Monday, August 28, 2017

امروز هم امتحان تٍئوری رانندگی ام رو برای سومین بار رد شدم .. وای

امروز ازساعت شیش صبح نشده سریع از تخت خوابم پریدم بیرون...شب خوبی نداشتم و همه اش با استرس امتحان لعنتی گذشت...بعدا فهمیدم پارتنرم هم خوب نخوابیده بود...چون جدا میخوابیم .. بگذریم دیگه اومدم پایین این هم بیدار بود برام قهوه درست کرد منم سریع دو تا ساندویچ با پنیر و هام درست کردم برای خودم و دیگه دوچرخه بزرگه رو گذاشت برام بیرون با ژاکت نازک ... حاضر شدم شیش صبح دیگه زدم بیرون..همه جا هنوز تاریک بود و واسه همین چراغ های دوچرخه ام روشن بود هیچ چی همه جا رو هم مه صبح گاهی گرفته بود دیگه میدونم وقتی اینطوریه روزش هوا آفتابی هست...جالب بود من همیشه از بیرون رفتن تو مه ترس داشتم اما الان دیگه برام عادی شده...دیگه بعدش به مرکز که رسیدم سریع دوچرخه ام رو قفل کردم و بعد با ترن راه افتادم سمت 

Arnhem Centraal Station

 از اونجا بعد از پرسیدن از این مسئول ترن فهمیدم که باید قسمت شماره  ۷ رو بگیرم تا به مقصد اولیه ام که

 Arnhem Zuid

  
هست برسم ..همین کار رو هم کردم..بعد  اونجا که رسیدم اومدم پایین و اتوبوس شماره ۱۱رو باید سوار میشدم و باید ایستگاه 

Overmaat 

پیاده میشدم...حالا قبلش هم هی میپرسم که از کجا برم...از پرسیدن ترس ندارم و مثل خیلی های دیگه خجالت نمیکشم .این دفعه هم دقیقا همه چی رو یادداشت کردم که دیگه هی سوال نکنم و گیج نشم  دیگه...مرد راننده بهم هم گفت کجا پیاده شو..دیگه پیاده شدم چقدر هم استرس داشتم خدا می دونه .. این لعنتی و کابوس چرا تموم نمیشه خدا ..دیگه جیش هم داشتم سریع رفتم دستشویی بعد هم یکی از ساندویچ هام رو خوردم بعد اسم و شماره کدم رو ثبت کردم ..چقدر هم شلوغ بود ملت می اومدن می رفتن ..دیوث ها چه دکونی برای خودشون پیدا کردن ..دیگه  فرقش اینبار این بود که میتونستی برگردی و جواب هات رو عوض کنی..اما باز رد شدم خیلی حالم بد شد باز اما برگشتم یه ساندویچ دیگه ام رو خوردم بعد با همون اتوبوس شماره ۱۱ از ایستگاه   
به مقصد  

 Arnhem Zuid


بعد هی سر راه نگاه میکردم ببینم میشه اون مسیر از ترن به محل امتحانم رو با دوچرخه بیام یا نه ؟ دیدم بد هم نیست یه خط مستقیمه دیگه..بعدسوار اون قطارم شدم به مقصد 

از اونچا رفتم اول سمت ایستگاه ترن 

 Arnhem Zuid

بعدش هم 


Station Arnhem Velperpoort

پیاده شدم بعد 

بعدش رفتم سمت شهرش تا بگردم 

اومدم بیرون کارتم رو کشیدم که پولش رو برداره...پرای مارکت هم رفتم اما از مدل های لباس هاش خوشم نیومد..مواد آرایشی و لاک ناخن هم آورده بود...اما هنوز زیاد مغازه ها باز نکرده بود اما من همینطور میگشتم سر راهم قهوه یه بسته خریدم برای خونه چون دیگه نداشتیم خودم هم یه بطری آب منگو گرفتم بعد نوشیدمش که خیلی چسبید حالم گرفته بود اما خودمو زورکی به اینور و اون ور مشغول میکردم بعد تا طرفهای ساعت یک عصر منتظر شدم که این مغازه عمده فروشیه برای مواد رنگ و مو و این چیزها باز کنه برم لوریال اون شماره مخصوصی که میخواستم ببینم داره که داشت دو تا خریدم با اونی که از فرانسه خریده بودم میشد سه تا که خوب بود...سرراه هم مرتب از مهسا رضایی سوال داشتم که میپرسیدم دمش گرم اون هم سعی میکرد جواب بده ....بعد دیگه برگشتم سمت قطار و سوار شدم تو همونجا یه عینک آفتابی از این جدید ها پیدا کردم که یواشکی برش داشتم..خلاصه  دیگه رسیدم سمت دوچرخه ام ..سوار شدم سریع برگشتم خونه قبلش دیدم از پارتنرم میس کال دارم اما می دونست اگه رد شده باشم حال جواب دادن ندارم ..دیگه فهمید ..چون میخواست بدونه نتیجه امتحان لعنتی من چی شده...به ناهید هم سر راه تکس دادم گفتم رد شدم بعدا گفت باز بعدا می دی نگران نباش..دیگه خونه هم که رسیدم به ماما واتس اپ زنگ زدم .. به اون مرکزی که برای 

Simulator

میرفتم زنگ زدم چون می دونستم یه وقتی گرفتم اما دقیقا نمیدونستم چه روزی و چه ساعتی بود فهمیدم که باید برای چهارشنبه آینده یعنی روز شیشم سپتامبر ساعت ده و نیم صبح تا یازده و نیم صبح به مدت یکساعت باید برم با اتوبوس سمت 

Kiefteweg

برای اینکار..بعد یادداشت کردن قرارم باهاشون دیگه رفتم بالا وسایل هام رو کمی مرتب کنم دنبال مدرکی چیزی بودم .. پارتنرم اومد اون هم کمی غر زد که چرا در رو بستی جیمی مونده بود بیرون..دید من حال ندارم دیگه غر زیادی نزد بعد با هم بساط شام رو راه انداختیم خوردیم من روی همون مبل خوابم برد کمی خوابیدم بعد دیگه این سگش رو برد بیرون گردوند من هم پاشدم یه چای سیاه درست کردم خوردم بعد رفت بالا بخوابه شب بخیر گفت قرار شد باز از طریق چند تا سایت دوباره شروع کنم به تمرین و بعدا برم برای امتحان دیگه.....به علی واتس اپ کردم که فهمیدم خونه ماماست..حالا فردا که میرم مارکت شاید برم ببینمش ...این هلند هیچ چیزی برای دوست داشتن برای من نداره...به پارتنرم هم گفتم دلم میخواست یه اسلحه داشتم میرفتم اونجا همه رو از دم به شلیک می کشیدم بعدا هم خودم رو دیگه راحت میشدم از این وضعیت...لعنتی ها...وقتم الکی تو این خراب شده هدر شد ..  

Sunday, August 27, 2017

امروز کلی استرس امتحان فردا رو دارم از اول صبحی هم ناهید بهم واتس اپ داد که مادر شهریار اومده و اون بسته ای که لازم داشتی رو برات آورده پاشید با پارتنرت بیایید اینجا شام ماما و میلاد و جنیفر هم هستن..خلاصه اولش نه و اینا گفتم چون حوصله اش رو نداشتم بعدا گفتم میام چون میخواستم ببینمش دیگه بهم گفت اگه میلاد اومد دنبالت که هیچ چی اگه نه من میام دنبالت..خلااصه من پاشدم حاضر شدم لااک زدم موهای پام رو زدم کمی تمیز کردم به موهام رسیدم ساناز و به رم هم نه شب به بعد میومدن..پارتنرم گفت بشین خونه درس بخون واسه امتحان..اینطور بهتره اما من قبول نکردم..اون هم دید من زیر بار نمیرم موتورش رو هم که برده بود بیرون از دیروز اونجا قفل کرده بود باز کرد قفلش روو راه افتاد رفت دیگه سه عصر به بعد ماما اینا اومدن که میخواستن بیان تو دیدن پارتنرم نیست دیگه برگشتن تو ماشین دیگه راه افتادیم سمت خونه ناهید و شهریار..مامان شهریار این چند سال که ندیدیمش زیاد تغییر نکرده بود کمی پیرتر شده بود و مثل اینکه گوشهاش کمی سنگین تر شده بود...اما خوب مونده بود...منو اولش نشناخت بعد کلی روبوسی بعدا بهم گفت خیلی تغییر کردی..چند تا عکس ازشون انداختم بعدا مییزارم اینجا...کمی راکولا از باغچه اش کندیم دو بسته شد یکی برای من یکی برای ماما اینا...دیگه من رفتم سمت خونه دیک و کرینا پولی که برای نه سپتامبر باید میدادیم واسه شام مهمونی خانوادگی روز نه سپتامبر و صد یورو بود و پارتنرم توی پاکت گذاشته بود دیک هم خشتک ما رو کند تو فرانسه که بودیم که پول بده یا میایید واسه مهمونی خانوادگی یانه..بالاخره با پارتنرم تصمیم گرفتیم بریم اما اونجا که نمیتونستیم پول بدیم بهشون واسه همین باید صبر میکردن تا جمعه که برمیگردیم هلند..من رفتم و منو دم خونه اش بعد اینهمه سال دید تعجب کرد و فکش افتاد...پیر و لاغر شده..دیگه سلام دادم و بعد هم پول رو دادم بهشون گفتم به کرینا هم سلام برسونید..خلاصه تعارف کرد برم تو گفتم نه ممنون باید برم..و خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه ناهید..دیگه شام رو ناهید ته چین و برنج و قیمه و کمی هم سوپ گذاشته بود خوردیم دور هم..یگه میلاد میخواست بره سر کار اما جنیفر مرخصی داره...دیگه باید میرفتن که من نمیخواستم تا نه بشینم تا ساناز بیاد میخواستم برم خونه به کارهام برسم که باهاشون اومدم.....ناهید علاوه بر یه بسته بزرگ راکولا بقیه سالادش رو هم بهم داد که برم خونه بعدا بخورم .. که باید با خودم میاوردمش ....ساناز هم بهم زنگ زد...گفت خیلی دلم براتون تنگ شده بود خاله کاشکی می دیدمتون .. فهمیدم که با ماشین با به رم به مدت ده روزی که مرخصی داره میخوان برن سمت

Nice

وجنوب فرانسه..کلی از فرانسه ازم پرسید گفتم بوگت یادت نره با اون پنیر ریز خوشمزه هاش .. بعد اگه میخواید سریع برسید باید از اتوبان برید که باید پول بدید..
گفت همین کار رو میکنیم ..چون دو یا سه صبح امشب راه می افتیم ..گفتم منم بیام چون دلم براش تنگ شده .. هه هه هه خوش بگذرونید خیلی خوبه ..شب رو میخواستن تو چادر باشن .. چرا که نه .. حالش روببرید... بهش گفتم ... ....دیدم پارتنرم پشت خونه نشسته داره آبجو میخوره..بعد هم که دیگه یه چیزی درست کرد و خورد بعد جیمی رو برد بیرون کارش رو بکنه بعد دیگه رفت خوابید..بهش گفتم فردا تماس نگرفتم ناراحت نشو بدون رد شدم ..لعنت به این زندگی تو هلند که اینهمه بهم استرس میده..بی شرف  

سر میز شام .. مادر شهریار و مامان خوشگل خودم




مادر شهریار .. دیدارش بعد از تقریبا هجده نوزده سال شاید هم بیست سال .. شب شام خونه ناهید




Saturday, August 26, 2017

واسه امروز کار خاصی نکردیم ..وقتی جمعه ای اومدم خونه اونم بعد از پنج هفته باغچه رو که دیدم دلم خیلی گرفت تمام گوجه و بوته هاش همه پهن شده بود و از سنگینی وضعیت افتصاحی پیدا کرده بود باغچه هم شده بود پر ازعلف..قد هیکل من ..وای که چقدر کار دارم ..نامه از کالجم اومده که چهار سپتامبر باز کلاسم شروع میشه .. دوست دارم کلاسم رو..خوبه..در ضمن من هنوز کارت کتابخونه ام رو تمدید نکردم میزارم سمت زمان اوایل نوامبر اینکار رو میکنم ..خدا کنه زودتر این امتحان لعنتی تموم بشه زودتر که بتونم بیشتر زبان بخونم به امتحان هام برسم .. من  دیشب از بدن درد نتونستم خوب بخوابم ..اما قرصی هم نخوردم ..خوبه قبل از مسافرت همه خونه رو مثل گل تمیز کردم..مجبور نیستم سریع بیافتم به جون خونه...خوب الان که استرس امتحان دارم به هیچ کاری دست نمیزنم تا بعد ..با هم گاهی پشت می شستیم گاهی هم داخل..با ماما که حرف زدم دیدم کلافه ست گفتم هوا که خوبه پاشو برو بیرون..اونم بعدش رفته بود سمت شهر چون شنبه ها شهرشون مارکت هم داره..اینو بعدا وقتی داشتم با میلاد حرف میزدم فهمیدم که ماما رفته بوند بیرون .. پارتنرم موتورش رو برد بیرون کمی دور زد بعد این همسایه ما خانمش گفت بهش هوا خوبه با دوچرخه بزنید بیرون زهره هم حالش رو ببره خوب..دیگه دوچرخه الکتریکی ها رو ردیف کرد با هم رفتیم بیرون بهم گفت کجا بریم گفتم بریم شهر دودخم ..همینطوری دلم خواست برم اون سمت.. دیگه رفتیم دیدیم چه خبره .. علاوه بر مارکت اون قسمت دیگه اش هم بازار داشتن...یه بستنی بزرگ برام گرفت البته میخواست کوچیک بگیره اما بزرگش رو خواستم اونم دو بار سوسیس خرید خورد..اونجا پاتریک و مادلن با دخترشون رو دیدیم..دخترش کله گلابیه ..مثل پاتریکه..اصلا قشنگ نیست ..زن پارتریک مادلن هم خیلی تپل شده بود..کمی با هم حرف زدیم دیگه بعدش برگشتیم سمت دوچرخه ها مون که پارکشون کرده بودیم قسمت مرکز..اومدیم خونه...روز خوب و قشنگ و آفتابی بود .. بعدش هم  دیگه این غروب رو هم که همه اش با همسایه ها فک میزد من نشسته بودم هات برد نگاه میکردم و درس می خوندم..پارتنرم گفت حداقل شهریار وقت داشت می اومد این علف های اضافه رو میکند..گفتم نمیشه از هیچ کسی توقع کنی...بی خیال...پارتنرم حالش گرفته ست که باید باز بره دوشنبه سر کار...خوب همینه دیگه  زندگی پر استرس هلند باز شروع شد..وای 

Friday, August 25, 2017







باغچه من چه شکلی شده ..از مسافرت پنج هفته ای بیای خونه و ببینی این شکلی شده ..چقدر حالم گرفته شده بخدا ... 





my messy garden...



Thursday, August 24, 2017

BBQ for dinner.. yumm







چه آبجوی خوش رنگی ما از آلمان خریدیم .. مزه ش هم خیلی خوب بود  













After shopping in Germany ...





lunch in Camper...



این اسم عنتر گاز یا انتر گاز رو که یه نوع برند گاز تو فرانسه و یا قسمت های فرانسوی زبان لوکزامبورگ بود چند بار دیده بودم ... اینم عکس هاش .. باحاله نه ؟؟؟





Wednesday, August 23, 2017