Sunday, May 14, 2017

واسه شنبه ای دیگه از شب قبل باهاش نحس بودم صبحی زیاد محلش نگذاشتم خونه کلی کار داره هم تمیز کردنش هم باغچه ها کلی علف های هرزه باز زده بیرون خراب شده رو بهش نرسی میشه جنگل..خلاصه بعد کافی که واسه هر دو مون درست کردم سنگین بودم باهاش باز ازش پرسیدم امروزچی کاره گفت کار خاصی نمیکنم بهش گفتم من میرم پشت رو تمیز کنم و به باغچه ها برسم و بدون اینکه منتظرش بشم خودم شروع کردم...حمالی کردن منو دوست داره..حتی این مدت که نبودم هلند و میگفت من با جیمی با کمپر شاید بریم واسه ویکند بیرون اولش خوشم نیومد از این حرف بعد گفتم چرا که نه...برید و خوش باشید من دارم تو اسپانیا حال میکنم چرا اینا حال نکنند..بعد که باهاش اون جا که بودم و واتس اپ کردیم به هم چون اینترنت هتل خیلی خوب بود و حتی میشد کلی با مامان هر شب سریال میدیم  با پارتنرم که حرف میزدم فهمیدم هیچ جا نرفته خوب یه طورهایی کارش بدنی هست و خسته میشه و میخواد وی کند استراحت کنه اما از طرفی چون من نبودم بیشتر حمالی های کمپر و پر کردن و خالی کردنش رو بکنم دیگه حال نداشته خودش تنهایی بره چون میبایست همه اینکار رها رو خودش انجام بده..بهر حال من همه اینها رو میدونم اما من برای خودم اینکار ها رو میکنم و چون دوست دارم به باغچه ام برسم و کلی گلهایی که خریدم بعدا بکارم با گوجه هام...خلاصه که شروع کردم .. اونم دید من مشغولم دیگه یواش یواش شروع کرد..دیگه به تمیز کردن علف ها رسیدیم بعد هم فوندانسیون خونه سبزم که خیلی وقته خریدمش اما ردیفش نکردیم رو با هم زدیم هر کدوم از این بتن ها فک کنم بیست کیلویی بود که با کمک هم بالاخره ردیفشون کردیم..این کارش رو خیلی تمیز و حساب شده انجام میده و من از این رفتارش خیلی خوشم میاد واسه همین هم پدر من در اومد هم خودش...ما از دوازده ظهر شنبه شروع کردم و توی همون هوای آفتابی که من هی آب میخوردم تا حالم خراب نشه و هم وسطاش تخم مرغ آبپز کردیم و با نون و پنیر و هام واسه این خوردیم همون بیرون تا حدودهای پنج بعد از ظهر تموم شد دیگه مردم از خستگی... اما خیلی خوب شد حالا عکسش رو که قبلا هم تو اینستاگرامم گذاشتم اینجا میزارم..دیگه بعدش همه جونم خاکی بود دوش گرفتم بعد این هم بعد که جیمی رو برد بیرون کارش رو کرد دوش گرفت هوا هنوز خوب بود گفت پاشو بریم بیرون..و خسته بودم اما بی خیال زدیم با دوچرخه بیرون..البته ازم پرسید میخوای کجا بریم .. ؟ من خسته بودم و دوست داشتم دیگه همه اش خونه بشینم اما حالا که این میخواست بریم بیرون گفتم باشه بی خیال ...خلاصه گفتم بریم سمت دود خم .. کاپشن تنمون بود کیفم رو هم برای قفل و زنجیر دوچرخه بردیم ... آفتاب که میره سرد میشه بیرون هوا ... راه افتادیم سمت شهر ...ووقتی که  رسیدیم مرکز شهر و کمی اطراف رو گشتیم دوچرخه ها رو کنار یه جایی گذاشتیم که بتونیم بهش قفل و زنجیر کنیم که کسی نبردشون ... بارون هم گرفته بود .. باز این مشغول شد و حسابی وقتش رو گذاشته بود سر قفل کردن و زنجیر و اینا .. آخرش کاپشنم رو گرفتم روی سرم ... بعد مدتی یکی از همکارهای پارتنرم اومد نزدیکمون و به خنده گفت چقدر مشغول این دوچرخه هایی .. چی کار میکنی ؟ و کلی خندیدن با هم ... گفت ما ازاین رستورانی که نشستیم پشت شیشه داریم نگاهتون میکنیم .. خلاصه اونم فهمید من چه دردی دارم با این و اخلاق هاش ... گفتم می بینی چی میکشم از دستش ... خلاصه رفتیم همراهش تو همون رستورانشون و با شیش هفت تا جفت یعنی زن و مرد دیگه نشسته بودن با خانمش که میشناسم و بقیه دوستان سلام علیکی کردیم اونجا تاپاس داشت و کمی که اونور بودیم و خندیدیم با هم دیگه اومدیم بیرون ...داخل رستوران خیلی دم گرفته بود ... بعد دیگه که اومدیم همونطوری اطراف رو نگاه کردیم أخرش رفتیم به یک رستورانی و اونجا نشستیم به اسم

De Gebroeders 

و غذا خوردیم من مدتی هست مشروب دیگه نمیخورم اما پارتنرم شراب سفید می نوشید..دیگه بعد که غذامون تموم شد و کمی استراحت کردیم همونجا حالا شلوغ بود شهر چه جور و همه ملت بیرون بودن ... دیگه بارون هم قطع شده بود و خیلی خوب بود اما خسته بودم ها..دیگه رفتیم هی اینور اونور گشتیم یه جایی نشستیم چای و قهوه خوردیم من چای خوردم اون قهوه بعد هی گشتیم هی رفثشام رو رفتیم کلاپ های مختلف و خیلی وقت بود که با هم داخل کلاپ ها نرفته بودیم کمی اونجا شراب خورد من هم نشستم به گوش دادن موسیقی ها..مغزم داشت سوت میکشید حالا چه طوری برگردیم تو این وقت با دوچرخه خونه...گفتم بهش خوبه من برم خونه مامانم تو هم با دوچرخه ها برو خونه..دیگه کفشهام هم پاهام رو میزد...اما هر طور بود دیگه گذروندم طرفهای دو صبح دیگه خوابم پریده بود و بی خیال شده بودم...طرفهای ساعت سه صبح با دوچرخه برگشتیم خونه باطری های دوچرخه ها رو هم روشن کردیم آی می رفتیم ها ..فقط چون خیلی جاها سمت خونه و محلهد های مون چراغ نداره و تاریکه و لامپ دوچرخه من هم زیاد خوب نبود و روشن نمیکرد و کم سو بود پارتنرم جلو افتاده بود تو جاده منم پشتش می اومدم...اما خیلی بهم حال داد این کار و خیلی خیلی چسبید..دیگه رسیدیم خونه و من کلید اینا رو دادم از کیفم به پارتنرم اونم جیمی رو برد بیرون کارش رو بکنه و خودم هم رفتم بالا پیاژامه پوشیدم و لالای...پارتنرم هم بعدش اومد و تا حدودهای یک ظهر یکشنبه خوب خوابیدیم هر دو مون..انگشتهام..کمرم خیلیی درد میکنه اما مهم نیست..دیگه بعد که پاشدیم کافیو رو زدیم نشستیم به تماشای تلویزیون و اینا..دو باری هم پارتنرم سگ رو برد بیرون گردوند..امروز روز مادر هم هست...به ماما واتس اپ کردم کمی حرف زدیم بعد دیگه طرفهای چهار بعد از ظهر همون سیرهایی که ریز کرده بودم کمی قاطی سبزی کوکو ها کردم ماهی رو هم که گرفته بودم سرخ کردم برنج هم ریختم با کمی سیر تو پلو پز خلاصه خیلی با کوکو سبزی و ماهی خیلی خوشمزه شد با هم زدیم تو رگ غذای جیمی رو هم دادم..دیگه به نوشتن بلاگ و درس خوندن رانندگی و اینا رسیدم .. دو تا چایی سیاه هم زدم توی رگ والان هم پارتنرم رفته بالا دراز شده و بخوابه من هم زدم کانالهای ایرانی...فردا و سه شنبه کلاسهام رو دارم پنج شنبه هم باید برم آرنهم امتحان تئوری...ببینم چی میشه..من دیگه برم..فعلا بای .. 

No comments: