Sunday, February 12, 2017

خوب من از وقتی دوشنبه ها شب میرم کلاس دیگه حالش نیست صبح ها کله سحری تو این سرما بلند شم بزنم بیرون و برم کتابخونه...هر چند که جمع شدن باهاشون رو دوست دارم و کلی تمرین حرف زدن به زبان هلندی میکنم خوندن از روی کتاب داستانی به هلندی هم که داریم و گاهی آدمهای جدید هم میبینم اما درسم مهمتره... ویکندی که گذشت کار خاصی نکردیم همه اش خونه بودیم و خوردیم و درس خوندم و تئوری رانندگی تمرین کردم...کلافه ام ..کی اینا تموم میشه راحت شم ... از این وضع بی پولی و بلاتکلیفی خسته شدم ..با تمام این حرفها باز دارم ادامه میدم..چاره ای نیست ...بگذریم مثل اینکه این هفته هم میلاد وجنیفرمیرن خونه پدرومادرجنیفر وماما تنها بود...بهم همن روزدوشنبه ای زنگ زد و گفت داره با اتوبوس میاد سمت خونه ما ... خیلی وقت بود ماما خونه مانیومده بود..حالا هم با اتویوش اومده یود که خیلی برام جالب بود..بگذریم...خیلی خوشحال شدم...خلاصه  بعد که اومد نشست تو و باهم کلی گپ زدیم و کانالهای ایرانی رو نگاه کردیم....پارتنرم هم که اومد بهمون گفت که ازپشت شیشه دید کسی اینجا روی مبل نشسته اما تشخیص نداده بود کیه ؟؟ خلاصه اون هم خیلی جا خورد و خوشحال شد بعد  دیگه قرار بود من که برد برسونه سمت کالجم...ماما رو هم برسونه خونه اش..دیگه علیرغم اصرار ماما که زحمت نمید م نمیخواد شام بمونم هر دو سریع شام رو ردیف کردیم و خوردیم ...پارتنرم سرراه ماما رو رورسوند خونه اش بعد منو بعد هم خودش برگشت خونه که استراحت کنه و فرداش بره راحت تر سر کار...بهم خیلی چسبید...راستی پارتنر من وسط هفته ها واسه شبها هیشه زودتر میره میخوابه چون هوا مزخرفه و کارش هم زیاد و سنگین ودیگه خیلی خسته میشه....برگشتنی ازسر کلاس منتظر اتوبوس تو اون وقت وتو سرما بودم همون لحظه هم توی فامیلی واتس اپ نوشتم لعنت به زندگی اینجا این وقت شب اتوبوس لعنتی من چرا نمیاد..یه دقیقه نشد ناهید بهم زنگ زد من کارم تموم شده مثل اینکه شبکار بود سریع خودش رو رسوند اونجا دم ایستگاه...کف کردم این خواهر من از خایه هاش از هرمردی گنده تره..یعنی خیلی میشه روش حساب کرد.. دوستش دارم هر چند زیادی مهر طلبه...بگذریم بعد الناز زنگ زده بود بعد تو ماشین ناهید که بودم میلاد زنگ زد خلاصه همه نگران من شده بودن..وای همین چیزها منو تو این خراب شده نگر داشته بخدا..اگه اینا نبودن چطوری زندگی میکردم اینور.. بخدا یه روز بند نمیشدم خلاصه منو برداشت رسوند خونه و رفت ...واسه سه شنبه  همون صبحی قبل از اینکه ناهید بیام دنبالم رفتم سراغ پس انداز کمی که داشتم و دنگی رو که باید برای سفر من و مامان و ناهید و شهریار به اسپانیا این می ماه واسه حدود ده روزی با اتوبوس و هتل و اینا بود گذاشتم کنارکه بدم به ناهید و خیالم هم از این بابت راحت بشه خوب اون هم زیاد پول نداره و باید زندگی کنه هر چند  نخواسته بود هنوز اما زودتر بدم پولش رو بهتره...همون که تو ماشینش نشستم سریع پول رو علاوه براصرارش که زوده و حالا نمیخواد بدی و اینا گذاشتم تو کیفش خوب نمیخواستم جلوی ماما بدم که اون هم معذب نشه تو شرایط سختی که داره..... هم با ماما وناهید رفتیم مارکت......البته دوشنبه عصرش که ماما اینجا بود گفت میخواد زودتر بره که اگه بادمجون گیرش اومد بخره چون با ناهید معمولا شب کار که هست روز سه شنبه اش صبحی میخوابه کمی بعد میاد دنبالمون و تا اون بیاد این عرب ها و ترک ها مارکت رو خالی میکنن..واسه همین زودتر رفته بود ماما ناهید هم اومد دنبالم بعد رفتتم دم خونه ماما که دیدیم اونهم راه افتاده بود سر راه سوارش کردیم ....ناهید بعد که خریدهامون رو کردیم یه جعبه نون و گوشت و پنیرازچند نوع  و اینا خرید آخرش به زور که ببر خونه بخور... ..واسه پنج شنبه جمعه قرار بود کار کنم که این زنیکه ریکی توی زورخ گفته بود چون من با لهجه هاشون چندان آشنایی ندارم نمیخواد پنج شنبه ها دیگه برم اونجا فقط تو قسمت اکتیویتیت باشم منم براش نوشتم که شنیدم چی گفتی به ناهید و تا برنامه من مشخص نشه نمیام کار کنم ... برام نوشت پنح شنبه بیا حرف بزنیم که من نرفتم و جوابش رو هم ندادم..ناهید گفته بود ینامن این همه سال اینجام هنوز لهجه شما رو خوب بلد نیستم چه توقعی از اون دارید..در ضمن خواهر من الان جای دیگه داره داوطلبانه کار میکنه..به من هم گفت گور باباشون چه پررو اند...نمیخواد بری ... تا خبری بشه ازشون...تو این مدت درس خوندم و اینا .. ویکند رو هم کار خاصی نکردیم باز خونه بودیم و حرص خوردن ازدست این مردک ...

No comments: