Sunday, January 01, 2017

به ناهید قبل از اینکه سال تحویل بشه گفتم عکس بفرستید تو واتس اپ از مهمونی امشبتون...اینا رو اونجا فرستاد..یکی اش میز غذاشونه..عکس بعدی همه کله ها تو تلفنشونه ..
 این دو تاعکس روهم دیروز صبح وقتی ازخواب پاشدم گرفتم هوا برفی نیست اما بسکه سرد بود همه چی یخ زده بود و سفید بود انگار برف اومده ..این عکس رو هم تو اینستام فرستادم هم توای میلی که به ژان از فرانسه همراه با کارت تبریک سال نو بود و هم برای فامیلی قادری تو واتس اپ واسه عزیزام فرستادم..این اول صبح دیروز ما بود..خوبی اینستا اینه که خیلی خوشگل میشه عکسها رو ادیت کرد ..یکی اش بدون ادیته یکی دیگه اش ادیت شده ست 
دیروز صبح برای شب سال نو این کمپر دومی که از ما فاصله داره  سمت راست ماست وسایل سرخ کردن
Oliebollen
 شون
 رو هم گذاشته بودن بیرون و توی همون سرما داشتن میپختنش..منم داشتم نگاه میکردم همزمان که کمی ازپختن گذشت خانمش اومد سمت کمپر ما و در کنار دستمال کاغذی اش دو تا گذاشته بود روشون برای من و پارتنرم و پرسید که خاکه قند بپاشم روش یا نه گفتم لطفا... خلاصه هر دوش رو گرفتیم پارتنرم نمیخوره اما برای من گرفت و داد بهم..این موقع سال میچسبه هر چند هنوز سه تا دارم اما تازه و داغش یه چیز دیگه ایه...هوا باز مه داشت و سرد بود پارتنرم اصلا حال خوشی نداره أبجو زیاد خودره این چند روز و سینه اش هم بهم ریخته واسه همین اخلاقش هم گه تر بود همون موقع بهش گفتم هر چی میگی مفهمم مراقب حرفات باش...اینهمه هم غر عر نکن بسه دیگه...داشت فه یس بوکش رو چک میکرد گفت ژان از فرانسه برامون کارت تبریک سال نو فرستاده منم سریع گفتم شیت یادم رفت به اونها ای میل بدم دست به کار شدم و سریع  براشون کارتی ای میل کردم...بعد که رفت بیرون به ناهید واتس اپ کردم تازه وسط ظهری از خواب پاشده بود گفت خیلی خوابیدیم چون دیشب تا دیروقت داشتم کار میکردم و تا دوم ژانویه تعطیلم بعد اومد پایین که یه چیزی بخوره و واسه شام شروع کنه یه چیزی درست کردن بهش گفت کمی چس ناله کن دلم برای شون تنگ شده وکمی با هم حرف زدیم....دیدم طرفهای سه بعد از ظهر همه ملت سگهاشون رو بردن بیرون و برگشتن البته بدون  سگ هاشون  سمت رسپشن اینجا که همه گی دورهم به صرف گلو واین یا کافی و چای و اینا جمع بشن و حرف بزنن..پارتنرم گفت بریم با هم اول با جیمی بریم راه بریم بعد بریم اون سمت گفتم من نمیرم تو برو..حالش گرفته شد و نشست...من هم همین رو میخواستم..تا کمی آدم بشه...درضمن اینقدر به این سه ته لایت ور رفت که زد همه رو بهم ریخت و کلا رید توش..به یه رون هم زنگ زد اون هم گفت خراب شده بعدا باید درستش کنم..خلاصه که خیلی عنی شد وقتی کاری رو خراب میکنه خودش از دست خودش خیلی ناراحت میشه من که میبینم با خودش این همه سخت گیره دیگه چیزی بهش نمیگم و ساکت میشم...از سه ته لایت قبلی مون داریم از اون به بعد استفاده میکنیم و کاناههی آلمان رو میبینم خوب ما این قسمت که هستیم به آلمان هم خیلی نزدیکیم...بعد که فیلم ایرانی دیدیم با آی پد و تموم شد ازش پرسیدم پس کی ملت جمع میشن گفت از سه بعد از ظهر...بهت که گفتم..سریع پوشیدم زدم بیرون گفتم نمی ای گفت نه خلاصه خودم رفتم کون لق تو و سگت..من خودم هم نمیخواستم باهام بیاد...هر گهی باشه نمیزارم لذت رفتن به جاهای مختلف وتعطیلاتت روازم بگیره..دیگه رفتم تو و گلو واین گرفتم تازه اومدم حرف بزنم که یه مرده با آرنجش زد بهم و کمی از شراب ریخت روی شال سفیدم سریع رفتم شستمش که رنگش نمونه بعد برگشتم اونجا... حسابی شلوغ پلوغ بوددیگه شروع کردم با هاشون حرف زدن...با یه خانمه جرف میزدم که میگفت هیچ وقت با هواپیما سفر نکرده کلی براش تعریف کردم تا بحال کجا ها رفتم و اینا..خلاصه خیلی خوب بود همصحبتی باهاش اینقدر که نفهمیدم کی زمان  گذشت برگشتم دیدم تقریبا دیگه همه رفتن من هم بعد از دو تا دیوان گلو واین و کمی شکلات اومدم بیرون اونجا یه مرده بهم گفت این بسیکویت ها رو تو بزن توی شرابت بخور ببین خوشمزه میشه امتخان نکرده بودم خوب بود... دیگه داخل رو بازجراغونی کرده بودیم بعدش واسه شام من باز سالادم رو درست کردم خوردم غذای جیمی رو هم دادم پارتنرم بسکه أبحو خورد فهمیدم حالش خوش نیست هی سینه اش خس خس میکرد از اون ور حالت سرما خوردگی هم داشت نه شب به بعد رفت بخوابه منم هیچی بهش نگفتم بره بکپه بهتره خلاصه این هم شب سال نو ما..یه کانالی بود تو تلویزیون آلمانی که از مجموع آهنگها میکس خیلی قشنگی داشت همه اش اونو گوش میدادم حالا سایتش وآدرس فه ی س بوکش رونوشتم بعدا نگاه میکنم ببینم چطوری هاست..خیلی میکسهاش قشنگ وجالب درست شده بود..همه اش میخواستی برقصی باهاشون...اون هم خوابیده بود تو واتس اپ فامیلی قادری نوشتم ...رفته خوابیده...سانازوالناز بهم گفتن کحایی خاله بیایم دنبالت گفتم از شما خیلی دورم...نمیشه..میدونستم اونها هم حالشون گرفته است الان  بخاطر وضعیت من...دیگه طرفهای سال نو که شد زدم کاناهای دیگه واسه شمارهش معکوس...تمام این مدت صدای ترقه و آتیش بازی از اطراف می اومد اما خود جایی که ما بودیم خیلی ساکت بود...تو این مدت هم جند پابر پارتنرم پاشد و بالا آورد و هی گفت وای دارم می میرم و چس ناله کرد کمی سینه اش رو ماساژ داردم بعد هی رفت خوابید هی پاشد بالا اپرذ بهش قرص مسکن دادم ..هی میگفت دارم می میرم...خودشو واسه من لوس هم میکرد..آخرش گفت من میخوام جیمی بیاد پیش من بخوابه...اینجا رو تختمون.. گفتم نه..نمیشه...بگیر بخواب دیگه بسه..از وقتی من اومدم تو زندگیش نمیزارم سگ رو بیاره توی تخت و اینا موهای بدنش اذیتم میکنه.. هی میگفت گفتن نه نمیشه بگیر بخوباب بسه دیگه..دوباره کپید  بعد سال که نو شد این دو تا کمپر سمت چپی ما همون ها که گفتن ازم چرا از استرالیا پاشدی اومدی اینورهمه اش بیرون بودن خلاصه دور هم بودن وصداشتون می اومد دیگه با همون پیژامه رفتم بیرون تبریک سال نو...داشتن شامپاین میخوردن..دیگه بعدش ناهید تماس گرفت فهمید من تنهام واین کپیده خیلی ناراحت شد گفت ازسال دیگه نمیزارم بری این چه کاریه تنهات میزاره گفتم مریضه گفت درک بتمرگه خونه اش...تنهات گذاشته اونم الان این موقع... خلاصه کمی باهاشون حرف زدم و بعد با ماما اینا همه شون جمع شده بودن خونه ناهید شام بعد من که داشتم با ناهید خرف میزدم بجز ماما همه رفته بودن آتیش بازی...دیگه وقتی سال تحویل شد نیم ساعتی نشستم به تماشا تلویزیون بعد یواش یواش همه چی رو مرتب کردم پنجره ها رو پوشوندم...در رو چفت کردم که برم بخوابم...اومدم از پله های تخت بالا برم که ناله پارتنرم پاشد که جیمی باید بره بیرون جیشش رو بکنه..خدایا تو روح این سگت..حالا من تو این سرما چطوری بالباس خواب برم بیرون..خلاصه دیگه جیمی رو که خواب بود برش داشتم بردم همون دم در سریع جیشش رو کرد و آوردم تو...دست و پاش و بدنش رو پاک کردم با حوله و رفت خوابید خودم هم درازشدم...کمی چون هی خس خس میکرد ونفسش بالا نمی اومد سینه اش رو ماساژ دادم وخوابید..خودم هم خوابیدم..گندت بزنه مرد  ...

No comments: