Monday, March 27, 2017

i like the painting from this min bus so i asked if i can take a few photo from it ...
















Sunday, March 26, 2017

دیشب اصلا نخوابیدم..یعنی اولش خوب بود اما طرف های ساعت چهار صبح باز فکر اینکه اگه پول پکیج رانندگی ام زود تموم بشه و هنوز امتحان تئوری رو نداده به قسمت بعدی اش هم  نمیتونم برسم وووو تمام این فکر ها زد به کله ام حالا مگه خوابم میبرد پاشدم از سرجام هی اینور اونور وسط کمپر دم صبح هی راه میرفتم و آب میخوردم...بیرون رو که نگاه میکردم بجز چند تا چراغ همه جا تاریک و سوت و کور بود..هلند تاریک و سیاه و سرد...وقتی آفتاب هست مثل بقیه جاهای اروپا قشنگه اما بیشتر موقع ها تاریک و سرد و بی روح میشه و این خیلی بده..بگذریم دم دمای صبح باز خوابم برد که خواب دیدم برگشتم ایران واسه دیدن اونجا..خواب جالبی بود..بعد که پاشدیم و کافی رو زدیم من اولش این خانومه که با همسرش اینجا کار میکنن طبق قولی که بهمون داده بود که نقشه راه رو برامون بیاره تا بریم..با کاغذی که باید پرداخت کنیم واسه این دوشبی که اینجاییم اومد و باهامون کمی گپ زد بر اساس این برگه که حالا عکسش رو هم اینجا میزارم واسه دوشب باید مجموعا ۴۷ یورو و هشتاد سنت بدیم...یعنی شبی بیست و سه یورو و نود سنت..واسه سگ ازمون دویورو و پنجاه سنت گرفتن.. دیشب هم گفتم این جا کمی گرون هست اما اینترنتش و برق و دوش و شستن ظروف و توالت و همه و همه مجانی هست و این زیاد بد نیست فردا هم باید توالت خالی بشه و آب کثیف رو خالی کنیم.. امروز بعد رفتم ظرفها رو شستم بعد با حوله تمیزی که پارتنرم روی میزها بیرون گذاشته بود جلوی أفتاب پهن کردم خشک بشه..دیگه بعد که جیمی رو برد بیرون کارش رو بکنه راه افتاده بودیم و کلی با دوچرخه های الکتریکی مون که گشتیم بالاخره جاش رو پیدا کردیم عجب فروشگاهی بود همه چی رو هم ارزون و بقول معروف حراج زده بودن ملت ریخته بودن حسابی .. دیگه دوچرخه ها رو قفل زدیم و رفتیم تو..زیاد خرید نکردیم با وجود اینکه من پولم همراهم بود اما همه اش میگه اینو بخر اونو بخر..نمیشه از دست این گوه تصمیم بگیرم..هر چی بردمیداشتم میگفت نه نمیخواد بعدا میخریم یا بعدا از جای دیگه میگیریم ..فقط یه عینک واسه خوندن گرفتم که ارزون تر بود و همون رو پنج یورو طرف ما میدادن ..  کثافت یه دیکتاتور به تمام معناست..خسته شدم از دستش...بعد دیگه اونجا هم زیاد چیزی نخوردیم دیگه از یه جایی رد شدیم گفتم په نه کوک بخوریم گفت زوده الان واسه اون باز رد شدیم رفتیم از صبح هیچ چی نخورده بودیم تا چهار عصر بود دیگه هوا هم باد بود این کلاه من اصلا خوب نبود باز باد میپیچید توی صورت و گوش هام .. بعد دیگه رفتیم داخل شهرش اون آبجو گرفت به من هم پول داد رفتم پاتات گرفتم قبلش به ماما زنگ زده بودم مبایلش بر نمیداشت اونجا که تنهایی رفتم به ماما تو فاصله ای که پاتاتم داشت حاضر میشد زنگ زدم اما برنداشت دیگه با پاتات داغ اومدم سمت صندلی بیرونی که پارترنم نشسته بود و داشت آبجوش رو میخورد ... هوا آفتابی بود و ملت هلند هم رم کرده بودن واسه اش .. دیگه اونجا نشستیم دو تا صندلی مون خالی بود دوتا خانم هلندی سالمند اومدن گفتن میشه از این صندلی ها استفاده کنیم ؟ گفتم حتما مثل اینکه واین یا شراب درخواست کرده بودن که اونجا کنار ما نشستن و از میز ما هم استفاده کردن من رفتی به این مغازه بزرگه که حراج بود دیدم چرخ جلوی دوچرخه ام بادش خالی شده به این گفتم اونم سر راهی از یه زن و شوهر سالمند پرسید پمپ بنزین این جا کجاست ؟ خلاصه اونها هم بهمون گفتن و ما پیدا کردیم و باد کردیم و باز راه افتادیم..حالا اونجا که نشسته بودیم مرد سالمندی اومد اونجا همون مردی بود که ازش پرسیده بودیم گفت پیدا کردید پمپ بنزین رو ؟ باهاش کمی حرف زدیم .. دمشون گرم مردم این سمت خیلی مهربون و مهمون دوست هستن ..خیلی خوشم اومد از رفتارهاشون..اینجا مربوط به قسمت 
Brabant
میشه .. پاتات من و آبجوی پارتنرم که دور بعدی اش بود و گرون هم بود تموم که شد گفتم پاشو بریم از اون خانم ها هم خدا حافظی کردیم اومدیم سمت جایی که رستوران و مشروبی بود و پارتنرم دیروز برام از همینجا بستنی خریده بود..هی هم سر راه بهم میگفت تند برو نترس از باطری دوچرخه ات استفاده کن ..هی میگفت تند بیاد نترس..بعد دیگه اونجا که نشستیم به ماما  باز تماس گرفتم اینبار برداشت گفت حموم بوده حالش بهتر شده بود خوبه فردا شب میرم خونه اش میخوابم .. چه عالی..خلاصه کمی با ماما گپ زدم و خداحافظی کردم پارتنرم یه آبجوی دیگه گرفت و هی اصرار به من که بستنی بخر منم یکی شکلاتی گرفتم از اونجا داشتیم باهم میخوریدم که باز یه نگاهی به این موتوری های که همراه هم بودن میکرد گفت: نگاه چه باحاله گفتم من هارلی دوست دارم و میخوام با هارلی برم گفت تو با دوچرخه به این راحتی نمیری چطور میخوای با هارلی بری ؟ گوه همیشه حال منو میگیره عوض اینکه هی بهم بگه تو میتونی هی میگه تو نمیتونی ..بهش گفتم مرتب منو کوچیک کن کاری دیگه نداری .. ؟ این موقع ها که میبینه مچش رو میگیرم میگه شوخی کردم .. بهش گفتم اصلا هم شوخی نمیکنی هی زر میزنی ..از این حرکت هات اصلا خوشم نمیاد دیگه بهم نگو ..کمی هم اونجا با خانمی که مشروب و غذا واسه ملت میاورد گپ زدیم و بعدش دیگه برگشتیم سمت کمپر...خوبه که تو این موقع ها بهم نشون میده با کدوم دنده دوچرخه برو خوب من این ها رو زیاد بلد نبودم اما هر دفعه دارم بهتر میشم و این خیلی خوبه اما اخلاقش گنده دیگه..رسیدیم سمت کمپر هوا هم دیگه داشت سرد میشد سریع ظرف ها که خشک شده بود بردم تو و همه چی رو مرتب کردیم باز هی میگفت اینجا چرا بهم ریخته است دیوونه شده گاهی دنبال بهانه میگرده اینطوری باشه من باهاش تابستون نمیرم مسافرت سمت فرانسه حوصله تحمل رفتارهای عوضی اینو ندارم هر سال سرم میاره اما اینا رو مینویسم که یادم نره .. درضمن واسه می ما من واسه ده روز میخوام برم اسپانیا با اتوبوس با ناهید و شهریا رو ماما و خوب این خیلی خوبه یعنی اگه با این گوه هم نرم اهمیتی نداره چون مسافرت تابستونم رو رفتم بعدش .. قبل از رفتن به فرانسه هم بهش میگم که اگه بخواد گه بازی دربیاری من باهاش نمیرم بقول معروف خط و نشون ها رو باهاش میکشم که حواسش باشه دیوونه ..و اگه باور نکنه همین ها رو که نوشتم بهش نشون میدم ببینه دروغ نمیگم و چقدر اعصاب منو بهم میریزه...با دوچرخه که می اومدیم سر راه واستادم یکی دو بار عکس گرفتم که عکسها رو بعد به اینستاگرامم آپ لود کردم..وقتی با تلفنم ور میرم کرم می افته تو کونش و هی غر میزنه انگار همه اش باید دور و ور این گوه باشم..نکبت ..بعد اومد گفت وای پنجره دستشویی شکسته یا بازه یا چرا من همه کار رو باید بکنم بهش گفتم علم غیب که ندارم چه میدونم چی شده..زد بیرون فهمیدم این موقع ها که بخودش میپیچه چیزی نگه یهو غیبش میزنه و همین فکر کلی منو خندوند طوری که قهقهه میزدم از خنده .. بعد جیمی رو برد بیرون کارش رو کرد و برگردوند باز محلش نگذاشتم بعد آب جوش دم کردم واسه چایی که  گذاشتم روی میز بعد وقتی اومد و بیچاره حواسش نبود میخواست تام تام رو بزنه فک کنم کتش یا چی گیر کرد آبجوش ریخت رو پاش سریع جورابش رو کشیدم بیرون و کمی پاش رو با آب سرد به اصرار من شست منم کف کمپر رو که خیس شده بود با حوله تمیز کردم و گذاشتم بمونه تا از خیسی در بیاد خلاصه هی غر غر دیگه محلش نگذاشتم نشستم به لپ تاپ نگاه کردن اون هم موزیک گذاشت و مشروب خوردن بعد دیگه سه ته لایت رو به کانال هلندی ردیف کرد و باز برای من آبجوش گذاشت برای چایی من...دیگه با هم کمی نگاه کردیم بعد کانالهای دیگه رو که زد من دیگه نگاه نمیکردم و با لپ تاپم ور میرفتم دید محل نمیزارم بعد مشروبش کمی ساندویچ کوفت کرد بعد زد هات برد..کانال های ایرانی رو واسه من اونم بعد از این همه مدت..دیوث کارش رو بلده...مرده گوزیده..الان هم رفت بکپه و منم دارم فیلم جدید ایرانی میبینم و اینها رو مینویسم...من دیگه چون چهار عصر به بعد خورده بودم پاتات و بعدش هم بستنی شام نخوردم و اشتها نداشتم...حالم خوش نیست و حس میکنم دارم مریض میشم دو تا مسکن زدم به رگ تا امشب راحت بخوابم ...فردا هم بعد که کمی جمع و جور کردیم بعد کافی ممکنه بزنیم بریم هم این فروشگاهه که جای ماما و ناهید و شهریار خیلی خالی بود که برن ببینن اونو و یه جا هم هست واسه وسایل کمپر و باغ و باغچه میفروشه اون رو هم اگه بشه میخوایم بریم امشب چون فردا دیگه وقت نمیکنم برم به فه یس بوک مموری ام رو چک کنم یا چی و مثلا اگه عکس یا آیتمی داشته باشم به همون تاریخ روز و ساعتش منتقلشون کنم به بلاگم...میخوام اینکار رو امشب از دوازده شب به بعد انجامشون بدم..چون یا بیرون هستیم یا بعدش میریم خونه و وسایل رو بزاریم شب هم من میرم کلاسم از اون ور هم خونه ماما..خلاصه فرداروز شلوغی دارم 

Ninjsel en Sint-Oedenrode. in Brabant

on my e-bike... took these pix also...




این هم قبضی که باید پرداخت کنیم 






Saturday, March 25, 2017

واسه پنج شنبه به کارهای خونه رسیدم بعد کمی با لپ تاپ و آی پدم به ویدیو ها گوش کردم خیلی این روزها ویدیو های روانشناسی دکتر نضهت فرهود رو گوش میدم که برام جالبه بعد هم باز تٍئوری خوندم کار زیادی واسه پنج شنبه انجام دادم برنامه های تلویزیون ایران رو گوش دادم من دوتا کارت گیفت کارت داشتم که پارتنرم واسه کریسمس و سال نو از پارسال یکی و امسال هم یکی دیگه بهش داده بودن که داده بود به من دیگه باید یه کاریش میکردم همون سه شنیه ای که گذشت با ناهید سعی کردیم با یه کارت دیگه از همون طریق سایتش عوض کنیم تا بتونم کمی واسیال آرایش خوب و گرونی بخرم باهاش که منتظر بودم کارتم برسه که ناهید بهشون زنگ زده بود گفتن تا جمعه صبر کنم بعد اگه نرسید بهشون تماس بگیریم تازه شم باید بعد که کارتمم رسید اکتیوش کنم...که بالاخره جمعه رسید دستم خوشحال شدم و به ناهید هم خبرش رو دادم حالا بعدا میریم همون سالنه برای وسایل آرایش و ببینم چی میشه مامان طفلک از مهمونی همون دوشنبه شب خونه اش به بعد حالش خوب نیست و سرمای سختی خورده..نگرانشم...دیگه واسه جمعه هم به تمیز کردن خونه و بال رو جارو کردم بعد پایین رو بعد هم به تمیز کردن کمپر و حسابی بهش رسیدم دیگه به مرکز رانندگی ام به  تماس گرفتم که همون پنح و ربع باید میرفتم تا شیش ربع عصر که واسه شنبه ام گذاشته بودن که کنسل کردم بهشون گفتم میخوام کار کنم اما میخواستیم بریم بیرون با کمپر و نمیتونستم برم تمرین... دیگه اینکه به شهریار تکس دادم میای چون میخواست رانندگی ام رو ببینه اون هم گفت باشه دارم میام که اومد و کمی نشست بعد خواهر زاده اش از ایران تماس گرفت اون هم با ویدیو کال بود که پارتنرم هم که رسید دیدنش...بعد کافی همراه من داخل ماشین شد اینبار یه معلم جدید دیگه به اسم پیتر اومده بود باهام کار میکرد..من هر هفته فقط یه سال تمرین میکنم که این کافی نیست و شهریار هم دید رانندگی ام رو که راضی نبود و اشکال گرفت ازم..دیگه اینکه اعصابم خیلی خرابه هی داره میگذره و هیچ چی یاد نگرفتم دیگه برگشتم با شهریارکمی حرف زدیم اون که رفت دیگه خیلی ناراحت بودم شام هم نخوردم بعد این حسابدارمون اومد اون هم مرد خوبیه و حدودهای شصت و هشت سالشه ... دی خی کد من و پارتنرم رو داره و همیشه کار ما رو انجام میده هر وقت میاد خوب یه طورهایی حس میکنم از من خیلی خیلی خوشش میاد چون واسه سلام و خداحافظی منو بقول معروف حسابی میچلونه ... بگذریم همون جا هم تو سایت نشون میده به من چطوری حساب کتاب میکنه...داشتم پس ورد رند استد رو میگشتم دیدم تو یاهوم هم نمیتونم برم اون رو هم درستش کردم همین حین و پس ورد جدیدی از رند استد هم گرفتم بعد که اون رفت منم رفتم بالا خوابیدم نه حوصله کسی رو داشتم نه هیچ چی...شب که خوابیدم خواب ننه رو دیدم نمیدونم چرا همه اش پیشم بود یه بچه هم بغلش بود گفت من تنهات نمیزارم بعد پسر داشتم بزرگ که بعد فهمیدم مرده خیلی حالم بد بود توی خواب دیگه صبح شنبه بعد کافی وسایل رو جمع کردیم و راه افتادیم قبلش به ماما زنگ زدم هنوز مریضه طفلک بعد وبه ناهید اپ کردم خداحافظی کنم شهریار هم بود  گفت به این معلمت تماس بگیر بگو هفته ای سه ساعت باهات کار کنه پشت سر هم روزی یه ساعت تا یادت نره...من به این مرتیکه دو بار اس ام اس کردم جواب نداد به مرکزش زنگ زدم بعد اپ کردم با واتس اپ حالا دوشنبه باز بهشون تماس میگیرم حرف میزنم...امروز هوا عالی بود و برای همین هم حال این پارتنر من مثل بقیه هلندی های دیگه خوب و سرحال بود اومدیم سمت    
Mini Camping en Stoterij "t Vressels Bos in Nijnsel...

قبلا عکسهاش رو اینجا گذاشتم تو پست قبلی و امشب و فردا شب هم همین جاییم من کتاب های زبانم رو با لپ تاپ و آی پد و تلفن هام همراهم آوردم که حسابی به کارهای عقب افتاده ام برسم قبل از اینکه به اینجا برسیم سر راه پارتنرم کمی خرید کرد از سوپر مارکت سر راهی و نامه کاریش رو پست کرد بعد مدتی هم که راه افتادیم و رانندگی کرده بود پارتنرم نگر داشت و ترتیب کنک واشر که همون سوسیس پخته است تو قوطی رو گرم کرد و با تخم مرغ آبپز و پنیر واسه من خودش هم هام  خلاصه زدیم توی رگ  به میلاد هم زنگ زدم دیدم جواب نداد فک کردم شاید دیگه سرکاره و نمیتونه برداره چون میلاد دیگه کار میکنه خدا رو شکر اما جنیفر هنوز داره میگرده واسه کار  یعد که رسیدیم و جابجا شدیم اینترنت مجانی داریم اینجا با دوش و دستشویی و همه اینها و جای شستن ظروف کثیف و با برق و پولی که از بابت جیمی میگرن باید شبی بیست و سه یورو بدیم نسبت به جاهای دیگه کمی گرونه اما تمیزو خلوته و بقول انگلیسی ها پاشه...بعد با دوچرخه اش زد رفت اینور اونور و چون من بستنی خواستم رفته بود دو تا برام گرفته بود هبعد من با دوچرخه زدم بیرون و چند تا عکس هم از اطراف انداختم گذاشتم تو اینستاگرامم و فه یس بوکم... دیگه اینکه فردا هم اینجا ویکند مارکت داره که دوست دارم بریم و ببینیم چی هست حالا...پارتنرم بعد شام که همبرگر و وپاتات پخت همراه با لوبیا ی گرم شده با سس مخصوص و منم لحاف ها رو روی تخت مرتب کردم واسه خواب...اون رفت بخوابه فردا میزنیم بیرون با دوچرخه ها البته صبح زود پا نمیشیم اما روز خوبی خواهد بود یعنی امیدوارم امروز کمی درس و تئوری رانندگی خوندم که اگه فردا نرسیدم جبران مافات بشه بعدشم دوشنبه عصر برمیگردیم واسه اینکه پارتنرم از سر کارش دوشنبه رو مرخصی گرفته اما شب من باید به کلاسم برسم هفته پیش هم که عید بود نرفتم امتحان هم دارم باید از ناهید کمی کمک بگیرم برای تمرین این کتاب هایی که گرفتم از کتابخونه و هنوز یکی اش رو هم تموم نکردم...داارم با سه ته لایت گوست به ستر ورژن دوهزار و شانزده رو میبینم که آخراش هم هست..چایی هم دم کردم و اینا رو هم مینویسم...دیگه حال درس خوندن ندارم الان شاید بعدش یه فیلم ایرنی بزارم ببینم اینترنت خوبه 

Camper to Nijnsel




On my e-bike in Nijnsel... Tijd voor natuur...



Mooie weer...in 't Vessels Bos Camper place...


It is beautiful sunny weekend in Nederland...also its Noroz time... We go by the Camper to Nijnsel ... We stay here for 2 nights ... I have so much things to do... But still have to enjoy getting out also....took Some pix when i was with my e-bike...

Wednesday, March 22, 2017

عید و سفره هفت سین 



عید و سفره هفت سین... تخم مرغ های رنگ شده ام...



صبح هر کاری کردم بیشتر بخوابم نشد..بیرون ِآفتاب زده بود و هوای این روزها بهتر شده واسه همین بهتر که بزنم بیرون از تخت...پاشدم یه کافی اول صبح.. چقدر کار نکرده دارم...این ویکند هم باز میخوایم بریم بیرون و باید کمپر رو قبلش تمیز کنم ..حمام کنم و موهام رو صاف کنم....دیگه اینکه به خونه و تمیزی و مرتب کردنش برسم که یه آفتاب میزنه باز گرد و خاک ها نمایان میشه...درس دارم...میخوام جوس درست کنم با لبو و پرتغال و جینجر و سیب هام...دیگه اینکه باید آب ماهی های اکواریوم رو هم عوض کنم...یکی از این ماهیها مردن قبلا اما هنوز یکی هست که امسال دیگه سال چهارمی هست که دارمش..من هیچوقت این همه مدت ماهی قرمز تنگ رو نتونسته بودم نگر دارم..دیگه بعد کافی جیمی رو انداختم بیرون تو بالکن که هوا بخوره واسه اش خوبه... کانال مرسی ایرانی هم که مال فرزان دلجو هست از دیشب سریال خداحافظ تهران... خداحافظ رو میگذاره این روزها که من خیلی سال بود میخواستم این سریال رو ببینم...دیشب قسمت ۰اولش رو گذاشته بود که دیدم صبحی که پاشدم دیدم داره قسمت دومش رو پخش میکنه...تا الان سه قسمتش رو دیدم فک کنم سیزده قسمت باشه ..ای ول...دیگه جوس درست کردم بهش هم آیریش ماس زدم با پودرهای نوتریشین که قبلا گرفته بودم بهشون واسه ناهار و شامم میخوام اینا رو بخورم از سفره هفت سینم با جوس ها و تلویزیون که سریال رو میداد عکس گرفتم گذاشتم تو اینستاگرامم..خمیر دندون طبیعی ام رو درست کردم.....بعدش دیگه حموم کردم به مامان زنگ زدذم که خداروشکر امروز بهتر شده بود اما هنوز صداش گرفته بود علی هم اونجا بود اونم مثل اینکه حال نداشته کمی باهاش حرف زدم و بعد هم با ناهید واتس اپ کردم پرسید کارت هات هنوز نیومده گفتم نه گفت ای میل گرفتی ازشون گفتم آره..گفت اون ای میل ها رو نگر دار لازمه..من معمولا جوس که با این دستگاهم درست میکنم کارم که باهاش تموم شد حسابی میشورمشون و گاهی حتی میزارمش تو ماشین ظرفشویی چون رنگشون سفیده تمیز بمونه و این لبو و بقیه میوه ها رو که آب میگیرم رنگشون نمونه توش..بعد دو تا پارچه تمیز بزرگ میزارم روی میز بزرگ آشپزخونه میزارمشون بمونه و همون جا خشک بشه چون توی برگه هاش نوشته بود بهترین کار اینه که یکی دوروز خودش بعد شستن این وسایل خشک بشه و اونطوری دستگاه دوامش بیشتره و سالم تر می مونه ...چون دستگاه گرونیه و باید حواسم بهش باشه...خلاصه کلی امروز سرم به اینکار ها گرم بود و تقریبا بیشترشون رو تموم کردم کلی باید بلاگ رو آپگرید کنم که الان هم سعی میکنم اینکار رو انجام بدم بیشتر کارهای ماکارونی شام پارتنرم هم تموم شده و بزوی بقیه اش رو هم تموم میکنم و دیگه راحت میشم... اگه این کارت هام بیان حتما بیرون همون مغازه دیروزی که وسایل آرایش هاش رو روی صورتم دختره ترای کرد میخرمشون چون لیستشون رو دارم...راستی دیروز هم تو همون شهر دودخم که با ماما و ناهید رفته بودیم واسه سه شنبه دیگه طرفهای ساعت یازده صبح وقت از مغازه عینک واسه چشمم گرفتم که اگه شد ببینم واسه لنز چقدر میشه پولش و بخرم دیگه زیاد نمیخوام عینک بزنم البته عینک رو فقط موقع هایی که میخواام یه چیزی بخونم میزنم اما حالا ببنیم چی میشه چون باید چشمم حسابی معاینه بشه .. خدا کنه زیاد گرون نگیرن...ببینم چی میشه...فردا یادم باشه به این کلاس رانندگی ام زنگ بزنه باز باهاشون حرف بزنم از وقتی تئو رفته خیلی برنامه هام بهم ریخته واسه رانندگی ام..خدا شفاش بده که اصلا حالش خوب نیست..وقتی یادم می افته خیلی دلم میگیره..مرد بیچاره..الان زدم کانال ایران داره کلاه قرمزی جدید مخصوص ایام عید میده .. ای ول 






  • امسال از این دو طبقه ها چیدم ... اونم واسه اولین بار... حالا واسه سال دیگه خیلی قشنگتر میشه ... تخم مرغ هام خیلی خوشگل شدن... عید نوروز تون مبارک ....



My lunch & dinner for Norooz... These juices are the mixer pf beetroot +Apple+orange+jinger ...yum...i added Some wheatgrass too and Some liyf Essential from PutaDyme and Irish Moss ... So good for health...



اینم سریال خداحافظ تهران ...خداحافظ ... کاری از فرزان دل جو از شبکه مرسی... ای ول ... خیلی سال بود دنبالش بودم ... همین الان داره پخش میکنه... چقدر نقش شهرام گنده... بک تو بک داره پخش میکنه... دمش گرم



Tuesday, March 21, 2017

آخ جون .... سریال خداحافظ تهران ... خداحافظ ...شروع شد .. خیلی وقت بود دلم میخواست اینو ببینم..ای ول Merci Tv از فرزان دلجو

new genoration of Ghaderies born and grow up in Nederland with my mother....

Roza Nima en Reza ...Ali"s kinderen met Mamani...at last night Norooz party....




سفره هفت سین خونه مامانم.... مهمانی شب عید دیشب خونه ماما ... عالی بود ... خیلی چسبید.... با تمام خستگی هامون خیلی حال داد.... ساناز و الی هم کمی دیرتر با مرد هاشون خودشون رو رسوندن .... واتس اپ کردم تو گروه کلاسمون که مریضم و کلاس نرفتم و شب هم اینجا خوابیدم... الان نشسته آم تنها اطاق پایین.... امروز بعد صبحونه ناهید میاد دنبالمون بریم هر سه مارکت سه شنبه بازار.

...

اول صبحی روز سه شنبه که تو خونه ماما شبش مونده بودم پاشدم خوابم زیاد نبرد اومدم پايین و این عکس رو انداختم ...