Monday, March 06, 2017

یکشنبه ای که گذشت کار خاصی نکردم هوا خوب هم زیاد نبود و باد سردی میزد پارتنرم هم با دوچرخه ها ی جدیدی که خریدیم مشغول بود و سرش رو هی گرم میکرد به کمپر و به پنجره ای که کیتش رو درست کرده بود سر میزد که باز از طریق اون أب نره داخل کمپر بخصوص سمت اطاق خوابش ... این سگ لعنتی اش هم که مرتب میرفت بیرون رفته بود سمت زیر انهنگر قایم شده بود با چتر خودم که هی سعی کردم کیشش کنم بیرون اینم عر میزد سگ لعنتی دیگه پارتنرم که دید اینطوری شده باز سر این سگ لعنتی اش سرم تشر زد منم وقتی خیلی داغ میکنم به همون پارسی بلند بلند فحش میدم خودش هم میفهمه که دیگه قاط زدم ... برداشت سگش رو برد با خودش بیرون دیگه محلش نگذاشتم عصری داخل نشسته بودیم شهریار اومد اونجا ناهید رفته بود سرکار دیگه کمی نشست و منم کافی  براش گذاشتم کمی نشست دیدم کلی از ناهید میس کال داشتم بعد الناز تماس گرفت که خاله دوشنبه تولد بهمنه پاشو بیا اونجا شب مهمونی دادیم ... من گفتم دوست داشتم بیام اما کلاس دارم .. این خواهر و دخترهاش هم همه اش هر وقت مهمونی چیزی میدن خودشون همه شون میخوان اگه کسی مهمونی پارتی چیزی میگیره با ساعت اونها و با اونها همیشه هماهنگ کنه اما خودشون با هیچ کسی هماهنگ نمیکنن و وقتی  برنامه واسه خودشون میزارن توقع دارن همه هم حاظر باشن بگذریم این ساناز الناز به تلفن من همینطوری جواب نمیدن همین چند روز پیش به هر دو شون زنگ زدم جواب ندادن اما تا کار داره سریع تماس میگیره و موقع مهمونی پارتی یاد خاله اش می افته...در ضمن علاوه بر همین ها حال خودم هم خوش نبود وقتی من عنی ام واسه چی با این حالم پاشم برم بیرون وحال بقیه روهم بگیرم با این حال گند خودم..همون بهتر که بشینم تو خراب شده خودم..بگذریم ناهید هم اصرار زیاد کرد بعد ماما زنگ زد گفتم نه من که نمیام بهم گفت هیچ جا نیستی هر چی مهمونی پارتی میدیم نیستی پاشو بیا دیگه گفتم من کلاس دارم ماما..گفت باشه شب که کلاست تموم شد شام واسه ات قبلش میزارم اومدی اونجا گرم کن بخور تا ما برگردیم ..شهریار بعد مدتی پاشد رفت بهش گفتم کاش پنج سال پدیش به حرفت گوش میکردم و نمی اومدم اینو...این خراب شده چیه نه هوای خوبی داره نه برکتی نه کاری نه هیچ چی...چه اشتباه بزرگی کردم...گاهی دلم میخواد پاسپورتم  رو بردارم بزنم بی سر و صدا یه خراب شده ای برم نمیخوام برگردم سیدنی اما نمیدونم کجا برم...خیلی اعصابم خرابه..این گوه هم که خیلی به این خرابی حالم دامن میزنه..شب قبل  کپیدنش  من توالت پایین بودم دیده بود یکی دوبار رفتم بالا و از توالت بالا استفاده کردم رفت بالا بعد اومد پایین با سرو صدا که پاهاش رو محکم میکوبید به پله ها و یرفت بالا که من که تو توالت بودم بشنوم که ناراحته یعنی ناراحتی و گوه بودنش رو باید یه طوری به گوش من برسونه..خبر مرگت کاغذ توالت مصرف میکنی ببر بالا به من چه..من که مصرف نمیکنم بسکه واسه همه چی غر میزنی...من ههمه این کارهاش رو مینویسم تا یادم نره با چه بیشرفی  دارم زندگی میکنم...بعد هم که رفت بالا با اون همه سرو صدای تپ تپ پاهاش از پله ها...گرفت کپید ...دیگه واسه دوشنبه ای شب رو خوب خوابیدم بعد میدونستم میخوام برم خونه ماما شب شام خوبی خواهم داشت واسه همین واسه ناهار خودم پاشدم أب میوه که مجموع جینجر و لبو و انار و پرتغال بود و خیلی چسبید حالا عکسش رو هم اینجا میزارم..بعد دیگه اون کلی کتابها رو هم که گرفته بودم نشستم سی دی هاش رو گذاشتم و تمرین هاش رو شروع کردم سی دی ها رو وقتی این هست نمیزارم چون همی میخنده و بقولی مسخره میکنه شاید هم من اینطور حس میکنم ناهید هم هی تماس میگرفت یا اون زنگ میزد من جواب نمیدادم یا من تماس میگرفتم اون جواب نمیداد..میدونستم نگران منه و مرتب میخواد چک کنه این مورد از همون یکشنبه ای بود و اونموقع ببهش نوشتم حال ندارم و بعدا جواب میدم بزار به حال خودم باشم...تا پارتنرم بیاد حسابی درس هلندی خوندم به ارینا این دختر اکرایینیه اپ دادم ... بعد هم با فرچوناتو از همه فه یس بوک چت کردم ببینم چیکار میکنه من از طریق یکی از دختر فلیپینی کلاسم فهمیده بودم که فرچوناتو فامیل هاش تو فلیپین هنوز نمیدونن این ازدواج کرده با یه جرالد که هلندی هست و منو ناهید هم رفته بودیم عروسی شون ..خوب اینو فرچوناتو به من نگفته بود ازش پرسیدم چرا جرالد رو نبردی ؟ گفت اونجایی که من زندگی میکنم تو فلیپین با مانیلا فاصله داره و پر از تروریست های اسلامی هست خطرناکه..کمی بیشتر که ازش سوال که کردم بالاخره خودش گفت خانواده من نمیدونن که من اینجا ازدواج کردم با یه مرد هلندی..گفتم پس چی بهشون میگی وقتی میپرسن اونجا تو هلند چیکار میکنی ؟ گفت بهشون میگم اینجا کار میکنم..بعد دیگه بهش گفتم خیلی دپرسم گفت وقتی گواهینامه ات رو گرفتی همه اینها میگذره.. باور کن صبور باش همه چی درست میشه من الان بیزینس خودم رو دارم جرالد هم...خلاصه زندگی خیلی خوبه..براش خوشحالم....کی میشه من به این نقطه از زندگیم برسم خدا میدونه...کمی از کلاس ها با هم حرف زدیم معلمش واسه به یک اونموقع لی زی بود..بهم گفت از وقتی از کالج دودحم اومدم کالج وینترس ویک اینجا خیلی بیشتر یاد گرفتم چیززیادی از لیزی یاد نگرفتم گفتم من حدود یه سالی با لیزی بودم سر اامتحانهای اینبرخرینگم چیزی ازش یاد نگرفتم لیزیی ممکنه آدم خوبی باشه اما معلم خوبی نیست بعد نمیشه واسه موفقیت های تو امتحانهای به یک فقط متکی به کلاسهای یک شب درهفته باشه چون کافی نیست بهش گفتم من کلی کتاب گرفتم دارم توی خونه میخونم که خودمو واسه امتحانهاش آماده بشم.. دیگه آخرای حرفهام   بهش گقتم ماشین که داری پاشو بیا اینور با هم یه کافی چیزی با هم بخوریم و کمی حرف بزنیم گفت الان که خیلی سرم شلوغه و خونه توی فارسی فلد رو باید بفروشیم اما حتما با هم یه قراری میزاریم به زودی..اون هم مثل من کلاس داشت واسه شب دوشنبه..ماما و میلاد هی تماس گرفتن بهم چون رفته بودن واسه مهمونی الناز سمت آرنهم ازم پرسیدن ما اومدیم مغازه افغانیه برنجی میخواستی گفتم آره بگیر من باهاتون حساب میکنم..خلاصه الناز هم تماس گرفت گفت جاتون خالیه گفتم تولد بهمن مبارک باشه..بعد دیگه پارتنرم که اومد باز کمی با دوچرخه خودش رو مشغول کرد بخصوص که میدونه زیاد محلش نمیزارم .. بهش گفتم برنج گرفتم از آرنهم بهم پنجاه یورو داد گفت بده به ماما پول رو واسه برنج..بعد هم منو که رسوند سمت خونه ماما..منم دیگه نبوسیدمش اومدم بیرون..رفتم کلاس ...کلاس رو دوست دارم کمی با همه حرف زدیم همون دوشنبه ای هم یه شاگرد جدید دیگه اومده بود و مجموعا نه نفر توی کلاس شدیم..از سرما کاپشن هامون رو در نیاورده بودیم دیگه درس خوندیم و گرامر کار کردیم آخرهای ساعت هم که رفتیم با کامپیوتر تمرین کردیم که مارتجه .. اسم معلم من هست یوزر نیم و پس وردمون رو بهمون داد بعد دیگه مشغول بودیم همزمام مثل اینکه مهمونی الناز اینا هم تموم شده بود و ناهید گفته بود میخوام برم سریع که زهره تو این هوا بیرون و تو سرما مونده که میلاد گفته بود من میرم دنبالش نگران نباش...خلاصه هوا هم بارونی بود اومدم که بیرون بیرون خوب شلوغ بود این پسر ترک ها با ماشین هاشون هی سر وصدا میکردن نگو میلاد هم هی اپ کرده من جواب نداده بودم واستاده بود توی ماشینش منتظر من..یکی دو بارهم مثل اینکه بوق و چراغ زده بود اما من فک میکردم اینا هنوز تو مهمونی اند و اصلا انتظار نداشتم بیاد دنبال من..و این خیلی میچسبه وقتی توقع نداری و میبینی میان اون وقت شب تو سرما و بارون دنبالت...دستشون درد نکنه..خلاصه دیدم میلاد با ماشینش اومد جلو که چرا جواب نمیدی ؟ گفتنم اه ..فک کردم این پسر ترکها اند که زیاد نگاهشون نکنم بهتره ممکنه گیر بدن بهم منم تنهام بهتره که توجه نکنم .. خلاصه سوار شدیم و رسوند منو خونه ناهید هم از شام و کیک و شیرینی تولد برام کنار گذاشته بود...دستش درد نکنه.. ماما شام رو گرم کرد خوردم کمی با دیزل سگ میلاد و جنیفر بازی کردم..جنیفرو میلاد حرف زدم..به جنیفر گفتم من بلاگ دارم و چندین ساله اونجا مینویسم ..براش جالب بود..جنیفرو میلاد این هفته هم باز اونجا بودن چون میلاد زیاد خونه پدر مادر جنیفر که پره حیوانه راحت نیست...بگذریم..خلاصه نشستیم و کلی حرف و اینا حالا بعدا عکسهاشون رو میزارم اینجا...یازده دوازده تا مهمون داشتن شام رو ناهید درست کرده بود مثل همیشه و پدر بهمن و دوست دختر هلندی اش هم اومده بود اونجا...شب هایی که خونه مامانم هستم دوست دارم .. یه نفسی میکشم..از همه چیزهایی که تو خونه پارتنرم هست و حرصم رو در میاره...یه برکی میگیرم که این خیلی واسه ام خوبه..شب چون آی پد قدیمی پارتنرم همراهم بود و بیشتر من ازش استفاده میکنم بردم بالا توی اتاق خوابم که من معمولا اتاق علی هست و وقتی میاد اون اونجا میخوابه دراز شدم روی تخت و فیلم نگاه کردن و بعد هم لالا ... 

No comments: