Thursday, June 29, 2017

چهارشنبه ای کمی نشستم که علی هم بیاد ساعت یک بعد از ظهر با یآرایشگاهم وقت داشتم واسه هی لایتم . این اولین باره که تو هلند میرم های لایت میکنم توی آرایشگاه خلاصه زود رفتم و چون با دوچرخه بودم و وسایلم زیاد بود کلی توی کوپ گشتم که برگشتنی مث اینکه شک پیدا کرده بودن چون کمی وسایلم رو گشتم اما مهم نیست بقول این یارو تو کتاب چهار میثاق..من به خودم نمیگیرم واین برای آرامش خودم بهتره..دیگه رفتم و کارم توی سالن تموم شد چه موهایی شد وای ..دادم نوک هاش رو هم کمی زد و مرتب کرد و موخوره هاش هم رفت ..بعد با همون وضع با دوچرخه اومدم که مثل خر بارون میومد ورید روی موهای درست شده مون من تمام مدت داشتم با کاپشنم روی سرم بود ام خیس خیس شده بودم ریدم به زندگی توی هلند..دیگه هیچ چی...رسیدم خونه مرتب کردم پارتنرم که داشتیم حساب منو چک میکردیم واسه تکس و اینا دیگه دید من پول دادم به سالن گفت چرا الان رفتی مگه نباید با هم بریم گفتم لازم دیدم برم گفت چرا کارهای مخفیانه میکنی .. یا مخفی کاری میکنی .؟؟..گفتم مخفی کاری نمیکنم لازم دیدم رفتم ..مجبور هم نیستم به تو یا کسی دیگه توضیح بدم ..چه پررو شده ..گه..کمی غر زد گفتم غر نزن دیگه بسه...سریع خفه شد...والله هیچی بهش نگفتم پر رو شده...بگذریم.. پنج شنبه صبح پاشدم و بعد حاضرشدن پارتنرم هم ساندویچ درست کرد برام رفتم سمت محل امتحان ساعت یازده صبح بود اما نه صبح رسیدم خلاصه باز رد شدم لعنتی ها..خیلی سخت بود کف کردم...دیگه رفتم سمت آرنهم و کلی هم گشتم پنج تا گوشواره خریدم واسه خودم دونه ای یک یورو که از این سوزنی ها هم بود که خیلی دنبالشون بودم..مارکت هم رفتم بعد رفتم این آیفون رو نشون دادم اونها هم گفتن باید با مسیول های اپل صحبت کنی و شماره بهم دادن نمیدونم مجانیه یا پولیه تلفن کردنش...بگذریم من به هیچ کسی تماس نگرفتم اون روز چون عنی عنی بودم برای امتحانم که رد شدم پارتنرم هم زنگ زده بود بعد دیگه رفتم فروشگاه های ایرانی رو هم گشتم بعد دیگه برگشتم سمت خونه..اونجا به ناهید که خیلی زنگ زده بود تماس گرفتم بهش گفتم رد شدم و حالم خیلی گرفته ست..دیگه گفت پارتنرم هم تماس گرفت جواب که ندادم به ناهید اینا زنگ زده بوده..ناهید گفت تماس بگیر باهاش..گفتم باشه دیگه بعد هم با اون تماس گرفتم گفتم حالم خوش نیست اومده بود خونه یه دسته گل سفید برام خریده بود که بقول معروف منو از این حال در بیاره...دیگه هیچ چی..اینم از پنج شنبه عنی ما...شب سال پدرم بود اما من خیلی حالم خوش نبود که حتی عزاداری اونو بکنم...دیگه هیچ چی...میلاد و جنیفر هم رفته بودن..ماما و ناهید و شهریار هم رفتن..البته با فاصله بود رفتن هاشون..حالا عکسی که جنیفر براام فرستاد اینجا میزارم از سر خاک بابام ...گلهای رز و شمع های قرمز کار میلاد و جنیفر بود که برای آرامگاه آجون آورده بودن..دستشون درد نکنه 



No comments: