Monday, February 27, 2017







من معمولا وقتی از کمپر و مسافرت با کمپربرمیگردیم عزا میگیرم اما چون این ویکند اصلا حال خوشی نداشتم و تو همین سرما و باد کثافت با دوچرخه ها رفته بودیم نمایشگاه کمپر زیاد حال نکردم .. مریض بودم و ناخوش ... اصلا بهم نچسبید عوضش دوشنبه که امروز باشه کلاسی نداشتم پس میشستم خونه و استراحت میکردم البته اولش باید کلی کمپر رو توش رو خالی کنم و حوله ها رو بندازم به شستن با ظرف کثیف ها .. خلاصه که دیگه مرده ام میرسه بعدش خونه ... باید یه دوش هم آخرش بگیرم .. دیشب اصلا خوب نخوابیدم ... پول رو گذاشتیم تو یه پاکت نامه و با شماره کمپرمون و اسم هر دو مون و راهی شدیم سمت خونه

Sunday, February 26, 2017

Gorinchem is in South Holland...

این پارتنر من مثل خیلی ها تو هلند مرتب توی مارکت په لتز رو هی نگاه میکنه و توش میگرده جنس ... این سایت بیشتر هلندی ها وسایل دست دوم یا دست صدمشون رو میخرن یا میفتروشن .. تا اینکه بهم گفت واسه دوشنبه بیست و هفتتا فوریه مرخصی رد کرده و این ویکند بریم یه جایی .. دو تا هم دوچرخه ای بایک واسه کمپر پیدا کرده بود که بهشون زنگ زد و قرار بود روز شنبه ای بریم یه سرسرراهی اون طرف و اگه خوب بودن بخریمشون .. شنبه ای که راه کلی جمع و جور کردیم سر راه یه چیزی با هم خوردیم و بعد هم راه افتادیم سمت Dordrecht خونه زنه عجیب غریب بود جلوش عیب بارهای مشروب فروشی بود واقعا که مردم گاهی عجبب غریب طراحی میکنن بگذریم دو تا سگ پیر هم داشتن که پدر ما رو اونجا درآوردن چرخها رو دیدیم و پارتنرم باهاشون کلی بیرون رفت و حسابی امتحانشون کرد قبل از خرید کردن خودشون قبلا کمپر داشتن اما همسرش که مریض شده بود هم کمپر رو فروختن و اینا رو هم میخواستن بفروشن مال دو هزار و پونزده بود دوچرخه ها و هزار و پنصاد یورو قیمت اصلی شون بود اینو از رسید دیدم ما قرار بود ششصدو چهل و پنج تا بخریم که بهش گفتم کمی پایین بیاد پول بنزین دادیم که شد ششصد و بیست تا .. خلاصه بقولی دیل خوبی بود ... دیگه دوچرخه ها رو که برداشتیم راه افتادیم سمت Schelluinen اینم آدرسش :
Kweetal Landscheiding 4 4209 DH Schelluinen

شبش من با وجود اینکه هنوز حالت سرماخوردگی داشتم خیلی خوب خوابیدم بیرون باد بود و بارون و این موقع ها داخل کمپر که من هم کلی لحاف با خودم برده بودم گرم و راحت بود و با صدای بارون خیلی خوب میشد خوابید .. صبحش بعد صبحانه با دوچرخه ها راه افتادیم سمت کمپر شو باد شدید بود و من هم سردم بود اما چه میرن این دوچرخه ها باید یاد بگیرم خودمو خوب کنترل کنم .. دیگه اینکه رسیدیم این دم نمایشگاه اینقدر لفت میده منم گفتم بریم دیگه که بهم باز مثل سگ پرید من هم دیگه محلش نگذاشتم .. داخل کمپر شو زیاد بزرگ نبود و چنگی به دل نمیزد البته میتونستیم با کمپر هم اونجا بریم اما اولا جامون اونجا که شب قبلش اومده بودیم خوب بود اینترنت و دوش و همه چی عالی بود فقط سرد و باد همه جا بود عکسها رو حالا اینجا میزارم .. دیگه اینکه با دوچرخه خیلی هم گشتیم ... بعد اونجا کمپرهاش زیاد چنگی به دلم نمیزد و برام تنوع زیادی نداشت کارمون که تموم شد برگشتیم سمت کمپر دیگه بهش گفتم تو چته اینهمه به من حمله میکنی گفت الان وقتش نیست بی خیال .. میدونه خودش چه گهیه اصلا نمیخواد حرف بزنه درمورد اخلاق گندش .. بهش گفتم باید حلن کنیم مشکلاتمون رو ما مشکل داریم من در مورد همه چی مینویسم .. با تعجب گفت راست میگی گفتم آره هم خوب ها رو مینویسم هم بد ها رو .. اگه خواستی میارم بلاگم رو برات میخونم تو چه تاریخی و ساعتی تو یه عوضی به تمام معنا بودی ... پاشد که به درست کردن غذا برسه گفت اینا رو هم مینویسی گفتم همه چی رو مینویسم .. فکیکنکن یادم میره تو چی کار میکنی و چه رفتاری داری .. ما باید در مورد مشکلاتمون حرف بزنیم و درستش کنیم .. خلاصه کمی خودشو جمع و جور کرد .. دیگه واسه دوشنبه هم که قرار شد برگردیم .. من زیاد این ویکند بهم نچسبید بیرون رفتن با کمپر ناهید اینا هم که با اسباب کشی ساناز اینا در گیر بودن و مشغول ..



with e-bike when we return from Camper Expo...











Our new e-bikes for camper travel... yey...


Saturday, February 25, 2017

Friday, February 24, 2017

Thursday, February 23, 2017

اینم موهای کوتاه شده ماما توسط ناهید ....


سگهای خونه پدرمادر جنیفر البته دی زل مال جنیفر و میلاد هست و گوجی خونه اونها ست برای بعد ها که بچه دار بشه از دیزل .. 


Tuesday, February 21, 2017

Sunday, February 19, 2017

واسه جمعه  بعد کافی ام چند تا تخم مرغ پختم و خوردم کانال تلویزیون ایران رو زدم و بعد با جاروبرقی دیگه حسابی افتادم به جون اطاق پائین یعنی پذیرایی که خیلی کثیف شده بود و موی سگ باز همه جا رو گرفته بود و تمیزش کردم خیلی با حوصله همه مبل و وسایل روجابجا میکردم و زیراش رو تمیز میکردم خلاصه خیلی خوب شد یه طورهای مثل خونه تکونی شده بود دیگه بعد دیگه به آشپزخونه نرسیدم چون بایداونجا هم خیلی کار داره و دیگه خسته شده بودم اما حسابی تمیز شد به کتابخونه هم که قبلش تماس گرفته بودم چون چند تا کتاب یادگیری زبان هلندی تو نیفوی بالاتر میخوام و درخواست داده بودم هنوز خبری ازشون نبود بهم گفتن که از شهرهای دیگه اوردر دادن و باید بیاد بعد که بیاد بهم نامه میدن که بیا و کتاب رو برداراز کتابخونه....راستی واسه چهارشنبه بیست و دو فوریه تو همون کتابخونه دودخم یه خری میاد راجع به پیدا کردن کار واینا تو این قسمت هلند حرف میزنه که ناهید توی روزنامه محلی شون خونده بود و بهم گفت بعد گفت برو اونجا همون روز رانندگی داری بگو با ماشین ترو اونجا پیاده کنه...باید سی وی ام رو هم ببرم که یادم باشه پرینتش کنم تا اون موقع...بگذریم  پارتنرم که اومد باز آبجو رو گذاشت جلوش طبق معمول جمعه شب هاش و در آشپزخونه رو هم  بست و گرمای اونجا رو بیشتر کرد و با موسیقی اش تمرگید همونجا منم نشستم به خواندن رانندگی ام و منتقل کردنشون به فایل هام که خوب وقت میگیره اما میخوام داشته باشمشون هر چند ویديوها رو نمیشه منتقل کرد و سیوشون کرد لعنتی ها اما نوشته هاش رو وعکس هاش رو منتقل میکنم...واسه دوشنبه شب باید به هلندی در مورد عید نوروز ایرانی ها حرف بزنم اونم حداقل شیش دقیقه..باید بشینم بخونم ببینم چی باید بگم نه حوصله درست کردن پاورپوینت دارم نه هیچ چی..اما در موردش حرف میزنم  بگذریم شب پارتنرم چون زیاد هم محلش نگذاشتم بعد شرابش رفت بالا خداحافظی نکرده یا شب بخیرنگفته کپید..بعد که رفتم بالا دیدم تو اون یکی اطاق خوابیده..بهتر مشکل خرخر وخس خس سینه اش روکه هر شب باید تحمل میکردم حل کرد برام..به درک من اصلا برام مهم نیست که پیش هم دیگه نمیخوابیم..اینطوری بهتر هم شد ..خودم هم همین رو میخواستم..شنبه که پاشدم اون زودتر پاشده بود دیگه بسکه سرو صدا میکرد گوه اومدم پائین کافی بخورم داشت واسه خودش تخم مرغ درست میکرد سلام که دادم گفت میخوری تو هم درست کنم گفتم آره  درست کن..دیگه با هم خوردیم و تمام شنبه رونشستم به تئوری خوندن و اینم تمرگید به فیلم تماشا کردن یه فیلم هم از مل گیبسون خریدیم ازطریق کانالمون اونو تماشا کردیم بعد قبل ازخوابش گفت من میرم اونور میخوابم که تو راحت باشی گفتم خوبه همین کار رو بکن..و رفت بالا خوابید...راستی همون شنبه شب ورد من چون کاپی بود مهلتش تموم شد و مجبور شدم دوباره از اینترنت یکی دیگه دانلود کنم..حالا این وضع رو تحمل میکنم تا بعدش یه لپ تاپ کیک اس و دبش میگیرم...ببینم چی میشه حالا...روز یکشنبه هم که الان باشه الان گولاش سوپ روداغ کردیم و با تخم مرغ آب پز وکمی نون تست سفید و کره خوردیم...بیست و هفت فوریه مرخصی رد کرده شاید واسه همون ویکند بریم بیرون با کمپرمون...من فردا شب یعنی دوشنبه شب بعد کلاسم میرم خونه  مامان میخوابم ...دیگه برم که کلی کار دارم .. فعلا 

خوب اینم جوابیه من به نوشته بلاگ جهانشاه جاوید که هرچی سعی کردم واسه اش بفرستم نشد اونو اینجا میزارم با لینکی از بلاگ ونوشته اون داخل بلاگش :



http://iroon.com/irtn/blog/9042/




خیلی خوشحالم که بالاخره الان جایی هستی که حس میکنی بهترینه واسه ت .. به شخصه تا الان که تو سه تا قاره دنیا زندگی کردم ...هنوز جایی که بخوام برای همه عمرم بمونم رو پیدا نکردم ..من خیلی سال استرالیا بودم و هنوز هم پاسپورتش رو دارم و میخوام واسه همیشه نگرش دارم ... راستش استرالیا قشنگه بزرگه البته نسبت به اروپا که الان توشم .. اما برام دیگه مثل سابق جذابیتی نداره و اگه بخوام برم اون سمت فقط واسه گشتن هست نه واسه همیشه موندن ... ایران رو هم دوست دارم اما اصلا نمیتونم فک کنم که توش بتونم زندگی کنم ..می مونه امریکا .. بچه که بودم دوست داشتم برم امریکا مثل خیلی ایرانی های دیگه کف امریکا بودم اما الان راستش رو بخوای دیگه واقعا برام جذابیتی نداره... پر شده از گور و گرو یه مشت نارسیست خل دیوونه .. البته بلانسبت دوستان ما اونجا...بگذریم اروپا البته مهمه که کجا ش باشی .....من سفر زیاد میرم .. الان هم اینجا تو اروپا ...من پنج سالی هست توشم  و با کمپرم اینور و اونور اروپا رو وقتی پول و مرخصی و تعطیلات که دارم میرم هی میگردم .. من تو اروپا  توکشور گندش یعنی هلند که هوا سرد و مزخرف زبونش مزخرف تر  فعلا دارم زندگی میکنم ...کار که سخت گیر میاد کار دایمی داشته باشی وگرونی بیداد میکنه خوب الان هم پر شده از این رفیوجی های عرب و اینا دیگه خیلی بد شده .. هلندی ها بد نیستن اما بقول خودمون دم دمی مزاجن یعنی یه روز باهات خوب خوب اند یه روز دیگه کلا فرق دارن ..بقول خودشون هلندی ها مثل هواش هستن یه روز ابری اند یه روز بارونی و سرد .. یه روز هم آفتابی ... خوب البته فک میکنم هفتاد درصدشون اینطور باشن مطمئن نیستم صد در صد اینطور باشن .. باید چند سال دیگه بگذره تا کاملا به این مورد کاملا باور داشته باشم و بگم صد در صد شون اینطور هستن ..برام اولاش خیلی سخت بود تا بفهمم چرا اینطور هستن و چرا با من اینطورن .. اما در مورد خودشون هم این خصلت رو دارن .. فوق العاده حسود میشن و چشم و هم چشمی دارن  و فضولی ... خوب مثل  ایرانی ها که من خیلی ساله ازشون دورم و همیشه هم بدم میومده ..در عین حال سخت کار هستن و سمج و واقعا برای زندگی که دارن زحمت میکشن و سخت کار میکنن و با همین روحیه شون کشورشون رو ساختن که ایول داره .. پیر و جوان نداره  وقتی بازنشسته هم که میشن میرن کار داوطلبانه میکنن کلا تنبل و بی اراده نیستن و خیلی فعالن واسه همین عمرشون هم بالاست و بقولی سگ جون تشریف دارن و من این خصوصیاتشون رو خیلی دوست دارم و ازشون یاد میگیرم .. خوب با این تفاسیر  میبینی  که چرا میگم هنوز نتونستم جای خودم رو واسه همیشه پیدا کنم یعنی چی ؟ میدونم که اینجا واسه همیشه عمرم موندنی نیستم اما بخاطر خانواده ام اومدم و موندم بخاطر مادر و خواهر و بقیه ... تنها نیستم همه باهام هستن .. خوب کاری میکنی خبرهای مزخرف و گند رو گوش نمیدی این چیزها بجز غمگین کردن ما چه فایده ای میتونه داشته باشه ..من با اینکه تو هلندم تو شهر بزرگ نیستم یه جای خلوت و ساده و قشنگ و خونه و زمین بزرگ..همه سال تو شهرهای بزرگ و پر استرس زندگی کردم اوایل که اومده بودم اینور خلوتی اینجا اذیتم میکرد اما باور کن الان  خلوتی اش دوستش دارم ..و این تکه آخری که نوشته بودی...برای من بهترین جاست برای تماشای فیلم زندگی، نه بازیگری... به تنهایی خودش همه مفهوم رو بهمون میرسونه و بقول معروف ..حالش رو ببر.. امیدوارم من هم اون جایی که بالاخره یه روز بهش بگم اینجا جایی هست که میخوام واسه همه عمرم بمونم رو .. یه روز پیدا کنم 

Friday, February 17, 2017

خونه تکونی عید.... پوف... فقط اشپزخونه موند... امروز کلی کوزت شده بودم ... دیگه جون ندارم درس بخونم

Thursday, February 16, 2017

من واسه شامم خربزه داشتم از دیروز هم واسه این برنج درست کرده بودم که مونده بود خلاصه اون برنج رو با گوشتش که پختم برنج رو هم گرم کردم گذاشتم کنار .خربزه ام که تموم شد منتظر شدم این برنج خوردنش تموم شه بقیه اش رو من بخورم ما گاهی ازبرنج میریزیم تو ظرف این سگ گه جیمی...دیگه اینکه جیمی که غذاش  تموم شد ظرفش رو برداشتم و یه قاشق أوردم که با اون برنجه رو بخورم..دیوث همه اون برنجی که مونده بود برداشت ریخت تو بشقابش گذاشت جلوی سگش بهش گفتم چرا اینطوری کردی من میخواستم بخورم خودش رو زد به اون راه که من نفهمیدم بیشرف واسه من خوب فیلم بازی میکنه واقعا یعنی تو درعر ض این پنج سال من دیگه نشناختم چه حرومزاده ای هستی !!! هر چی میکشه بخدا حقشه و من اصلا نباید دلم براش بسوزه ...بهش میگم ندیدی من قاشق آوردم که بخورمش میزاری جلوی سگت ؟؟؟ بابا تو دیگه کی هستی ؟ گوه هی غر زد منم دیگه داد کشیدم سرش که بسه دیگه بی خیال..اه.. واسه من فیلم بازی میکنه قرمساق..چقدر بدم اومده ازش...بعدش  برد سگ گهش رو بیرون برینه بعد هم بدون خداحافظی رفت  بالا مثلا بکپه ...دهاتی بیشرف...تف به این مملکت وروزگار من که باید گهی مثل ترو اینهمه تحمل کنم...صدای تلویزیونش میاد..منم زدم کانال ایران....بسکه مثل خرس خرخر میکنه دوشب هست من الان میرم تو اون یکی اطاق بخوابم ..... بی شرف بی ناموس...گدا گشنه ..چه بی شرفیه این بخد ا..در هر شرایطی دیگران رو به من همیشه ترجیح میده....منم باهاش همین کار رو خواهم کرد تمام این کارهاش رو جواب میگیره ...به موقعش 
امروز بعد که پاشدم از خواب افتادم به جون خونه و همه طبقه بالا اطاق ها و توالت و حمام بالا و توالت پائین و پله ها رو حسابی تمیز کردم بعد هم یه زنگ زدم به ناهید طفلک خواب بود شب کار بود بیدار شد بعد کمی که باهاش حرف زدم  گفتم دیدی دیشب رحیم شهریاری رو ..گفت اون رحیم شهریاری بود...نشناخته بود..خوب من وقتی  دیدمش فهمیدم چه آبی رفته زیر پوستش و خوش تیپ هم شده بود البته قدیم ها که یه سرباز ریقوی پدرم بود  و عاشق من اصلا محلش نمیزاشتم ترک هم که بود دیگه بدتر فک کردم این چی میگه .. کاشکی بگردم اون عکس قدیمی هاش رو پیدا کنم.. با خودم همزمان که داشتم با ناهید راجعبش حرف ابمیزدم فک کردم یه سری ها رو میبینی چه تیگه ای بودن قبلنا و نشد که وباهاشون ادامه بدی بعد که میبینی در اثر گذشت زمان چه غزمیتی شدن میگی بخودت خوب شد شوهر من نشد ها..اما این بزمجه چه خوشگل شده بود..البته سرش رو رنگ میکنه .. یه دختر بچه یازده ساله هم داره...بگذریم حرف هام با ناهید که تموم شد رفتم سراغ درست کردن أب لبو وجینجر و پرتغال که برای ناهارم میخواستم بخورم..خیالم از بالا ها راحت شد برای جمعه هم پائین رو با أشپزخونه و اطاق پذیرایی رو حسابی تمیز میکنم ..این ویندوز وردی که میلاد برام گذاشته همون دوشنبه  شب که پیش ماما اینا بودم هی میگه اکتیو کن منو اگه نکنی اینکار رو تا هیجده فوریه بیشتر برام نیست هرکاری کردم نشد به میلاد گفتم گفت باشه یکی دیگه برات میزارم حالا اگه این وورده رفت مجبورم با لپ تاپی که ناهید داده تئوری رانندگی رو هی کات و پی ست کنم .. دیگه بعد جیمی رو بردم کارش رو بیرون کرد گوشت غذای پارتنرم روهم گذاشتم بیرون که بعدا سرخ کنم...به ماما با واتس اپ زنگ زد م جواب نداد ..خود میلاد هم که زنگ زدم بهش خونه پدر مادر جنیفر بودن با هم .. بعمد دیگه اینکه باید امروز کلی دوباره عکس لود کنم توی این بلاگ .. هوا باز سرد شد.. مرده شورهلند وزمستونش که خسته شدم ازش 

Lekker he...!...



Wednesday, February 15, 2017

ساعت یازده صبح امروز رانندگی داشتم که ..ته او....این اسمشه معلم رانندگی ام اومد دنبالم و راه افتادیم این دنده ها رو خوب یاد بگیرم و دور میدون رو خیلی خوب میشه...به پارتنرم میگم منو ببر با این ماشینت یه جایی تمرین کنم نگرانم خاک برسر خایه نداره میترسه میگه اگه بگیرنم گواهی خود م هم باطل میشه ....شانس که نداریم..تو این سن و سالمون اینم برامون از توی شانسی دراومده.. راستی واسه شب که زدم کانال نسیم ایران حدس بزنید کی رو دیدم ؟ اونم بعد ازاینهمه سال...رحیم شهریاری...این رحیم یه سربازترک ریقویی بود..سرباز پدرم بود خونه ما هم چند باری اومد وای که منو هم میدید سرخ و سفید میشد بدجور...اما مگه من محل میدادم ..وای اصلا حالم بد میشد .. چه معروف شده واسه خودش انچوچک .. ْ!!...خوب هم شده قیافه اش..کلی خارج از ایران واسه ترک ها کنسرت میزاره..اینم واسه ما آدم شد..اما برعکس یه سری مردها که وقتی سنشون میره بالا قیافه ها ترکمونی میشه این حسابی حال اومده بود..اما فک کنم موهاش رو رنگ میکنه..یه دختر یازده ساله هم داره..خوب اینم از زندگی گذشته ما..حالا دیگه این مارو قبول نداره .. جالبه مگه نه ... هه هه هه...چسیسدم به این عن خشکه...چه موقعیتهایی رو ازدست دادم ..چی بودم چی شدم .. بی خیال 

Tuesday, February 14, 2017

اینم عکسهای جنیفرو میلاد که همین شب ولنتاین ازرستورانی که رفته بودن با هم به همراه دسری که خوردن جنیفر واسه واتس اپ فامیلی فرستاد که اینجا میزارمشون ...




HAppy VAleNTines DAy .. XOX(L)
...Bedankt Schat ...Xox
“Liefde is net zo belangrijk voor ons als zuurstof om te ademen en water om te drinken.” – Susan Smit
Valentijnsdag is de dag van de liefde. Dat wordt vaak geïnterpreteerd als romantische liefde, maar ik zie het liever als een dag van verwondering om alle schoonheid in de wereld.







 این ویکندی که داشتیم باز کار خاصی نکردیم فقط واسه شنبه اش چون نونمون هم توی خونه تموم شده بود و حالش نبود بریم خرید بهش گفتم پاشو بریم بیرون هم نون بخریم هم یه نصف مرغ با چیپس و سوسیس از زلهم  بگیریم من هم واسه دوشنبه شب امتحان دارم کمی درس بخونم ..با همون پیژامه پاشدیم راه افتادیم اولش بنزین زد بعدش  بهم پول داد و رسوند دم همون مغازه برای خرید مرغ و سوسیس و چیپس خودش هم راه افتاد رفت که نون بگیره توی همین فاصله...بعد هی هم ریز ریز برف میومد این ویکند که گذشت و همه جا سفید بود و کمی سرد..بگذریم من شهر ناهید اینا بودم میدونستم که ناهید اینا میرن خونه فرشید سمت سی تارد که دختر کوچیکشون که چند ماهی هست بدنیا اومده ببینند البته حبیب و شمسی هم باهاشون بودن....ناهید قبلش بهم گفته بود ازوقتی أرمان فوت شده چون یه بچه بوده فرشید اینا افتادن تو فکر داشتن یه بچه دیگه..با وجود اینکه دخترشون یازده یا دوازده سالش بود..خلاصه غذا رو گرفتیم هو اونم نون خریده بود رفتیم سمت خونه وزدیم به بدن البته من دیگه مثل سابق خوردن مرغ رو زیاد دوست ندارم ..و بخصوص از اونجا که میخریم حالم رو بد میکنه...دیگه واسه یکشنبه ام هی غرزد که اضافه ها رو بریز بیرون هی اعصاب منو بهم ریخت نمیگذاشت درس بخونم دیوث...کمی باهاش جرو بحث کردم ...واسه همون شب فهمیدم ناهید اینا شام واسه یکشنبه رفته بودن خونه ماما و ماما وناسه شون باقالی پلو با مرغ گذاشته بود فک میکردم شب رو خونه فرشید می مونند اما همون شنبه شب برگشته بودن خونه و طرفهای دو صبح رسیده بودن خونه شون....فک کنم شنبه بود که دیدیم کرینا خواهر عتیقه پارتنرم با شوهرش همون تور که شل میزد داشت لنگان لنگان میرفت سمت ماشین شوهرش..ازخونه اون یکی خواهرش یوکه می اومدن ....ازپشت شیشه دیدیم ...ناهید بهم گفته بود با عصا میره..این کرینا ازبس دروغ درست میکنه دیگه نمیشه کلا حرفهاش رو باورکرد حالا شاید واقعا مریض باشه نمیدونم اما بهش اعتمادی نیست...گه ها به پارتنر من اپ کردن که میخوایم یه مهمونی و پارتی فامیلی راه بندازیم میایید؟ حالا نه تاریخش رو گفتن نه جاش رو نه پولی که باید بدیم....هیچ چی.. بهش میگم کرینا با این پاهاش خیلی خوب میرقصه اونجا حالا ببین...آخرش بهشون گفتیم باشه میریم بی خیال باید باز ریخت خواهرهای پتیاره اینو تحمل کنم ...بخودم حسابی میرسم و محلشون نمیزارم ...همین ...از همون دوشنبه هفته قبل که ماما پیشم اومده بود بهش گفتم منبعد دوشنبه ها شب که کلاسم تموم بشه میام خونه مامان می مونم بخصوص سه شنبه ها هم که باید برم دودخم برای مارکت..خلاصه کلاسم تموم نشده میلاد تماس گرفت که کی تموم میشی بیام دنبالت ..خیلی خوشحال شدم چون همین لپ تاپ لعنتی ام  که خیلی اذیتم میکرد رو با خودم برده بودم که سر راه ببرم بدم میلاد ببینه و فیکسش کنه در ضمن قبلش باهاش هماهنگ کرده بودم و میلاد گفت همه فایل هات رو بزار تو اکسترنال هارد درایوت بیار لپ تاپ رو پیش من ..همون دوشنبه صبحی اینکار رو کردم و یه بک آپ از فولدری هم که درست کردم از تئوری رانندگی ام توش گذاشته بودم...پارتنرم هم از همون یکشنبه ای  که هی داشت وسایل اضافه اش رو میریخت بیرون کلی سکه های قرمز و کوچیک که مدت ها جمع کرده بود دادبهم  گفت بریز توی حسابت..یه کیسه به چه گنده گی میشد... شدم  پارتنرم که اومد با هم شام خوردیم ...حاضرشدم منو رسوند کالجم ...لپ تاپه با کتاب وسکه ها همه خیلی کیفم رو سنگین کرده بودن واسه همین وقتی آخرای کلاسم فهمیدم میلاد که میاد دنبالم دیگه مجبور نیستم این رو با خودم خیلی اینور اونور بکشم خیلی خوشحال شدم...از کلاسم که اومدم  بیرون میلاد دم در کالجم بود خوب قبلا ناهید بهش حسابی سفارش کرده بود که برو دنبالش و اینا... دیگه رفتیم خونه ماما مامان هم سریع باقالی پلو با مرغ رو که کنار گذاشته بود برام گرم کرد اونجا هم اونو خوردم علاوه بر شامی که قبلا با پارتنرم خورده بودم وای دیگه داشتم میترکیدم..به میلاد سایته رو نشون دادم که ببین میتونی هکش کنی ویدئوهاش رو که هر دو هر چی سعی کردیم نشد بعد سریع رفت سراغ درست کردن لپ تاپم اولش قرار بود ویندوز ده بندازه روش اما وقتی رفت توی لپ تاپه بهم گفت اینکه  سی دی بک آپ داره توی خودش..گفتم آره...خلاصه همون رو آپ گرید کرد یه ورد هم برام توش گذاشت مثل اولش نو شد آخیش راحت شدم..راستی سه شنبه ولنتاینز دی هست..جنیفرو میلاد که میخوان برن بیرون رستورانی چیزی شام بخورن..من هیچ برنامه ای هم ندارم و نمیخوام داشته باشم ..شب خونه ماما  چسبید ....درسته سرد وقدیمی سازه اما بوی مادرم رومیده...بگذریم  تو اطاق علی خوابیدم...به عیلی هم اپ کردم که اومدم تو اطاق تو و روی تخت تو خوابیدم ..صبح که پاشدم با ماما صبحانه خوردیم و ناهید نیومده خودمون زدیم بیرون ماما آی فونش باطری نداشت واسه همین با  خودش نیاورد با هم کمی که گشتیم من رفتم سمت توالت اونجا که ناهید زنگ زد گفتم ناهید کلی نارگیل جوان آورده بیا با هم میخریم...بعد ماما که مشغول گشتن توی بازار بود سریع رفتم بانک و اونجا خانمه کمکم کرد سکه ها رو ریختم توی دستگاه حساب کردم بیست و پنج یورو و خورده ای شد ریختم توی حسابم برگشتم سمت مارکت...از دور دیدم ناهید ماشینش روپارک کرده باهم راه افتادیم بعد نارگیل ها رو خریدم چند تا هم اون برداشت سه تا هم برای ماما خرید بعد رفتیم سمت شهر و ناهید کمی تو لباس فروشی ها گشت و ماما رنگ مو با پراکساید خرید ..ماما هی میگفت یه دسته گلی چیزی واسه امشب برای مردت بخر..گفتم من هیچ چی نمیخوام بخرم چون باید برای اسپانیا رفتنمون پول بزارم کنار..دیگه برگشتیم رفتنی سمت ترکه بعد هم آلبرت هاین که من دو تا نون سفید هم برای پارتنرم خریدم..دیگه پارتنرم که اومد با یه دسته گل سورپرایزم کرد بهم گفت رزهاش تموم شده بود حالا دفعه دیگه رز برات میگیرم..کمی هم برای خونه خرید کرده بود که دیگه ویکند مجبورنشیم بریم خرید کنیم برای من هم گلو واین خریده بود که تازه تموم کرده بودم گلها رو گذاشتم توی گلذون بعد خودش نشست به آبجو خوردن من هم گلوواین گرم کردم خوردم دو لیوان بعد به مامان با واتس اپ تماس گرفتم میلاد و جنیفر رفته بودن بیرون ماما با دیزل خونه تنها بود بعد واسه شامش همبرگر خورده بود و نشسته بود داشت سریالهاش رو تنهایی نگاه میکرد..گاهی تنهایی واسه اش خوبه...بگذریم حالا عکسهای دسته گلم رو میزارم اینجا.. 

Sunday, February 12, 2017

خوب من از وقتی دوشنبه ها شب میرم کلاس دیگه حالش نیست صبح ها کله سحری تو این سرما بلند شم بزنم بیرون و برم کتابخونه...هر چند که جمع شدن باهاشون رو دوست دارم و کلی تمرین حرف زدن به زبان هلندی میکنم خوندن از روی کتاب داستانی به هلندی هم که داریم و گاهی آدمهای جدید هم میبینم اما درسم مهمتره... ویکندی که گذشت کار خاصی نکردیم همه اش خونه بودیم و خوردیم و درس خوندم و تئوری رانندگی تمرین کردم...کلافه ام ..کی اینا تموم میشه راحت شم ... از این وضع بی پولی و بلاتکلیفی خسته شدم ..با تمام این حرفها باز دارم ادامه میدم..چاره ای نیست ...بگذریم مثل اینکه این هفته هم میلاد وجنیفرمیرن خونه پدرومادرجنیفر وماما تنها بود...بهم همن روزدوشنبه ای زنگ زد و گفت داره با اتوبوس میاد سمت خونه ما ... خیلی وقت بود ماما خونه مانیومده بود..حالا هم با اتویوش اومده یود که خیلی برام جالب بود..بگذریم...خیلی خوشحال شدم...خلاصه  بعد که اومد نشست تو و باهم کلی گپ زدیم و کانالهای ایرانی رو نگاه کردیم....پارتنرم هم که اومد بهمون گفت که ازپشت شیشه دید کسی اینجا روی مبل نشسته اما تشخیص نداده بود کیه ؟؟ خلاصه اون هم خیلی جا خورد و خوشحال شد بعد  دیگه قرار بود من که برد برسونه سمت کالجم...ماما رو هم برسونه خونه اش..دیگه علیرغم اصرار ماما که زحمت نمید م نمیخواد شام بمونم هر دو سریع شام رو ردیف کردیم و خوردیم ...پارتنرم سرراه ماما رو رورسوند خونه اش بعد منو بعد هم خودش برگشت خونه که استراحت کنه و فرداش بره راحت تر سر کار...بهم خیلی چسبید...راستی پارتنر من وسط هفته ها واسه شبها هیشه زودتر میره میخوابه چون هوا مزخرفه و کارش هم زیاد و سنگین ودیگه خیلی خسته میشه....برگشتنی ازسر کلاس منتظر اتوبوس تو اون وقت وتو سرما بودم همون لحظه هم توی فامیلی واتس اپ نوشتم لعنت به زندگی اینجا این وقت شب اتوبوس لعنتی من چرا نمیاد..یه دقیقه نشد ناهید بهم زنگ زد من کارم تموم شده مثل اینکه شبکار بود سریع خودش رو رسوند اونجا دم ایستگاه...کف کردم این خواهر من از خایه هاش از هرمردی گنده تره..یعنی خیلی میشه روش حساب کرد.. دوستش دارم هر چند زیادی مهر طلبه...بگذریم بعد الناز زنگ زده بود بعد تو ماشین ناهید که بودم میلاد زنگ زد خلاصه همه نگران من شده بودن..وای همین چیزها منو تو این خراب شده نگر داشته بخدا..اگه اینا نبودن چطوری زندگی میکردم اینور.. بخدا یه روز بند نمیشدم خلاصه منو برداشت رسوند خونه و رفت ...واسه سه شنبه  همون صبحی قبل از اینکه ناهید بیام دنبالم رفتم سراغ پس انداز کمی که داشتم و دنگی رو که باید برای سفر من و مامان و ناهید و شهریار به اسپانیا این می ماه واسه حدود ده روزی با اتوبوس و هتل و اینا بود گذاشتم کنارکه بدم به ناهید و خیالم هم از این بابت راحت بشه خوب اون هم زیاد پول نداره و باید زندگی کنه هر چند  نخواسته بود هنوز اما زودتر بدم پولش رو بهتره...همون که تو ماشینش نشستم سریع پول رو علاوه براصرارش که زوده و حالا نمیخواد بدی و اینا گذاشتم تو کیفش خوب نمیخواستم جلوی ماما بدم که اون هم معذب نشه تو شرایط سختی که داره..... هم با ماما وناهید رفتیم مارکت......البته دوشنبه عصرش که ماما اینجا بود گفت میخواد زودتر بره که اگه بادمجون گیرش اومد بخره چون با ناهید معمولا شب کار که هست روز سه شنبه اش صبحی میخوابه کمی بعد میاد دنبالمون و تا اون بیاد این عرب ها و ترک ها مارکت رو خالی میکنن..واسه همین زودتر رفته بود ماما ناهید هم اومد دنبالم بعد رفتتم دم خونه ماما که دیدیم اونهم راه افتاده بود سر راه سوارش کردیم ....ناهید بعد که خریدهامون رو کردیم یه جعبه نون و گوشت و پنیرازچند نوع  و اینا خرید آخرش به زور که ببر خونه بخور... ..واسه پنج شنبه جمعه قرار بود کار کنم که این زنیکه ریکی توی زورخ گفته بود چون من با لهجه هاشون چندان آشنایی ندارم نمیخواد پنج شنبه ها دیگه برم اونجا فقط تو قسمت اکتیویتیت باشم منم براش نوشتم که شنیدم چی گفتی به ناهید و تا برنامه من مشخص نشه نمیام کار کنم ... برام نوشت پنح شنبه بیا حرف بزنیم که من نرفتم و جوابش رو هم ندادم..ناهید گفته بود ینامن این همه سال اینجام هنوز لهجه شما رو خوب بلد نیستم چه توقعی از اون دارید..در ضمن خواهر من الان جای دیگه داره داوطلبانه کار میکنه..به من هم گفت گور باباشون چه پررو اند...نمیخواد بری ... تا خبری بشه ازشون...تو این مدت درس خوندم و اینا .. ویکند رو هم کار خاصی نکردیم باز خونه بودیم و حرص خوردن ازدست این مردک ...

Tuesday, February 07, 2017

Jenifer and hummer ...

Friday, February 03, 2017

fresh and just made my Beretrot & ginger juice for lunch ....mmmm



Thursday, February 02, 2017