Thursday, December 22, 2016

دوشنبه ای که با ناهید داشتم با واتس اپ حرف میزدم مامان هم خونه شون بود وصدامون رو میشنوید بهش گفتم ماما قرارمون یادت نره شاید واسه چهارشنبه بریم مگا مارکت با هم ناهید گفت ماما تازه اومده اینور نمیخواد محبورش کنی برگرده خونه خودش بعد هم که شنید ماما میخواد ریشه های سرم رو رنگ کنه با غرغرگفت همیشه دخترها سرمامانشون رو رنگ میکنند برای تو چرا برعکسه من از متلکش ناراحت شدم اما چیزی نگفتم بعد هم که داشت در مورد پنح شنبه شام توی رستوران حرف میزدیم با ناهید گفتم بهش خوب به پارتنرم هم بگو داره میشنوه گفت به طعنه اینم مثل مهین و أقا نقره چی اینا می مونه همه چی رو باید به شوهرش بگم...خیلی ناراحت شدم دیگه از حرفش گفتم باشه کاری نداری و داشت که خدا حافظی میکرد گوشی روقطع کردم خیلی بدم میاد از این متلک گفتن هاش...دوباره تماس گرفت که چرا قطع کردی بعد به پارتنرم راجع به پنح شنبه ای که واسه تولدش میرن رستوران مل پارسال همه به خرج خودشون شام میخوردن گفت اون هم گفت بازهره مشورت کنم ببینیم چی میشه...و قطع کردم....من تمام شب دوشنبه ای تخمی بودم از دست متلک های ناهید...یکی باید به این رفتارهای توهین آمیزاین یه چیزی بگه...همون سه شنبه ای که اومد دنبالم من توی ماشین اولش چیزی نگفتم اما اون شروع کرد و سر راه بحثمون شد و داد و قال ..ول کن هم نبود...خرید که تموم شد رفتیم سوپرها بعد هم با اصرار ناهید جون ماما شب هم می موند خونه ناهید رفتیم خونه ناهید یه جیزی خوردیم و بعدش منو رسوند خونه...دل آدمو میشکنه خیلبی رفتارهاش شده شبیه عمه عالیه من که بدم میاد ازش..خدا نکنه مثل اون دیونه بشه دم دمای پیری اش...بگذریم...سه شنبه ای برگشتم خونه و همون موقع ریشه های سرم رو رنگ کردم چون قرار بود واسه واسه چهارشنبه ای ناهید باید واسه ام سرم رو مش کنه...همون چهارشنبه ای که بهم واست اپ کرد بیام اونجا رش رو های لایت کنم گفتم نه الان نمیخوام مش کنم میزارم واسه عید که تو همون مارت هست دیگه چهارشنبه ای به کارهام رسیدم و کمی خونه روتمیزکردم و آیین نامه خوندم بعد برای پنح شنبه ای ساعت ده و و نیم صبح راننده ام اومد دنبالم و بعد یه ساعتی تمرین کردیم و قرارهای بعدی رو هم برای سال جدید گذداشتیم برای تمرین بیشتر وخداحافظی کردم ازش و بهش کریسمس و سال نو رو هم تبریک گفتم منو رسوند همون شهر ماما اینا چون هم میخواستم گل بخرم واسه ناهید وتولدش کارت تبریک برای تولدش روهم نوشته بودم أماده بود پنیرهای قرمز و سبزی رو هم که ویکند قبلی تو آلتن خریده بودم براش و کادو کردم در کنارش با خودم بردم بعد تو آلبرت هاین ککه بودم زنگ زدم به ماما دیدم علی برداشت گفتم بهش بگو میام الان خونه باشه علیهم گفت میبینمبت دیگه بیا اینور...خلاصه دسنه گل رو گرفتم اومدم سمت خونه ماما سر راه استفی رو دیدم اصلا منو که دید خودشون به ندیدن زد منم دیگه محلش نگذاشتم عوضی ها این لومن ها همه شون کس خلن یه طورهایی...بگذریم کادوها رو گذاشتم خونه ماما کمی با علی و میلاد و جنیفر نشستیم علی که رفت با ماما راه افتادم سمت شهر اول رفتیم سمت همون مگا مارکت چون من بخار شور میخواستم بخرم .. به ناهید هم فبلش اپ کرده بودم که نمیام امشب میدونستم ناراحت هم میشه الناز هم هی زنگ میزد خاله پاشو بیا من میام دنبالت گفتم نه باشه بعدا میام حالا وقت بسیاره ... خلاصه هر چی کتادر دختر اصرار کردن گفتم نمیشه نه باشه واسه یه وقت دیگه...میلاد و حنیفر ساناز و الناز و بهمن ناهید و شهریار و ماما همه میرفتن...باشه به سلامتی و خوشی .. واسه خونه گفتم اول ببینم چطوری هست حالا بعد دیدم با ماما اونجا کمی گشتیم بعد رفتیم سمت کتابخونه من کتابها رو پس دادم بعد رفتم سمت کالجی که من قبلا درس میخوندم چون از دوستم ایرنا شنیده بودم که یه کلاسی هست مجانیه واسه زبان که فقط باید پول برای کتابها بدی اون هم گفتم أره همچین کلاسی هست اما باید درخواست مصاحبه کنی بعد باهاشون حرف بزنی خلاصه بعدا توی اینترنت درخواست مصاحبه میکنم بعدا ببینم چی میگن دیگه اومدم سمت خونه  من برای پنح شنبه شام نمیرم جون پارتنرم هم نمیره اما فقط بخاطراون نیست...نمیرم تا کمی ناهید فکر کنه به کارهاش و حرفهایی که میزنه...حالا بعدا عکسهای شبشون رو میزارم اینجا..چهارشنبه ای شب یلدا بود و مال من تنها تر از همیشه بودم حتی با وجود فامیلهایم اینجا..اینم که هشت شب به بعد رفت خوابید من باز نشستم تنها و درس آیین نامه خوندم

No comments: