Tuesday, August 15, 2017

in damn Rhodes now....
a brain of infant... with zero manner...
great lamb shank for lunch , mango smothy ... beautiful times with Sonja ... in Newtown ... that was my lazy sunday ... loved it .. sonja you are the best my sista ... XOX

Friday, August 11, 2017

Thursday, August 10, 2017

in Dijon France...

امروز بعد از صرف کافی یواش یواش حاظر شدیم بریم با دوچرخه ها مون بیرون ... سمت شهر من هم دوربینم رو باطری اش رو شارژ کرده بودم و عکس های دیشب رو ریختم همون دیشبی چند تاش رو توی بلاگ چند تا ش هم توی لپ تاپم که بعدا منتقلشون کنم اینجا . خلاصه من که از این شهر خیلی حال کردم یعنی پاریس هم این شکلیه ؟ نمی دونم یه روزی میبینمش .. بدون پارتنر یا سر خر ... بگذریم دوچرخه ها رو قفل و زنجیر کردیم و بعد هم راه افتادیم سمت مرکز این شهر اینقدر ساختمون های جدید و قدیمی داره که نگو..خیلی قشنگه..کلی ازش عکس انداختم..یه نقشه شهر داشتیم که از طریق اون هی دنبال جاهای دیدنی اش میرفتیم...حتی کلیسای نوتردام رو هم که هشتصد سال قدمت داشت رفتیم توش و من اونجا توی دلم دعا کردم این رانندگی من سریعتر درست بشه و بگیرم این گواهی نامه لعنتی هلند رو...اوایل که با پارتنرم میرفتیم سمت شهر خیلی رم میکرد یا اصلا نمی اومد خلاصه پدر در میاورد اما اینبار کمتر زرزر کرد...و راه اومد...رفتیم سر راه هم یه چیزی خوردیم بعد شاشش گرفته بود که باید می تپوندمش تو ساب وی بره توالت بسکه بی عرضه ست و همه جا فک میکنه باید پول بده یا می ترسه ..دیگه کمی پرسان پرسان ازطریق دو تا دختر خوشگل و ناز فرانسوی که به سختی انگلیسی حرف میزدن باهامون یه سوپر مارکت پیدا کردیم و اونجا ژامبون و آبجو شیش تا تخم مرغ و دو تا بطری آب و دو بسته قارچ و کمی هم کربه ناره یا همون فیله گوشت خوک برای شام پارتنرم خریدیم..امشب نمیخوام شام بخورم خیلی دیگه دارم چاق میشم..با دوچرخه هامون برگشتیم برای من هنوز کافی نبود گشتن  و دلم میخواست باز بگردم.. خلاصه دیگه با دوچرخه کمی که برگشتیم و من استراحت کردم باز رفتیم سمت دیگه اش و اون سمت هم خیلی قشنگ بود کنار آب...حیف که نشد زیاد عکس بندازم چون هی می رفتیم اینور اونور و وقت نمیشد..حالا اگه شد فردا یه سر میرم اون سمت عکس می اندازم ..ببینم چی میشه در ضمن هی هم بارونی بود از صبحش هوا...دیگه ژاکتم رو کشیدم روی سرم که موهام وز نشه اینم میگفت مثل زن ترکها شدی..محلش نگذاشتم و به کارم ادامه دادم بگذار هر چی میگه بگه ..به عنم هم نیست ..دیگه برگشتیم ..با فرچوناتو از طریق فه ی س بوک مسیج میکردیم با هم ...من که باهاش تماس نگیرم اون تماس نمیگیره .. حالا قرار شد بعد که برگشتم هلند همدیگه رو ببینیم ..اونم زیاد از شوهرش راضی نیست هر چند مرده همه کاری براش کرده و کلی خرج براش میکنه و صاحب همه چی شده از صدقه سر اون ...در ضمن به ونسا هم ای میل دادم ..خیلی وقته از اون هم خبری ندارم .. بدبختیه من همه اش باید سراغ بگیرم از ملت ...هیچ کسی از من سراغ نمیگیره ..بعد که با اون حرف هام رو زدم .. به پارتنرم گفتم چی کار کنم کنم ..گفتم برم اینور اونور دیگه اینم تمرگیده بود به خوردن آبجو هاش که گفت پاشو برو باز سمت شهر..ما فردا از اینجا میریم و من میخواستم بیشترباشیم تا بیشتر شهر رو بگردم و حال کنم ..واسه همین اینبار پیاده پاشدم راه افتادم..چه حالی میده خودم هر جا میرم بخدا..فقط اگه پول داشته باشم به این گه اصلا احتیاجی ند ارم...بگذریم..اولش رفتم سمت ساب وی سه تا از این کوکیه ها خریدم که دوست دارم حدودهای دو یورو شد خوردن خوردن همینطور میرفتم و گاهی هم عکس می انداختم..به هر مغازه یا بوتیکی دلم میخواست میرفتم..دیگه رفتم سمت یه مغازه واسه رنگ و اینا بود چقدر خوب بود از اینا تو سمت ما هم بود..مجبور نبودیم بریم هر دفعه آرنهم واسه اینکه چیزی بخوایم بخریم..گند بزنن هلند رو...دیگه اونجا این شماره رنگی که این پسره واسه رنگ لوریال بهم داده بود پیدا کردم خریدم یه دونه بیشتر هم نداشت اکسیدان خواست بده گفتم اونو دارم ی.. بعد هم رفتم سمت اون پاساژی که گوشت تو طبقه دومش با پارتنرم خریدیم کلی  مغازه هم داشت البته بیشتری هاش بسته بود چون دیگه دیر وقت شده بود.. اطراف رو هم حسابی گشتم و رفتم سمت اون پارکی که مجسمه این خرسه هست حالا عکس هاش و نوشته هایی هم در موردشون دارم به فرانسویه که بعدا ترجمه میکنم میزارم اینجا ..دوباره از اطراف بعد کلی گشتن عکس انداختم و برگشتم سمت کمپر و جای کمپرمون ..دیگه پارتنرم هنوز داخل بود هی زر زر میکرد منم واسه اینکه سرم باز درد نگیره گفتم زیاد حرف میزنی پاشو برو بیرون با سگت رفتم سریع سمت تخت دراز شدم .. دیگه اون که برگشت شام خواست رفتم ماهیتابه ها رو شستم با بی میلی بعد خشکشون کردم گوشتش رو با کمی قارچ سرخ کردم تو ماهیتابه های جداگانه بعد میگفت سبزی ندارم هی بهانه میگرفت گفتم همینه که هست چرا زودتر نگفتی .. کثافت همه اش بهانه میگیره .. دیگه محل نگذاشتم خورد بعدش ما  دیدیم با هم که پلیس فرانسه اومده این ماشین با راننده اش رو که کمی اونورتر پارک کردن گرفت و خلاصه هی نگاه میکردیم این رفت بیرون من پاشدم نشستم جاش .. شروع کرد به غرزدن که چرا نشستی سر جای من ..خدایا چرا ول نمیکنه ..هی زر زد هی زرزر کرد منم اصلا محل نگذاشتم دیگه آخرش گفت فردا برمیگردیم خونه ..گفتم باشه مهم نیست برگردیم ..منم خسته شدم از دستت .. سریع سه ته لایت رو خاموش کرد .. منم محل نگذاشتم .. فک میکنه می تونه منو ناراحت کنه کثافت روانی ..دیوونه ..الاغ..الان هم رفت کپید .. بخوابی بلند نشی ..راستی این یارو راننده این ماشینه رو دست بند زدن بردن و ماشین رو هم اینطرف پارک کردن .. دیگه نفهمیدیم برای چی گرفتنش .. خدا می دونه ... 

my view now...



Puh...what a busy day we had... So beautiful Dijon is...




Let's go & catch up with the city of Dijon.... Yey....

Wednesday, August 09, 2017

دیروز بالاخره رسیدم سمت دیژون اینجا خردلش خیلی معروفه .. یعنی از روی اسمش حدس زدم .. حمام و توالت و ظرف شویی و جا واسه شستن لباس با دست و همه و همه رو داره..بعد که پول رو دادیم بهمون گفتن وای فای هم هست که خوب شد تمام مدت من داشتم عکس آپلود میکردم تمام شب بعد که پارتنرم رفت بخوابه .. دیگه هیچ چی این یه شیشه شراب سفید خرید منم بستنی گرفتم اومدیم شلوغه ما داخل نرفتیم ..اما خیلی جاش قشنگه...خیلی  دوست دارم شهر رو بگردم ...پارتنرم سرحال بوید چند تا همبرگر برای من و خودش با قارچ سرخ کرد و با هم با مایونز خوردیم .. شب هم رفت بخوابه من نشستم به کارهام رسیدن..در ضمن توی طول روز هم به ماما واتس اپ کردم دیدم جواب نمیده به ناهید واتس اپ کردم فهمیدم که همه شون خونه الی و بهمن هستن چون فردا برای دو هفته ای میرن سمت ترکیه برای مسافرت و تعطیلاتشون..بچه های علی هم باید باز برن یه مرکزی که فقط ویکند ها میتونن پیش علی یا مینا باشن باز درگیر اون ها شدن همه ..خیلی حالشون بد بود نمیخواستن بهم بگن اما بعد بهم گفتن من هم حالم بد شد...طفلکی ها.. الی با من هم حرف زد گفت اذیتت نمیکنه که ؟ گفتم اذیت کنه اذیت میشه ...گفت خوب میکنی..همین کار رو بکن خاله ..خلاصه خوبه که می دونن این چه گهیه ..فردا بزارم برم دیگه هیچ کسی نمیتونه  از فامیل هام بهم بگه چرا ولش کردی..الی کمی هم با پارتنرم حرف زد .. دیگه به علی هم واتس اپ کردم اما موضوع بچه ها رو به روش نیاوردم ..خیلی درگیر بود نمیشد زیاد باهاش حرف زد ...کمی گپ زدیم و بعد هم خداحافظی کردم باهاش...برادر بیچاره من ..

عجب اسمى داره جايى كه اومديم ها....


In Dijon now....



Dijon...













.این عکس ها رو هم که میبینید همه سر راه گرفتم ... از این ور و اون ور ...




این عکس ها رو امروز قبل از اینکه جمع و جور کنیم و از اینجا بریم گرفتم ... پارتنرم هنوز سگه و بهم نگفته دقیقا که کجا میریم .. منم زیاد محلش نمیزارم و سوال نکردم .. ببینم چی میشه حالا ... 























Tuesday, August 08, 2017

Catching up with city now... I am loving it..

Monday, August 07, 2017

Moulins....flot Bleu Park,Chemin de Halage....




 

Sunday, August 06, 2017



The country side of France is so beautiful... I think I will have another summer vacation in France next year also....


Saturday, August 05, 2017