Tuesday, February 14, 2017

 این ویکندی که داشتیم باز کار خاصی نکردیم فقط واسه شنبه اش چون نونمون هم توی خونه تموم شده بود و حالش نبود بریم خرید بهش گفتم پاشو بریم بیرون هم نون بخریم هم یه نصف مرغ با چیپس و سوسیس از زلهم  بگیریم من هم واسه دوشنبه شب امتحان دارم کمی درس بخونم ..با همون پیژامه پاشدیم راه افتادیم اولش بنزین زد بعدش  بهم پول داد و رسوند دم همون مغازه برای خرید مرغ و سوسیس و چیپس خودش هم راه افتاد رفت که نون بگیره توی همین فاصله...بعد هی هم ریز ریز برف میومد این ویکند که گذشت و همه جا سفید بود و کمی سرد..بگذریم من شهر ناهید اینا بودم میدونستم که ناهید اینا میرن خونه فرشید سمت سی تارد که دختر کوچیکشون که چند ماهی هست بدنیا اومده ببینند البته حبیب و شمسی هم باهاشون بودن....ناهید قبلش بهم گفته بود ازوقتی أرمان فوت شده چون یه بچه بوده فرشید اینا افتادن تو فکر داشتن یه بچه دیگه..با وجود اینکه دخترشون یازده یا دوازده سالش بود..خلاصه غذا رو گرفتیم هو اونم نون خریده بود رفتیم سمت خونه وزدیم به بدن البته من دیگه مثل سابق خوردن مرغ رو زیاد دوست ندارم ..و بخصوص از اونجا که میخریم حالم رو بد میکنه...دیگه واسه یکشنبه ام هی غرزد که اضافه ها رو بریز بیرون هی اعصاب منو بهم ریخت نمیگذاشت درس بخونم دیوث...کمی باهاش جرو بحث کردم ...واسه همون شب فهمیدم ناهید اینا شام واسه یکشنبه رفته بودن خونه ماما و ماما وناسه شون باقالی پلو با مرغ گذاشته بود فک میکردم شب رو خونه فرشید می مونند اما همون شنبه شب برگشته بودن خونه و طرفهای دو صبح رسیده بودن خونه شون....فک کنم شنبه بود که دیدیم کرینا خواهر عتیقه پارتنرم با شوهرش همون تور که شل میزد داشت لنگان لنگان میرفت سمت ماشین شوهرش..ازخونه اون یکی خواهرش یوکه می اومدن ....ازپشت شیشه دیدیم ...ناهید بهم گفته بود با عصا میره..این کرینا ازبس دروغ درست میکنه دیگه نمیشه کلا حرفهاش رو باورکرد حالا شاید واقعا مریض باشه نمیدونم اما بهش اعتمادی نیست...گه ها به پارتنر من اپ کردن که میخوایم یه مهمونی و پارتی فامیلی راه بندازیم میایید؟ حالا نه تاریخش رو گفتن نه جاش رو نه پولی که باید بدیم....هیچ چی.. بهش میگم کرینا با این پاهاش خیلی خوب میرقصه اونجا حالا ببین...آخرش بهشون گفتیم باشه میریم بی خیال باید باز ریخت خواهرهای پتیاره اینو تحمل کنم ...بخودم حسابی میرسم و محلشون نمیزارم ...همین ...از همون دوشنبه هفته قبل که ماما پیشم اومده بود بهش گفتم منبعد دوشنبه ها شب که کلاسم تموم بشه میام خونه مامان می مونم بخصوص سه شنبه ها هم که باید برم دودخم برای مارکت..خلاصه کلاسم تموم نشده میلاد تماس گرفت که کی تموم میشی بیام دنبالت ..خیلی خوشحال شدم چون همین لپ تاپ لعنتی ام  که خیلی اذیتم میکرد رو با خودم برده بودم که سر راه ببرم بدم میلاد ببینه و فیکسش کنه در ضمن قبلش باهاش هماهنگ کرده بودم و میلاد گفت همه فایل هات رو بزار تو اکسترنال هارد درایوت بیار لپ تاپ رو پیش من ..همون دوشنبه صبحی اینکار رو کردم و یه بک آپ از فولدری هم که درست کردم از تئوری رانندگی ام توش گذاشته بودم...پارتنرم هم از همون یکشنبه ای  که هی داشت وسایل اضافه اش رو میریخت بیرون کلی سکه های قرمز و کوچیک که مدت ها جمع کرده بود دادبهم  گفت بریز توی حسابت..یه کیسه به چه گنده گی میشد... شدم  پارتنرم که اومد با هم شام خوردیم ...حاضرشدم منو رسوند کالجم ...لپ تاپه با کتاب وسکه ها همه خیلی کیفم رو سنگین کرده بودن واسه همین وقتی آخرای کلاسم فهمیدم میلاد که میاد دنبالم دیگه مجبور نیستم این رو با خودم خیلی اینور اونور بکشم خیلی خوشحال شدم...از کلاسم که اومدم  بیرون میلاد دم در کالجم بود خوب قبلا ناهید بهش حسابی سفارش کرده بود که برو دنبالش و اینا... دیگه رفتیم خونه ماما مامان هم سریع باقالی پلو با مرغ رو که کنار گذاشته بود برام گرم کرد اونجا هم اونو خوردم علاوه بر شامی که قبلا با پارتنرم خورده بودم وای دیگه داشتم میترکیدم..به میلاد سایته رو نشون دادم که ببین میتونی هکش کنی ویدئوهاش رو که هر دو هر چی سعی کردیم نشد بعد سریع رفت سراغ درست کردن لپ تاپم اولش قرار بود ویندوز ده بندازه روش اما وقتی رفت توی لپ تاپه بهم گفت اینکه  سی دی بک آپ داره توی خودش..گفتم آره...خلاصه همون رو آپ گرید کرد یه ورد هم برام توش گذاشت مثل اولش نو شد آخیش راحت شدم..راستی سه شنبه ولنتاینز دی هست..جنیفرو میلاد که میخوان برن بیرون رستورانی چیزی شام بخورن..من هیچ برنامه ای هم ندارم و نمیخوام داشته باشم ..شب خونه ماما  چسبید ....درسته سرد وقدیمی سازه اما بوی مادرم رومیده...بگذریم  تو اطاق علی خوابیدم...به عیلی هم اپ کردم که اومدم تو اطاق تو و روی تخت تو خوابیدم ..صبح که پاشدم با ماما صبحانه خوردیم و ناهید نیومده خودمون زدیم بیرون ماما آی فونش باطری نداشت واسه همین با  خودش نیاورد با هم کمی که گشتیم من رفتم سمت توالت اونجا که ناهید زنگ زد گفتم ناهید کلی نارگیل جوان آورده بیا با هم میخریم...بعد ماما که مشغول گشتن توی بازار بود سریع رفتم بانک و اونجا خانمه کمکم کرد سکه ها رو ریختم توی دستگاه حساب کردم بیست و پنج یورو و خورده ای شد ریختم توی حسابم برگشتم سمت مارکت...از دور دیدم ناهید ماشینش روپارک کرده باهم راه افتادیم بعد نارگیل ها رو خریدم چند تا هم اون برداشت سه تا هم برای ماما خرید بعد رفتیم سمت شهر و ناهید کمی تو لباس فروشی ها گشت و ماما رنگ مو با پراکساید خرید ..ماما هی میگفت یه دسته گلی چیزی واسه امشب برای مردت بخر..گفتم من هیچ چی نمیخوام بخرم چون باید برای اسپانیا رفتنمون پول بزارم کنار..دیگه برگشتیم رفتنی سمت ترکه بعد هم آلبرت هاین که من دو تا نون سفید هم برای پارتنرم خریدم..دیگه پارتنرم که اومد با یه دسته گل سورپرایزم کرد بهم گفت رزهاش تموم شده بود حالا دفعه دیگه رز برات میگیرم..کمی هم برای خونه خرید کرده بود که دیگه ویکند مجبورنشیم بریم خرید کنیم برای من هم گلو واین خریده بود که تازه تموم کرده بودم گلها رو گذاشتم توی گلذون بعد خودش نشست به آبجو خوردن من هم گلوواین گرم کردم خوردم دو لیوان بعد به مامان با واتس اپ تماس گرفتم میلاد و جنیفر رفته بودن بیرون ماما با دیزل خونه تنها بود بعد واسه شامش همبرگر خورده بود و نشسته بود داشت سریالهاش رو تنهایی نگاه میکرد..گاهی تنهایی واسه اش خوبه...بگذریم حالا عکسهای دسته گلم رو میزارم اینجا.. 

No comments: