Wednesday, June 14, 2017

دوشنبه دوازدهم ژوئن صبحش زدم بیرون رفتم برای سی می له تر...با دوچرخه رفتم سمت دودخم و بعد هم از اونجا رفتم سمت ای برخن..یک ساعتی که اونجا بودم کلی هم عکس انداخته بودم که دیگه الان ندارمشون و میگم برای چی .وچطور شد..دیگه برگشتم سمت شهر ماما هم یه دست گل سر راه از آلبرت هاین گرفتم بعد هم یه کمی کیک برای ما فک کردم شاید واسه چهارشنبه نشه برم پیشش واسه تولد بهتره که الان اینکار رو بکنم ..دیگه اینکه ناهید هم می دونست من اونجام دیدم اونجا بود و موهای جنیفر رو هم که قبلش های لایت کرده بود..خوب شده بود اما کمی قرمزی میزد..دیگه اینکه شبش هم که باید کلاس میرفتم گلها رو دادم به ماما و کیک رو و جنیفر هم یه سر اومده بود اونجا موهاش رو نشون بده به ناهید که بعدش رفت..دیگه فهمیدم ناهید و شهریار هم شام می مونن...اصلا با شهریار دیگه حال نمیکنم این روزها خودشو زده به مریضی چون اون دوست عنش حبیب از کار اومده بیرون این هم میخواد عقب نمونه ..خلاصه مونده خونه و روی اعصاب خواهر بیچاره من..دیگه رفتم سمت اکشن باهاشون کمی گشتیم این ور اون ور..من یکی دو تا از این جوراب تابستونی ها که تو ایران بهش پاپوش میگن گرفتم با یکی از این سیم های واسه آی فون که چارج میکنه ...در ضمن من  زیاد محل شهریار نمیزارم از قضیه مسافرتمون به کالایا ی اسپانیا به بعد .. دیگه اینکه اونجا هم سر راه باز با ناهید تو ماشین و بیرون دعواش شد بدجور....مثل سگ می مونه گوه ..قرار بود ماما واسه شام کلم پلو بزاره..اما قبلش با ناهید اینا و ماما کمی تخم مرغ اینا خورده بودیم ...خوب  دیگه شام رو که نخورده زدم بیرون واسه کلاس اونجا هم دو تا امتحان لی زن و لیو سترن دادم که هر دوش رو رد شدم خیلی سخته البته اینا واسه اینکه که معلممون بدونه در چه حدی هستم..من راستش زیاد درس نمیخونم بیشتر حواسم به تئوری رانندگی ام هست..دیگه واسه شام برگشتم خونه و ناهید اینا هم رفته بودن..شهریار هم شیر آب واسه توالت ماما رو درست کرده بود...دیگه واسه سه شنبه هم با ماما راه افتادیم رفتیم سمت  رفتیم سمت فروشگاه ماما بعد هم فتی مارکت..اونجا زیاد خرید نکردم اما سه تا نهال کوچیک گوجه فرنگی و دو تا هم ماما خرید و یک دونه هم خیار نهالش رو واسه باغچه ام گرفتم با یه بسته بادمجون که فقط یک یورو بود...دیگه  بعد هم سمت شهردودخم  حسابی گشتیم.. بعد برگشتمیم سمت خونه ماما ویکی دو ساعت بعدش رفتیم سمت مغازه ترکه..اونجا هم ماما نون لنبانی گرفت و خرید کرد بعد دیگه برگشتیم خونه...عصرش میلاد و جنیفر اومدن که یواشکی یه چیزی بردن بالا که ماما نفهمه منو میلاد صدا کرد گفت فردا باشی ها تولد مامانه گفتم من دو شب هست اینجام گفت باشه کجا می ری همه هستن فردا ..درضمن تابلو کادو ماما و پدرم رو که از مجموعه چندین عکس هم بود بهم نشون داد خیلی خوشگل شده بود ...حالا عکسش رو گیر بیارم یا از میلاد فایلش رو بگیرم اینجا میزارم ..دیگه رفتم سر کلاسم واسه سه شنبه که اونجا هم با ارینا بودم سر کلاس که فک نکنم هفته دیگه بیاد چون داره می ره با همسرش آمستردام زندگی کنه ..دلم براش تنگ میشه..دیگه کلاسم تموم شد و با دوچرخه ام برگشتم سمت خونه ماما ..به ماما گفتم ماما ممکنه فردا مهمون داشته باشی ها ..خواستم بدونه چون بعدا سورپرایز میشه و میخواد همه رو واسه شام نگر داره و خلاصه بهتره که الان بدونه تا بعدا.. دیگه شب رو خوابیدیم و صبح مثل دی آف ناهید بود مثل اینکه به من اپ کرده بود که بیداری..میخواست ماما رو تو تختش واسه اش صبحونه ببریم که نشده بود من هم خواب بودم و تلفنم رو چک نکرده بودم ...دیگه ناهید اومد قبلش گفته بود صبحونه با هم میخوریم اما زیاد نخورد چند تا کیک خریده بود با دسته گل ..گفت چرا تلفنت رو چک نکردی میخواستم صبحانه رو روی تختش داشته باشه ..دیگه اینکه نشد...واسه چهارشنبه من قبلش توی فه ی س بوک علی نوشتم اگه فردا یعنی چهار شنبه زودتر نیای این کلم پلویی که ماما واسه ات قایم کرده میخورم ها..گفته باشم..در ضمن تولد مامان هم هست خواستم بدونی..اینا رو اونجا نوشتم چون میخواستم این پتیاره افسانه هم اکه میبینه بخونه بیشتر حرص بخوره ..بگذریم اون هم مثل هر چهارشنبه اومد پیشمون و بعد هم به کارهاش رسید اما زیاد نمیتونست بمونه چون باید برای بچه ها میرفت سمت خونه اش..میگفت بچه ها بخصوص رضا خیلی اخلاقشون بهتر شده  ...الی هم اومد بعدش نشستیم با اون حرف زدن و سرم گرم شد...بیرون هم هوا خیلی خوب بود و گرم و آفتابی بود هوا..بعد من میخواستم برم برای ای برخن که حدود ساعت یک و نیم عصر تا دو و نیم وقت گرفته بودم اما دیر رفتم و اتوبوس لعنتی هر یک ساعت می اومد خلاصه نشد..بعدش بهشون تماس گرفتم گفتم نمیتونم بیام و وقت گرفتم واسه هفته بعد..دیگه هر پنج عصر به بعد به پارتنرم اپ کردم که نمی یام خونه و یه شب دیگه می مونم پیش ماما..می دونستم از تقویم تولدی که تو توالت داریم می دونه تولد مامانم هست..دیگه ساناز هم اومد و شهریار و ماما با ناهید زرشک پلو گذاشت با سالاد که من درست کردم خلاصه خیلی خوب شده بود جنیفر و میلاد هم اومدن و کادوشون رو دادن و خلاصه خیلی خوب بود حالا فیلم ها و عکس ها رو گیر بیارم حتما اینجا میزارم .. دیگه شهریار باز سر اینکه به ساناز بحث میکرد که خونه بخر و ساناز گفت نمیخوام دیگه اینهمه گیر به من ندید بحث کردن با هم اون هم باز قهر کرد مرتیکه خر زد بیرون..الناز و ساناز هم شروع کردن به غر زدن به مامان و ناهید و من..نکبت ها طلبکارن و لنگه اون بابای گهشون هستن...دیگه شب شد و همه رفتن...دیگه استراحت کردیم شب رو...فردا باید برم خونه..خیلی کار دارم  


No comments: