Friday, June 30, 2017

من واسه جمعه اولش رفتم واسه زروخ .. هر دو هفته جمعه ها میرم اون سمت و همین هم از سرشون زیاده..نمیدونستم یکی از همکارهام اونجا بعد از بیست سال بازنشسته میشد و اون روز رو براش جشن گرفته بودن..ایران تا یادم میاد بازنشستگی یعنی افسردگی و بدبختی و پیری و اینا..اما این ور ملت همه میخوان برن واسه بازنشستگی و زودتر برسن به اون مرحله..مثل پارتنر من.. خلاصه شلوغ پلوغ شده بود و ملت هم ریخته بودن هی عکس می انداختن بهش کادو اینا دادن خودش هم یه چیزی کوچولو از این شیشه ها با برچسب به دانکت یعنی ممنون و چند تا پاستیل توی اون شیشه کوچولو انداخته بود به هر کسی میداد..حالا عکسش رو اینجا میزارم..دیگه اونجا سوپ که میدادیم بهشون خودمون هم خوردیم کمی هم از غذا خوردم..دیگه کارم که تموم شد با دوچرخه برگشتم خونه بعد یه دوش گرفتم تا پارتنرم که اومد کمی به خونه رسیدم و بعد هم حاضر شدم یواش یواش دیگه کمی با نون و اینا خودم رو سیر کردم دیدم مامان رو قراره ناهید ببره به خونه جنیفر اینا و قبلش هم باید با ساناز بره دکتر واسه وقتی که برای ساناز داشتن..دیگه باهاش که حرف زدم با ماما هم..ناهید پرسید بیام دنبالت گفتم نه نمیخواد خودم میرم..پارتنرم بعد که اومد به مشروب خوردنش رسید من هم خدا خدا که بارون نیاد دیگه حاضر شدم هوا باد میزد و پارتنرم گفت که کاپشن بپوشن یخ نکنی روی دوچرخه و اینکه شلوار ببر با خودت سر راهت که سرد شد بپوش.. من هم بردم بعد با دوچرخه رفتم سر راه به اون سمت خونه پدر مادر جنیفر که رسیدم زنگ زدم میلاد که بگو کجاست خونه شون..خلاصه منو گیرآورد و هی میخواست با دوچرخه بودم بشینه سر ترک من که میترسیدم گفتم میخوریم زمین نکن اینکار رو..خلاصه هر کاری کرد نگذاشتم ..دیگه با اون پیرهن قهوه ای و با صندل هام و اون شکل و شمایل نمیخواستم بخوریم زمین...خلاصه رسیدم سمت خونه اونها .. دیدم توی حیاطشون از این چادر بزرگ ها زدن میز صندلی گذاشتن و همونجا دور هم هستن..بعد من با همه شون  روبوسی کردم کادو جنیفر رو هم دادم خوشش اومده بود ساناز و ناهید و شهریار و ماما با جردن برادر جنیفر هم اونجا بودن..با پدرش هم سلام علیک کردم اما دراز شده بود روی تخت و نیمه خواب بود...به همه سلام علیک کردم ناهید و اینا حالشون خوش نبود چون اکتبر ساناز باید غده گردنش رو جراحی کنه اینم خیریه که از طریق پدرو خانواده نکبت پدریش بهش ارث رسیده...دیگه اینکه  شهریار هم که مثل معمول خایه هاش باد کرده بود سلام دادم بلند بهش جواب نداد...گور باباش..بگذریم ..اون جا نشستیم و کلی حرف  و خوردن و از این نوشیدنی ها به اسم اسپرم تو این شیشه ها بود چند تا به هر کسی یه رنگی دادن...من با خودم آوردمش اما هنوز نخوردمش چون سعی میکنم الکل نخورم...حالا بعدا عکسش رو اینجا میزارم بامزه ست..با مادر جنیفرهم کلی حرف زدیم و فهمیدم که تو نیوزلند و یا استرالیا کلی فامیل داره که باهاشون زیاد تماس نداره .. پس فقط من نیستم فامیلل های عجیب غریب دارم ..همه این مشکل ها رو دارن..بعد بهم یه بوته گوجه فرنگی نشون داد البته هنوز کال بود اما میگفت قهوه ای میشه..فک کنم از همون گوجه ها بود که تو اسپانیا خریدم و اولش قهوه ای میشد بعد سیاه...فک کنم اینم از همون ها بود گفت از زوتفن خریده تش..گفتم اگه نموند واسه زمستون که معمولا نمی مونه واسه سال دیگه خریدی برای من هم بگیر پولش رو میدم بهتون...دیگه اینکه یکی از دوستهای میلاد یه مرد هلندی اومد که فک کنم چهل  و چهار سالی داشت به ناهید گفتم از اینا پیدا میکردی نه این ته دیگ سوخته رو واسه من ..و منظورم به پارتنر خل و چل خودم بود دیگه پاشدن برن ناهید خیلی سفارش کرد که میلاد حواست به زهره باشه و اینا...آخرش مادرش گفت بمونه اینجا هم اتاق جردن هست دیگه...خلاصه اونها رفتن..من هم طرف های ده شب به بعد خوب هنوز روشن بود اما از چراغ های دوچرخه ام مطمین نبودم دیگه راه افتادم برم دیگه میلاد تا یه جایی باهام اومد سوار شدم اومدم خونه دیدم پارتنرم خوابه و بعد کمی نشستم بعد هم راه افتادم رفتم خوابیدم.. 


No comments: