Wednesday, July 19, 2017

امروز صبح که با صدای علی از پایین بیدار شدم بلند بلند حرف میزد و فک کنم با میلاد داشت حرف میزد بیدار شدم و بعد هم رفتم دستشویی پایین بعد دیگه باز رفتم بالا بعد یادم افتاد که میخوام برم باز سمت شهر و همه اون کرست ها رو که تو حراجی با مامان دیروز گرفتیم بقیه اش رو هم بخرم چون سایزش خوب بود واسه ام و اندازه کاپ ها هم خوب بود دیگه بعد یادم افتاد که کلی بار با خودم دارم و بهتره بدون اون بارها با دوچرخه ام برم و از شهر اول اپون ها رو بخرم بعد برم بارها رو و لپ تاپ هام رو ببرم به خونه خودم .. خلاصه بعد صبحانه ماما هم تازه بیدار شده بود جنیفر امروز کار نمیکرد و با دیزل خواب بود دیگه با ماما خداحافظی کردم رفتم سمت شهر دیدم اونجا هم به را دری هست که داشتن میچیدن همه چی رو...کرست ها رو خریدم اومدم سمت خونه ماما .. میدونمستم ماما شاید نباشه چون میخواست بره به سوپرها سر بزنه علی و نیما بودن با بنجی ... دیگه باهاشون خداحافظی کرذم و بهم گفت علی که بشین تا ماما بیاد گفتم میدونم بهتره که باشم اما بهتر هم هست که برم چون بارو لپ تاپ هام هست و کلی کار دارم و باید برم به کارهام برسم هوا هم داره گرم میشه و زودتر برم بهتره...دیگه راه افتادم اما تا رسیدم خونه دخلم اومد دیگه سریع به کارهام رسیدم و وسایل هام رو جابجا کردم ظرف بزرگ مخصو کاغذ و کارتن رو گذاشتم داخل چند تا کاغذ هم ریخته بود همون جا بیرون که من برشون نداشتم اما دیدم بعدش بنی سریع اومد بیرون مثل اینکه اون جمع کرده بود زیاد به روی خودم نیاوردم اما باهاش کمی حرف زدم دیدم با دوچرخه اش میخواد بره بیرون اینجا هوا که خوبه بنی همیشه یا با دوچرخه یا موتور یا حتی با پای پیاده میزنن بیرون....اون هم بعد دوچرخه سواریش دیدم که مشغول موتورشه و بعد هم با موتورش رفت بیرون ... امیدوارم من هم تو سن و سال بنی بتونم این همه فعال باشم ..گفت میخوان برن سمت تان نه ریف اما در ضمن شاید واسه چند روز هم برن ایتالیا.. بگذریم  دیگه سریع ریشه های سرم رو رنگ زدم بعد موهای دستم و بازوهام رو با ماشین گرفتم...حمام کردم و پیرهن ماکسی که سالها قبل از سیدنی با خودم آورده بودم و هیچ وقت زیاد هم اونو نپوشیده بودم تنم کردم ... هوا خیلی گرم شده ... بعد به خونه رسیدم به ماما هم تو همین هنگام تماس گرفتم و بهش گفتم چه خبر بود داخل شهرش بعد هم که قرار فردا رو باهاش گذاشتم که بریم با هم مزرعه میوه های تازه بگیریم که هم ارزونه هم تازه تر هم هست ...پارتنرم اومد بعد تمرگید پشت سمت بالکن و مشروبش رو خورد بعد من هم اینور بودم داشتم میثاق رو گوش میکردم بعد غذای جیمی رو دادم وقتی رسید دیدم کمی هم برای خونه خرید کرده بود که برای من هم یه لیتر آب پرتغال تازه خریده بود از یومبو که من همون رو برای شامم استفاده کردم.. الان هم رفته بخوابه کمی مرغ پخت و خورد بعد سگش رو برد بیرون کارش رو کرد و رفت بالا بخوابه .. قبلش باز با هم صحبت کردیم راجع به مسافرتمون و من باز بهش یاد آوری کردم که اذیتم نکنه .. ببینیم این سری چه گلی به سرمون میخواد بزنه ...امروز کمی بلاگ مینویسم فردا هم باز مینویسم از دوم جولای دیگه ننوشته بودم که تو این چند روز سعی میکنم مرتب بنویسم این روزهای رفته رو که یادم نره کلی هم عکس باید آپلود کنم...ببینم چی میشه 

No comments: