Saturday, April 08, 2017

دیشب قبل از اینکه بره بخوابه اومد با من شب بخیر بگه گفت برم بخوابم که همه ش خمیازه نکشم .. باز گیر داده بود من گفتم منظورت چیه از این حرف ها .. خلاصه نشستم باهاش حرف زدم تمام دق و دلی ام رو خالی کردم براش یاد آوری کردم که چه بلایی سر من تو مسافرت تابستون پارسال توفرانسه آورد من نمیفهمم نمیدونه یا نمیخواد بهش فکر کنه گفتم بهش من همه چی رو در مورد تو نوشتم و مینویسم فک نکن یادم میره ... تو مشکل روحی داری اگه درست کردی خودت رو که خوبه من هم باید برم پیش روانشناس و این عصبانیت هام رو حل کنم الان اگه نمیرم بخاطر اینکه کار ندارم و پولش نیست اما برم سر کار اینکار رو برای خودم میکنم چون نمیخوام هی زجر بکشم تو هم باید بری .. از تمام حرفهاش فهمیدم که نمیخواد کاری برای خودش بکنه و میگه نه من مشکلی ندارم یا اگه دارم همینطوری خوبه .. بهش گفتم داری تو از زنهای زندگیت بی زاری ازشون دوری به جنس زن  نمیتونی اعتماد کنی .. خودت رو دوست نداری وچون خودت رو دوست نداری نمیتونی باور کنی کسی دیگه تو رو واقعا دوست داره یا بخواد دوست داشته باشه .. مرتب منو کنترل میکنی من که زندونی خونه تو نیستم با این سن و سالم هی به من میگی بکن نکن .. بسه دیگه از زندگی با یه دیکتاتور مست خسته شدم ... باید خودت رو درست کنی .. کردی ادامه میدم باهات .. نکردی میرم ..  بهش گفتم حق نداشتی راجع به خانواده من اونطوری حرف بزنی به یه رون .. همه رو زد زیرش .. حروم زاده دید به نفعش نیست بعد بهش میگم خوشت نمیاد نیا خونه مادر من تو که اونجا خوب میخوری تابحال هم هیچ کسی بهت بی احترامی نکرده اگه دوست نداری نیا و خواستی به خانواده خودم هم میگم نیان اینجا .. خلاصه قرار مون این شد که من که گواهی گرفتم وبرنامه منو درست کنه که از زندگیش برم بیرون .. گفت بعد ها میتونیم دوست های خوبی واسه هم باشیم گفتم نخیر همیچین هم نیست من هیچ وقت دوست خوبی با اکسم نیستم و نخواهم بود روزی که من از زندگی تو رفتم بیرون همه چی تموم میشه تو از زندگی من خبری نخواهی داشت من هم نمیخوام هیچ چی بدونم فهمیدی .. خلاصه چقدر اون شب راحت و سبک خوابیدم خدا میدونه .. باید بفهمه تا حساب کار بیاد دستش قرمساق ... دیگه صبح دیدم هنوز کپیده جیمی رو که بردم بیرون کارش رو بکنه چون از دیشب کلی گوشت قبلش پخته بودم بادمجون های سرخ شده ازفریزرم رو هم در آورده بودم که جای بیشتری بیشتری باشه برای سبزی کوکوهای خرد شده ام که جمعه ای قبلا از اینکه بریم آرایشگاه کردمشون تو کیسه فریزر و گذاشتمشون تو فریزر...صبحش رفتم با دوچرخه سمت شهر مامانم و سمت اول یومبو دیدم خبری زیاد نیست بعد رفتم آلبرت هاین و الدی چون ماما گفته بود از اون گل ها که میخواستی برای باغچه ات اونجا الان آورده برو بگیر..رفتم دیدم از اون نبودت.. اسپرگوس یه بسته خریدم چون سوسش رو هم دارم بعدا درستشون میکنم بعد چند تا گوجه ته روس هم واسه خورشت قیمه ام گرفتم برگشتم خونه..گوشت های پخته شده رو باز ریختم تو قابلمه حالا عکسش رو بعدا میزارم اینجا چون فرستادم عکسه رو تو واتس اپ فامیلی که جنیفر سریع جواب داد نوش جان و اینا...خورشته عجب چیزی شده بود برنج رو هم آبکش کردم ته دیگه سیب زمینی سرخ کرده گذاشتم تو پلو پز تا دم بگیره بعد کمی هم سیب زمینی خلال کردم و سرخشون کردم عجب غذایی شد یااام ..دیگه پارتنرم هم اومده بود پائین بعد کافی اش نشسته بود دیگه حسابی خوردیم غذا روبا هم ...به جیمی هم اسنک دادم...دیگه تمام روز نشستیم فیلم تماشا کردیم..رفتم بالا یه دوش گرفتم پارتنرم هم مرغش رو واسه شامش باز پخته بود توی آون که داشت اونو میخورد بعد  پارتنرم هم الان  رفته بالا بخوابه  من هم نشستم اینها رو مینویسم  کلی باید بلاگ رو باز آپ گرید کنم که وقت نمیشه..فردا یعنی یکشنبه چون هوا خوبه پارتنرم ممکنه با موتورش بزنه بیرون..من هم ببینم چی کار میخوام بکنم لاک ناخن هام رو هم پاک کردم فردا رنگ جدیدی بزنم بهشون...دوشنبه همه کالج باید دیکته بدن .. فردا اگه بشه باید کمی درس بخونم..ببینم چی میشه   

No comments: