Friday, June 30, 2017

من واسه جمعه اولش رفتم واسه زروخ .. هر دو هفته جمعه ها میرم اون سمت و همین هم از سرشون زیاده..نمیدونستم یکی از همکارهام اونجا بعد از بیست سال بازنشسته میشد و اون روز رو براش جشن گرفته بودن..ایران تا یادم میاد بازنشستگی یعنی افسردگی و بدبختی و پیری و اینا..اما این ور ملت همه میخوان برن واسه بازنشستگی و زودتر برسن به اون مرحله..مثل پارتنر من.. خلاصه شلوغ پلوغ شده بود و ملت هم ریخته بودن هی عکس می انداختن بهش کادو اینا دادن خودش هم یه چیزی کوچولو از این شیشه ها با برچسب به دانکت یعنی ممنون و چند تا پاستیل توی اون شیشه کوچولو انداخته بود به هر کسی میداد..حالا عکسش رو اینجا میزارم..دیگه اونجا سوپ که میدادیم بهشون خودمون هم خوردیم کمی هم از غذا خوردم..دیگه کارم که تموم شد با دوچرخه برگشتم خونه بعد یه دوش گرفتم تا پارتنرم که اومد کمی به خونه رسیدم و بعد هم حاضر شدم یواش یواش دیگه کمی با نون و اینا خودم رو سیر کردم دیدم مامان رو قراره ناهید ببره به خونه جنیفر اینا و قبلش هم باید با ساناز بره دکتر واسه وقتی که برای ساناز داشتن..دیگه باهاش که حرف زدم با ماما هم..ناهید پرسید بیام دنبالت گفتم نه نمیخواد خودم میرم..پارتنرم بعد که اومد به مشروب خوردنش رسید من هم خدا خدا که بارون نیاد دیگه حاضر شدم هوا باد میزد و پارتنرم گفت که کاپشن بپوشن یخ نکنی روی دوچرخه و اینکه شلوار ببر با خودت سر راهت که سرد شد بپوش.. من هم بردم بعد با دوچرخه رفتم سر راه به اون سمت خونه پدر مادر جنیفر که رسیدم زنگ زدم میلاد که بگو کجاست خونه شون..خلاصه منو گیرآورد و هی میخواست با دوچرخه بودم بشینه سر ترک من که میترسیدم گفتم میخوریم زمین نکن اینکار رو..خلاصه هر کاری کرد نگذاشتم ..دیگه با اون پیرهن قهوه ای و با صندل هام و اون شکل و شمایل نمیخواستم بخوریم زمین...خلاصه رسیدم سمت خونه اونها .. دیدم توی حیاطشون از این چادر بزرگ ها زدن میز صندلی گذاشتن و همونجا دور هم هستن..بعد من با همه شون  روبوسی کردم کادو جنیفر رو هم دادم خوشش اومده بود ساناز و ناهید و شهریار و ماما با جردن برادر جنیفر هم اونجا بودن..با پدرش هم سلام علیک کردم اما دراز شده بود روی تخت و نیمه خواب بود...به همه سلام علیک کردم ناهید و اینا حالشون خوش نبود چون اکتبر ساناز باید غده گردنش رو جراحی کنه اینم خیریه که از طریق پدرو خانواده نکبت پدریش بهش ارث رسیده...دیگه اینکه  شهریار هم که مثل معمول خایه هاش باد کرده بود سلام دادم بلند بهش جواب نداد...گور باباش..بگذریم ..اون جا نشستیم و کلی حرف  و خوردن و از این نوشیدنی ها به اسم اسپرم تو این شیشه ها بود چند تا به هر کسی یه رنگی دادن...من با خودم آوردمش اما هنوز نخوردمش چون سعی میکنم الکل نخورم...حالا بعدا عکسش رو اینجا میزارم بامزه ست..با مادر جنیفرهم کلی حرف زدیم و فهمیدم که تو نیوزلند و یا استرالیا کلی فامیل داره که باهاشون زیاد تماس نداره .. پس فقط من نیستم فامیلل های عجیب غریب دارم ..همه این مشکل ها رو دارن..بعد بهم یه بوته گوجه فرنگی نشون داد البته هنوز کال بود اما میگفت قهوه ای میشه..فک کنم از همون گوجه ها بود که تو اسپانیا خریدم و اولش قهوه ای میشد بعد سیاه...فک کنم اینم از همون ها بود گفت از زوتفن خریده تش..گفتم اگه نموند واسه زمستون که معمولا نمی مونه واسه سال دیگه خریدی برای من هم بگیر پولش رو میدم بهتون...دیگه اینکه یکی از دوستهای میلاد یه مرد هلندی اومد که فک کنم چهل  و چهار سالی داشت به ناهید گفتم از اینا پیدا میکردی نه این ته دیگ سوخته رو واسه من ..و منظورم به پارتنر خل و چل خودم بود دیگه پاشدن برن ناهید خیلی سفارش کرد که میلاد حواست به زهره باشه و اینا...آخرش مادرش گفت بمونه اینجا هم اتاق جردن هست دیگه...خلاصه اونها رفتن..من هم طرف های ده شب به بعد خوب هنوز روشن بود اما از چراغ های دوچرخه ام مطمین نبودم دیگه راه افتادم برم دیگه میلاد تا یه جایی باهام اومد سوار شدم اومدم خونه دیدم پارتنرم خوابه و بعد کمی نشستم بعد هم راه افتادم رفتم خوابیدم.. 


Thursday, June 29, 2017

چهارشنبه ای کمی نشستم که علی هم بیاد ساعت یک بعد از ظهر با یآرایشگاهم وقت داشتم واسه هی لایتم . این اولین باره که تو هلند میرم های لایت میکنم توی آرایشگاه خلاصه زود رفتم و چون با دوچرخه بودم و وسایلم زیاد بود کلی توی کوپ گشتم که برگشتنی مث اینکه شک پیدا کرده بودن چون کمی وسایلم رو گشتم اما مهم نیست بقول این یارو تو کتاب چهار میثاق..من به خودم نمیگیرم واین برای آرامش خودم بهتره..دیگه رفتم و کارم توی سالن تموم شد چه موهایی شد وای ..دادم نوک هاش رو هم کمی زد و مرتب کرد و موخوره هاش هم رفت ..بعد با همون وضع با دوچرخه اومدم که مثل خر بارون میومد ورید روی موهای درست شده مون من تمام مدت داشتم با کاپشنم روی سرم بود ام خیس خیس شده بودم ریدم به زندگی توی هلند..دیگه هیچ چی...رسیدم خونه مرتب کردم پارتنرم که داشتیم حساب منو چک میکردیم واسه تکس و اینا دیگه دید من پول دادم به سالن گفت چرا الان رفتی مگه نباید با هم بریم گفتم لازم دیدم برم گفت چرا کارهای مخفیانه میکنی .. یا مخفی کاری میکنی .؟؟..گفتم مخفی کاری نمیکنم لازم دیدم رفتم ..مجبور هم نیستم به تو یا کسی دیگه توضیح بدم ..چه پررو شده ..گه..کمی غر زد گفتم غر نزن دیگه بسه...سریع خفه شد...والله هیچی بهش نگفتم پر رو شده...بگذریم.. پنج شنبه صبح پاشدم و بعد حاضرشدن پارتنرم هم ساندویچ درست کرد برام رفتم سمت محل امتحان ساعت یازده صبح بود اما نه صبح رسیدم خلاصه باز رد شدم لعنتی ها..خیلی سخت بود کف کردم...دیگه رفتم سمت آرنهم و کلی هم گشتم پنج تا گوشواره خریدم واسه خودم دونه ای یک یورو که از این سوزنی ها هم بود که خیلی دنبالشون بودم..مارکت هم رفتم بعد رفتم این آیفون رو نشون دادم اونها هم گفتن باید با مسیول های اپل صحبت کنی و شماره بهم دادن نمیدونم مجانیه یا پولیه تلفن کردنش...بگذریم من به هیچ کسی تماس نگرفتم اون روز چون عنی عنی بودم برای امتحانم که رد شدم پارتنرم هم زنگ زده بود بعد دیگه رفتم فروشگاه های ایرانی رو هم گشتم بعد دیگه برگشتم سمت خونه..اونجا به ناهید که خیلی زنگ زده بود تماس گرفتم بهش گفتم رد شدم و حالم خیلی گرفته ست..دیگه گفت پارتنرم هم تماس گرفت جواب که ندادم به ناهید اینا زنگ زده بوده..ناهید گفت تماس بگیر باهاش..گفتم باشه دیگه بعد هم با اون تماس گرفتم گفتم حالم خوش نیست اومده بود خونه یه دسته گل سفید برام خریده بود که بقول معروف منو از این حال در بیاره...دیگه هیچ چی..اینم از پنج شنبه عنی ما...شب سال پدرم بود اما من خیلی حالم خوش نبود که حتی عزاداری اونو بکنم...دیگه هیچ چی...میلاد و جنیفر هم رفته بودن..ماما و ناهید و شهریار هم رفتن..البته با فاصله بود رفتن هاشون..حالا عکسی که جنیفر براام فرستاد اینجا میزارم از سر خاک بابام ...گلهای رز و شمع های قرمز کار میلاد و جنیفر بود که برای آرامگاه آجون آورده بودن..دستشون درد نکنه 




پدر مهربونم .. جات حیلی خالیه ...



Tuesday, June 27, 2017

 خوب دوشنبه که صبحش رفتم ای برخن بعد هم پیش ماما نٰاهید هم برگه آزمایش خونم رو که برام بعدش آورد با ماما رفتیم بیمارستان دودخم انجام دادیم .. دیگه کلی هم گشتیم رفتیم سمت فروشگاه ترکه کمی ماما خرید کرد برای من هم خرما خرید چند تا انجیر و هم اینکه بامیه...شیرینی اش رو ..و بعد هم کلاس زبانم رو رفتم این هفته مامان تنها بود و میلاد و جنیفر خونه پدر مادر جنیفر بودن با سگشون دیزل...خلاصه واسه سه شنبه هم رفتیم مارکت..من اینبار دیگه سریع رفتم کادوی جنیفر رو که سی ام همین ماه تولدشه گرفتم و با خودم آوردم تو ساکم دیگه با ماما کلیر گشتیم و بعد هم رفتیم سوپر مارکت ها رو دیدیم و برگشتیم خونه ناهید و شهریار هم یه جعبه آلبالو و یه جعبه هم برای ناهید اینا گرفته بود و برامون آوردن بعد کمی نشستن و بعد هم پاشدن رفتن...کمی با ماما خوردیم از آلبالو ها چند تا هم برای علی و میلاد و جنیفر نگر داشت بعد بقیه رو هم مربا کرد که یه شیشه هم بهم داد...بعد من رفتم سر کلاس...اونجا از دست این دختر ایرانیه چقدر خندیدم همه اش میگفت این پسره هی مثلا آرنجش رو میزنه بهم و از این حرف ها ..بامزه میگفت من روده بر شده بودم از خنده ..لهجه اش به مشهدی ها میزد اما میگفت اهوازیه...راستی این هفته نه هفته دیگه بعدش تعطیلات شروع میشه دوشنبه ای آخرین روز کلاس زبانم بود و واسه یه پارتی هم قبل از تعطیلات دعوت شدیم واسه جولای...راستی واسه پنج شنبه که امتحان تیوری دارم خیلی استرس دارم .. 


بفرما نوبرانه البالو ....


بفرما نوبرانه البالو.... جووون



بفرما البالو.....lekker























اینا رو هم توی اطاق سابق علی خونه ماما اینا انداختم چون وقتی این آیفون لعنتی که ناهید به من داده بود توش کلی عکس و نوشته واینا داشتم و ویدئوهای تولد ماما  و بقیه همه پاک شد..من هم از این عکس ها با دوربینم انداختم..میدونم کیفیت خوبی ندارن اما بهتر از هیچی هستش..









Saturday, June 24, 2017

تا یادم نرفته بگم که همون سه شنبه ای ماما کمکم کرد همه ریشه های سرم رو رنگ کنم بعد هم حمام کردم قبل از کلاسم ..همون مارکت هم که رفتم و جداگانه رفتم رنگ بگیرم یه کادو هم که بسته مکاپ و سایه چشم هست ازطریق کارت مخصوص که توش پول دارم و مال ههمون فروشگاه مکاپ هست خریدم واسه سی ام همین ماه که تولد جنیفره ..گذاشتم همون مغازه که هفته بعد ببرم بگیرمش ..تو قیمتش هم کورتینگ خورده بود واسه همین خیلی خوب خریدمش..چهار شنبه ای علی هم اومد سر زد به ماما اینا همون صبحش ..بعد کمی نشستیم من باید با دوچرخه باید برمیگشتم ..کمی هم از علی مثل میلاد سفارش گرفتم برای تلفن جدیدی که شاید بگیرم ..دیگه برگشتم ..همون روز طرف های ساعت سه و نیم تا چهار و نیم بعد از ظهر رانندگی کردم ..خودم حس میکنم خیلی بهتر شده رانندگی ام از وقتی میرم این سی می له تور رو..بعد کمی هم  به خونه رسیدم ...به گلها رسیدم به خونه و واسه پنج شنبه هم که کار زیادی نکردم چون جمعه باید باز میرفتم سی می له تر بعد دیگه جمعه رو رفتم اول اونجا یه توتس دادم با سی می له تر قبول شدم اما یه تصادف بدی هم کردم یعنی اومد م چهار راه رو به راست بپیچم از کامیون رو رد کردم که بغل کامیونه بهم بد زد.. یه جا دیگه هم که باید دنده عقب میزدم تا تاکسی یا ماشین روبرویی ام رد شده وسط چهار راه دیگه ..خیلی تمرین ها خوبن و خیلی یاد میگیرم ..دیگه بعد که از اونجا برگشتم رفتم این آرایشگاهه وقت گرفتم واسه چهارشنبه ای که میاد واسه های لایت موهام...قیمت رو هم پرسیدم بعد رفتم سمت سوپر مارکت کوپ بعد هم که خیار و گوجه خریدم ازش رفتم مغازه ترکه همون جا نون لبنانی گرفتم یه کباب ترکی بعدش هم باقلوا خریدم کباب رو همونجا خوردم اما باقلوا رو گذاشتم تو خونه با چای بخورم ...که همین کار رو هم کردم ..دیگه پارتنرم که اومد میخواستم باهاش حرف بزنم مشزوب نخور گفت نه من خسته ام خلاصه شروع کرد که دیگه محلش نگذاشتم سالادم رو خوردم بعد هم اون رفت بالا برای خوابش گرفت  کپید...امروز دیگه باهاش حرف زدم همه نظراتم رو گفتمم..دیگه اونجایی که مطابق میلش نیست یا حرفی برای گفتن نداره یا خودشو میزنه به اینکه یادش نیست یا میزنه زیرش...حروم زاده....اونجا که به نفعش نیست و حرفی برای گفتن نداره و دلیلی نمی تونه بیاره خودشو میزنه به اون راه که یادش نمیاد..فک کرده من خرم...دیگه منو اذیت نکن.. بهش گفتم اگه بخوای ادامه بدی این رفتارها رو من دیگه باهات مسافرت نمیام ..ماما میگفت قبل از رفتن به مسافرت ازش امضا بگیر که یادش بمونه همه چی رو نزنه زیرش .. بعد از حرفام دیگه رفت وینتر اسویک من نرفتم چون هم درس دارم هم رانندگی رو باید بخونم ..دیگه هیچی..به ماما و ناهید هم حرف زدم و اینا رو بهشون میگم چون نمیخوام فردا مثل همیشه منو مقضر ندونن...بعد که اومد با ز نشست به مشروب خوردن با وجود اینهمه حرفی که بهش میزنم دست بکش نیست از این مشروب خدا....اینم که همه اش تو گاراژش آبجو میخورد و من تو این فاصله هم وسایل پدی کیور رو پایین آوردم و یه حال حسابی به پاهام دادم..تابستونه دیگه...البته هوا امروز سردتر شده بود اما خوب بود ....دیگه بعد هم شام درست کردم همبرگر و کربوناره اونو با پاتات و لوبیا پخته...با سس مخصوص که خوردیم با هم ..وقتی ضبط رو خاموش کردم دنبال بهانه بود برای جر و بحث که زیاد محلش نگذاشتم بعد رفت کپید الان هم دارم اینا رو مینویسم قسمت دوازدهم سریال عاشقانه رو داره میده من قبلا اینو تو اینترنتی دیدم اما باز هم دارم میبینم اونول.راستی بالاخره ونسا ای میل که داد بعد صد سال که از اون خونه قبلی اش اومده بیرون یه جای دیگه ست اما هنوز ملبورنه .. این چه دوستیه نه تلفنی نه فه یس بوکی..هیچی چی ..بی خیال

Thursday, June 22, 2017

واسه ویکند که گذشت پارتنرم سرگرم باغچه شد و به این میله های اطراف رو درست میکرد من هم کمی به باغچه رسیدم بعد همین واسه دوشنبه صبحش راه افتادم به سمت ای برخن برای سی می له تر بعد که کارم تموم شد اومدم خونه ماما..جنیفر هم اونجا بود با هم نشستیم و دنبال کار من که سی وی من رو دید بعد چند جا زنگ زد ببینه میشه من پولی از دولت برای بیکاری بگیرم که البته همه جا نمیشد چون پارتنر من حقوقش بالاست به من تعلق نمیگیره ..بعد هم یه جای دیگه تماس گرفت بعد سایتش رو منو این لاگ کرد بعد هم خلاصه حسابی کمک کرد ..من هم عکس های لپ تاپ میلاد رو زیپ کردم فرستادم به جی میلم ..اینترنت ماما یواش هست واسه همین طول میکشید شبش هم رفتم کلاس و بعد برگشتم خونه ماما شب خوابیدم ..واسه سه شنبه ناهید اومد دنبالمون رفتیم مارکت بعد دیگه رفتم رنگ مو هم خریدم بعد هم دیگه برگشتم پیش ماما اینا اونجا نهال خیار گرفتم باچند تا گل برای مورچه ها که از اون مدل گل و بو هاش خوششون نمیاد ..دیگه ناهید رسوندمون خونه ...شب هم رفتم کلاس و برگشتم 

Friday, June 16, 2017

واسه پنج شنبه ۱۵ژوئن...من از کانال خبری هلند شنیده بودیم که ممکنه بارونی باشه هوا واسه همین دیگه پاشدم با ماما صبحونه که خوردیم گفت دوست داری باش اما اگه قراره بارون بیاد بهتره زودتر بری . گفتم خوب بزار من کمی خونه رو تمیز کنم گفت نه ..نمیخواد برو من به کارهام میرسم خونه خالیه من هم وقت دارم..دیگه اینکه نهال خیار رو با نهال گوجه فرنگی ها یه طرف ..کاپشن یه طرف دیگه تو خورجین دوچرخه ام و همینطور کوله پشتی کلاسم پشتم و کیفم رو هم گرفته بودم روی دوشم..خلاصه با اون بادمجون ها خیلی دوچرخه ام سنگین بود و باید مراقب بودم که نیفتم .. یکی دو بار سوار شدم اما بیشتر مسیر رو پای پیاده تا خونه ام همونطور یواش یواش اومدم که نخورم زمین ..دخلم اما اومد.. دیگه رسیدم به خونه..خونه رو مرتب کردم...نهال هام رو کاشتم... به درسم رسیدم..تا این اومد..سعی کرد بره غذای سگش رو بخره که ماشین باطری تموم کرده بود خلاصه نشد ...واسه جمعه..راستش من زیاد محلش نمیزارم..اینطوری راحت ترم..هنوز جدا میخوابم..اینطوری بهتره راحت تر هم هستم ...دیگه تمام شب این نشست بعد کار به مشروب خوردنش من هم اینور بودم در طول روز جمعه ای اولش رفتم کار سمت زورخ داخ اکتیوی تیت داشتم ...باهاشون سوپ هم خوردم ....کمی با ناهید حرف زدم بعد با دوچرخه که رفته بودم برگشتی رفنم آلبرت هاین..بعد هم اکشن و کرود وات هنگلو.....توپلوس هم سه تا کوکونات جوان پیدا کردم که خریدم از اونجا دونه ای دو یورو و نود و نه سنت..البته شیش تا بود اما من سه تا خریدم ......با دوچرخه برگشتم خونه..لباس کثیف ها رو شستم و پهن کردم ..بادمجون ها رو پنج شنبه شبی پوست کنده بودم نمک زده بودم و لای دستمال تمیز تو یخچالم  گذاشته بودم سرخ کردم..بعد  به باغچه رسیدم وگلها ی داخل خونه رو آب دادم ...حمام کردم .. همزمان که داشتم بادمجون ها رو سرخ میکردم موهام رو هم صاف کردم و سشوار کردم جلوهاش رو و بعد هم حسابی همه جا رو تیغ کاری کردم ... ...سیب زمینی پوست کندم با اون دو تا تخم مرغ آب پز کردم با مارچوبه سفید ها..سس مخصوصش رو هم تهیه کردم خلاصه میدونستم اینکه شام بخور نیست میشینه پای مشروبش...من واسه خودم شام درست کردم خوردم..اینم رفته بود غذا و اسنک سگش رو خرید و برای ماهی های خونه هم قبلش گفته بودم ستاره بخره با گیاه داخل آکواریوم که گرفته بود...زیاد با هم حرف نمی زنیم یعنی  من محلش نمیزارم..کمتر غرغر میشنوم...راستی من این واتس اپ تلفنی که ناهید بهم داده باید آپ دیت بشه برداشتم که درستش کنم از طریق ای تیون ..کلا همه قاطی شد و دیگه باز نمی شه..خیلی حیف شد کلی توش عکس داشتم و همینطور ویدیو تولد ماما و بقیه که خیلی بد شد..حالا باید یا بدم ناهید این ای تیونش رو و ای کلادش رو برداره از این تلقن اون هم که بهم پس وردش رو داد دیدم کار نمیکنه ..و شاید ببرمش سمت یه مغازه اپل ببینم چی میگه..چقدر آی فون گهه..واتس اپ هام رفت ....حالا از همون تلفن قبلی ام استفاده میکنم که اون هم واتس اپش کار نمیکنه و خودش هم زیاد خوب نیست ...ببینم چیکار باید بکنم .....دیگه دفعه بعد که خواستم گوشی بگیرم دیگه یه نوع دیگه تلفن میخرم...خیلی حالم گرفته شد هم نوشته داشتم توش هم عکس..هم همه چی....اما به این هیچ چی نگفتم ...رفت شبش کپید .. من هم جدا رفتم خوابیدم ..

Wednesday, June 14, 2017

دوشنبه دوازدهم ژوئن صبحش زدم بیرون رفتم برای سی می له تر...با دوچرخه رفتم سمت دودخم و بعد هم از اونجا رفتم سمت ای برخن..یک ساعتی که اونجا بودم کلی هم عکس انداخته بودم که دیگه الان ندارمشون و میگم برای چی .وچطور شد..دیگه برگشتم سمت شهر ماما هم یه دست گل سر راه از آلبرت هاین گرفتم بعد هم یه کمی کیک برای ما فک کردم شاید واسه چهارشنبه نشه برم پیشش واسه تولد بهتره که الان اینکار رو بکنم ..دیگه اینکه ناهید هم می دونست من اونجام دیدم اونجا بود و موهای جنیفر رو هم که قبلش های لایت کرده بود..خوب شده بود اما کمی قرمزی میزد..دیگه اینکه شبش هم که باید کلاس میرفتم گلها رو دادم به ماما و کیک رو و جنیفر هم یه سر اومده بود اونجا موهاش رو نشون بده به ناهید که بعدش رفت..دیگه فهمیدم ناهید و شهریار هم شام می مونن...اصلا با شهریار دیگه حال نمیکنم این روزها خودشو زده به مریضی چون اون دوست عنش حبیب از کار اومده بیرون این هم میخواد عقب نمونه ..خلاصه مونده خونه و روی اعصاب خواهر بیچاره من..دیگه رفتم سمت اکشن باهاشون کمی گشتیم این ور اون ور..من یکی دو تا از این جوراب تابستونی ها که تو ایران بهش پاپوش میگن گرفتم با یکی از این سیم های واسه آی فون که چارج میکنه ...در ضمن من  زیاد محل شهریار نمیزارم از قضیه مسافرتمون به کالایا ی اسپانیا به بعد .. دیگه اینکه اونجا هم سر راه باز با ناهید تو ماشین و بیرون دعواش شد بدجور....مثل سگ می مونه گوه ..قرار بود ماما واسه شام کلم پلو بزاره..اما قبلش با ناهید اینا و ماما کمی تخم مرغ اینا خورده بودیم ...خوب  دیگه شام رو که نخورده زدم بیرون واسه کلاس اونجا هم دو تا امتحان لی زن و لیو سترن دادم که هر دوش رو رد شدم خیلی سخته البته اینا واسه اینکه که معلممون بدونه در چه حدی هستم..من راستش زیاد درس نمیخونم بیشتر حواسم به تئوری رانندگی ام هست..دیگه واسه شام برگشتم خونه و ناهید اینا هم رفته بودن..شهریار هم شیر آب واسه توالت ماما رو درست کرده بود...دیگه واسه سه شنبه هم با ماما راه افتادیم رفتیم سمت  رفتیم سمت فروشگاه ماما بعد هم فتی مارکت..اونجا زیاد خرید نکردم اما سه تا نهال کوچیک گوجه فرنگی و دو تا هم ماما خرید و یک دونه هم خیار نهالش رو واسه باغچه ام گرفتم با یه بسته بادمجون که فقط یک یورو بود...دیگه  بعد هم سمت شهردودخم  حسابی گشتیم.. بعد برگشتمیم سمت خونه ماما ویکی دو ساعت بعدش رفتیم سمت مغازه ترکه..اونجا هم ماما نون لنبانی گرفت و خرید کرد بعد دیگه برگشتیم خونه...عصرش میلاد و جنیفر اومدن که یواشکی یه چیزی بردن بالا که ماما نفهمه منو میلاد صدا کرد گفت فردا باشی ها تولد مامانه گفتم من دو شب هست اینجام گفت باشه کجا می ری همه هستن فردا ..درضمن تابلو کادو ماما و پدرم رو که از مجموعه چندین عکس هم بود بهم نشون داد خیلی خوشگل شده بود ...حالا عکسش رو گیر بیارم یا از میلاد فایلش رو بگیرم اینجا میزارم ..دیگه رفتم سر کلاسم واسه سه شنبه که اونجا هم با ارینا بودم سر کلاس که فک نکنم هفته دیگه بیاد چون داره می ره با همسرش آمستردام زندگی کنه ..دلم براش تنگ میشه..دیگه کلاسم تموم شد و با دوچرخه ام برگشتم سمت خونه ماما ..به ماما گفتم ماما ممکنه فردا مهمون داشته باشی ها ..خواستم بدونه چون بعدا سورپرایز میشه و میخواد همه رو واسه شام نگر داره و خلاصه بهتره که الان بدونه تا بعدا.. دیگه شب رو خوابیدیم و صبح مثل دی آف ناهید بود مثل اینکه به من اپ کرده بود که بیداری..میخواست ماما رو تو تختش واسه اش صبحونه ببریم که نشده بود من هم خواب بودم و تلفنم رو چک نکرده بودم ...دیگه ناهید اومد قبلش گفته بود صبحونه با هم میخوریم اما زیاد نخورد چند تا کیک خریده بود با دسته گل ..گفت چرا تلفنت رو چک نکردی میخواستم صبحانه رو روی تختش داشته باشه ..دیگه اینکه نشد...واسه چهارشنبه من قبلش توی فه ی س بوک علی نوشتم اگه فردا یعنی چهار شنبه زودتر نیای این کلم پلویی که ماما واسه ات قایم کرده میخورم ها..گفته باشم..در ضمن تولد مامان هم هست خواستم بدونی..اینا رو اونجا نوشتم چون میخواستم این پتیاره افسانه هم اکه میبینه بخونه بیشتر حرص بخوره ..بگذریم اون هم مثل هر چهارشنبه اومد پیشمون و بعد هم به کارهاش رسید اما زیاد نمیتونست بمونه چون باید برای بچه ها میرفت سمت خونه اش..میگفت بچه ها بخصوص رضا خیلی اخلاقشون بهتر شده  ...الی هم اومد بعدش نشستیم با اون حرف زدن و سرم گرم شد...بیرون هم هوا خیلی خوب بود و گرم و آفتابی بود هوا..بعد من میخواستم برم برای ای برخن که حدود ساعت یک و نیم عصر تا دو و نیم وقت گرفته بودم اما دیر رفتم و اتوبوس لعنتی هر یک ساعت می اومد خلاصه نشد..بعدش بهشون تماس گرفتم گفتم نمیتونم بیام و وقت گرفتم واسه هفته بعد..دیگه هر پنج عصر به بعد به پارتنرم اپ کردم که نمی یام خونه و یه شب دیگه می مونم پیش ماما..می دونستم از تقویم تولدی که تو توالت داریم می دونه تولد مامانم هست..دیگه ساناز هم اومد و شهریار و ماما با ناهید زرشک پلو گذاشت با سالاد که من درست کردم خلاصه خیلی خوب شده بود جنیفر و میلاد هم اومدن و کادوشون رو دادن و خلاصه خیلی خوب بود حالا فیلم ها و عکس ها رو گیر بیارم حتما اینجا میزارم .. دیگه شهریار باز سر اینکه به ساناز بحث میکرد که خونه بخر و ساناز گفت نمیخوام دیگه اینهمه گیر به من ندید بحث کردن با هم اون هم باز قهر کرد مرتیکه خر زد بیرون..الناز و ساناز هم شروع کردن به غر زدن به مامان و ناهید و من..نکبت ها طلبکارن و لنگه اون بابای گهشون هستن...دیگه شب شد و همه رفتن...دیگه استراحت کردیم شب رو...فردا باید برم خونه..خیلی کار دارم  



Milad and Jenifer bday gift for mama...





Sunday, June 11, 2017

واسه سه شنبه یعنی ششم جوان هوا خنک بود و باد زیادی میزد .. با وجودی که پارتنرم گفت میخوای من ببرم و برسونمت کلاس گفتم من خودم با دوچرخه میرم چون میخواستم چهارشنبه هم با دوچرخه برگردم سمت خونه چون عصرش رانندگی داشتم و با دوچرخه راحت تر میتونستم برگردم و معطل اتوبوس لعنتی نمیشدم ..دیگه راه افتادم زیاد نیومده بودن حتی خود معلمه هم نیومده بود اما ایرنا اومده بود و خسته بود چون اون هم داره میره با همسرش سمت آمستردام و جمع و جور کردن خونه و اینا حسابی خسته اش کرده بود و کمرش هم میگفت درد میکرد پنج نفری بیشتر نیومده بودن اما کلاسم رو دوست دارم کمک میکنه از این پارتنرم دور باشم و در ضمن شبش هم میرم خونه ماما .. خلاصه بعد با دوچرخه برگشتم سمت خونه ماما چهارشنبه سریع صبح پاشدم کمی نشستم شاید علی بیاد ببینمش اما نیومد اون موقع من هم گفتم ماما من میرم بارون میگیره من هم با دوچزخه ام .. خلاصه اومدم خونه سریع ریشه موهام رو رنگ کردم حمام کردم بعد عصر هم راننده ام اومد واسه تمرین فک کنم یه ده یا بیست تا کلاس بیشتر باید برم ..و برای اینکار پول لازم دارم گرون هم هست لامصب ..خلاصه..که دیگه گرفتار شدم ..واسه پنج شنبه کار رفتم سی می له ته ر و یک ساعت و نیم تمرین رانندگی کردم واسه دو جلسه دیگه واسه هفته دیگه هم وقت کرفتم .. من این مسیر رو با اتوبوس میرم اولش با دوچرخه رفتم سمت خونه ماما اونجا دوچرخه ام رو گذاشتم یه جایی بعد اتوبوس گرفتم رفتم..برگشتنی هم با اتوبوس و دوچرخه ام برگشتم ..بعد واسه عصر هم  حسابم رو که دیدم نگاه کردم نهصد و خورده ای ریختن توش واسه  تکس و اینا رو که باید پول بدیم با پارتنرم وقتی اومد پول یه سری قبض هارو پرداخت کردیم و قرار شد بعدش یه ده تا کلاس دیگه برای رانندگی بخرم البته اولش باید باهاشون کمی چونه بزنیم چون گرونه... دیگه واسه جمعه کار خاصی نکردم فقط توی فه ی س بوک یه خانمی هست که درس لایو گرامر هلندی میده که ویدیو هاش رو میشه دید و سه تا از پنج تاش رو با دوربین عکاسی ام ضبط کردم البته زیاد کیفیت نداره اما صداش رو داره که خوبه دو تا دیگه هم هست که بعدا ضبطشون میکنم و ازشون عکس هم میاندازم .. بعدا یه دفتر هم میزارم کنار وتمرین ها رو اون تو مینویسم تا داشته باشم ...واسه جمعه ای این که اومد تمرگید به مشروب خوردنش من هم سالادم رو درست کردم و تنهایی خوردم مثل هرجمعه دیگه ما جمعه ها آشپزخونه تعطیله ... دیگه زیاد محل کارهاش رو نمیزارم ...نکبت ...واسه شنبه صبح زیاد حال نداشتم علف های باغچه ام قد درخت شده باید اونها رو بکنم کمپر رو باید تمیز کنم کلی کار دارم و باید همه اش درس هم بخونم .. خلاصه کمی بعد شروع کردم به تمیز کردنشون و دو ساعتی طول کشید تا تمیز شدن بعد با همکاری پارتنرم لبه های زیرین گرین هاووس رو ردیف کردیم بعد که تموم شد.. کمپر رو تمیز کردم حسابی هوا هم خوب بود تمام کف کمپر رو و همینطور تشک ها رو با لحاف و بالش بیرون آوردم و هوا دادم بهشون همه خیلی تمیز شدن .. دیگه مردم از خستگی ...تموم که شد با هم  رفتیم کوپ خرید کردیم واسه خوراکی و باربی کیو که پارتنرم با کمی غرغر باربی کیو رو ردیف کرد و هی میخوردیم ...خسته شدم بسکه میگه اینکار رو بکن اون کار رو بکن.. داشتم با نیما پسر کوچیکه علی حرف میزدم تلفلنم هم خوب کار نمیکنه ...هی قطع میشد علی سگش بنجی رو برده بود بیرون بگردونه اون هم کلی با بچه ها درگیره ...خلاصه دیگه هی غر غر کرد این پارتنرم منم حالش رو گرفتم گفتم زر نزن دیگه و بقیه حرفهام رو به فارسی گفتم بلند بلند دیگه اونموقع میفهمه خیلی عصبانی ام از دستش ..پاشد قهر کرد دیگه نخورد منم گفتم به عنم .. غذام رو خوردم و سی دی لئونارد کوهن رو قطع کردم همون بالکنی نشسته بودیم که اومدم تو و تلویزیون تماشا کردن بعد به علی زنگ زدم ..دید من اعتنا نمیکنم پاشد با دوچرخه اش همون ای بایک زد بیرون تا یه ربع به سه صبح برنگشت...دیگه زیر بار حرفهای مزخرفش نمیرم و اینطور موقع ها روش وا می ایستم ....پارتنرم هم طرفهای هفت شب امشب هم غذای جیمی رو داد هم بقیه گوشت های باربی کیو دیروز رو سرخ کرد کوفت کرد من مخصوصا باربی کیو رو نشستم که نتونه ازشون باز استفاده کنه و یا خودش مجبور بشه بشوردشون ..هر کاری میکنم نکبت به چشمش نمیاد تشکر هم بلد نیست مثل اینکه نوکر گیر آورده .. حالا این یکی دو روز که نیستم مخصوصا ظرف ها رو هم نمیشوم یه کمی فرق روزی که همه چی مرتبه و تمیزه و باز کثیف رو ببینه و باد کله اش خالی بشه ..حیف نون .. اینطوری کنه من باهاش مسافرت نمیرم تو جولای .. میگم خودت برو ..حوصله ات رو ندارم .. من مسافرتم رو رفتم .. تو برو با سگت ...پیش یکی که هی میگوزه نرینی فک میکنه کون نداری .. خیلی پررو شده باید حالش رو حسابی بگیرم ..یه ماهی جای خوابم رو عوض میکنم بفهمه دنیا دست کیه .. ....چی میخواد بشه مگه ..فوقش جدایی یه ..که میدونم نمیخواد یعنی میخواد اما کونش میسوزه که پنج سال خرجم کرده بعد که من برم کسی دیگه میخواد حالش رو ببره .. بعد همه هم تنهاش گذاشتن از اون هم نگرانه .. البته من دوست ندارم تمومش کنم اما دیگه زیربار مزحرفاتش هم دیگه نمیرم..بسه دیگه.. خلاصه با خیال راحت نشستم به فیلم تماشا کردنش و بعد از دوازده شب از درد اینکه بیاد بگه چرا جیمی رو نبردی بیرون بالشتم رو از اطاق خواب برداشتم رفتم اون یکی اطاق و اونجا خوابیدم ...بهتر چند وقت از دستش راحتم..واسه یکشنبه ای صبح پاشدم و واسه ناهارم برنج و میگو و سیر خورد شده رو درست کردم بادمجون هم سرخ کردم با پیاز و گوجه فرنگی و واسه ناهار خوردم میدونستم ناهید و ماما و شهریار و احتمالا الناز اینا میرفتن همه پیش و خونه علی اینا چون پسرهاش تولدهاشونه..من که نمیتونم برم نه پول کادو دارم بهشون بدم و نه رانندگی میتونم بکنم این نکبت هم که هی باید التماسش کنم ببره .دیگه بی خیالش میشم ...بعد دیروز که خاک خوب خریده بودم از کوپ واسه گلدون ها..اون رو باز کردم و سنبل ها رو که یکی دو گلدون ها ش رو سه تا هر کدوم توش گذاشته بودم قبلا جداشون کردم از هم و هر کدوم رو توی یه گلدون بزرگتر کاشتم و خاک تازه رو توش ریختم..به ای ر نا واتس اپ کردم آدرس فه ی س بوکش رو بده که بعدا بشه باهاش در تماس بود .. دلم میگیره داره میره ... بگذریم راستی این فایل تئوری رانندگی رو که تهیه کردم از اون کارتی که پولش رو داده بودم و واسه چهار ماه میشد استفاده کرد چون ورد نداره لپ تاپم بصورت پی دی اف در آوردم واسه اولین بار و میشه بازش کرد و خوند خیلی حال کردم...نشستیم و بدون حرف داریم فیلم تماشا میکنیم ..اینطوری بهتره..حوصله حرف زدن باهاش رو ندارم ...راستی دوشنبه اول صبحی باید برم سی می له ته ر بعد هم میخوام برم یه دسته گل و. کمی کیک بخرم واسه چهاردهم این ماه تولد مامانمه ..بعد هم میرم خونه ماما و عصر هم کلاس دارم همینطور سه شنبه .. راستی به رانندگی ام باید زنگ بزنم وقت بگیرم...  

Saturday, June 10, 2017

Friday, June 09, 2017

Today is 10 years  I am with facebook........Wow... 10 years gone so damn quick...What a journey....

Monday, June 05, 2017

امروز صبح زیاد حال پا شدن نداشتم بسکه دیشب باز حرص خوردم از دست این گوه و بعد هم چند باراز خواب پریدم تو همین دو سه بار پریدن خواب های عجیب زیاد دیدم که برام جالب بود یکیش این بود که بالاخره دیدم سنم طرفهای بیست بود و پدرم یه امضای مهمی باید میداد که من توسط اون امضا میتونستم برم و به خواسته ام برسم اون هم اینکار رو کرد و امضا داد بعد بهم گفت خوب دیگه راحت شدی الان دیگه میتونی بری به خواسته ات برسی..اون موقع تو اون سن و سال من خیلی  دلم میخواست برم امریکا..حالا تنها یی هم اگه میشد دوست دارم برم اما پدرم میگفت تنها نمیشه همه یا باید بریم یا هیچ کسی ..خلاصه توی خوابم این امضا رو داد ..خواب بعدی ام این بود که دیدم روی یه بلندی خیلی سختی هستم و چهار چنگولی دارم خودم رو بالا تر میکشم و تمام انرژی ام رو داشتم بکار میبردم که نیفتم ..و نیافتادم هم ..خوب منظور این خواب خوب بود اگه میافتادم خوب نبود تعبیرش .. بسکه کله ام پره و کارهای تموم نشده زیاد دارم..این خواب ها رو میبینم..وقتی هم که حالم خوش نیست و روحیه ندارم همیشه پدرم رو میبینم که میاد بخوابم...بیست و نهم همین ماه هم شب سالشه..بگذریم سومین خواب روفک میکنم حمید رو بخواب دیدم پسر عمه ام که فوت شده ..زیاد یادم نیست چی بود اما با اون و همون موقع ها م بود..بگذریم طرفهای ده صبح پاشدیم و بعد کافی به ماما واتس اپ کردم که وسط حرف زدن ها قطع شد بعد به مبایلش زنگ زدم کمی حرف زدیم پارتنرم هم جیمی رو برد بگردونه کارش رو بکنه امروز دیگه میخواستیم کمی با این قایق بادی مون بریم روی آب اما باد زیاد بود و زیاد گرم نبود..خلاصه فک نکنم بشه اینکار رو امروز هم کرد ما اصلا برای همین قایق اومدیم خیت هورن چون این دفعه سوم ماست که اینوریم با کمپر و گفتیم اگه هوا خوب باشه حتما قایق رو ردیف میکنیم اما مثل اینکه نمیشه دیگه...چون فردا باید بریم از اینجا و من شبش کلاس دارم دیگه اینکه بعد که با ماما حرفهام تموم شد پارتنرم هم که برگشته بود با همون باربی کیو که تازه گرفتیم میشه توش غذا هم سرخ کرد هم پخت و خلاصه که میشه چند کار انجام داد اونو ردیفش کردیم و تخم مرغ سرخ کردیم و با نون و پنیر خوردیم .. بعد من مثل همیشه ظرفها رو بردم بیرون شستم و پهن کردم روی میز روی حوله های تمیز تا خشک بشه پارتنر گوساله من هم که انگار نه انگار پاشد سگش رو برد بیرون بگردونه هیچ وقت کمکم نمیکنه تو تمیز کردن ظرفها من دیدم مردهای دیگه اینکار رو میکنن اما این انگارازکون فیل افتاده .. بگذریم .. بعدش جیمی رو گذاشتیم داخل تا استراحت کنه با دوچرخه راه افتادیم سمت دیگه این همسایه بغلی ما هم که سگشون بزرگه باید میرفتن که پارتنرم خوشحال بود بخاطر سگش که دیگه راحت میتونه اینور اونور بره..هی غر میزد چرا مردم سگهای گنده شون رو باز میزارن و خوب برای سگ من خطرناکه ..بگذریم بعد راه افتادیم کلی اطراف دیگه اش رو با دوچرخه الکتریکی مون گشتیم...تو یه قسمت هایی از یه جاهای خیلی باریک دوچرخه های دیگه از روبرو می اومد که نگران میشدم الان میزنم بهشون...اما رد کردم هر طور بود یا وقتی داخل خود خیت هورن یا قسمت های دیگه اش میری خیلی پل های باریک داره که من با دوچرخه نمیرم پیاده راه میرم و دوچرخه رو میکشم با خودم چون همه اش میترسم بیفتم تو آب..اما به پارتنرم که گفتم بهم گفت به آب نگاه نکن روبروت رو ببین و رد نشو و نترس..البته تو این مدت خیلی ترس هام کمتر شده و خیلی سریع تر میرم و پارتنرم خیلی بهم اصرار میکنه تا ترسم کمتر بشه و راحت تر برم..که خوب این خیلی خوبه..هر اخلاق گهی داره این دردری شدنش که شده عین من خوبه و خوب گشتنش که مثل من یه جا بند نمیشه وهی میخواد بگرده خوبه و من دوست دارم این اخلاقش رو..دیگه این قسمت هم قشنگ بود که رفتیم حالا عکس اسمش رو میزارم اینجا تا یادم باشه و برای قایق رانی خلوت تر بود و خیلی بهتر از سنترم خیت هورن بود...کمی نشستیم بعدش و پارتنرم چند تا أبجو خورد من هم بستنی خوردم بعد هم چای نعنا با عسل خواستم برام آوردن...بعد هم باز راه افتادیم برگشتنی اطراف رودیدن و گشتن..من با پارتنرم چون هوا باد زیاد میزد هر دو ژاکت هامون رو برداشتیم من دو تا تلفن و کلید اضافه کمپر و دوربین و عینک خواندن و عینک آفتابی ام رو هم همه رو تو جیب هام گذاشتم با خودم آوردم .. خوب ما دو سه بار قبلا این سمت یعنی خیت هورن با کمپر اومده بودیم البته اینجا که نبودیم سمت یاخت هاوون خیت هورن بودیم اما اون موقع هم من کلی عکس اینور انداختم واسه همین اینبار زیاد عکس نیانداختم فقط چند تا دونه اونم جاهایی که برام جالب بود و بخصوص قسمت هایی که نیومده بودیم و ندیده بودم...دیگه اینکه بعد برگشتیم سمت کمپر..نگاه کردیم دیدیم کلی ملت رفتن و اینجا داشت تقریبا خالی میشد ب بهتر اینجا مال  خودمون شده ..حتی اون دوتا زن مسن آلمانی هم با سگهاشون رفتن .. پارتنرم هم که مثل همیشه چقدر باهاشون لاسید البته من حسود نیستم اما احمق هم نیستم .. دیگه بخودم گفتم حتی اگه من رابطه ام با این عن بهم بخوره واگه مجبور بشم تا خرخره برم زیرقرض حتما کمپر میخرم و خودم میرم مسافرت با کمپر..یعنی خیلی دوست دارم اینکار رو و به طرز خودم مسافرت میکنم و اون جاها که خودم دوست دارم میرم بدون سرخر و تصمیم گیر دیگه و بدون منت .. خلاصه که خیلی حال میده اونطوری..برگشتنی من با کارتی که داشتیم ماأل اینجا رفتم دوش گرفتم البته آب سرد بود اما حسابی بدنم رو شستم و لیف کشیدم بعد شستم و آب کشیدم و بعد خشک کردن کرم بدن مالیدم  اما موهام رو نشستم میخوام واسه چهارشنبه سرم و ریشه هام رو رنگ کنم واسه همین دیگه موهام رو نشستم..بعد که تموم شد و سرحال شدم برگشتم سمت کمپر دیدم پارتنرم سی دی  لئورد کوهن روبا صدای زیاد گذاشته و داره آبجو میخوره..از آبجو سیر نمیشه این الکلی آشغال..دیگه من کمی داخل کمپر دراز شدم بعد هم کمی که گذشت باربی کیو رو ردیف کردیم من زیاد گشته ام نبود چون یکی دو کاسه قبلش ماست و شیکر خورده بودم که خنک بشم زیاد گرسنه نبودم اما هم قارچ و پیاز خورد کردم سرخ کردیم هم گوشت های باربی کیو و فلفل سبز دلمه ای به رنگ قرمزش رو و گوجه..سالاد شیرازی هم درست کردم خلاصه خیلی خوب بود هوا هم خوب شده بود و باد خوابیده بود و کمتر شده بودو خوردیم حالا عکسهاش رو هم اینجا میزارم ..بعد که تموم شد خوردن هامون  ظرفها رو بردم شستم و خشکشون کردم دستشویی رفتم اینم سگش رو برد بگردونه .. بهش گفتم ظرفشورتم دیگه مگه نه ؟ .. من دیگه مثل خودش شدم و با خودش عین خودش رفتار میکنم اینطوری دیگه زیاد به جونم غر نمیزنه..جالبه وقتی باهاشو خوبم عین گه هست اما وقتی مثل سگ ام باهاش خیلی مراقب رفتارشه...الان میفهمم چرا بعضی از زنها همیشه مثل برج زهرمار می مونن و اینو هیچ وقت نمی فهمیدم .. من هر وقت مهربونم این گوهش مییزنه بالا متلک میگه منت میزاره تلخ حرف میزنه اما وقتی اخلاقم گهه فوری خودش رو جمع و جور میکنه همین اخلاقش که دستم اومده باعث میشه اینطور باهاش رفتار کنم..البته من اصلا خوشم نمیاد بیست و چهار ساعته مثل برج زهر مار باشم اما مثل اینکه اینطوری بیشتر جواب میده و دوست داره باهاش اینطوری رفتار بشه و بقول معروف واسه کسی که مدام میگوزه پیشش نرینی فک میکنه کون نداری..هر چی من خوبم این سو استفاده کرده اما وقتی نحسم حسابی دست و پاش جمع میشه و وقتی هم که نحسه زیاد به پرو پام نمی پیچه ..جالبه مگه نه..ما این مدلش رو ندیده بودیم دیگه..دیگه الان هم رفته بخوابه من هم تلویزیون روشنه نشستم اینا رومینویسم .. کلی امشب باید بلاگ بنویسم و این چند روز رو و هفته پیش رو آ پ گرید کنم ... دیگه عکسها رو هم باید لود کنم توی بلاگ..فردا زود نمیریم خونه...کمی اطراف رو میگردیم بخصوص که پارتنرم دوست داره قایق بزرگتری بخره و هی میره این ور اون ور نگاه میکنه ... بعد هم واسه شب من باید برم کلاس که برگشتنی اگه بشه با دوچرخه میرم سمت کلاسم و شبش هم می مونم خونه ماما..دیگه چهارشنبه صبح زود برمیگردم سمت خونه سرم رو و ریشه هاش رو رنگ کنم و سشوار بعد هم عصرش رانندگی دارم.. واسه پنج شنبه هم سی می لاتر دارم که باز وقت گرفتم سمت ای برخن هست با اتوبوس میرم...دیگه واسه جمعه هم بازمیرم داخ اکتی وی تیت دارم که میرم زورخ کار داوطلبانه  تو این فاصله هم باید درس بخونم هم به زندگیم برسم هم باید آیین نامه رانندگی رو بخونم واسه همین ماه رانندگی امتحانش رو دارم..خلاصه که خیلی سرم باز شلوغه ...