Sunday, April 09, 2017

خوب ما امروز هوا هم خوب وآفتابی بود کمی هم حال خودم این روزها بهتره چون با حرفهاایی که به پارتنرم زدم حسابی خالی شد دلم و سبک شدم ...بینمون هم بهتر شده البته میدونم باز این رویه ها ادامه داره و تا نره پیش تراپی همین آش و همین کاسه است...اما میبینم داره سعی خودش رو میکنه و این نشونه خوبیه...بعد کافی به جیمی هم که اسنک دادیم من بهش گفتم امروز چیکار کنیم گفت باید اول جیمی بره بیرون بگرده خودم هم حموم کنم بعد بریم با موتور سمت وینتر اسویک همون مرکز اوبلینک که مال خرید و فروش وسایل کمپر و کاروان و اینهاست و چون مرز آلمان و هلند هست خیلی آلمانی میان اون سمت...بگذریم من از دیشب همه اش فک میکردم این خودش میخواد با موتورش بره اون سمت اما بعد بهش گفتم اگه میخوای بری حموم برو من جیمی رو میبرم بیرون کارش رو بکنه تا همه کارها گردن تو نیفته..گفت نه من حموم برم بعد با همدیگه بریم جیمی رو بگردونیم هوا هم خوبه بعد بریم اوبلینک..گفتم باشه پس پاشو برو حمومت رو بکن..به ماما زنگ زدم کمی حرف زدیم ..بعد سعی کردم به میلاد تماس بگیرم جواب نداد..پارتنرم  که اومد با جیمی با هم زدیم بیرون کلی اطراف رو گشتیم ..رفتنی دیدم گستون و انکه با هم داشتن جاگینگ میکردن .. بعد نرسیده خونه چون جیمی خیلی خاکی و کثیف شده بود با حوله خیس و تمیز حسابی تمیزش کردم بعد دیدم الن همسر پیتر با سگش نشستن رو این نیمکت بیرون کمی که باهاش حرف زدم فهمیدم پنج شنبه ای که گذشته بود یه جراحی داشته و سنگ کلیه اش رو مشکلش رو حل کردن...نمیدونستم اما نگاهش که کردم دیدم حالش بد نیست سرحال بود بعد دیگه پارتنرم موتورش رو بیرون آورد و با خداحافظی از همسایه ها زدیم بیرون اون سمت..دیگه اون سمت که رسیدیم با هم پاتات و ماینز کوچیک با همبرگر بزرگ خریدیم و خوردیم بعد رفتیم اوبلینک کلی توش رو گشتیم خیلی وقت بود نرفته بودیم اون سمت بعد برگشتی بستنی خریدم از این ساین شاین ها خیلی خوب بود و پارتنرم هم نوشابه ای گرفت خوریدم برگشتیم با موتور خونه برگشتنی باز به میلاد زنگ زدم آخرش جنیفر برداشت کمی حرف زدیم بعد داد به میلاد..کمی هم با اون حرف زدم...دیگه بعدش چون هوا خوب بودپارتنرم  شراب سفیدش رو میخورد من هم رفتم سراع پشم کنی خودم و بعد ناخن هام رو لاک تازه زدم و بعد هم نشستم به تلویزیون تماشا کردن آفتاب که رفت اومد تو چون جیمی رو هم برده بود بیرون بگردونه برای آخرین بار که بعد بره بخوابه و تخم مرغ آبپز با نون و من پنیر و این هم هام خوردیم بعد اون رفت بالا بخوابه من هم تلویزیون ایران رو گرفتم دارم نگاه میکنم و اینها رو مینویسم..فردا تولدعلی هست...کلاس هم دارم که همه کالج دیکته داریم اصلا این هفته درس نخون.. کلی نوشته باید بنوسیم توی این بلاگ و کلی هم عکس باید بفرستم توش...وای ..کی وقت میکنم ... خدا میدونه ..

No comments: