Sunday, April 02, 2017

این هفته ای که گذشت همون تکرار مکررات..فقط واسه ویکند شنبه ای به باغچه رسیدیم ..واسه یکشنبه هم که اول آوریل بود صبحش تو همون تخت الکی به پارتنرم گفتم خیلی خونریزی دارم همه کف و تخت خونی شده البته خونریزی داشتم اما دیگه این اتفاق نیوفتاده بود پارتنرم هم باور کرد بعد بهش گفتم این اوریل فول هست دیگه به باغچه که خیلی رسیدیم داشتم فک میکردم دیگه با کی از این شوخی ها بخاطر امروز بکنم...فک کردم ماما و ناهید نمیشه ناهید که دیگه امروز با سنده فامیل شهریار پسر شهین جنده با زنش میخواستن بیان هتل ناهید و خود شهین هم که نمیاد تخم و ترکه اش میریزن..اون از اون...دیگه پاشون باز شده...ماما هم که طاقت نداره سکته میزنه نمیشه باهاش از این شوخی ها کرد فک کردم ساناز رو میشه کمی سرکار گذاشته...خلاصه اومدم به ساناز زنگ زدم گفتم خاله جون یه چیزی میگم به کسی نگو به ناهید هم نگو..میدونستم ساناز امکان نداشت به ناهید نگه...خلاصه بهش گفتم..خواستم بهت بگم اگه چیزی شد میخوام فعلا فقط تو در جریان باشی... الهی..چقدر حالش بد شد..صدام هم که گرفته بود شاید فک کرده بود ناراحتم یا گریه کردم صدام اونطوری شده...دیگه زیاد دیدم داره نگران میشه طاقت نیاوردم گفتم اپریل فول .. اینقدر شاکی شده بود که نگو...بعد دیگه تماس که تموم شد برای پارتنرم تعریف کردم گفت چرا اینکار رو کردی گفتم خوب اون میدونه من شوخی میکنم...حالا شبش که کله اش گرم شده بود هی همینو میگفت تو چرا اینطوری شوخی کردی ؟ آخر گفتم ساناز خواهر زاده منه ..به تو چه ربطی داره من چرا باهاش شوخی کردم چرا اینهمه دخالت میکنی تو...دیوونه شده بخدا این مرتیکه  و در ضمن  من که داشتم با یه رون این پسره که پول سه ته لایت رو بهش میدیم حرف میزدم بهم گفت تو همه اش میپری وسط حرف من و اینا اون هم جلوی این پسره..مرتیکه خر...بعد گفت یه رون اینها فامیلا همه شون همین طوری اند هی میپرن تو وسط حرف هم تند و تند و بلند و بلند هی حرف میزنن من هم که نمیفهم چی میگن..همه اش تلفنم رونگاه میکنم و اینترنت رو چک میکنم ..من گفتم تو ناراحت شدی باشه من میرم تو اون اطاق تو باهاش حرف بزن . تازه شم فامیل های تو هم همینطورن و تند تند حرف میزنن من نمیفمم اما من که چیزی نمیگم در موردشون هم اینطوری حرف نمیزنم...خلاصه خیلی از این حرکت این کثافت ناراحت شدم..کله اش هم داغ بود...دیگه یه رون که رفت اومد داخل بهش گفتم سیر باهاش حرف زدی...مشکلی نداشتی ؟؟.. گفت: نه .. 
گفتم خدا رو شکر که بدون من حرف زدی راحت..دیگه محلش نگذاشتم  مرتیکه خر پدرت رو در میارم حالا که حرف فامیل منو جلوی این کون نشور میزنی..به وقتش باید باهاش حرف بزنم 

No comments: