Sunday, March 26, 2017

دیشب اصلا نخوابیدم..یعنی اولش خوب بود اما طرف های ساعت چهار صبح باز فکر اینکه اگه پول پکیج رانندگی ام زود تموم بشه و هنوز امتحان تئوری رو نداده به قسمت بعدی اش هم  نمیتونم برسم وووو تمام این فکر ها زد به کله ام حالا مگه خوابم میبرد پاشدم از سرجام هی اینور اونور وسط کمپر دم صبح هی راه میرفتم و آب میخوردم...بیرون رو که نگاه میکردم بجز چند تا چراغ همه جا تاریک و سوت و کور بود..هلند تاریک و سیاه و سرد...وقتی آفتاب هست مثل بقیه جاهای اروپا قشنگه اما بیشتر موقع ها تاریک و سرد و بی روح میشه و این خیلی بده..بگذریم دم دمای صبح باز خوابم برد که خواب دیدم برگشتم ایران واسه دیدن اونجا..خواب جالبی بود..بعد که پاشدیم و کافی رو زدیم من اولش این خانومه که با همسرش اینجا کار میکنن طبق قولی که بهمون داده بود که نقشه راه رو برامون بیاره تا بریم..با کاغذی که باید پرداخت کنیم واسه این دوشبی که اینجاییم اومد و باهامون کمی گپ زد بر اساس این برگه که حالا عکسش رو هم اینجا میزارم واسه دوشب باید مجموعا ۴۷ یورو و هشتاد سنت بدیم...یعنی شبی بیست و سه یورو و نود سنت..واسه سگ ازمون دویورو و پنجاه سنت گرفتن.. دیشب هم گفتم این جا کمی گرون هست اما اینترنتش و برق و دوش و شستن ظروف و توالت و همه و همه مجانی هست و این زیاد بد نیست فردا هم باید توالت خالی بشه و آب کثیف رو خالی کنیم.. امروز بعد رفتم ظرفها رو شستم بعد با حوله تمیزی که پارتنرم روی میزها بیرون گذاشته بود جلوی أفتاب پهن کردم خشک بشه..دیگه بعد که جیمی رو برد بیرون کارش رو بکنه راه افتاده بودیم و کلی با دوچرخه های الکتریکی مون که گشتیم بالاخره جاش رو پیدا کردیم عجب فروشگاهی بود همه چی رو هم ارزون و بقول معروف حراج زده بودن ملت ریخته بودن حسابی .. دیگه دوچرخه ها رو قفل زدیم و رفتیم تو..زیاد خرید نکردیم با وجود اینکه من پولم همراهم بود اما همه اش میگه اینو بخر اونو بخر..نمیشه از دست این گوه تصمیم بگیرم..هر چی بردمیداشتم میگفت نه نمیخواد بعدا میخریم یا بعدا از جای دیگه میگیریم ..فقط یه عینک واسه خوندن گرفتم که ارزون تر بود و همون رو پنج یورو طرف ما میدادن ..  کثافت یه دیکتاتور به تمام معناست..خسته شدم از دستش...بعد دیگه اونجا هم زیاد چیزی نخوردیم دیگه از یه جایی رد شدیم گفتم په نه کوک بخوریم گفت زوده الان واسه اون باز رد شدیم رفتیم از صبح هیچ چی نخورده بودیم تا چهار عصر بود دیگه هوا هم باد بود این کلاه من اصلا خوب نبود باز باد میپیچید توی صورت و گوش هام .. بعد دیگه رفتیم داخل شهرش اون آبجو گرفت به من هم پول داد رفتم پاتات گرفتم قبلش به ماما زنگ زده بودم مبایلش بر نمیداشت اونجا که تنهایی رفتم به ماما تو فاصله ای که پاتاتم داشت حاضر میشد زنگ زدم اما برنداشت دیگه با پاتات داغ اومدم سمت صندلی بیرونی که پارترنم نشسته بود و داشت آبجوش رو میخورد ... هوا آفتابی بود و ملت هلند هم رم کرده بودن واسه اش .. دیگه اونجا نشستیم دو تا صندلی مون خالی بود دوتا خانم هلندی سالمند اومدن گفتن میشه از این صندلی ها استفاده کنیم ؟ گفتم حتما مثل اینکه واین یا شراب درخواست کرده بودن که اونجا کنار ما نشستن و از میز ما هم استفاده کردن من رفتی به این مغازه بزرگه که حراج بود دیدم چرخ جلوی دوچرخه ام بادش خالی شده به این گفتم اونم سر راهی از یه زن و شوهر سالمند پرسید پمپ بنزین این جا کجاست ؟ خلاصه اونها هم بهمون گفتن و ما پیدا کردیم و باد کردیم و باز راه افتادیم..حالا اونجا که نشسته بودیم مرد سالمندی اومد اونجا همون مردی بود که ازش پرسیده بودیم گفت پیدا کردید پمپ بنزین رو ؟ باهاش کمی حرف زدیم .. دمشون گرم مردم این سمت خیلی مهربون و مهمون دوست هستن ..خیلی خوشم اومد از رفتارهاشون..اینجا مربوط به قسمت 
Brabant
میشه .. پاتات من و آبجوی پارتنرم که دور بعدی اش بود و گرون هم بود تموم که شد گفتم پاشو بریم از اون خانم ها هم خدا حافظی کردیم اومدیم سمت جایی که رستوران و مشروبی بود و پارتنرم دیروز برام از همینجا بستنی خریده بود..هی هم سر راه بهم میگفت تند برو نترس از باطری دوچرخه ات استفاده کن ..هی میگفت تند بیاد نترس..بعد دیگه اونجا که نشستیم به ماما  باز تماس گرفتم اینبار برداشت گفت حموم بوده حالش بهتر شده بود خوبه فردا شب میرم خونه اش میخوابم .. چه عالی..خلاصه کمی با ماما گپ زدم و خداحافظی کردم پارتنرم یه آبجوی دیگه گرفت و هی اصرار به من که بستنی بخر منم یکی شکلاتی گرفتم از اونجا داشتیم باهم میخوریدم که باز یه نگاهی به این موتوری های که همراه هم بودن میکرد گفت: نگاه چه باحاله گفتم من هارلی دوست دارم و میخوام با هارلی برم گفت تو با دوچرخه به این راحتی نمیری چطور میخوای با هارلی بری ؟ گوه همیشه حال منو میگیره عوض اینکه هی بهم بگه تو میتونی هی میگه تو نمیتونی ..بهش گفتم مرتب منو کوچیک کن کاری دیگه نداری .. ؟ این موقع ها که میبینه مچش رو میگیرم میگه شوخی کردم .. بهش گفتم اصلا هم شوخی نمیکنی هی زر میزنی ..از این حرکت هات اصلا خوشم نمیاد دیگه بهم نگو ..کمی هم اونجا با خانمی که مشروب و غذا واسه ملت میاورد گپ زدیم و بعدش دیگه برگشتیم سمت کمپر...خوبه که تو این موقع ها بهم نشون میده با کدوم دنده دوچرخه برو خوب من این ها رو زیاد بلد نبودم اما هر دفعه دارم بهتر میشم و این خیلی خوبه اما اخلاقش گنده دیگه..رسیدیم سمت کمپر هوا هم دیگه داشت سرد میشد سریع ظرف ها که خشک شده بود بردم تو و همه چی رو مرتب کردیم باز هی میگفت اینجا چرا بهم ریخته است دیوونه شده گاهی دنبال بهانه میگرده اینطوری باشه من باهاش تابستون نمیرم مسافرت سمت فرانسه حوصله تحمل رفتارهای عوضی اینو ندارم هر سال سرم میاره اما اینا رو مینویسم که یادم نره .. درضمن واسه می ما من واسه ده روز میخوام برم اسپانیا با اتوبوس با ناهید و شهریا رو ماما و خوب این خیلی خوبه یعنی اگه با این گوه هم نرم اهمیتی نداره چون مسافرت تابستونم رو رفتم بعدش .. قبل از رفتن به فرانسه هم بهش میگم که اگه بخواد گه بازی دربیاری من باهاش نمیرم بقول معروف خط و نشون ها رو باهاش میکشم که حواسش باشه دیوونه ..و اگه باور نکنه همین ها رو که نوشتم بهش نشون میدم ببینه دروغ نمیگم و چقدر اعصاب منو بهم میریزه...با دوچرخه که می اومدیم سر راه واستادم یکی دو بار عکس گرفتم که عکسها رو بعد به اینستاگرامم آپ لود کردم..وقتی با تلفنم ور میرم کرم می افته تو کونش و هی غر میزنه انگار همه اش باید دور و ور این گوه باشم..نکبت ..بعد اومد گفت وای پنجره دستشویی شکسته یا بازه یا چرا من همه کار رو باید بکنم بهش گفتم علم غیب که ندارم چه میدونم چی شده..زد بیرون فهمیدم این موقع ها که بخودش میپیچه چیزی نگه یهو غیبش میزنه و همین فکر کلی منو خندوند طوری که قهقهه میزدم از خنده .. بعد جیمی رو برد بیرون کارش رو کرد و برگردوند باز محلش نگذاشتم بعد آب جوش دم کردم واسه چایی که  گذاشتم روی میز بعد وقتی اومد و بیچاره حواسش نبود میخواست تام تام رو بزنه فک کنم کتش یا چی گیر کرد آبجوش ریخت رو پاش سریع جورابش رو کشیدم بیرون و کمی پاش رو با آب سرد به اصرار من شست منم کف کمپر رو که خیس شده بود با حوله تمیز کردم و گذاشتم بمونه تا از خیسی در بیاد خلاصه هی غر غر دیگه محلش نگذاشتم نشستم به لپ تاپ نگاه کردن اون هم موزیک گذاشت و مشروب خوردن بعد دیگه سه ته لایت رو به کانال هلندی ردیف کرد و باز برای من آبجوش گذاشت برای چایی من...دیگه با هم کمی نگاه کردیم بعد کانالهای دیگه رو که زد من دیگه نگاه نمیکردم و با لپ تاپم ور میرفتم دید محل نمیزارم بعد مشروبش کمی ساندویچ کوفت کرد بعد زد هات برد..کانال های ایرانی رو واسه من اونم بعد از این همه مدت..دیوث کارش رو بلده...مرده گوزیده..الان هم رفت بکپه و منم دارم فیلم جدید ایرانی میبینم و اینها رو مینویسم...من دیگه چون چهار عصر به بعد خورده بودم پاتات و بعدش هم بستنی شام نخوردم و اشتها نداشتم...حالم خوش نیست و حس میکنم دارم مریض میشم دو تا مسکن زدم به رگ تا امشب راحت بخوابم ...فردا هم بعد که کمی جمع و جور کردیم بعد کافی ممکنه بزنیم بریم هم این فروشگاهه که جای ماما و ناهید و شهریار خیلی خالی بود که برن ببینن اونو و یه جا هم هست واسه وسایل کمپر و باغ و باغچه میفروشه اون رو هم اگه بشه میخوایم بریم امشب چون فردا دیگه وقت نمیکنم برم به فه یس بوک مموری ام رو چک کنم یا چی و مثلا اگه عکس یا آیتمی داشته باشم به همون تاریخ روز و ساعتش منتقلشون کنم به بلاگم...میخوام اینکار رو امشب از دوازده شب به بعد انجامشون بدم..چون یا بیرون هستیم یا بعدش میریم خونه و وسایل رو بزاریم شب هم من میرم کلاسم از اون ور هم خونه ماما..خلاصه فرداروز شلوغی دارم 

No comments: