Friday, June 02, 2017

واسه دوشنبه ای که گذشت عصرش رفتم سر کلاسم..زیاد نیومده بودن...بخاطر ماه رمضون معلمون خر خسته از خدا خواسته نیم ساعت زودتر تعطیلمون کرد..امتحان لی زن داشتیم واسه دو ساعت بعد که چک کردم دیدم رد شدم اما فهمیدم زمانش برام بد نیست...به اندازه کافی زمان دارم که تمومش کنم....معلمم هم گفت که بالاخره کار دائم گرفته که خوشحال بود..اینور هر کی کار داره با دمش گردو میشکنه بسکه وضع کار خرابه....بعد هم میلاد اومد دنبالم ..واسه سه شنبه اول صبح این دیزل سگ میلاد و جنیفر برداشته این عروسک کوچولو که بهش کنیفل میگن اول صبحی آورد انداخت پیش پام ... دیدم چون هفته پیش من باهاش بازی کرده بودم هی پرتش میکردم اون هم میرفت بازی میکرد و میگرفت میاوردمش یادش بود طفلکی واسه همین آورده بود من براش پرت کنم بازی کنه..خوب کم سنه و سگ کم سن بچه است و میخواد بازی کنه..عزیزم..کمی باهاش بازی کردم بعد با ماما صبحونه خوردیم و رفتیم اولش مارکت رفتیم البته فقط من و ماما بودیم بعد هم رفتیم سمت فروشگاهش زیاد از اونجا خرید نکردم ازمارکت هم فقط پرتغال خریدم بعد شب میلاد و جنیفر هم باهام بودن بعد دیگه واسه چهارشنبه اش از جنیفرخواستم کمکم کنه که آدرس این جایی که باید برای سی می لاتر رو میرفتم پیدا کنم واسه پنج شنبه وقت گرفته بودم چون توی په کت رانندگی که قبلا خریده بودم بود و باید استفاده میکردم ..برام کمک کرد و پیداش کرد دستش درد نکنه..دیگه واسه پنج شنبه خوشگل کردم راه افتادم اول با دوچرخه بعد داخل شهر دودخم بعد با اتوبوس رفتم جالب بود کلی تمرین میداد البته به زبان هلندی..دوساعتی اونجا بودم بعد زنه گفت اگه خواستی باز بیا مجانیه بهش گفتم من نمیخوام اومدن بعدی من جزو په کت من به حساب بیاد چون به تمرین هام احتیاج دارم و هنوز کلی باید تمرین کنم گفت نه نگران نباش اونها رو هم داری..خلاصه دیگه برگشتنی با کلی دردسر بالاخره راه و مسیر اتوبوس برگشت رو پیدا کردم حالا راه اونجا هم پر از راننده کامیونی بود که ملت هی بوق میزند یا شصتشون رو برای گفتن بقولی دمت گرم بالا میبردن..ملت راننده کامیون همه کشور و زبون فرقی نداره همه شون هوس باز و زن باز هستن مثل راننده کامیون های ایرانی..بگذریم..دیگه برگشتم خونه سر راه هم با ناهید تماس گرفتم کمی حرف زدیم .. واسه جمعه همه اش درس خوندم و کار خاصی نکردم...این ویکند هم پینکسترن هست میریم بیرون اما قبلش اکیو خریدم جدید که همون جمعه طرفهای ساعت سه و نیم عصر اومد دم در...دیگه باطری قبلی هه رو هم با دردسر قبلا با هم از کمپر بیرون آورده بودیم چقدر سنگین هست لامصب ... 

No comments: