Thursday, April 06, 2017

واسه دوشنبه که گذشت من از همون صبحش زدم بیرون با اتوبوس رفتم خونه ماما..حوصله پارتنرم رو نداشتم و نمیخواستم ریختش  رو ببینم در ضمن برای شب هم کلاس داشتم که نمیخواستم پارتنرم منو برسونه اونجا....هنوز از دست چرت و پرتهایی که درمورد خانواده من به یه رون گفته از دست پارتنرم عصبانی هستم .. حالا به وقتش باهاش حرف میزنم ..اینم لازم داره یه وقت هایی یه گوشزدهایی بهش بشه تا حد و اندازه خودش رو بفهمه =دیگه خونه ماما که رسیدم کمی با هم نشستیم هوا زیاد خوب نبود و سرد بود هی کلافه بودم هی میگفتم بزنیم بیرون اما نمیشد با ماما کلی نشستیم حرف زدیم طرفهای ظهر به پارتنرم  اس ام اس دادم که رفتم خونه ماما و نمیخواد نگران کلاس و اینام باشی..گفت باشه سلام برسونقرار بود جنیفر و میلاد هم برای شام بیان ماما واسه شام خورشت هویج با برنج گذاشته بود که توش مرغ بود دیدم برای شام نیومدن ما هی کمی دیرتر خوردیم بعد دیگه سریع خودمو رسوندم سمت کالجم که مثلا میخواستم از زاه کوتاه ترش بزنم برم اونجا اما نشد...دیگه رسیدم توی کلاسم..اونروز کلی شاگرد جدید که از کشورهای اروپای شرقی اومدن با کوبا و اینا اومده بودن اید خانوم مصریه هم که باید حرف میزد توی گروهمون در مورد کشورش مصرکه اینکار رو کرد بعد دیگه چون هفته بعد یعنی دوشنبه دیگه از همه بچه های کالج میخوان دیکته بگیرن و اگه کسی نمره خوبی داشت بهش جایزه میده رفتیم توی یه کلاس دیگه اونجا همه با هم آهنگ خوندیم اومدیم بیرون..بعد کلاسم که تموم شد میلاد بهم زنگ زد که داره میاد دنبالم منم ساکم سنگین بود دیدم با موتور اومده دنبالم سر راه بهم گفت که پسر شهین و زنش اومدن خونه ماما...لعنت به این شانس اصلا حوصله روبرو شدن با این عن ها رو ندارم تا دید من میخوام برگردم خونه خودم گفت شوخی کردم..خلاصه با بدبختی رسیدیم خونه با اون موتور سواری با میلاد که خیلی خرکی بود...بعد بهم گفت اینجان..دیگه حالم گرفته شد اما رفتم تو اما بعد از سلام و علیک زیاد محلشون نگذاشتم عن ها رو..شهین جنده خودش هم نمیاد تخم و ترکه حروم زاده اش که میاد تلپ بشن اینو..گذشته شون زود یادشون میره..خوبه من هنوز آلزایمر نگرفتم..بعد دیگه ناهید بهم گفت  بیخود ازصبح اومدی تلپ شدی خونه ماما ن من...منم گفتم ...بیخود تو برداشتی مهمونهات رو آوردی خونه مامان من...خجالت هم نمیکشه دوروی نکبت .. دیگه که رفتن و گور مهمون هاشون کم شد رفتم بالا.. حالا هی مرتب داره واتس اپ میکنه واسه من که چرا اینطوری شده بودی..حالت خوب نیست..چرت و پرت داشت میگفت و با من داشت بحث میکرد که بهش گفتم برو بخواب...دیگه همه اش داشت ادامه میداد بهش گفتم با من دیگه تماس نگیر فهمیدی ؟ بعد هم برداشتم از واتس اپ خودم بلاکش کردم ...اما هر کاری میکردم خوابم نمیبرد .. سرفه هم امانم رو بریده بود .آخر ماما پاشد باز طفلک برام خاکشیر درست کرد کمی هم ویکس آورد که بزنم به نزدیک بینی ام تا باز بشه و دهانم خشک نشه موقع خواب...بعدش که رفت کمی گلوم آروم گرفت .. داشتم به همه اتفاق هایی که این چند روز برام افتاده بود فک میکردم.. بعدا باید حسابی با ناهید حرف برنم و یه چیزهایی رو یادش بیارم چون همه چی رو داره با هم قاطی میکنه و الان دیگه وقتش نیست با هم بیشتر بحث کنیم ...اون هم بخاطر سنده فامیلهای شهریار.. همون بهتر که این یه ذره خواهری بینمون باقی بمونه...خلاصه صبح دیگه پاشدم و بعد صبحانه با ماما رفتیم سمت مارکت...یادم افتاد یک و نیم بعد از ظهر تا سه و نیم یعنی دو ساعت هم به بعد باید رانندگی کنم ..واسه همین باید زودتر برمیگشتیم دیگه زیاد نمونم اون سمت فقط قبلش رفتیم با ماما لیدل و بعد کرودوات از اون شکلات ها واسه گلو درد هم گرفتم بعد رفتیم مارکت و خرید هام که تموم شد یهو دیدم این  مرده یکی از سوپر وایزهایی که قبلا تو ربولینک کار میکردم و جیگریه اونجا دیدم .. اون هم بعد از این همه مدت.. ماما اصلا از شب قبلش باهام سنگین هم شده بود و اخلاقش عجیب شده بود اما من زیاد به روش نیاوردم بهش که اشاره کردم بهم گفت ببینم مگه تو سیرمونی نداری ...هنوز چشمت اینور اونورمیچرخه !!!.. این حرفش خیلی بهم برخورد...واقعا من برای کی ها اومدم تو این خراب شده و دارم مزخرفاتش رو تحمل میکنم..اون از خواهرم بیشعورم...اینم از مادرم که اصلا هیچ کدومشون ظرفیت ندارن و نمیشه باهاشون حرف زد..زیاد باهاش بحث نکردم وسایلم رو برداشتم اتوبوس گرفتم رفتم خونه..کمی تنها بمونه واسه اش بد نیست..خونه که رسدیم به کارهام رسیدم جابجا کردن و اینها و خوب همه وقت میگرفت بعد علی باهام تماس گرفت که شماره جدید مامان رو میخواست بهش دادم با ماما تماس گرفته بود..رفتم بیرون منتظر راننده ام شدم اون هم با کمی تاخیر اومد که من سریع قبلش به کمپانی رانندگی تماس گرفتم گفتم دیر کرده دیگه یه نفر هم باهاش بودچوت برای تامون کردن دوره معلمی رانندگی باید بهم گفت علاوه بر امتحان هاش چهل ساع هم آموزش عملی داشته باشه که با شاگردهاش بدونه چطوری باید رفتار کنه و بهشون آموزش بده اسمش پیتر بود که معلم دبستان بوده اما میخواد کارش رو عوض کنه و بشه معلم تعلیم رانندگی...این معلمه اسمش لس هست برای چهارشنبه هم صبح از ده و نیم تا دوازده و نیم صبح باز باهاش تمرین داشتم که خیلی خوب باهام کار کرد و دور زدن ها رو و همه .. بعد از کلاس چهار شنبه ای فهمیدم جنیفربرای مصاحبه مرحله دومش برای کار قبول شده بهش تبریک گفتم بعد ماما زنگ زد باهاش که حرف زدم گفتم چرا این حرف رو بهم زدی ؟ تو مادر من هستی وقتی اینطوری رو من برداشت داری پس بقیه چی باید بگن ؟... من هر چی سعی میکنم باهاش نزدیک بشم یه طوری پس میزنه منو..خلاصه فهمیدم که از گله گی ام ناراحت شد اما ما که نباید حرف تو دلمون بمونه از هم هی بدمون بیاد..صحبت منطقی کنیم همه چی رو میتونید حل کنیم با هم...دیگه هیچ چی...واسه پنج شنبه پاشدم رفتم اول سمت  یومبو یه بطری  یه لیتری آب پرتغال تازه گرفتم این روزها من همه اش أب میوه میخورم وزنم کمی بشه واسه تابستون و تعطیلات می تو اسپانیا که میخوام برم...اونجا هم بخور بخوره باید ازالان مراقب باشم بعد دیدم سه تا از این قلنبه ای های سنبل بنفش رو کمتر از دو یورو گذاشته من با ماما سه تا قنبله سنبل سفید و صورتی که مجموع شیش تاش چهار یورو شده بود و دیدم اینجا هم ارزونه گفتم یادم باشه برگشتی باز بیام بگیرم...بعد هم رفتم سمت  اون مغازه ای سی په ریس که فاندیشنی که گرفته بودم و قبلا پولش رو داده بودم بگیرم البته میخواستم واسه سه شنبه برم اما وقت نمیشد گذاشتم کمی شهر رو گشتم رفتم سر رنگ فروشی و رنگ جدیدی برای سرم انتخاب کردم و اسم و شماره اش رو نوشتم درسته که هنوز تیره مده اما چون داریم میریم سمت تابستون خیلی تیره نمیکنم ... بعد از این جوراب توری ها خریدم مشکی که زیر شلوار جین میپوشی الان مد شده ... دیگه بعدش رفتم سمت ا  ان و ب که مال کلاس رانندگی من هست و خوب چون قبلش واسه ده می اشتباهی برای امتحان تئوری رانندگی گرفته بودم یه وقت دیگه هم بهم دادن واسه هجده ام می صبح تو آرنهم ..که امتحانم به زبان انگلیسی هست...خدا کنه قبول بشم وگرنه میرم اسنل کورسوس که شاید برای آمستردام و اینها..حالا ببنیم چی میشه..دیدم تا ساعت یک عصر باز نمیکنه رفتم سمت کتابخونه...اونجا هم نشستم و بعد از مدتی دیدم اون مرد هلندی که میومد کلاس زبان بهامون مثلا هلندی یاد بده مجانی اونجا دیدمش البته من خیلی وقت هست دیگه اون مرکز شهر ماما نمیرم پر از یه مشت کون گشاده که همه کارشون به پخت و پز و بچه داری و این خارجی های بی سواده..بعد دیگه چون خیلی وقت هم بود اومجا نمیرفتم اما این پسره فرانسوی هم یاد گرفته بود و میخواست کلاسی بگذاره و حتی یه کتاب آموزش زبان فرانسه  به هلندی هم قرض داده بود که هنوز کتابش پیشم هست اما الان اینقدر زندگیم پره که وقت یاد گیری اون رو ندارم...خلاصه من یکی دو بار این پسره رو دیده بودم...اما حرف نزده بودیم دیگه اومد و کمی با من حرف زد کل حرفش این بود که اون کلاسهای زبان هلندی چون کسی دیگه نیومد تعطیل شد و الات سمت زلهم داره کلاس زبان فرانسه رو میگردونه... بهم أدرسش رو هم داد که بعد از تموم کردن تئوری ام میرم یه سر اون سمت...دیگه هی میخواست فک بزنه که گفتم باید برم .. دیگه رفتم برای رانندگی ام با زنه صحبت کردم بهش گفتم برنامه اون ده می چی شد ؟ بهشون الکی گفته بودم جراحی دارم نمیتونم بیام گفت اون فک کنم کنسل شده و نباید پولش رو بدی بعد راجع به   لس معلم جدیدم حرف زدم بهش گفتم درسته که شما مشکل دارید اما من از این راضی ام و کلی یاد گرفتم و هر دفعه یه معلم جدید خوب برام سخته چون هر کدوم یه رویه ای دارن و نمیشه هی عوض کرد همه چی رو ... گفت باشه ما سعی میکنیم بیشتر با این برات وقت بگذاریم دیگه کمی حرف زدم باهاش و کارم که تموم شد اومدم با دوچرخه ام خونه...  

No comments: