Friday, January 13, 2017

دیروز پنح شنبه اولین روز کاری من توی زورخ بود شب قبلش داشتم با ناهیدبا واتس اپ حرف میزدم گفت فردا با اتوبوس برو نمیخواد با دوچرخه بری خیلی سرده و قراره برف هم بیاد دیگه اینکه پاشدم با اتوبوس راه افتادم رفتم چترم رو هم بردم کلی اونجا کار بود که هم شلوغ بود و روز شلوغی بود اما بالاخره تموم شد حالا  برای جمعه هم برم برای کارهای اکتیویته یت .. واسه میلاد و حنیفر چون اسمشون رو گذاشته بودن تو نوبت واسه گرفتن خونه دولتی که ارزونتره قرار بود ناهید هم با ماما و میلاد و حنیفر برن ببیند خونه رو .. دیگه بعدا باهاشون که تماس گرفتم گفتن ما نفر سومی بودیم و نفر دومی ها مثل اینکه قبول کرده بودن خلاصه که نشد البته أپارتمانی بود اما حیاط هم داشت خلاصه که نشد وقتی برگشتم خونه با کانالها ور رفتم و کانالهای مورد علاقه ام رو باز گذاشتم توی یه فایل که بعدا سریع بهشون سر بزنم بخصوص ایرانی ها رو... دیگه واسه شب دیدم برف گرفته جه جور کلی عکس هم کگرفتم ازش گذاشتم اینستام به ناهید گفتم وای فردا چه جوری برم گفت نمیخواد بری گور باباشون داری مجانی کار میکنی اگه تلفنش رو داری اپ کن یا ای میل کن بگو مریض شدی نمیتونی بیایی و اینا..سریع ای میل کردم به هلندی نوشتم مریض شدم نمیخوام کسی هم بگیره سرماخوردگیم رو دیگه ...به ناهیدگفتم شوشونمیخوام فهمه جمعه نمیرم غرمیزنه...ناهید گفت به اون چه...نگو بهش...آخیش دیگه  راحت شدم تازه شم دیدم میس کال دارم همون پنج شنبه ای چون یه خانمه از اونجا میخواست بهم زنگ بزنه بگه واسه ویکند عصراش برم کافی وچای بدم به پیرپاتیل ها..اول بهش گفتم  باشه تماس بگیر اما بعدش مخصوصا تلفن رو هم برنداشتم...به من چه بی پدر مادر ها تا میتونن میخوان به آدم بچپونن وقتی کار بخوای با حقوق جونشون در میاد واسه اینکار... قبل از خواب شروع کردم به داستان نویسی اونم به زبان هلندی ...سخته اماغیرممکن نیست...دیگه جمعه ای که خوابیدم تو خواب دیدم بابام کله پاچه ردیف کرده با کلی نون تافتون تازه هی میگه پاشید بیایید بخورید....عجب خوابی بود دیگه تا ده صبح خواب بودم بعد پاشدم دیدم همه جا سفیده چند تا عکس با تلفتم انداختم چند تاش رو هم فرستادم اینستام بعد کافی خوردم سریع سینه های مرغ و سبزی رو از شب قبل از فریزرگذاسته بودم تو یخچالم واسه سوپ ردیف کردم توهمین حین تلویزیون ایرانی هم بودافتادم به جون تمیز کردن خونه حسابی کوزتی شده بودم ها....میخواستم حموم هم برم که خسته بودم فقط لباسهام رو عوض کردم حالا واسه ویکند میرم حموم میکنم  دیگه دوساعتی طول کشیداما همه جا خیلی تمیز وگل شد با چند تا بادمجون سرخ شده از فریزر و کشک و بعد کمی پیاز داغ درست کردم با سیر داغ کمی هم نعنا روش ریختم کمی تفت دادم بادمجون ها روهم مجدا له کردم شد کشک بادمجون ..همون هین هم به ماما واتس اپ زنگ زدم میلاد برداشت بعد داد ماما باهاشون حرف  زدم گفتم دیشب خواب آجون رو دیدم که زدم زیر گریه ماما گف خیرات بده صلوات وقل حوالاه  بخون شمع براش روشن کن دیگه بعدش هی هم صلوات و فل هوالله واسه پدرم خوندم ...بعد ناهارم باعلی واتس اپ تلفنی حرف زدم با بچه هاش داشت زرشک پلویی که مینا پخته بود میخوردن...دیگه طرفهای چهار و نیم به به بعد پارتنرم اومد خونه کمی أبجو خورد منم دیدم گشنمه گفت منتظرمن نباش بخوربعد جیمی رو برد بیرون کارش رو بکنه بعد سوپ منو که خورد خیلی خوشش اومد هی تعریف میکرد میگفت بوی غذات از بیرون می اومد فکرمیکردم مال همسایه هاست ...واسه پدرم امشب شمع روشن کردم...یادش گرامی 
ناهید این ویکند حبیب و زنش میان خونه شون...خیلی دلم میخواست  باهاش برم آرنهم بگردم... هر وقت که میخوام ببنمش هی برای خودش برنامه میزاره بعد ما که میریم بیرون میگه هیچ وقت نیستی یا دلم برات تنگ شده و اینا..همه اش میخواد همه برنامه شون رو روی اون تنظیم کنن....فک نکنم حالا پارتنرم جون اینو داسته باشه بیاد بریم شهر رو واسه ویکند باهم  بگردیم..خرید برای خوردنی که باید بخریم اما اگه اون نیاد برای گشتن من شاید خودم برم..حالا ببینم چی میشه 

No comments: