با کره گرم کردم بعد برنج رو لوبیا سبز خرد شده تو فریزر ریختم و پختم برنج رو..این که اومد سه چهار تا همبرگر هم سرخ کردم و همون رو خوردیم...تا یادم نرفته من این هفته هم استم پات پختم که خوب خوردیم با هم خلاصه این هفته روحیه ام خوبه اینم زیاد غر نمیزنه بد جور هم به دست و پا افتاده هی بهش میگم بزودی تو میخوای من میرم از اینجا می بینم ساکته..حتی وقتی بهش گفتم وسایل منو ننداز بیرون بزار اطاق بالا گفت نه برای چی باید جابجا کنمشون..بزار همونطور بمونه..یعنی این خدای تضاده بخدا یه روز از سر سوزن میخواد بره تو یه روز از در دروازه رد نمیشه که نمیشه...دیوونه ست دیگه..خلاصه هی بهم میگفت من از کولد بلو یه بسته قراره برام بیاد فردا میری بیرون گفتم آره چطور گفت اگه رسید دستت بهم زنگ میزنی گفتم خوب باشه..و فکر کردم مرده شور بسته ات رو بردن به من چه اصلا..خلاصه فردا میرم بیرون ببینم اکشن هنگلو چطوره میتونم چک کنم ببینم اگه از این سیم کابل واسه تلفن آیفونم هست یا نه .. برای سفر هم لازم دارم .. در ضمن باید حسابم رو هم چک کنم .. کمی بیشتر پول بکشم چون واسه اینهفته برام پول نزدیک هزارتایی تو حسابم بود که ریخته شده بود و برای سفر لازم دارم که داشته باشم ..وای خدا..بگذریم...دیگه پاشدم به کارهام رسیدم تمام شب هم عکسهارو لود کردم از آی پد و دوربینم و باید کمی هم عکسهای تلفنم رو کم کنم بفرستم بلاگ و بعد از آی پد و دوربینم دیلیت کردم که سبک شد...همه باید خالی بشه..تو اکسترنال هارددرایوم هم گذاشتمشون که داشته باشم واسه خودم...دیگه ببینم جمعه چی میشه..چقدر زود میگذره روزها

Wednesday, August 29, 2018

من من واسه دوشنبه ای نه صبح به بعد پاشدم اما بعد یه تلفن بهم شد که فهمیدم از این زنه سالمنده که معمولا دوشنبه ها میرم زلهم خونه اش رو تمیز میکنم زنگ زد بهم که کجایی پس چرا نیومدی ؟ من باورم نمیشد فک کنم منتظر بود من بیام بهش گفتم من میخواستم تو این فاصله که میرم مسافرت یه هفته ای که میشد قبلش بیام خونه تون کار کنم اما الفا سنس بهم گفت نمیخوای گفت من با تو قرار داشتم خلاصه براش توضیح دادم و قرار شد فردا برم خونه شون از ده صبح تا ۱۲ براش کار کنم بیست و پنج تا هم بد نیست واسه ام..این نکبت ها یعنی کسی رو براش نفرستادن اونها بقیه مشتری های منو ازم گرفتن اما اینو نتونستن..بگذریم فکر کردم قبلش برای سه شنبه میتونم برم مارکت ماما رو هم ببینم اما انگار نمیشه اما مهم نیست..خلاصه این که اومد رفتیم با هم خرید کردیم واسه خونه بعد دیگه یه چیزی درست کردیم برای شام و خوردیم ..دیگه بعد برای سه شنبه صبح راه افتادم و کارم رو شروع کردم بهم گفت هیچ کسی رو براش نفرستادن خلاصه برگشتنی هم باهاش قرار دارم که برم خونه اش کار کنم...دیگه کارم که تموم شد با دوچرخه رفتم دودخم یه سر سمت خونه ماما که اون هم نبود راستی ازطرف کار میلکا که برام ردیف کرده بود رییسش بهم زنگ زد که وقتی بهش گفتم من دارم میرم سفر دیگه تماس نگرفت برای کار..گور باباشون..من از مسافرت بیام باز میرم دنبال کار... راستی این مدت هی در تماس هستم برای کار های عملم..رسیدم خونه ماما اما نبود تو خونه بهش زنگ زدم دیدم با ناهید بیرونن ..دیگه رسید کمی نشستم و باهم حرف زدیم بعد دیگه ناهید هی دلم رو خالی میکرد تو تنهایی چطور میخوای بری ایران ای وای اینطور نشه ای وای اونطور نشه خلاصه کلی باز منو بهم ریخت بعد هم پاشد رفت منم کمی با ماما نشستم راجع به این حرف زدم در مورد رابطه ام با این همخونه ام که قرارمون چی هست و میخواد من برم از خونه اش بیرون و دنبال شهر و جاهای مختلف میگردم...دیگه هیچ چی بعد رفتم خونه گوشت خوک پودر مخصوص زدم بهش با سیب زمینی آب پز و لوبیا جات..خلاصه دیگه شام خوردیم..چهارشنبه ای صبح پاشدم اول صبحی رفتم سمت دودخم هم از کارتم ۴ صد تا کشیدم هم ۱۰۰ تا ریختم توی کارتم در ضمن با اتوبوس رفتم و برگشتم نه با دوچرخه ام..بعد هم دیگه یه سیم کابل برای شارژ تلفن آی فونم خواستم بگیرم که تو اکشن پیدا نکردم..رفتم باز چند تا مغازه دنبال تلفن..مدیا مارکت که نداشت اونی که من میخواستم یه مغازه دیگه هم گفت اگه اوردر بدی امروز اردربدی فردا برات میاد..هی فک کردم گفتم بهتره بیخیالش بشم پولم کمه واسه ایران..به این گوه هم میگم تو اینترنت واسم دنبال تلفن باش اصلا اعتنا نمیکنه...دیگه برگشتم سمت خونه ... 

Monday, August 27, 2018

عشقم بنجى... Miss you...💋💋💋💋❤️❤️❤️



FINAL COUNDOWN... TO TEHRAN...

امروز که از خواب پاشدم با خودم فکر کردم چرا بدنم اینهمه خورده..وای من این دوماه چیکار کنم ...هیچی پاشدم افتادم به جون چمدونه...باز همه چی ر...