Friday, October 06, 2017

صبح اصلا حال نداشتم پا شم .. گوش کردن به یوتیوب های دکتر هلاکویی خیلی کمکم میکنه .. خیلی توجه ام به رفتارهام بیشتر و بیشتر شده .. من زنگی بهش نمیزنم که باهاش فک بزنم اما از حرف هاش خیلی یاد میگیرم و میتونم خیلی از اون وضیعت ها ی کسانی که بهش زنگ میزنن با خودم یا اطرافم منطبق کنم و ببینم بهترین روش چی هست .. خوب من برای خواب های بدی که در مورد خودم و پدرم میدیدم جوابم رو با ای میل کردن به یه روانشناسی که اینور تو هلنده گرفتم که مفهومش رو بهم گفته بود .. خیالم کمی راحت شد هر چند زیاد دیگه این روزها بهش فک نمی کردم .. تو همون تختم وول میخوردم که زنگ مبایلم در اومد فهمیدم واسه سیکیوریتی کار واسه ام پیدا شده اما چون مدرک اینور نداشتم نشد که برم .. به درک .. گند بزنن این مملکت رو که هیچ چیش بهم نمیخوره .. پاشدم اولش بادمجون پخته ها رو که نصف شبی اومدم پایین از فریزر درش آوردم که امروز بخورمش بیرون أوردم از یخچالم پیاز و سیر سرخ کردم بعد کشک ریختم توش با کمی نعنا و با گوشت کوب لهشون کردم و با نون زدم به رگ .. پارتنرم بیشتر نون ها ی دیروز رو برده بود با خودش فقط دو تا واسه من گذاشته بود البته همون دو تا کافی بود دیگه بعد هم یه چایی زدم تو رگ .. ظرف کثیف ها رو تو ماشین ظرفشویی گذاشتم لباس های کثیف رو هم تو ماشین انداختم بعد هم خشک کن .. میخواستم کمی ریشه ها رو رنگ کنم دیدم رنگم تموم شده افتاد واسه هفته دیگه . حمام کردم بعد موهام رو حسابی درست کردم .. به میلاد اپ زنگ زدم جواب نداد میخواستم هم بهش راجع به اون مغازه دیروزیه و نون اینا بگم هم اینکه تو کول بلو هم راننده میخواست برای کار که دیشب هم به جنیفر اپ کرده بودم ..مثل اینکه از خواب بیدار شده بود چون همه اینا رو که بهش گفتم حالا ساعت ده صبح به بعد هم بود..بعدش بهم گفت منو از خواب بیدار کردی که اینا رو بگی .. منم گفتم ببخشید که بیدارت کردم نمیدونستم خوابی..دیگه گوشی رو گذاشتم .. اینم از برادرمون .. دلم خوشه واسه کی ها اومدم تو این مملکت کثافت ..وواقعا که..بگذریم چون هوا هم هی آفتابی و بادی میشد پنجره های بالا رو بازگذاشته بودم که یکی از این کرکره های حمام افتاده بود رو پشت بوم رفتم ازپنجره بیرون و اونو اوردمش ...من یه بار قبل هم اومده بودم بالا پشت بوم این خونه البته سقف خونه های هلندی شیب داره و نمیشه رفلت روش اما این قسمت میشه خلاصه دیگه هوای بالا به اندازه کافی عوض شده بود بس بود .. با ماما تماس گرفتم حالش رو هم پرسیدم اون هم اشاره کرد در مورد میلاد من فقط گفتم که نمیدونستم که خوابه .. دیگه زیاد بحث نکردم باهاش .. بعد هم در مورد مغازه نون و اینا بهش گفتم ...وقتی پارتنرم اومد من اصلا محلش نگذاشتم کثافت رو .. اونم اولش تمرگید مثل هر جمعه به کوفت کردن آبجوش و تو همون آشپزخونه اش بود در رو هم بسته بود منم تئوری داشتم میخوندم بعد دیگه غذای جیمی رو دادم اما اصلا محلش نگذاشتم .. بی شعور رو .. دیگه بعدش سوپم رو داغ کردم واسه شامم خوردمش...بعد دید من زیاد محلش نمیزارم پاشد با دوچرخه اش خداحافظی از جیمی گورش رو گم کرد بیرون .. فک نکنم به این زودی ها بیاد .. بهتر منم یه نفس راحت بدون این میکشم اینجا ...زدم کانال ایران دارم شهرزاد رو نگاه میکنم یادم باشه این سریال رو بعدها از اول تا آخرش کامل باید نگاه کنم چون خیلی قسمت هاش رو خوب ندیدم همینطور قهوه تلخ رو چون از اولش که امروز گذاشته بود تا قسمت نهم اونو دیدم دم دمای اومدن پارتنرم دیگه تلویزیون رو خاموش کردم که غر نزنه و زر نزنه دیگه ..زود نشستم به نوشتن بلاگ چون وقتی میرم بالا سخته روی تخت بشینم و با لپ تاپ بنویسم واسه همین این که الان نیست دارم ازفرصتم استفاده میکنم .. باید کلی عکس لود کنم .. تا بعد... 

Thursday, October 05, 2017

دوشنبه اولش که رفتم بادوچرخه سمت کتابخونه ..خیلی ها اومده بودن ..خوب بود دور هم ...دیگه برگشتم سمت خونه ماما ...زیاد با ماما گرم نیستم این روزها .. سرما خورده بود..میلاد اینا هم .. خلاصه کمی نشستیم ..بعد میلاد با جنیفر مشغول چرخ های ماشین میلاد بودن که باز میلاد اخلاقش تخمی بود ..هیچی..بعد دیدم شهریار و ناهید هم اومدن..کلی باز لباس با خودش آورده بود از آفرین اینا گرفته بودن..دیگه کمی نشستن..پاسپورت های ایرانی مون رو برامون آورده بود..طلسم این پاسپورت ایرانی من شکست ..هیچ چی .علی و بنجی هم اومدن ...ناهید و شهریار کمی نشستن ..منم داشتم درسهامون میخوندم که بعد دیگه رفتن ..شهریار بیشتر مشغول درست کردن ماشین میلاد بود ..دیگه  شام فسنجون گذاشته بود که با میلاد و ماما و علی و جنیفر اینا خوردیم من رفتم کلاسم و بعد هم برگشتم..با بنجی کلی بازی کردم بعد هم ازش خیلی عکس گرفتم .. چه جیگری شده وای .. هیچی دیگه شب رفتم بالا و خوابیدم ..واسه سه شنبه شب دوشنبه هم زیاد خوب نخوابیده بودم علی سرو صدا زیاد میکرد هم تو خواب هم موقعی که بیداره ..بوی سیگارش هم که هیچ چی ..من صبحونه رو با ماما اینا خوردم دیگه گفتم میرم رانندگی دارم..البته ساعت سه به بعد عصر بود اما نمیخواستم زیاد پیش ماما اینا باشم ..واسه همین برگشتم سمت خونه البته ماما گفت خرید داری من بخرم برات اما من گفتم نه ممنون...راستش نه حوصله داشتم نه پولش رو...دیگه برگشتم ..سر راه میخواستم با همون دوچرخه که بودم چند تا عکس از اطراف بندازم که جایی که واستاده بودم یه ماشین نگر داشت و یه خانومه که بعدا بهم گفت اسمش ماریا هست گفت مرکزش واسه کدو ها این سمته ..خلاصه رفتم تو همون مسیر..خودش هم مثل اینکه کارش و خونه اش اون سمت بود ..دیگه عجب جایی بود من اگه بشه حالا چند تا عکس ازش میزارم اینجا..بعد دیگه اونجا رو که کمی گشتم با خودم فک کردم باز بعدا برمیگردم اینجا ..دیگه برگشتم سمت خونه خودم چون واسه سه به بعد که رفتم رانندگی خیلی بهتر بود اینبار..دیگه یکساعت و نیم رانندگی کردم و برگشتم..بعد پارتنرم اومد و من قبلش رفته بودم سمت خمنته واسه درخواست پاسپورت هلندی و شرایطش...از مدارک هام کاپی گرفت که یعدش یه ای میل بهم داده بود و کلی اینم مدارک دیگه میخواد البته اولش به ای ان د تماس گرفتم چون سال دیگه کارت اقامت هلندی من تمام میشه و حتما باید تمدیدش کنم..همین...واسه پنج شنبه قرار داشتم باهاشون که رفتم اونجا البته گاستون مرد همسایه مون هم منو اونجا دید..یه سری چیزها رو خواسته بودن که باید برام توضیح میداد..خلاصه یازده صبح پنج شنبه رفتم اون سمت البته هوا بارونی بود واسه همین با اتوبوس رفتم ..هیچ چی فهمیدم که از شناسنامه ام که باید ترجمه شده اش مهر و تایید وزارت امور خارجه و دادگستری ایران و بعد هم سفارت هلند در تهران مهو و تایید بشه و خلاصه که یه هفت خوان رستم داره که باید اون هم طی بشه..کمی اعصابم خورد شد باید شناسنامه ام رو حتما ببرم ایران با خودم..بگذریم عصر هم که ماما تماس گرفت فهمیدم تب داره و حالش زیاد خوب نبود دیگه پارتنرم اومد رفتیم خرید کردیم بعد گفتیم شام چی بخوریم که رفتیم دم مغازه ترک عربه و اونجا شاوراما خوردیم با هم چون مغازه بغلی رو هم زدن و تازه باز شده و نون وساندویچ و اینا داشت چون ما مشتری اول اونجا هم بودیم بهمون یه بسته نون مجانی دادن..دیگه برگشتیم سمت خونه که تو جابجا کردن وسایل فریزر چون کمی پر شده بود پارتنرم بدون توجه و اعتراض من یکی دو بسته از سبزی های منو ریخت بیرون که با هم دعوامون شد چون همیشه هم موقع خریدش همیشه اونی که میخواد میخره و به نظر من در ظاهر توجه میکنه اما باز خوشش نمیاد و دست آخر هم نظر خودش رو دنبال میکنه و اگه صدام در بیاد غر میزنه دیگه به اندازه کافی حرص خورده بودم ازش..دیگه حوصله نداشتم باز پاشدم رفتم بالا لپ تاپ رو بردم رفتم تمام مدت نشستم تو اطاق خودم ..دیگه به عنم هم حسابش نکردم .. 

Sunday, October 01, 2017

At hurdenburg Camper Expo for weekend...

واسه جمعه با اینکه هوا تخمی بود و سرد پاشدم اولش کمپر رو تمیز کردم و همزمان هم بالا ها رو جارو کردم بعد پایین رو و بعد همه خونه رو حسابی تمیز کردم..همزمان هم  یواش یواش جمع کردم خرت و پرت رو بعد هم یه دوش گرفتم پارتنرم هم که دیگه رسید کمی هم اون واسه خوردن و اینا خرید کرده بود برای من هم چند شیشه آبجو گرفته بود...بگذریم دیگه بعد که کارامون رو ردیف کردیم با هم راه افتادیم...ما قبلش اینجا واسه همون نمایشگاه کمپر و کاروان و اتوبوس های مسافرتی اومده بودیم...جا مون رو گرفتیتم ودیگه موندیم ..من لپ تاپ برده بودم اما اینترنت نبود واسه همین شبش دیگه خوابیدم...اما  توی سرم خیلی پر بود ..اصلا حال خوشی نداشتم...نمیدونم چه مرگم بود سر شب کمی آبجو خوردم که بتونم بخوابم اما این نکبت اینقدر سرو صدا کرد که دیگه پریدم بعد دیگه خوابم نبرد...این کپید اما من تا دیروقت نتونستم بخوابم همون جا روی مبل کمپر دراز شدم و بدنم هم درد میکرد بدجوراز تمیز کردن کمپر و خونه و بالا و پایین..هیچی خلاصه که جمعه شب بدی داشتم..واسه شنبه ای دیگه کافی که خوردیم و یه لقمه تخم مرغ و اینا ..بعدش راه افتادیم سمت  نمایشگاه ..اینبار بیشتر از این اتوبوس ها بود که مدل های مختلفش رو گذاشته بودن...قبلش کمپر های متنوعتری داشتن تو نمایشگاهشون..من چند تا عکس هم ازاطراف انداختم حالا بعدا میزارم اینجا ....فقط یه دستگاه ماساژ پنجاه یورویی گرفتیم البته اونجا امتحانش کردیم که برای کمپر و گردن و بقیه جاها میشه استفاده کرد من یکدونه از ایران سالها قبل اکسم امیر برام آورده بود که از این دلفین هاست اما صداش زیاده این یکی زیاد صدا نداره تازه دگمه گرم کننده هم داره..خلاصه که بد نبود من واسه رفتنی دیدم سرراهمون مجله و روزنامه مجانی میدن..گفتم برمیگردیم برمیداریم دیگه  برگشتنی دیدم زنه نیست اما مجله ها بود..خلاصه برداشتم ..اینم که هی غر که بی خیالش باشه فردا گفتم نه من الان میخوام..باز غر زد که دیگه محل زر زدنش هم نگذاشتم...دیگه  هیچی واسه عصر و شب هم دیگه استراحت کردیم و من دیگه زیاد بیرون نزدم هوا بارونی و سرد شده بود..واسه یکشنبه ای دیگه بعد صحانه زدیم سمت اطراف رو گشتن..هوا بهترشده بود دیگه کمی چرخیدیم و بعد هم یواش یواش برگشتیم خونه تا وسایل رو مرتب کنیم...برگشتنی باز این کثافت یه چیزی که من بهش گفتم باز تشر زد بهم که دیگه همه راه محلش نگذاشتم ..دید خراب کرده سر راه نگر داشت پول داد بستنی بخرم که گرفتم با هم خوردیم و برگشتیم سمت خونه ..به ماما یه تماس گرفتم تا حالش رو بپرسم ..راستی ما دیگه تولد خواهر پارتنرم هم نرفتیم ... بعد هم  من دیگه وسایل اینا رو حاضر کردم که واسه دوشنبه برم سمت کتابخونه و بعد هم کلاسم .. 

Thursday, September 28, 2017

واسه چهارشنبه دیگه بعد صبحونه اولش رفتم رند استد بهشون گفتم دنبال کارم..بعد زنگ زدم برای وقت گرفتن و کام فرم کردن وقت های رانندگی ام که سه شنبه هفته دیگه ست برای یکساعت و نیم .. بعد دیگه هیچ چی..اومدم خونه نشستم به مرتب کردن کارهام ..به این ان د زنگ زدم فهمیدم که میتونم پاس هلندی بگیرم اما خودش یه سالی طول میکشه و کلی پول که باید بدم ..فک کردم واسه پنج شنبه حتما برم سمت خمنته..هیچی دیگه  پارتنرم که اومد خیلی خسته بود کمی شراب خورد منم غذای جیمی رو دادم خودم هم پاتات درست کردم با ژو و دو تا از چهارتا گوشت خوکی که کرودی کرده بودم سرخ کردم خوردم بعد پارتنرم که خواست بخوره برای اون هم درست کردم..بعد رفت خوابید..من واسه پنج شنبه اول صبحی چون هوا بارونی بود با دوچرخه نتونستم برم با اتوبوس رفتم سمت خمنته قبلش ای میل این خانمه رو دیدم که چه مدارکی باید درست میکردم..همه رو جور کردم بردم خانمه از مدارکم کاپی گرفت وبا دیدن نمره های درسی ام توی دیپلم زبان هلندی ام گفت چه نمره های خوبی هم داری چه عالی..خلاصه کاپی رنگی گرفت و قرار شد که به همون خانمه بگه که بهم زنگ بزنن یا ای میل بده که چیکار باید بکنم البته اگه طول بکشه من باید سال دیگه این کارتم رو باز تمدید کنم ..این دو روز هی تيوری خوندم و بعد دیگه کمی سوپ درست کردم پارتنرم اومد با هم خوردیم و پانا کوک خریدیم همون آنلاین ..دیگه رفت حمام کرد اومد با هم خوردیم من الان دارم سریال شهرزاد رو میبینم البته من هیچوقت از اول اینو ندیدیم حالا اگه وقت کنم بعد ها از اولش اینو میبینم چون قشگنه داستانش...فردا باید کمپر تمیز کنم و وسایل بزارم توش که پارتنرم اومد با هم بریم هاردن برخ ..فک نکنم جایی که میریم اینترنت داشته باشیم اما مهم نیست..خوش میگذره .. 

Wednesday, September 27, 2017

پنجاه سالگی نزدیکه ..
در روزگاری نه چندان دور ، پنجاه سالگی، سن قرار و آرام بود .
پنجاه ساله دیگر مدتى بود جزو بزرگان فامیل و خانواده بود . برای خودش احترام و برو و بیایی داشت . زندگی کاملا تثبیت شده بود و امنیتی داشت و ثباتی ..
ا مروز اما پنجاه ساله های ایرانی وضع ديگرى دارند ...
نه مانند پنجاه ساله های جوامع سنتی و سالیان قبل احترام بزرگتری و ریش سفیدی دارند ،و نه همچون پنجاه ساله های جوامع پیشرفته ثبات مالی و امنیت اجتماعی ..
پنجاه ساله امروز ایرانی؛
چند سالی است در حال دست و پنجه نرم کردن با گرفتاریهای مهاجرت است .. هنوز دارد زبان خارجی یاد می گیرد در حالیکه ذهنش دیگر ذهن بیست سالگی نیست . در کشور غریب امتحان شغلی و امتحان رانندگی می دهد و همچنان با قوانین جدید کشور بیگانه دست به گریبان است .....یا تازه دوچرخه سوارشدن یاد میگیرد
...همچنان به چیزهایی که پشت سرش گذاشته و آمده ،فکر می کند و گاهی افسوس می خورد . همچنان نگران شرایط جدیدش در کشور جدید است . نگرانی های یک آدم بیست ساله را در جسم و روح یک آدم پنجاه ساله به دوش می کشد .
پنجاه ساله امروز آنقدر خوش شانس است که برخلاف پنجاه ساله های پنجاه سال پیش ، پدر و مادرش در کنارش هستند . اما او باید با قلب و روح یک پنجاه ساله ، هر صبح با این فکر بیدار شود که مادر و پدر امروز خوبند ؟ مادر و پدر امروز زنده اند ؟ و باید هر روز به خودش یادآوری کند که مرگ یک واقعیت است ... برای پدر و مادرش ... و برای خودش
پنجاه ساله امروز هم پدر و مادر است برای فرزندانش
و هم گاهی برای پدر و مادرش ...
باید ستون محکم بزرگترها و کوچکترها باشد .. سفت و محکم بایستد .. و اصلا احساس ضعف نکند ... خیلی هم احساساتی نشود . در روزگاری که نه فرزندش خیلی تره برایش خورد می کند و نه پدر و مادرش ، او حواسش به همه آنها باشد . مشکلات همه را سر و سامان دهد و مشکلات خودش را هم ...
باید مسائل سن بلوغ فرزندش را حل کند . باید برای ازدواج فرزندش.. آنهم در این اوضاع آشفته ، تدبیر بخرج دهد . باید رابطه پیچیده زناشویی را تا جایی که می تواند ، زنده و شاداب نگه دارد ... یا طلاق و جدایی که از همسر اتفاق افتاده یا در حال انجامش هست
و یا..اگر تنهاست ، گرچه هنوز جسمش و روحش هزار طلب دارد ، با تنهایی کنار بیاید .. چون وقت ندارد و امکانش نیست به این چیزها فکر کند . چون همه منتظر اویند و متوقع از او ...
اما پنجاه سالگی واسه هلندی ها یه معنای دیگه
دارد ...اینجا پنجاه ساله اگه بشی و اگه زن باشی میگن بهت سارا شدی و اگه مرد باشی آبراهام صدات میزنن .. از این عروسک گنده ها و کلی چیزهای تزئینی میزنن دم خونه ات .. کلی جشن میگیرن کلی شادی میکنن .....طرف پنجاه ساله نباید داخل خونه باشه و بقول معروف باید سورپرایز بشه .. البته طرف میدونه اما باید بره بیرون و اون اطراف نباشه ....یعنی این کارها تو زمستون و تابستون و سرما و برف همه انجام میشه ... هیچ فرقی نمیکنه که برای پنجاه سالگی طرف و درست کردن دم خونه اش از سرما ی زمستون هلند انگشتای پات رو دیگه حس نمیکنی .. هلندی ها سمج ترین آدمهایی اند که به عمرم دیدم .. کارشون رو میکنن ... تحت هر شرایط خوب یا بد هوا .... خیلی ها جشن هایی میگیرن که مثل همون خرج و دنگ و فنگ ما ایرانی ها واسه عروسی و جشن عروسی هست ... خلاصه دنیایی دارن واسه خودشون ...حالشون رو میبرن .. اما ... پنجاه سالگی واسه ایرانی جماعت یه معنای خیلی متفاوتی داره ...
پنجاه ساله ى روزگار ما ایرانی ها ..همچنان باید چهار اسبه کار کند .. چون روزگارش ثبات اقتصادی ندارد هنوز .. و آینده اش نيز هنوز مبهم است ... وواسه خانمها هم که چی دیگه بگم .. اما بزار بگم .. یائسگی هم که نزدیکه .. یا اتفاق افتاده یا در حال اتفاقه ... و دیگر بدنش طاقت اینجور کار کردن را ندارد .گاهی فشار بالا می رود و گاهی پایین. گاهی تپش قلب می گیرد ......
پنجاه سا‌له عزیز... یا اونهایی که دارن بهش نزدیک میشن ... با شماهام ...
اگر بخت با تو یار بود و زنده ماندی
قوی باش
خیلی قوی باش
چون زندگی هنوز با تو خیلی کار دارد ...

من بعد از طلاقم مدارکم رو که مادر شهریار وقتی از ایران اومد اینجا برام آورده بود خلاصه که منتظر بودم ببینم کی میتونم برم لاهه یا همون دن هاخ..برای پاسپورت ایرانی و تمدید کردن اون.. یکی دو بار هم توی سایتش نگاه کرده بودم و مدارکش رو سعی میکردم آماده کنم که برم دنبالش.. واسه دوشنبه ای چند تا کارت و شناسنامه و پاس و اینا رو با خودم اول صبحی با دوچرخه برداشتم چون میخواستم برم کتابخونه با خانمها برای لیزن و بعد هم اگه بشه کاپی درست کنم و یواش یواش کارهام رو بکنم..قبلش یکی دو بار هم به سفارت زنگ زده بودم وسوال کرده بودم خلاصه اول صبحی که با دوچرخه راه افتادم..او نروز انی نیومده بود فهمیدم که اون روز تولدشه..خانمه که اونجا با ما بود چند تا کارت تبریک داشت به ما هم گفت امروز تولدشه و واسه همین میخوایم یه چیزی بنویسیم واسه انی...هیچ چی زیاد نیومده بودن ما هم یه چیزی نوشتیم دادیم دستش..بعد که اونجا حرف زدن هامون تموم شد من رفتم یادم افتاد که کتابخونه دوشنبه ها تعطیله و ما اینور که هستیم ربطی زیاد به کتابخونه نداره..البته توی کتابخونه هست اما نمیشه کتابی گرفت یا اینا..خلاصه که من از شب قبلش یه لیست درست کرده بودم که چیکار باید بکنم بعد رفتم سمت ان و ب و با وجود اینکه مطمین نبودم کسی اونجا باشه دیدم پیتر اون تو بود من براش توضیح دادم که اگه کمپانی شما ماشین اتومات نداره من پولم رو میگیرم و خلاصه راضی نیستم از تمرین ها و باید یه کاری انجام بشه اون هم تماس گرفت..خلاصه قرار شد برای من راننده و ماشین اتومات بگیرن که از هارت مینک میاد همون جایی که من برای سی می له تر میرفتم..وخلاصه با اون تمرین کنم..دیگه خیالم کمی راحت شد..کلی پول خرد جمع کرده بودم که رفتم ربو بانک ریختم توی حسابم نزدیک هفتاد تا شد که پولش رو کشیدم از الان دارم جمع میکنم برای سفر ایرانم..خلاصه بعد رفتم سمت خونه ماما ..ناهید بهم اونجا که بودم اپ کرد که بهش گفتم پیش مامانم اون هم گفت میام پیشت..خلاصه طبق معمول با شهریار که مثل سگ اآقای پتی بل همه اش دنبالشه اون هم بود..خلاصه خورشت قرمه سبزی با خودش آ ورده بود بعد ما رفتیم اول همه گی عکس انداختیم با حجاب هم من هم ناهید برای سفارت ماما ننداخت..بعد رفتیم از مدارکمون تو آلبرت هاین کاپی گرفتیم من فقط پاسپورت استرالیایی ام با برگه های طلاق اسلامی ام باهام نبود..دیگه برگشتیم...ناهید تماس گرفت به شهریار گفت که بره ازمدارکشون کاپی بگیره اونها هم قرار بود پاسپورت ها رو تمدید کنند و قرار بود سه شنبه بریم با هم دن هاخ..من نمیدونستم اینکار رو میخوان بکنن یکهو به کله ناهید زده بود و بخصوص هفته دیگه هم مادر شهریار می اومد خونه شون واسه همین دیکه این هفته میخواس همه این کار رو انجام بدن هر چند من به پارتنرم گفته بودم که میخوام برم سفارت و باید برای پاس برم اون سمت اون هم قرار بود منو ببره...بگذریم برگشتنی ماما هم برنج گذاشت شهریارهم که دندون پزشکی بود بعد رفت کاپی ها رو گرفت ازمدارکشون شام رو خوردیم ..من رفتم کلاسم ..علیرغم اصرار ناهید که کلاس رو بپیچون و نرو..من که اینهمه رفتم چیکار کردم . من قبول نکردم با دوچرخه راه افتادم .. اتفاقا خوب شد که رفتم کلی گرامر کار کردیم ...با دوچرخه و دوستان دوچرخه ای برگشتیم سمت خونه ماما..در ضمن خونه ماما  علی هم اونجا بود..خلاصه شبش اونها رفتن صبح زود پاشدیم من همون دوشنبه ای کلید خونه پارتنرم رو به ناهید داده بودم که بره و اون دو تا برام بیاره یعنی مدارک طلاق اسلامی با پاسپورت استرالیایی ام رو...دیگه صبحونه که خوردیم شهریاروناهید هم اومدن من چون ساک مشکیه ام رو با خودم  برداشته بودم شهریار تا دید میزارمش توی صندوق عقب ماشینش شروع کرد به غر زدن که این چیه گفتم چیکار کنم باز شروع کردی .. خلاصه شهریار که رفت بنزین بزنه ناهید شروع کرد به دعوا به من که تو چرا با این اینطوری حرف زدی و ال  ٰو بل .. تو بی چشم و رویی تقصیر منه که به فکرت هستم حتما همین کارها رو با اون پارتنر بدبتختت میکنی که اینطور ناراحته خیلی بدم میاد که با من اینطور حرف میزنه خلاصه منم جوابش رو دادم ... گفتم ناراحتی میرم مگه مجبورت کردم که منو ببری تو خودت خواستی ... حالا چرا اینهمه منت میزاری ... نکن منت هم نگذار .. واقعا دیگه خوب شناختمش .. چه آدمیه .. وای ... دوباره یه بار دیگه همونجا بحث مون شد .. من نمی فهمم ماما چرا چیزی به این نمیگه .. همیشه میخواد آقا بالاسری کنه .. انگار مجبوره .. ناهید یه مهر طلب به تمام معناست و میخواد همه بهش توجه کنن و همه دوستش داشته باشن و میخواد همیشه همه رو راضی نگر داره واسه همین همیشه عصبانی و خسته است .. میدونم از خیلی ها حتی خودش متنفر میشه اما خودش رو وادار میکنه...تنها کاری که میتونم بکنم اینه که ازش فاصله بگیرم ..مادرم هم نمیدانم چی هک و پوکی باهاش داره یا نسقش رو ناهید گرفته که صداش در نمیاد ..من حساب کار خودم رو خیلی وقته کردم ازهمون سفرمون به اسپانیا و دعواهامون دیگه دستم اومده این و ماما چطور رو من فکر میکنن.. منم مثل علی خودمو میکشم کنار و میرسم به زندگی خودم....احمق بودم که بخاطر اینا پاشدم اومدم هلند تو این کشور خراب شده..واسه یه کسایی که اصلا براشون مهم نیست وفقط بلند اشک تمساح بریزن واسه من..مهم هم نیست..برای من دیگه خیلی چیزها مهم نیست..بگذریم با تمام دعوایی که با هم داشتیم واسه درست کردن مدارک با هم حرف میزدیم و به هم کمک هم کردیم..فهمیدم که میشه هنوز از کارت ملی مون استفاده کرد فقط بعد از نوروزی که داره میاد یه تماس باز باهاشون میگیرم ببینم لازمه که تمدیدش کنم یا نه .. دیگه سر راه برگشتنی ساندویچ تخم مرغ و کالباس خوردیم..در ضمن ماما باید دوباره عکس میانداخت..دیگه همه چی رو به همون آدرس ناهید اینا میفرستن که گفتن سه یا چهار روزه آماده میشه در ضمن من باید علاوه بر صد یورو هجده یورو هم برای تغییر کشور برای زندگی از استرالیا به هلند میدادم .همه رو ناهید داد من بهش باید پس میدادم نمیخواستم از ربوی بنک کثافت بکشم چون یه بار این کار رو کرده بودم دردسرشده بود برام..دیگه بعدش رفتیم سمت مرکز دن هاخ و کمی گشتیم بعد سمت پارلمانت اونجا رو و دیوان عالی لاهه که من با دوربین تلفنم عکس انداختم حالا عکس ها رو میزارم اینجا..بعد دیگه واسه کمی خرید رفتیم سمت آلمان..تو همون حین پارتنرم زنگ زد که پرسید بهم زنگ زدی گفتم نه..بهش حرفی در مورد دن هاخ و پاس و اینکه الان آلمان ام نگفتم ..بعد بهش گفتم من امشب هم نمیام..و خونه ماما میمونم..دیگه بعد خرید برگشتیم خونه و نون وساندویچ خوردیم و بعد اونها رفتن..به علی کمی این مورد رو گفتم که درجریان باشه چون میدونستم بعد از من حتما ماما و ناهید داستان خودشون رو میگن..طوری هم گفتم که ماما از بالا که داشت نماز میخوند بشنوه.علی گفت می دونم تو ناهید رو نمی شناسی نصفش زیر زمینه..حالا ماما داره میشنوه..بهم گفت منکه خیلی وقته خودمو کشیدم کنار..کاری با هیچ کس ندارم..بهش گفتم من هم همینکار رو میکنم..ماما ن مال ناهید باشه بهتره..من که پدر ندارم فک میکنم مادر هم ندارم..از زیربوته اومدم بیرون..قیافه ماما رو دیدم که درهم بود وقتی اومد پایین ..اما چیزی بهم نگفتیم..فردا صبحش سر صبحانه خودش سر صحبت رو باز کرد که مادر من با خاله نجیبه و شوهرش قاسم خیلی ایاق بودن و هی نزدیک هم بودن و اینا..طوری که همه ما فک میکردیم اینا چیک و پووکشون چیه ..چرا مادر من اینهمه به نجیبه نزدیکه نه به من یا بقیه..خوب نجیبه به اون بیشتر میرسید..من منظور ماما رو میفهمیدم..بهش گفتم ماما چقدر ناراحت بودی که فرق میزاره مادرت..مگه شما مادرت رو دوست نداشتی ؟ داشتی..اما این حس چقدر بد بود..خاله اگه میرسید در توانش بود شما نمیتونستی چون در توانت نبود..اما این به اون معنا نبود که مادرت رو دوست نداری..خوب من سعی کردم جواب ماما رو منطقی بدم ..من میدونم ناهید تو این مسایل با من و علی و میلاد همیشه رقابت داره و هی می خواد ماما رو بکشه سمت خودش..اما راستش رو بخواید من نه در توانم هست که باهاش رقابت کنم و بقول معروف به مادر خودم یه طورهایی باج بدم و نه میخوام اینکار رو بکنم..مادر من میخواد منو دوست داشته باشه یا نداشته باشه این تصمیم با خودشه..من فرد خود شیرینی نیستم و نمیخوام برای اینکه کسی منو دوست داشته باشه بهش باج بدم..ماما باشه واسه ناهید و شهریار..من راه خودمو پیدا میکنم ..بی خیال..سخته..اما واقعیت زندگی منه..اشکالی نداره..خوش باشن با هم..من راه خودمو تو همین هلند پیدا میکنم..

Sunday, September 24, 2017

جمعه ای بالاخره بعد از ظهرپاشدم اولش که رانندگی داشتم که فهمیدم باز رانندگی با دنده برام سخته ..خیلی حالم گرفته بود بعد از اینهمه تمرین هنوز خوب نیستم با دنده ها..حسابی دپرس بودم بعد دیگه مشغول شدم به جمع کردن وسایل توی کمپر ..الان دیگه همه اش رو میدونم چطوری انجام بدم وچی ببرم واسه شروع سفر..حالا این سفر ممکنه یه روز باشه یا یک هفته..خلاصه پارتنرم هم رسید و بعد کمپر رو مخزنش رو پرازآ ب کرد و همه کارها رو با هم کردیم و دیگه راه افتادیم...این همسایه پیرمرد و خانمش که هر دو هم بازنشسته اند همون که اسمش بنی هست میخواستن برن به تانه ریف...که جزو جزایر قناری هست و هنوز گرمه اونجا..خوش بحالش..هیچ چی دیگه برای خرید رفتیم سمت آلتن .. خرید که تموم شد رفتیم سمت   

SCHINDEL

حالا عکس و اینا رو هم میزارم اینجا ..پارتنرم آدرس اینجا رو از اینترنت پیدا کرده بود چون هنوز در موردش تبلیغی تو کتاب کمپر و که روان نبود ..خلاصه  این جا که اومدیم تقریبا یکی دو ماهه که باز شده و جزو به رو بانت هست خیلی بامزه و قشنگ بودواسه دوشب ما سی یورو دادیم یعنی شبی پانزده یورو که شامل برق و  آب و اینترنت و دوش و توالت هم بود..دو سه تا کمپر هم اونجا بودن..من لپ تاپ نبرده بودم اما حتی وای فای هم داشتن..زنه مسئول اونجا اومد با ما خوش و بش کرد کمی توضیح داد..دیگه...شب که موندیم  من اصلا حالم خوش نبود یعنی حوصله نداشتم  پارتنرم کفت برو اتوماتیک تمرین کن...نهایتش اینه که من کمپر اتوماتیک میخرم ..چقدر باید این تمرین ها طول بکشه ..بسه دیگه..من چون دپرس بودم شب زود رفتم سمت تخت خوابم..فرداش هوا هم خوب و گرم بود اولش کافی زدیم به بدن بعد ساندویچ  بعد با دوچرخه هامون رفتیم سمت مارکت کلی اونجا گشتیم..مرغ پخته هم خوردیم بی خود نبود اونجاچقدر شلوغ بود مرغش خوشمزه بود..بعد کلی گشتن دیگه برگشتیم طرف های چهار عصر رفتیم سمت جایی که یه فروشگاه بود پارسال هم حراج داشت اولش اونجا یه بستنی کوچیک نونی خوردیم و بعد رفتیم داخل اون فروشگاه بزرگه..من از اون فروشگاه یه شلوار جین خریدم با یه کمربند که کمربندش به دردم نخورد با یه کاپشن نازک..اونها رو که خواستم بخرم پارتنرم غر زد که پول ندارم بهش گفتم نترس من خودم پولش رو میدم ..دیگه محلش نگذاشتم رفتم به گشتن..نکبت چرا هر جا میرم باید من هی دنبالش بگردم دیگه نگشتم دنبالش..طوری شد که دیدم کفشی دستشه و برای خودش برداشته و دنبال من هم میگشت مثل اینکه حتی بهم زنگ هم زده بود اما میس کال بود چون تلفن من توی کیفم بود و گوش نکرده بودم بهش..خلاصه هیچ چی بعد دیگه با هم برگشتیم سمت کمپر بهش گفتم تو که گفتی پول نداری چی شد پس ..خودت کفش برداشتی واسه خودت..بی خیال..مرتیکه نکبت...دیگه برگشتیم من عصرش دیدم این درخته اونجا سیب داره و چند تا افتاده زمین..اونها رو برداشتم..بغل همون درخت هم یه چوب بلند بود که کلی میتونستی سیب بزنی باید پایین من یکی دو تا زدم دو تا سیب سرخ اومد پایین برش داشتم اما گفتم زنه اونجاست الان میگه این چیکار میکنی دیگه بی خیالش شدم ..شب موقع خواب این هی زرزرمیکرد بهش گفتم چی داری میگی ..جواب نداد و خفه شد..روز بعدش همون یکشنبه ای صبح بهش گفتم چی میگفتی هی غرغر میکردی زیر لب..باز خودش رو زد به اون راه ..بگذریم ما واسه یکشنبه بعد صبحانه باز پاشدیم اول نون و تخم مرغمون رو خوردیم بعد با دوچرخه رفتیم سمت 

BOXTEL

خیلی قشنگ بود عکس های بازارچه ای که دیدیم اونجا داره رو اینجا میزارم حالا...دیگه خیلی گشتیم و خوب بود خوش گذشت...سرراه هم از یه جایی رد شدیم که اونجا شراب درست میکردن و کارهای هرب و اینا که پر بود از کدوهای تنبل و انواع کدوها ..حالا عکس هاش رو میزارم اینجا دیگه طر ف های چهار به بعد یواش یواش راه افتادیم سمت خونه توالت و آب کثیف رو قبلش خالی کردیم و برگشتیم سمت خونه...فردا کلاس دارم

Saturday, September 23, 2017

Thursday, September 21, 2017

سه شنبه ای بالاخره ناهید اومد دنبالم اما دیدم شهریار هم باهاشه .. اینم که ول کن نیست و همه جا مثل کنه همه جا به این چسبیده ..خلاصه اومدیم سمت خونه ماما دیگه رسیدیم علی هم اونجا بود میلاد و جنیفر هم اونجا بودن که بعد اونها هم اومدن مارکت .. خلاصه گشتیم و خرید کردیم من رند استد هم رفتم گفتم پس کار چی شد..بعد رفتیم سمت شهر که شهریار هی اصرار کرد این مغازه کفشیه همه کفشها رو جفتی ده یورو میده خلاصه هی رفتیم خریدیم من هم دو جفت یه چکمه زیتونی که به شلوارم هم میخورد و هم سبک بود برداشتم با ین جفت نیم چکمه .. ناهید هم که هی برای دخترها ماما هم برای علی خرید بعد رفتیم سمت اکشن کارمون که اونجا تموم شد رفتیم دم غذاخوری ترک ها ازاین دوروم ها خوردیم با هم ..باز رند استد تماس گرفت که ناهید بهشون گفت کار مدت دار بهش بدید نه یک روزه و دو روزه ...بعد باز ناهید رفت سمت مغازه هه که برای ساناز کفش بگیره ..ما هم که رفتیم با ماما و شهریار سمت اون فروشگاه ماما..کمی هم من نون برداشتم ..ماما هم خرید کرد برگشتیم سمت خونه ماما..دیگه خواستیم برگردیم سمت خونه خودمون که هی ماما اصرار کرد به ناهید اینا که شام بمونیم منم دیدم اونها موندن گفتم منم میخوام بمونم ..ساناز هم گفته بود مامان اونجا باشید من مامانی و خاله زهره رو هم ببینم..من این روزها دلم واسه ساناز و الناز تنگ میشه گاهی فک میکنم اصلا انگار من هنوز تو سیدنی ام خیلی دیر دیر میبینمشون..خلاصه ساناز هم با به رم اومدن برای شام اونجا..اما هه مر رو نیاوردن چون سگ  علی و میلاد هم بود ..منم به پارتنرم زنگ زدم که شام اینجام میایی ..گفت نه میرم خونه..خوب خیالم راحت شد...بعد واسه شام ناهید کلی مرغ از این فروشگاه ترک ها که پخته بودن گرفت ماما هم برنج گذاشت سالاد رو هم جنیفر ردیف کرد واسه ساناز هم شوربا کمی مامانم ردیف کرد چون هوس کرده بود ..خیلی خوب بود بهمون خوش گذشت و کلی حال کردیم دیگه آخر شب ناهید و شهریار منو رسوندن خونه و چند دقیقه ای هم اومدن تو یه کافی خوردن و به حرف با پارتنرم ..کمی هم از درست کردن حمومشون گفتن که ناهید پرسید از پارتنرم که کمکشون کنه اینم گفت باشه حتما ..خلاصه بعدش رفتن ..من واسه چهارشنبه اش دیگه صبحش رفتم همون ایبرخن واسه سی می لاتروقت داشتم .. واسه جمعه هم رانندگی دارم ..هوا سرد بود واسه همین همه راه رو با اتوبوس رفتم بعد اونجا هم اتفاقی رنه رو دیدم که کمی با هم حرف زدیم .. دیگه کارم که تموم شد برگشتم رفتم سمت سوپرمارکت ها کافی خریدم باری پارتنرم با کمی نون از فروشگاه ماما یه خیار هم از سر راه پیدا کردم که برش داشتم ..هه هه هه ..قسمت من بودا.. هیچی اومدم خونه کمی سوپ بار گذاشتم بعد با کمی هم ماکارونی ..یه تلفن مهم داشتم به سفارت ایران واسه کارهام که باید میزدم که انجام شد دیگه هی تو یوتیوب ویديوهای دکتر هلاکویی رو گوش میکردم ..کلی عکس های مسافرتمون رو باز تو بلاگم لود کردم و بعد از لپ تاپم پاکشون کردم...من شبها هم میبرم تلفن هام رو بالا که به ویویهی یوتیوب گوش بدم ..بعد که خواست خوابم ببره میبندمشون  و میخوابم ..واسه پنج شنبه من حسابی خوابیدم و کار خاصی نکردم هوا خوب بود و گرمتر بود واسه همین به تمیزی خونه کمی رسیدم و بعد هم لباس ها روانداختم تو ماشین بعد پهن کردم روی این بند ها که داریم بیرن که آفتاب بخوره ..بعد هم پنجره های بالا و پایین رو بازکردم که همه جا حسابی هوا بخوره ..به ماما که زنگ زدم دیدم اعصابش خورده منتظر بود علی بره بیفته به جون خونه و حسابی خونه رو از مو و پشم سگ ها  تمیز کنه ..من تو این مدت دکترهام رو واسه دندونام و لثه و تاتوی ابرو و اینا رو توی ایران دنبالشم که اگه خواستم برم اون سمت به این کارهام به نوبت برسم .. میدونم کارهایی که میخوام بکنم طول میکشه اما بی خیالش .. بالاخره انجامشون میدم ..دیگه پارتنرم که اومد گفت ویکند هوا خوبه با کمپر بزنیم بریم جایی خلاصه قرار شد جمعه عصری بعد خرید بریم بیرون .. شام رو که همبرگر و لوبیا و سالاد بود با سیب زمینی سرخ کرده و ژو خوردیم و فیلم تماشا کردیم بعد اون جیمی رو برد بیرون گردوند و بعد هم واسه خوابش رفت بالا .. خواهرش ایرما هم باز کارت فرستاده واسه اول اکتبر که ما میخوایم بریم با کمپر بیرون واسه تولد ۵۱ سالگیش دعوتمون کرده که فک نکنم بریم اونجا .

اگر آن ترك شيرازى به دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
مترجم: Sipko den Boer
از كتاب: Kroeg van Hafiz


فیلم ایرانی مادر قلب اتمی یکی از مزخرفترین فیلمهایی بود که دیشب دیدم ..

Monday, September 18, 2017

واسه جمعه همه اش استراحت کردیم واسه شنبه صبحش بعد خوردن کافی و بعد هم که جمع و جور کردیم راه افتادیم سمت 
Bad Bentheim in Germany 

واسه واین فه ی ست که پارسال هم رفته بودیم اونجا...خوب امسال زیاد هوا به گرمی و خوبی پارسال نبود اما بی خیالش..راه افتادیم و سر راه هم از یومبوی آلتن خرید کردیم بعد دیگه ماهی هم خریدیم و خوردیم اونجا .. به جای کمپرمون که رسیدیم دیگه خیالمون راحت شد...واسه عصرش راستش من از همون روز شنبه ای حالم خوش نبود از اون روزها بود که نه حوصله داشتم نه بدنم میکشید..حالا شبش هم که بایدس میرفتیم پارتی اونجا...با زحمت زیاد خودمو حاضر کردم بعد دیگه اونجا هم دوستای هلندی مون رو دیدیم . هوا اولش بارونی شده بود که چتر هم داشتیم ..اما بعدش بارون قطع شد..با دوستامون هی حرف میزدیم دیگه هی شراب میخوردیم و موزیک گوش میکردیم اونها هم درگیر خونه و ردیف کردن یه خونه دیگه واسه خودشون بودن که خوب استرس داشتن واسه همین..که زود هم رفتن..بعد من و پارتنرم تا طرف های یک صبح دیگه رقصیدیم گروه موزیک همون پارسالی بودن اما آهنگ هاشون به باحالی پارسالی نبود من چون پارسال از اونجا خیلی عکس و ویدیو گذاشتم تو بلاگم امسالی زیاد عکس ننداختم...فقط یکی دو تا از پارتنرم با دوستمون..یکی هم از دستم با لاک های طلایی ام و همرنگش شراب سفیدم...چند تا هم یکشنبه ای..همین...بگذریم..من اولش به پارتنرم گفتم بریم یه جا بشینیم پاهام تو این چکمه کوتاه ها که پاشنه هم داشت درد گرفته بود اینم به دلیل کمر مزخرفش همه اش وا می ایسته ..هیچی دیگه خونه که رسیدم تا صبح این استخونهای من درد میکرد خدا لعنتت کنه..بگذریم تا صبح از درد نخوابیدم وقتی بدنم سرد میشد درد می اومد سراغم..یکشنبه ای هم که اولش چون هوا آفتابی بود نشستیم بیرون نون و تخم مرغمون رو خوردیم بعد جمع کردیم و رفتیم با دوچرخه اینور و اونور اونجا هم که خیلی سربالایی و سرپایینی داره منم که از وقت پریودم هم گذشته میگفتم لابد دارم یائسه میشم..خلاصه بدنم هم که از یه طرف..هیچی..بعد دیگه سرراه اصلا چشمام پر از اشک و آب شد چشمام هیچ جا رو نمی دید که واستادم خشکش کردم چون رو دوچرخه بودم اما حسابی اطراف رو گشتیم و دیدن کردیم..دیگه رسیدیم تو کمپر...واسه دوشنبه اش اولش که یه کافی با هم خوردیم بعد رفتیم سمت این فروشگاه های لباس همون جایی که بودیم من یه نیم تنه کاپشن مشکی با یه بلوز و یه شلوار خریدم توی فروشگاه و همه اینجا پر از هلندی بود.. پارتنرم هم از این نیم تنه های کاپشنی که شبیه به موتور سوارهاس و به اصرار من برداشت با دو تا پیرهن خوشگل و بعد هم برگشتیم خونه کمی هم خرید کرده بودیم از سوپرمارکت....نون و تخم مرغمون روخوردیم دیگه پارتنرم جیمی رو برد گردوند منم باز رفتم یه دونه دیگه از این گوشت خشک ها خریدم بعد دیگه اومدیم توالت رو خالی کرد آب کثیف رو هم خالی کردم بعد دیگه یواش یواش راه افتادیم سمت خونه..از مرز آلمان که رد شدیم اومدیم هلند من به ناهید تماس گرفتم چون این قضیه یائسگی فکرم رو مشغول کرده بود ..خوب اون از من بیشتر تجربه داره منم که ۴۹ رو که دارم پس برای من هم نزدیکه این امر دیگه ..هنوز هیچ چی در موردش نخوندم..اه..بگذریم..هوا هم بارونی بود و ریز بارون می اومد..من جیمی رو بردم تو و تند و تند وسایل رو با همکاری پارتنرم آوردم تو و جابجا کردم بعد یه واتس اپ کردم به گروهمون که من مریضم و امشب نمیام کلاس ..کی حال داشت تو این هوا سوار اتوبوس بشه بره ماشین هم نداشتیم ..با ماما کمی حرف زدم دوش گرفتم و استراحت دارم میکنم فردا ناهید میاد دنبالم واسه خرید مارکت...امشب خونه ماما هم نمیخوابم .. چون کلاس نرفتم دیگه 

Sunday, September 17, 2017

At Bad Bentheim in Germany...came here from yesterday and leave tommorow afternoon...

Saturday, September 16, 2017

Friday, September 15, 2017

خیلی وقت بود با خاله سیما م حرف نزده بودم بالاخره دل به دریا زدم و از طریق تلگرامم باهاش تماس گرفتم دخترش زهرا برداشت چه آتیش پاره اییه من قبلا در موردش شنیده بودم .. خلاصه جوابم رو داد شب بود و من حال ویدیو کال نداشتم هی میزد هی من رجکت میکردم بعد دیگه براش نوشتم لپ تاپم دوربین نداره خلاصه راضی شد به نوشتن دختره به سیما مجال نمیداد .. بهش گفتم چرا مامانت یه اینستا نداره گفت بلد نیست گفتم خوب یادش بده ... خودش هزارو خورده ای چه میدونم سه هزارتا فالور داشت .. دیگه منم اضافه کرد دیدم عکس هاش رو .. بعد دیگه هی پرسید کی میاین .. بهش گفتم  کار طلاقم درست شده شاید سال دیگه بعد اینهمه سال بیام ایران .. خوشحال شد بعد گفتم مگه خبر نداری که شاید خاله اینا هم بیان .. بعد دیگه دختره هی گفت خاله  مامانم خیلی دلش میخواد شما رو ببینه گفتم خوب میایم .. برام ویس کال داتده که اگه برامون دعوتنامه بدید ما هم میایم پیشتون دیگه .. با خودم فک کردم دختره منو ندیده شروع کرد توقع کردن از من .. چه رویی داره این سیما رو هم رد کرده .. پول مول هم که نداره بیاد حتما بعدش پول هم براش باید بفرستم .. ملت چه رویی دارن بخدا .. دختره چه ماریه .. دیگه یکی دو بار گفت بعد من جواب ندادم بعد بهش گفتم باید برم بخوابم .. خداحافظی کردم رفتم ... چند تا هم عکس واسه ام همونجا تو تلگرام وقتی خواستم فرستاد .. بگذریم این روز ۱۴ سپتامبر شبش این جریان بود ..فرداش ماما دیدم ناراحته بهم زنگ زده بود که زهره تو چی به سیما گفتی .. گفتم چی شده .. ؟ گفت سیما زنگ زده به خاله نجیبه ات و هی بهش گفته شما یواشکی میخواین برین و به من هیچ چی نمیگین و خلاصه کلی با اون دعوا کرده .. منو میگی .. سیما چه گه شده بخدا .. گفتم نه بابا من نمیخواستم دعواشون بندازم .. اما از این قضیه خیلی خنده ام هم گرفت .. خلاصه کمی ماست مالی کرد قضیه رو ماما و درستش کرد .. اما باحال بود که یه تلفن چه راحت اینا رو بهم میریزه .. سیما فک کرده همه چی رو با چس ناله کردن میتونه راحت گیر بیاره .. ناهید بهم میگفت اینا رو نمیشناسی .. نمیدونی تو ایران مردم چه زالویی شدن .. هی میخوان پوستت رو بکنن .. یادت باشه و حواست رو خیلی جمع کن که سرت کلاه نره ...

Thursday, September 14, 2017

امروز کار خاصی نکردم فک میکردم که زنگ ساعت تلفنم رو بستم اما نبسته بودم طرفهای هشت صبح بیدارم کرد سریع بستم زنگ رو..چه خوابی دیدم شنا میکردم اونم توی استخری عمیق ..بعد پدرم و اون علی تو سیدنی قرار بود سه تایی با هم بریم ایران...خوابه دیگه..منم قبول کرده بودم .. پاشدم کمی قهوه خوردم این هوای گند و سرما و بارون تو هلند هم که شروع شده و منو دپرس میکنه ..دیگه بعدش کمی سوپ داغ کردم خوردم بعد برای ناهار طرفهای دوازده به بعد پاناکوک دیشبی که ازش مونده بود گرم کردم خوردم ..همه اش تو اینستا بودم و یا درس تیوری میخوندم یا توی یوتیوب به اودیوهای دکتر هلاکویی گوش میکردم .. و گاهی هم یاد داشت برمیداشتم خیلی چیزها میشه از این ها یاد گرفت...خوب الان حدودا میدونم چه مشکلاتی توی سرم هست . به ماما مبایل و خونه اش تماس گرفتم جواب نداد باید یه راهی برای بهتر شدن خودم پیدا کنم ...دیگه عصری  پارتنرم اومد بعد کافی سوپ رو داغ کردم خورد تا بدنش گرم بشه بعدش گوشت های خوک رو سرخ کردم سالادم رو هم قبلا درست کرده بودم  بعد غذای جیمی رو حاضر کردم بعد دیگه برنج هم گذاشتم با لوبیا که گرمش کردم با هم خوردیم الان هم نشستیم داریم تلویزیون با هم تماشا میکنیم ..ماما هم زنگ زد کمی باهاش حرف زدم..علی هنوز پیش مامانه...هوای بیرون مزخرفه و همین منو دپرس میکنه .. فردا هم خوب  میخوابم بعد پامیشم کمی بشور و لباس های کثیف رو میاندازم توی ماشین بعد کمپر رو هم تمیز میکنم امشب باید بیشتر بلاگ بنویسم خیلی عقبم ...

Wednesday, September 13, 2017


واسه دوشنبه صبحی با وجود هوای بادی با دوچرخه ام زدم بیرون و رفتم کتابخونه دودخم .. خیلی وقت بود تو گروه لی زن نبودم با همه شون سلام علیک کردم اون دختر چینیه هم اومده بود خلاصه کافی خوردیم و بعد خوندن تمرین کردیم .. دیگه بعدش من رفتم پنجاه یورو از روی کارت بانکی ام ریختم تو کارت اتوبوسم .. بعد رفتم سمت خونه ماما .. جنیفر خونه بود اما میلاد رفته بود سرکاردیگه شام اونجا بودم که خورشت بادمجون درست کرده بود که خیلی چسبید خوب میلاد دیر تر میومد واسه همین با ماما و جنیفر شام خوردیم و چون هوا باد زیاد میزد جنیفر با اصراری که کرد منو رسوند کالج بعد کلاسم هم طرف های ده شب اومد دنبالم.واسه همین اینبار دیگه با همکلاسی ام با دوچرخه هامون برنگشتیم سمت خونه چون ازم پرسید بهش گفتم امشب میان دنبالم ....میلاد رو هم بعدش دیدم..شب اونجا بودم تا سه شنبه صبح که با ماما رفتیم اول اون فروشگاه ماما منم یکی دو بسته نون برداشتم بعد اون مرتیکه باز متلک گفت که یعنی هول نشید یه چیزی به هلندی که حالش رو گرفتم جمع و جور شد ... بعد دیگه رفتیم بار ها رو گذاشتیم خونه باز برگشتیم اینبار سمت مارکت ماما کمی خرید کرد بعد رفتیم سمت الدی و اینا و بعد هم آلبرت هاین اونجا هم کافی خوردیم بعد برگشتیم به من یه شیشه کوچیک ترشی لیته داد من هم نون ها رو برداشتم گذاشتم توی خورجین دوچرخه ام و چون نمیخواستم یه وقت اگه باررون بیاد رو دوچرخه نباشم سریع برگشتم خونه ...دیگه به کارهام رسیدم عصرش هم این یارو طبق قراری که با پارتنرم داشت برای هیپو تک جدید خونه اومد که نشست و کمی با هم حرف زدیم حالا قراره اینو بگیره چون اینم بد نیست پیشنهادش برای وام بانکی خونه اش بعد که رفت پارتنرم نشست به آبجوخوردن من هم بعدش کمی همبرگر سرخ کردم با سیب زمینی سرخ کرده و خوردمش بعد رفت خوابید ....واسه چهارشنبه باید صبحش میرفتم سی می له ته ر که راه افتادم با اتوبوس ...باز زود رسیدم اما منتظر شدم اما این درس بیست و دو خیلی سخت بود تاریک بود و باید توی تاریکی رانندگی میکردم که نور خوبی هم نداشت و هی تصادف میکردم یا وقتی بهم میگفت برو سمت چپ یا راست بپیچ واقعا نمیدونستم کجا باید برم..چون نمی دیدمش..یکی دو بار رفتم جلوی ماشین روبرو و با هاشون بقول معرف شاخ به شاخ شدم ..خلاصه که سخت بود ..دیگه کلاسم تموم شد و طبق  صحبتی که با پارتنرم کردم بودم قرارشد باز رانندگی رو شرع کنم که رنه که رفته اما راننده دیگری رو بوک کردم به اسم پیتر...و جمعه دیگه باید ببینمش واسه چهارشنبه دیگه هم باز واسه سی می له تر وقت گرفتم ...دیگه کارم که تموم شد برگشتم هوا هم گه و ابری بود..دیدم میس کال دارم از طرف پارتنرم نگران هوا و بیرون رفتن جیمی بود بهش گفتم من دارم میرم خونه حواسم هست نگران نباش بعد با ماما حرف زدم با ناهید هم..رفتم بعدش سمت الدی دو بسته سبزیجات واسه سوپ خریدم بعد یه بسته استم پات هم واسه ناهارم گرفتم سر راه هم همکلاسی قدیمی ام رو دیدم که کمی باهام حرف زدیم هنوز داره دور خودش میچرخه و کار درست و حسابی نداره نه درس میخونه نه هیچ چی..خلاصه از دولت پول میگیره به خیالش هم نیست...یه سری ها خیلی کون گشادن..بگذریم..بعد رفتم سمت آلبرت هاین..بعد هم اتوبوس گرفتم رفتم سمت خونه..واسه شام سریع کمی سوپ گذاشتم کمی بعد استم پات رو داغ کردم خوردم بعد پارتنرم که اومد کمی از سوپ خورد بعد آنلاین پانا کوک خرید که برامون آوردن..من نتونستم تمامش رو بخورم میزارمش واسه ناهار پنج شنبه ام..دیگه بعد رفت خوابید..من هم الان نشستم به دیدن عکسهای ساناز تو اینستا میخوام چند تا گوشواره به گوشهام بزنم اما باید سوراخشون کنم میخواستم ایده بگیرم که چی واسه ام خونه چند تا هم با دوربین تلفنم عکس گرفتم ازگوش هام ببینم کدوم واسه من خوبه ..

Tuesday, September 12, 2017

Sunday, September 10, 2017


خوب بالاخره ما شنبه ای راه افتادیم رفتیم سمت دوسبرخ ..بعد که جامون رو پیدا کردیم دیگه جابجا شدیم و می دونستیم که شب هم پارتیه .. کمی این ور و اونور رو گشتیم اما هوا بارونی شد و سریع برگشتیم سمت کمپر دیگه غروبی لباس هامون رو پوشیدیم و طرف های هفت شب به بعد راه افتادیم سمت جای پارتی..دیدیم هیچ کس به جز ما لباس نپوشیده بود..واقعا مسخره بود..شب بدی نبود من زیاد دیگه مثل سابق به این نمیچسبم اما جلوی فامیل هاش هی دست میکشیدم به سرو وروش که بیشتر حرصشون بدم..دخترهاش نیومده بودن و این میخواست اونها رو ببینه که اونها هم نیومده بودن ..به درک ..کرینا لاغرشده بود می دونستم مریضه..اما با اون حالش هی میرقصید و بقولی کم نمیاورد..دم در یه مرده اومد با اون لباس های دلقک وارش باهامون شوخی میکرد که بعد داخل کیفش یه عالمه دندون مصنوعی درآورد...البته اونجا فقط فامیل های پارتنر من نبودن کسای دیگه هم مراسم خودشون رو داشتن .. کرینا اینا رو ساناز و به رام با ماشین خودشون و ماشین ساناز آورده بودن که بعد هم اومدن دنبالشون و بردن..ساناز رو خیلی وقت بود ندیده بودم که دیگه بعد اومد سلام علیک کرد و گفت خیلی باحال شدید با این لباس...خوشش اومده بود.دیگه اونها رفتن ناهید و شهریار هم واسه این ویکند رفتن آمستردام پیش آفرین اینا..دیگه واسه یکشنبه ای بعد کافی  و انداختن عکس اطراف و گشتن اون ناهاری توی کمپر زدیم و دیگه یواش یواش اومدیم سمت خونه..من جیمی روباز کردم داخل خونه و وسایل رو با هم بیرون آوردیم بعد دیگه استراحت کردیم پارتنرم عصبانی بود که چرا هیچ کدوم از فامیل هاش از اون لباس ها نپوشیده بود اما به من که خوش گذشت ..عکس ها رو تو پرژیان فامیلی واتس اپ و واتس اپ گروه زن های همسایه گذاشته بودم که باحال بود 

Walking around...Zwarte Schaar....