Thursday, December 29, 2016








 من دیشب اصلا خوب نخوابیدم و هربار هم که خوابم برد همه اش کابوس میدیدم...با یه الاغی سر مادرم که فهمیده بودم مادرم رواذیت کرده داشتم دعوا میکردم اینقدر عصبانی بودم که وقتی پاشدم نفسم بالا نمی اومد...به زور خوابیدم باز هم خواب های مزخرف.....بعد از اینکه پاشدیم بعد صرف قهوه و بعدش هم تون و تخم مرغ پنیر و هام خواستیم بزنیم بیرون و بریم سمت شهرش دوباره مل دیروز...تو این فاصله هی سعی کردم به ماما با واتس اپ زنگ بزنم جواب نداد..کمی نگرانش ام ..راستی واسه صبح امروز وقتی میخواستیم بریم سمت شهر دیدیم دوتا ماتریکس خوشگل از همون که ما میخوایم یه روز بخریم و عشقه...اومدن اینجا..اینجا هی داره کمپر میاد و واسه شب سال نو خیلی شلوغ میشه...اما ما فردا صبح میریم ازاینجا سمت شهرش با دوچرخه راه افتادیم سمت شهر البته از همسایه هامون شنیدیم که مارکت هست داخل شهر اما وقتی اونجا رسیدم مثل اینکه صبح زود بوده و اون موقع که ما راه افتادیم دیگه داشتن جمعش میکردن البته زیاد بزرگ نبود...هوا آفتابی و سرد بود به مغازه ها سر زدیم به مغازه دوچرخه ای هم سر زدیم گفتیم امسال واسه تابستون اگه نخوایم موتور رو ببریم به یه دوجرخه خوب احتیاج داریم.....خلاصه کلی گشتیم وعصری هم برگشتیم سمت کمپرمون....دیگه به ناهید واست اپ دادم سریع تماس گرفت سر کار بود...کمی حرف زدیم و اینکه واسه مهمونی شب سال نو که همه فامیل میرن خونه شون میگفت سگ زیاده و همه سگش هاشون رو میارن و خلاصه خیلی شلوغ پلوغ میشه...گفت هیج کس رعایت نمیکنه..اینم دردسر جمع شدن دور هم هست دیگه...بعد بهش گفتم با شهریار که بحث و دعوا نداری؟؟؟  گفت نه وقتی دوتا مون هستیم هیچ بحثی نداریم..گفت برای توچی ؟ اذیت نمیکنه ؟؟ گفتم: زر زر بزنه محلش نمی زارم...دیگه اینکه کمی به چس ناله هاش گوش کردم بعد پرسیدم ارختن سوپ خوردی ؟گفت: وای خیلی خوشمزه شده بود تو دیگه یه پا هلندی شدی ها..گفتم نه بابا...دیگه میخواسنم ببنیم چطوره اما وقتی جنیفرو پارتنرم که هر دو هلندی اند..خوب دو تا هلندی خوششون اومده بود فک نکنم غذام بد شده بود...امتحانی کردیم دیگه..کمی که با هم صحبت کردیم ازماما پرسیدم گفت نگران نباش همه چی خوبه...بعدش توی اینستا وقتی که داشتم چند تا عکس از جیمی که  لم داده بود روی صندلی کمپر کنار کوسن های طوسی رنگش آپلود میکردم دیدم هنگامه دوست قدیمی ایرانی من تو استرالیا رفته مثل اینکه ایران البته بچه هاش رو نبرده بود ...ازعکس هاش فهمیدم.. بعد تماسم با ناهید من یه فیلم ایرانی آنلاین با همون آی پد نگاه کردم بعدش رفتم یه دوش گرفتم دیدم ازاین تایمرها د اره دوشش...هواش سرد بود همه اش میخواستم آب باز باشه اما وقاتی نگاه به تایمرش مبیکردم که هی داره کم میشه شصتم خبردارشد که باید سه دقیقه باشه چون اونجا هی تایمش داشت کم میشد ازسه دقیقه سریع دیگه خودمو شستم با موهام رو اما سرد بودها و اومدم سمت کمپرمون اما سر حال شدم..بعد هم سالادم رو درست کردم و بعد از گلوواینی که پارتنرم واسه ام گرم کرده بود و خورده بودم سالادم رو زدم توی رگ..پارتنرنم هم طبق معمل داشت آبجو میخورد خلاصه دید من که نشستم پاشدم واسه خودش غذا درست کنه هی غرزد هی غر زد مسسبت رو شکر....این سگ کی میخواد آدم بشه...گوه بی شرف...منم اصلا محلش نگذاشتم بعد غذاش سگش رو برد گردوند اومد...تا قبل از اینکه برسونه خودش رو داخل کمپر من سریع ظرفهایش رو شستم و خشک کردم ... اون هم بعدش رفت  کپید من هم نشستم یه ای میل هم به ونسا دادم چون اول ژانویه تولدشه و ۴۹ سالش میشه...واسه اش کارتی فرستادم توسط ای میل دارم و اینها رو هم دارم تو همین بلاگ مینویسم ...فردا ازاینجا میریم سمت
Lottum
واسه اوود ان نیو اونجاییم..مثلا اینکه همه هم اونجا دورهم حمع میشن و جشنی هم هست واسه اون شب....ما پارسال این موقع هم اونجا بودیم...واسه یکی دو شب بیشتر اونجا نمی مونیم..اینجا دیگه شهرش رو هم گشتم واسه همین دیگه بهتره که بریم اون سمت البته این ورهم جشن دارن فک کنم این موقع ها یه پولی ازماها میگیرن و جشن رو واسه اون شب راه میاندازن..در ضمن الان همه اطراف هی تک و توک آتیش بازیه و صدای ترقه و اینا هم میاد..






No comments: