Sunday, July 23, 2017

میدونم خیلی زیاد اینجا نمیام و نمینویسم ..راستش زیاد این روزها حوصله ندارم...سرو کله زدن با پارتنرم از یه طرف..عزای این پنج هفته مسافرت باهاش راستش دل و دماغی برام نگذاشته ...ظرف دو هفته پیش که پیش ماما بودم با میلاد و جنیفر و ماما رفتیم آرنهم اونجا اونها گشتن ما هم با ماما رفتیم اون باربی کیور رو که زغالی بود خرید..کارمون که تموم شد اومد دنبالمون میلاد و برگشتیم ..دیگه یا مارکت بود یا دوچرخه سواری اینور و اونور..کلاسهام که تموم شده و دیگه ای برخن هم نمیرم تا بعد از تعطیلات...بعد پنج  شنبه ای که  گذشت چون شب قبلش با ماما واسه صبح قرار داشتم که بریم با هم زورخ بودرای با دوچرخه صبحی راه افتادم که بارون گرفت  که سریا برگشتم سمت خونه یعنی نصف راه شده بود اما خیس شده بودم و برگشتم ..بعد طرف های نه صبخ به ماما زنگ زدم گفت نه نرو..بعد مثل اینکه با ناهید و شهریار رفته بودنه همون زورخ بودرای که کمی شاه توت و گوجه سبز و آلو برام آورد خونه با شهریار اومدن زیاد نموندن.. بعد به ماما زنگ زدم که رفتید چرا نیومدید دنبال من..هر چند زیاد نمیخواستم با شهریار هم باشم اون سمت...هیچی دیگه چترم رو هم زورکی چپونده بودم پشت دوچرخه تو اون خورجینی اش که افتاده بود حیف شد این چتر من آخرین یادگاری من از سیدنی بود که گم  شد ..اما بی خیال...پارتنرم عصر ها که می اومد زیاد حال وحوصله درست و حسابی نداشتم..هی متلک میگه من هم باید مثل شمر همه اش عصبانی و اخمو باشم ...واسه جمعه رفته بود باربی کیو من هم همه اش خونه بودم نرفتم بیرون چون حوصله نداشتم پارتنرم سریع اومد خونه طرف های سه بعد از ظهر سریع لباس عوض کرد راه افتاد گه از من حال نمیپرسه تا بهش گفتم میرم بیرون فوری میگه در رو واسه جیمی بازکنی ها ..تخم سگ فقط فکر سگشه...خیلی حرصم دراومد..ااز طرف همکارهاشون  باربی  کیو داشتن که با دوچرخه الکتریکی اش رفت ..خلاصه هی مشروب و هی اخلاق کیری این رو چی کار کنم...دیگه رفت تا دیروقت هم نیومد..من هم محل نگذاشتم  بهش...دیگه ناهید هم با شهریار و ماما و ساناز و الناز رفته بودن اوبرن هاوزن...شنبه ای زلهم داخ به را دری هم بود اما من نرفتم..پارتنرم تا دیروقت کپید پاشد من زیاد محلش نگذاشتم رفت بعدش اکشن چند تا خرید کرد..من هم به شستن لباس ها و اینا  رسیدم دیگه بعدش هی جرو بحث کردیم رفت با کمپر خودشو مشغول کرد ناهید بهم زنگ زد که دارم ای فونت رو درست میکنم اونم از طریق الناز..دیگه داشتم ای دی ای تیون رو کامفرم میکردم اومده تو اطاق میگه هنوز با لپ تاپی..بهش گفتم زر زر کنی من میرم بالا می مونم ها..پاشد اون رفت دیگه بد رفت کپید بعدش...میدونه دیگه بهش محل نمیدم..واسه یکشنبه دیگه پاشدم به کمپر رسیدم تمیزش کردم حسابی بعد دیدم شیشه ماشین رو هم باز گذاشته بود کمی بارون ریخته بود داخلش...تمیزش کردم خشک کردم داخل ماشین رو بعد هم شیشه رو دادم بالا..بعد دیگه این که بیدار شد کمی بعدش دوش گرفتم و بعد با هم رفتیم بیرون..اول رفتیم سمت کارش که اتوبوس کاریش رو یه چیزی ازش بیاره دید دزد اومده سر کارشون هم وسایل های اینو برده هم یه ماشین دیگه رو شیشه هاش رو شکسته و خالی اش کرده به رییسش زنگ زد..خودش فک کنم اشتباهی ماشین رو باز گذاشته بود و دیگه شیشه هاش رو خورد نکرده بودن..بعد دیگه کمی که اونجا موندیم بعدش رفتیم خرید از این گوشت قلقلی ها خوردیم واسه ناهار بعد رفتیم سمت کوپ خرید کردیم بعد من همون جا رفتم یه سر سمت فروشگاه ترکه اونجا سه تا باقلوا خریدم با نون لبنانی سفید اینجا نون لبنانی تیره هم داره ..ای ول..تا بحال ندیده بودم..دیگه بعدش اومدیم خونه جابجا کردیم ناهید اومده با شهریار تلفن منو آورد درستش کرده بود و آی دی جدید منو هم بهم داد دیگه با ماما حرف زدم کمی ناهید گفت من کلید دارم میام هم به ماهی هات میرسم هم به گلدون هات میرسم..خوب اینم از این ..دیگه اینکه  هی شهریار میگفت ول نکن اینو من هم اذیت میکنم می بینی ناهید رو..گفتم تو که میدونم اذیت میکنی..حرفی در اون نیست..دیگه هیچ چی....بعد دیگه ز یاد نموندن و الناز هم خونه شون بود دیگه رفتن...واسه عصر واسه شام با دوچرخه رفتیم سمت   که ای ن برخ   یه چیزی خوردیم برای دسر هم بستنی خوردیم بعد دیگه با دوچرخه سریع برگشتیم چون بارون شدیدی گرفته بود من هم همون شالم رو کشیدم روی موهام که فر نشه و اومدیم خونه...از میان بر اومدیم سریع تر رسیدیم..دیگه جیمی رو برد بگردونه من هم حوله انداخته بودم همون روی زمین که رسیدن تو سمت آشپزخونه سریع پاکش کنه..بعد دیگه رفت بالا بخوابه ..منم سریع زدم به کانالای ایرانی دارم فیلم می بینم...بیرون هم بارون میاد ..باید ظرف این یکی دو روز شال و کلاه کنیم بریم دیگه ..

No comments: