Monday, January 30, 2017


This is my new book for this B1 level... Every monday afternoon from 7 pm tot 10 pm for a year I go to school and I also after that have to pass 4 exams to finish this... One hell of the job I know ... But its okey... bRINg it ON ...





I am so busy these days... Last monday i start my new course in Dutch language... Its B1 level and itis one level higher than the Inbrgering ive done so far... So yeah.... It is challenging and lots of hard work but its so much also rewarding...



Sunday, January 29, 2017

I wa in a mood of making Erten soep so here is the picture...yummy and lekker...




Saturday, January 28, 2017

تو این مدت اصلا فرصت نکردم بیام و تو بلاگم بنویسم ...تنها کاری که میتونستم بکنم تند تند مموری فه یس بوکم رو چک کنم و اگه تو بلاگم نداشتمش اونو توی همون تاریخ و ساعت منتقلش کنم به بلاگم ..چهارشنبه ای یه مصاحبه کاری داشتم با انزه هاووس که همون روبروی زورخیه که کار میکنم و تو هنگلو هست حالا بعدا بهم جواب میدن واسه پنج شنبه هم کار میکردم و حمعه ای هم کار میکردم توی زروخ بعدش که تموم شد کارم رفتم آلبرت هاین چند تا چیز خریدم مثل قهوه و تحم مرع و پیاز و نون فقط هام و شیر واسه قهوه یادم رفت حالا یکشنبه ای میریم خرید میکنیم دیگه اینکه دیشب یا همون جمعه شبی باز این الاغ نشسته بود آبحو میخورد مثل همیشه خطا کردم گفتم واسه ولنتاین چی کار کنیم یا اینکه چرا نمیریم پاریس و اینا خلاصه باز شروع کرد گه شدن رو و همیشه هم آخر کارش میگه ازمن استفاده کردی من اینکار رو کردم اون کار رو کردم زیاد محلش نمیزارم چون این گاو هست گاو هم باقی می مونه اصلا دلیل نداره که مرتب به جرفهای مزخرفش گوش بدم و اعصاب خودم رو خورد کنم باورم نمیشه پنج ساله دارم این اخلاق های عچیب عزیبش رو تحمل میکنم اما مهم نیست امروز دیگه زیاد محلش نمیزارم... این از اون آدمهاست که حتی خودش رو هم دوست نداره و چون دوست نداره باور نداره کسی دیگه هم بتونه اونو واقعا  دوستش  داشته باشه  و برای همین باور بطور خودکار کاری میکنه که رابطه اش خراب بشه و بعد هم به همه بگه دیدی گفتم من تنها باشم بهتره و نمیشه به کسی اعتماد کرد...من اینا رو قشنگ از رفتارهاش میبینم و خیلی وقت ها دلم براش میسوزه اما همزمان خوشم نمیاد زیر بار رفتار تخمی اش هم برم واسه همین محل نمیزارم رفتارهاش رو.. دیگه  یعد که پاشدم امروز تمام بد کاور و کاور لحاف ها و پتو ها رو انداختم توی ماشین و شستمشون بعد هم تو خشک کن انداختم بعد هم پهنشون کردم روی تخت خلاصه خیلی تمیزشدن ...جیمی رو هم بردم بیرون کارش رو بکنه و شیشه های اضافه رو هم گذاشتم تو جایی اینجا میتونیم بندازیم اون تو ...  وسایل ارختن سوپ رو هم که سه شنبه ای با ماما و ناهید رفته بودیم خریده بودم و امروز بار گذاشتم توش هم قلم گاو ریخته بودم خیلی خوب شد اما قردا أماده میشه واسه خوردن ... دیروز هم همه پایین با آشپزخونه رو تمیز کردم حسابی با چاروبرقی و اینا پنج شنبه ای هم که بعد از کارم تو زورخ اومدم خونه افتادم به جون اتاق بالاها اونها رو تمیز کردم جارو برقی ام هم کیسه اش پر شده دادم پارترنم عوضش کرد واسه بعد که بخوام تمیز کنم خونه رو ... در ضمن خوشجالم که دارم نیفوی بالاتر میخونم آهان یادم رفت بگم دارم 
B1 

میخونم اونم از دوشنبه ای که گذشت یعنی تاریخ 
23/01/2017
      
شروع کردم هر دوشنبه شب از ساعت هفت شب تا ده شب هست اونم فقط یه شب در هفته بمدت یکسال خیلی هم سخته اما مهم نیست من هر طور بشه اینو هم تمومش میکنم ... واسه رفتنی پارتنرم میرسونه منو اونجا یعنی همون کالجی که قبلنا میرفتم و برگشتنی با اتوبوس میام خونه .. تاریک و سرد و خلوت ...زندگی مزخرف توی هلند ....هم زمان هم دارم تئوری میخونم واسه رانندگی جمعه ای بلاخره پول رو دادم وریختم به جسابشون در ضمن اپ کمپانی شون رو هم دانلود کردم و میتونم روزهایی که قرار رانندگی دارم اون تو ببینم ... امروز ناهید یه ماشین دیگه ای گرفت هنوز ندیدمش فقط عکسش رو توی واتس اپ فامیلی مون دیدم بعد هم گفت که با میلاد وجنیفر و ماما میرن ایکیا یه چیزی بخورن .. فقط واسه اومدن به اینجا وقت ندارن فک کنم از این زیاد دیگه خوششون نمیاد که نمیان اینورا البته من هم نباید به اونها چیزی از دعواهام بگم از طرفی فک کردم اگه نگم و یه روز بزنه بالا و بخوام بیام بیرون اگه نداونن فک میکنن من مقصرم و بی دلیل زدم بیرون ...اما حالا چون همه چی رو میدونن اصلا چشم ندارن اینو ببینن یه طورهایی...چه میدونم هر کاری میکنم یه طرفش می لنگه من هم دیگه برام مهم نیست کسی باید اینجا خونه من یا نه...هر طور که راحتن ته..فرچوناتو فلیپینه و تا مارچ اونجاست و تنها رفنه و جرالد اینجا مشغول به کارشه ... از ونسا هم خبری ندارم چند بار براش ای میل فرستادم اما جوابی نشنیدم ... 

Monday, January 16, 2017

خوب من الان دارم با این لپ تاپ قدیمی ناهید که برام آورده مینویسم ..این برای نوشتن خیلی بهتر ازاون یکیه..اون یکی یه طورایی دهن صاف میکنه اما این رو نمیشه باهاش تو مثلا یوتیوب یا سایت های دیگه فیلم تماشا کرد بالاخره یه روز یه لپ تاپ درست و حسابی میخرم و از این خفت درمیام وقتی به گذشته ام نگاه میکنم با خودم فک میکنم که من عقب گرد کردم یا زندگیم پیشرفت کرده..راستی شنبه ای بالاخره لپ تاپ گنده هه که مال پارتنرم بود برداشتیم سی دی قدیمیش روپیدا کردیم و لودش کردیم توش که ویندوز ویستا هست اما هر کاریش کردیم نشد تا کانکتش کنیم به اینترنت اما سریعتر شده خوب کلی از عکسها و فایلهامون از بین رفت من زیاد فایلهام مهم نبود اما عکسهای تولد پنجاه سالگی پارتنرم و بقیه فامیلهاش بود که همه پاک شد و هیچ بک آپی هم نداشت که حیف شد دیگه .. چه میدونم تو این خراب شده کار نیست هر کاریش هم بکنم تا زمانی که گواهینامه نگیرم نمیتونم یه کار خوب و مدت دار داشته باشم واسه همین باید با همین فقر زندگی کنم البته خوبیش اینه که پارتنرم خونه داره و زندگی و کمپر و همه اینا و خوب شغلش هم با همه سختی هاش پول خوبی داره میگیره در موردش اما واسه دو نفر کافی نیست و واین خراب شده گرونه و باید زندگی کرد و نمیدونم تا کی میتونم به این وضعیت ادامه بدم... گاهی یاد حرفهای ناهید می افتم که هی میگفت پاشو بیا این ور سه ماهه کار پیدا میکنی من تو این خراب شده پنج ساله دارم زندگی میکنم و هیچ خبری نیست ... خلاصه که خیلی سخته بی خیال نمیخوام داخل پحثش بشم ... بگذریم این ویکند که گذشت کار خاصی نکردیم تمام مدت خونه بودیم اما من واسه شنبه رفتم بیرون با ابتوبس که رفتنی کستون منو با ماشینش رسوند سمت ایستگاه اتوبوس و کلی منتظر شدم تا اتوبوس خراب شده اومد بالاخره رفتم سمت شهر هوا سرد بود چتر هم نبرده بودم کلی گشتم سمت کارکت رفتنی به ایستگاه اتوبس زنگ زدم ماما گفت رفتم بیرون و الان دارم برمیگردم خونه خلاصه اونم یه طورهایی باز کفف کرده بود دیگه اینکه بعد که مارکت رو گشتم رفتم سمت شهر و برف شروع شد دیگه همه جا رو گشتم هیچ خبر خاصی نبود اما دلم بهانه مگیرفت و نمیخواستم خونه بمونم کارهام که تموم شد رفتم سمت مسجد ترکها به مغازه ترکها هم سر زدم اونجا هم خبر خاصی نبود بعدش اومدم سنا یومپوو بعدش سمت آلبرت هاین چون اتوبوسم رفته بود و دید که رفت واستادم اونحا دیدم یه پسره بهم گیر داد که کحا میری با دوچرخه بود گفتم چی میخواد بدونه   گفت تنها زندگی میکنی یا با کسی هستی گفتم برای چی میخوای بدونی گفت تو زن خوشگلی هستی گفتم پنح سالی هست تو رابطه ام گفت خوب باشه باز میتونیم دوستهای خوبی برای هم باشیم بعدش دیدم میگه بهم بوس بده گفتم برو بابا تو دیگه کی هستی زود سوار دوچرخه اش شد و رفت دیدم ماما نم داره میره سمت الدی اما بعد که برگشت صداش زدم کمی حرف زدیم بعدش دیگه اتوبوس اومد من هم سوار شدم و با ماما خداحافظی کردم اومدم سمت خونه...اومدم دیدم پارتنرم هم سوپ مرغه رو جمعه ای کرده بودم و هر دو کمی خورده بودیم و ازش مونده بود رو گرم کرده و خورده و هم مرغ درست کرده واسه خودش و بقولی داره از خودش خوب پدیرایی میکنه دیگه بعدش همه اش چیز خوردیم و تلویزیون تماشا کردیم اما این دو شب با صدای سرفه های این اصلا نخوابیدم و میخوام امشب دیگه جام رو عوض کنم...دیگه اینکه بعدش برگشتم خونه ام ...دیشب باز این پسرها دم در هی برف بازی میکنردن یا فوتبال که هی میخورد به کمپر و یا شیشه ها و جیمی رو صداش رو در میاورد دو سه بار باز پارتنرم رفت بهشون غر زد و گفت که بس کنید آخرش من به انکه اپ کردم که جوابم رو نداد بعد رفتم بیرون و ازشون خواهش کردم که دیگه بازی نکنند چون ما اینجا اذیت میشیم خلاصه که استاپ کردن ...یه وی کند هم که خونه میشینیم باید از دست اینا هی حرص بخوریم ...خرومزاده ها ...بعدش دیگه اینکه  قبل از خواب با ناهید اینا واتس اپ تلفنی حرف زدم با پارتنرم هم صحبت کرد مهمون هاشون دیگه رفته بودن و زن و شوهر تنها بودن و نشسته بودن داشتن تلویزیون تماشا میکردن ناهید بهمون گفت  شهریار هم مریض بوده فک کنم اونم یکی دو روز مرخصی بگیره و نره سر کار واسه یکشبنه شب چون این اینهمه سرفه کرده بود باز خوب نخوابیدم ... صبح پارترنم نرفت سر کار واسه فردا سه شنبه هم نمیخواد بره منم ساعت تلفنم رو گذاشته بودم که پاشم برم کتابخونه اما چون خوب نخوابیدم من هم ساهت رو خاموش کردم و خوابیدم و نرفتم ... دیکه پاشدم صبحونه بعد هم به کارها رسیدم اینم که نشسته تو خونه تکون نمیخوره این زنه هم هی زنگ زده واسه شنبه و یکشبنه عصر ها گاهی کار کنم که باز حوابش رو دندادم واسه ام پیعام گذتشه بود دیگه اینه اینستام رو منتقل کردم به تلفنی که ناهید بهم داده بود فک کنم واتس اپم رو هم باید منتقل کنم راستی دیشب کلی عکسهای ناهید رو منتقل کردم به لپ تاپم چون دیشب به میلاد که تماس گرفتم گفت لپ تاپت رو خلوت کن و خالی کن و همه چی رو برزیزتو اکسترنال هارددرایوتا بعد من میام و یه سر بهت میزنم و درستش میکنم...امروز به این معلم رانندگی پیغام تلفنی دادم کامفرم کردم وقتم رو واسه جمعه ای که قراره برم پیشش یعنی باید دنبالم برای تمرین و وقتی از اپ پرسیدم گفت از شرکت بپرس چطوری میتونی اپ رو دانلود کنی به تلفنت ... چون وقتی اونو داشته باشم میتونم نوبت هام رو ببینم چه ر وزهایی و چه ساعتهایی باهاش تمرین د ارم اون تو

Friday, January 13, 2017

Jenifer and diesel ...


دیروز پنح شنبه اولین روز کاری من توی زورخ بود شب قبلش داشتم با ناهیدبا واتس اپ حرف میزدم گفت فردا با اتوبوس برو نمیخواد با دوچرخه بری خیلی سرده و قراره برف هم بیاد دیگه اینکه پاشدم با اتوبوس راه افتادم رفتم چترم رو هم بردم کلی اونجا کار بود که هم شلوغ بود و روز شلوغی بود اما بالاخره تموم شد حالا  برای جمعه هم برم برای کارهای اکتیویته یت .. واسه میلاد و حنیفر چون اسمشون رو گذاشته بودن تو نوبت واسه گرفتن خونه دولتی که ارزونتره قرار بود ناهید هم با ماما و میلاد و حنیفر برن ببیند خونه رو .. دیگه بعدا باهاشون که تماس گرفتم گفتن ما نفر سومی بودیم و نفر دومی ها مثل اینکه قبول کرده بودن خلاصه که نشد البته أپارتمانی بود اما حیاط هم داشت خلاصه که نشد وقتی برگشتم خونه با کانالها ور رفتم و کانالهای مورد علاقه ام رو باز گذاشتم توی یه فایل که بعدا سریع بهشون سر بزنم بخصوص ایرانی ها رو... دیگه واسه شب دیدم برف گرفته جه جور کلی عکس هم کگرفتم ازش گذاشتم اینستام به ناهید گفتم وای فردا چه جوری برم گفت نمیخواد بری گور باباشون داری مجانی کار میکنی اگه تلفنش رو داری اپ کن یا ای میل کن بگو مریض شدی نمیتونی بیایی و اینا..سریع ای میل کردم به هلندی نوشتم مریض شدم نمیخوام کسی هم بگیره سرماخوردگیم رو دیگه ...به ناهیدگفتم شوشونمیخوام فهمه جمعه نمیرم غرمیزنه...ناهید گفت به اون چه...نگو بهش...آخیش دیگه  راحت شدم تازه شم دیدم میس کال دارم همون پنج شنبه ای چون یه خانمه از اونجا میخواست بهم زنگ بزنه بگه واسه ویکند عصراش برم کافی وچای بدم به پیرپاتیل ها..اول بهش گفتم  باشه تماس بگیر اما بعدش مخصوصا تلفن رو هم برنداشتم...به من چه بی پدر مادر ها تا میتونن میخوان به آدم بچپونن وقتی کار بخوای با حقوق جونشون در میاد واسه اینکار... قبل از خواب شروع کردم به داستان نویسی اونم به زبان هلندی ...سخته اماغیرممکن نیست...دیگه جمعه ای که خوابیدم تو خواب دیدم بابام کله پاچه ردیف کرده با کلی نون تافتون تازه هی میگه پاشید بیایید بخورید....عجب خوابی بود دیگه تا ده صبح خواب بودم بعد پاشدم دیدم همه جا سفیده چند تا عکس با تلفتم انداختم چند تاش رو هم فرستادم اینستام بعد کافی خوردم سریع سینه های مرغ و سبزی رو از شب قبل از فریزرگذاسته بودم تو یخچالم واسه سوپ ردیف کردم توهمین حین تلویزیون ایرانی هم بودافتادم به جون تمیز کردن خونه حسابی کوزتی شده بودم ها....میخواستم حموم هم برم که خسته بودم فقط لباسهام رو عوض کردم حالا واسه ویکند میرم حموم میکنم  دیگه دوساعتی طول کشیداما همه جا خیلی تمیز وگل شد با چند تا بادمجون سرخ شده از فریزر و کشک و بعد کمی پیاز داغ درست کردم با سیر داغ کمی هم نعنا روش ریختم کمی تفت دادم بادمجون ها روهم مجدا له کردم شد کشک بادمجون ..همون هین هم به ماما واتس اپ زنگ زدم میلاد برداشت بعد داد ماما باهاشون حرف  زدم گفتم دیشب خواب آجون رو دیدم که زدم زیر گریه ماما گف خیرات بده صلوات وقل حوالاه  بخون شمع براش روشن کن دیگه بعدش هی هم صلوات و فل هوالله واسه پدرم خوندم ...بعد ناهارم باعلی واتس اپ تلفنی حرف زدم با بچه هاش داشت زرشک پلویی که مینا پخته بود میخوردن...دیگه طرفهای چهار و نیم به به بعد پارتنرم اومد خونه کمی أبجو خورد منم دیدم گشنمه گفت منتظرمن نباش بخوربعد جیمی رو برد بیرون کارش رو بکنه بعد سوپ منو که خورد خیلی خوشش اومد هی تعریف میکرد میگفت بوی غذات از بیرون می اومد فکرمیکردم مال همسایه هاست ...واسه پدرم امشب شمع روشن کردم...یادش گرامی 
ناهید این ویکند حبیب و زنش میان خونه شون...خیلی دلم میخواست  باهاش برم آرنهم بگردم... هر وقت که میخوام ببنمش هی برای خودش برنامه میزاره بعد ما که میریم بیرون میگه هیچ وقت نیستی یا دلم برات تنگ شده و اینا..همه اش میخواد همه برنامه شون رو روی اون تنظیم کنن....فک نکنم حالا پارتنرم جون اینو داسته باشه بیاد بریم شهر رو واسه ویکند باهم  بگردیم..خرید برای خوردنی که باید بخریم اما اگه اون نیاد برای گشتن من شاید خودم برم..حالا ببینم چی میشه 





still snowing ...





Tuesday, January 10, 2017

واسه دوشنبه کار خاصی نکردم فقب صبخی رفتم سمت کتابخ.ونه هوا سرد ودزیادنیومده بودن..کمی حرف زدین بعد ح=خواندن تمرین گردیم میخواستم ماما اینا رو ببینم اما ماما با ناهید وقمت بیمارستانت داشتن و برای ماما باید میرفمتن چک آپ ....دیگه کارم که تموم شد اومدم کالج بپرسم گفتن بروسایتش درخواست کن بعد ربوبنک زنگ زدم کارم داشتن بعد رفتم سمت خونه ...چون 
ANWB
ازش سی دی ل کارت تمرین تئوری رانندگی به انگلیسی برام فرستادن واسه مدت چهارماه حدودهای بیست وپنج یورو هم باید علاوه  برکل پول باید میدادم...بهشون تماس کرفتم که این چه کاریه چرا اینکار رو میکنید پس...دیگه زنه خفه شد گفتم رسید جدید بهم بدید بعد بهتون پولتون رو میدم که بعد همون سه شنبه ای صبح بهم گفتن ما کتابی نداریم کتاب تو همون کارته و دیگه کتابی نیست به انگلیسی ...و با تلفن اینا خواستم قبلش واسه سه شنبه بخوابم اما با تلفن اینا پاشدم دیگه و اومدم پایین بعد هم ناهید اومد دنبالم  یه لپ تاپ وآیفون قبلی خودش رو هم واسم آورد باچارجر...دیگه رفتیم سراغ ماما و بعد هم خرید اونجا چندتا ازخانمها وکه همیشه میومدن مرکز دیدم سلام علیک وچرا نمی ای گفتم سرکارمیرم...اونجا تو مارکت این دختر اکرایینه که دیگه کلاس زبان هم میره دیدم سلام علیک و کلی راجع به کلاسش حرف زدیم بعد که کار خریدمون تموم شد کلی توی شهر گشتیم الان بهترین وقته برای خرید چون همه چی هفتاد درصد کم شده من یه شلوار خریدم لازم داشتم پنج یورو حالا باز دوباره این هفته یا ویکند میرم یه سر اون ورا...یه چیزی هم با هم خوردیم وبرگشتم سمت سوپرمارکتها...دیگه بعد هم ماهی هام رو از خونه ماما گرفتم که خیلیم از آبهاش هم ریخت تو ماشین ناهید و آوردمشون خونه أب آکواریوم رو خالی کردم و ِآب تمیزریختم و ستاره رو انداختم توش و بعد یه ساعتی ماهی ها رو انداختم  تو آکواریوم ...فردا تولد میلاده بهش زنگ زدم تبریک گفتم دیگه شب پارتنرم که اومد شام خوردیم و یه رون اومد چون پارتنرم قبلا بهش زنگ زده بود بیاد که سه ته لایت ما رو درست کنه باز و بعد شام اومد تا نه به بعد هم نشست و درستش کرد و رفت هر بار که أپگرید میشه این سافت ورش من تو فه وریت هام که کلی کانالهاهای مورد علاقه ام هست و میگذارم پاک میشه اما مهم نیست بعدا پیداشون میکنم و بازمیزارم 

Monday, January 09, 2017

Here is  my Dutch theory exam... In English... I could use this card for only 4 months... Everything is ridiculously expansive and Some how hard to get in here ...




Saturday, January 07, 2017

Diesel...

video

on way comming back home ..shit cold snowy day...



My lunch is served onder way comming back home with Camper... Cold & snowy out and we drive slowly... Till next time ...komin terug huis...bah...
ددری ام دیگه چیکار کنم دوست ندارم برگردم خونه... دوست دارم همه اش مسافرت کنم و برم ددر... واسه همین هم کمپر خریدم که تا زمانی که تو هلندم حسابی اروپا رو بگردم ... از گشتن اروپا که خسته شدم میرم یه جای دیگه زندگی میکنم...




Friday, January 06, 2017

Milad Bday eating with family in restaurant...














De Sint Janskerk in Gouda... One of the longes and most famouse church in Nederland... I am in there right now... It's so big and beautiful with all those glass painting here... Must log off now ...