Saturday, March 04, 2017

چه هوای مزخرفیه امروز...این چند روزاصلا سرحال نیستم .. با حودم فک میکنم چرا من این نزدیکهای پنج سالی که تو این مملکت لعنتی دارم زندگی میکنم یه دوست درست و حسابی ندارم..چرا یه کار درست و حسابی ندارم .. از انتظار کشیدن خسته شدم .. اما با ناله کردن هم کاری درست نمیشه ... خیلی وقت ها ناهید برام آگهی کار پیدا کرده و منم درخواست کردم اما نتیجه نگرفتم .. این هفته که گذشت سه شنبه اش که دیگه رفتیم برای مارکت هنوز حالت سرماخوردگی رو داشتم وقتی ناهید صبحش اومد دنبالمتون شهریار رو هم با خودش آورده بود شهریار و دیک این چند وقته مشغول درست کردن لامینت های خونه جدید ساناز و به رم بودن و تقریبا کارشون دیگه تموم شده بود راستی تا یادم نرفته بگم که ساناز و همسرهلندی اش به رم با هه مر سگشون رفتن تو این خونه جدیده .. که خوب تو همون شهر قبلی هست ... من هنوز اونجا رو ندیدم اما ناهید و بقیه حسابی مشغول بودن واسه جابجایی وسایل ساناز اینا .. من و پارتنرم هم که تازه برگشته بودیم از
Gorinchem
همون دوشنبه ای عصر ... بعد مارکت رفتیم سمت خونه ماما و یه صبحونه جانانه زدیم به بدن همگی ..منم وسایل ارختن سوپ رو گرفته بودم با گوشت و اینا که واسه این هفته درست کنم ...واسه چهارشنبه من طبق قرار قبلی که با یه خانومه از رند استد مرکز کاریابی اینجا هست داشتم رفتم اون سمت و واسه یه نونوایی یه کار پنج هفته ای داشتن با پارتنرم که تلفنی صحبت کردم گفت نمیخواد چون این مدت کمه ومن خوب چون در امد پارتنرم خوبه و چون با هم زندگی میکنیم برای تکس اون هر ماه یه مقدار کمی میاد به حساب من..این پنج هفته کار رو اگه بگیرم چون مدتش هم کمه همون پولی هم که میگیرم باید پسش بدیم خلاصه که دردسرش بیشتره و بقول معروف نمی ارزه... واسه همین قبول نکردم اون کار رو و خوب یه بار هم این اتفاق افتاده بود قبلا...دیگه با وجود اینکه فک میکردم علی هم رفته خونه ماما دیگه سریع سوار اتوبوس شدم برگشتم چون قلم ها روشب قبلش کمی پخته بودم و میخواستم هم اونها رو و هم بقیه گوشت رو واسه ارختن سوپ بپزم اومدم رسیدم خونه به کتابخونه هم که زنگ زده بودم بهم گفته بود کتاب ها اومده خیر سرشون اون هم بعد از اینهمه مدت دیگه...دیگه پارتنرم اومد شام بعد هم که گب هوا هم که مثل همیشه گه و سرد و بارونی بود...دیگه ارختن سوپ رو پختم و همون چهارشنبه شبی خوردیمش با هم واسه پنج شنبه رفتم باز کتابخونه و اونجا هم کتابها رو گرفتم ورفتم سمت خونه ماما دیگه کمی اونجا نشستم و با سگهای علی و میلاد هم بازی گرپدم خیلی وقت بود بنجی رو هم ندیده بودم دلم براش تنگ شده بود مدارس تعطیل هست این هفته و علی نیما رو هم با خودش آورده بود جنیفر میگفت میخواد تاتوی پشتش رو بیشتر و بقولی تکمیل کنه..چه ملت دلشون خوشه ها....بگذریم دیگه یک عصر به بعد اومدم خونه...واسه جمعه ای هم کلی افتادم به جون خونه و بعد هم مراسم پشم ریسی وبالاخره کلی بادمجونها رو که از مارکت سه شنبه ای گرفته بودم سرخشون کردم بعد گذاشتم توی کیسه فریزر و بعد هم توی فریزر بعد هم ریشه موهام رو رنگ کردم حمام کردم هر کاری کردم علی پاشه بیاد اینورا نیومد که نیومد..امروز اصلا حال هیچ کاری نداشتم پارتنرم رفت به پنجره کمپر رسید که وقتی بارون میاد توش أب میره بعد اونها رو درست کرد و با دوچرخه های جدیدیمون هی ور میرفت من هم جبمی رو بردم بیرون کارش رو کرد هی میرفت بیرون زیر ان هنگر قایم میشد که بره بیرون با چتر هی میخواستم بیارمش اینور این گوه باز صداش در اومد و باهام دعوا کرد کثافت..همیشه سر این گوه با من دعوا میکنه عوضی بی شعور..دیگه محلش نگذاشتم بعد با ناهید حرف زدم کلی با واتس اپ.. بعد کمی سیب زمینی پختم با پیاز داغ مخلوط کردم خوردمشون نشستم کمی فیلم با لپ تاپم دیدم بعد رفتم بالاها رو که کثیف شده بود همه پله ها و اتاق ها رو با توالت حسابی جارو برقی کشیدم نشستم تو اتاق پذیرایی تنها و دارم تلویزیون میبینم این نکبت هم تو آشپزخونه تمرگیده رفت آبجو هم خرید نشسته اونو میتخه و من هم این ورم..اینم ویکند یه آدم تنها که در ظاهر تنها نیست... بی خیال..این مدت کلی سی دی و دی وی دی های روانشناسی نگاه کردم و گوش دادم..باورم نمیشه دیشب داشتم مموری فه ی س بوک رونگاه میکردم دیدم الناز یه سال پیش همین موقع جواب دانشگاهشون گرفت..چقدر زمان میگذره اما زندگی من جلو نمیره همه اش باید این اس هوول رو تحمل کنم با فقرم سر و کله بزنم و از بی جایی درد بکشم....تف به این زندگی ام ... تف

No comments: