Friday, December 30, 2016

InderVerte ... Lottum now... for Oud en Nieuw...


تزئین با چراغ ها داخل کمپر...بالاش شلوغ پلوغه اما من بیشتر این چراغها مد نظرم بود که نشون بدم اینجا با این عکس 




دیشب این پارتنرم من چون مست کپیده بود فک کنم یادش رفته بود که بخاری کمپر رو کم کنه خلاصه نصف شبی پاشده هی فحش هی فحش...تا صبح من فحش شنیدم...بدبختی اینه که حرفهاش رو خوب میفهمم و میفهمم چی بد دهن مادرجنده ای هم هست..بگذریم من اینا رو اینجا مینویسم که یادم نره چه بی شرفیه و چنذ سال دیگه مثل سگ افتاد مرد دیگه دلم براش نسوزه و بگم به درک که مثل سگ مرد....هی غر هی غر خسته شدم از دستتش کثافت بی شرف...صبح که پاشدم دیدم همه جا سفید شده...برف نبود اما همه چی یخ زده بود و مثل این بود که برف اومده...  صبح پاشد باز اون رو خوبش بود محلش نگذاشتم گفت: کافی میخوری گفتم نه ... قیافه منو که دید بعد مدتی گفت میخوای بریم خونه زهره...گفتم هرطورراحتی..سابقا این حرفهاش منو میترسوند اما این روزها اصلا به گوهم هم حساب نمیکنم هر چی میخواد بشه بگذار بشه...به درک...دیگه یواش یواش جمع کردیم سر راه هم بطری ها رو پراز آب کردم مرده صاحبش دید ما داریم میریم یه بسته
Oliebollen
هم بهم داد چون معمولا اینا رو شب اوود اند نیو میخورن...بهم مجانی داد..توش یه بسته کوچولو خاکه قند بود تو یه پلاستیک کوچیک و پنج  تاهم از گلوله های اولی بولی بود...دمش گرم..دیگه با بقیه خداحافظی گردیم سرراه رفتیم سمت

 Horst 

تو یومبواونجا خرید کردیم..تو تمام این مدت محلش هم نگذتشتم واسه همین خودشو جمع و جور کرده بود..بگذریم ما قبلا اینجا هم اومده بودیم چون سرراهمون بود برای خرید..دیگه من موز وچند تا خیار و گوجه برای سالاد شبم خریدم اون هم خرید هاش رو کرد دوتا هم گلوواین برام خرید با یه شیشه شراب قرمزو یه شیشه شراب سفید..دیگه رسیدیم سمت  
Lottum
اینجا پر پربود...فردا آخرین روز سال ۲۰۱۶ هست و واسه همین اینجا خیلی شلوغه تازه شم واسه اون شب پارتی هم دارن خلاصه بخور بخوره...البته این جایی که قبلا هم بودیم هم داشتن اما ما خواستیم بیاییم اینور...شانس آوردیم یه جا بود...دیگه سریع پارک کردیم اونجا و دنبال مرده صاحب اینجا بودیم که دیدیمش وپول رو دادیم بهشون شبی ۱۲ یورو اینجا میگیرن با دوش واینترنت و توالت مجانی و برق هم همینطور...دیگه کمی که گذشت این چراغهای ریسه واسه دگور کریسمس و این ایام رو که پارسال هم زده بودیم با شمع های کوچیکه که با باطری  ساعتی کار میکنه...حسابی توش خوشگل شد...داشتیم با دو تا از این خانواده های کمپری هلندی حرف میزدیم دیدیم ازاین کلاه های بک یارد استرالیایی هم سرشون بعد که فهمیدن من از استرالیا اومدم اینجا همون جمع بهم گفتن ما ملبورن رفتیم اکثرجوانهای هلندی بک په کر میشن میرن استرالیا رو میگردن...تو اینجا چی کار میکنی أخه؟؟؟؟
گفتن واسه چی اونجا رو ول کردی اومدی اینور..من هم جلوشون با اردنگی زدم تو باسن پارتنرم گفتم :بخاطراین دیوونه...راستی آدرس این جا اینه و لینکش رو هم میزارم که اگه یه روز خواستم بتونم ببینم و پیداش کنم به راحتی

Camperplaats IndeVerte

Horsterdijk 97

5973 PM Lottum(NL)



www.IndeVerte.nl


با خودم فک کردم خرم دیگه .. واسه کی اومدم اینور آخه... واسه این دیوونه زنجیری که هر روزبرینه به اعصابم .. خلاصه دیگه پارتنرم که آلبح. میتخید بهم گفت گلو واین گرم کنم گفتم نه نمیخواد بعدش خودم رفتم اینکار رو کردم ...دیگه اینکه سالادم رو هم درست کردم بعدش خوردم و پارتنرم هم مرغش رو تخید بعد که جیمی رو برد بیرون سریع ظرفها ش رو شستم و دو تا
Oliebollen
تو آوون خواستم گرم کنم گفت نه..روهمون گازاینکار رو بکن...گوش نکردم گفت کمپر روبه آتیش میکشی..مرتیکه روانی کثافت...باز محلش نگذاشتم گرمش کردم خاکه قند روش پاشدم بعد هم یه چایی دبش زدم تو رگم..دیگه اونم الان رفته بکپه منم تو کانالای پولکی انگلیس که ما مجانی و ازطریق اینترنت نگاه می کنید با سه ته لایت دارم فیلم

Joy

رو تو

Sky Select Channel

می بینم..همیشه این فیلم رو نصفه دیدم الان ازاول دیدم بیشترداستانش دستگیرم شد..فردا اینا یه جایی درست کردن برای جمع شدن دورهم...به پارتنرم زیاد محل نمیزارم تا آدم بشه...دیوونه عوضی...مهم نیست..من دیگه سمج شدم و بعد از پنج سال دستم اومده چطوریه..به این راحتی ها کنار نمیکشم...

  


Oliebollen

Thursday, December 29, 2016








 من دیشب اصلا خوب نخوابیدم و هربار هم که خوابم برد همه اش کابوس میدیدم...با یه الاغی سر مادرم که فهمیده بودم مادرم رواذیت کرده داشتم دعوا میکردم اینقدر عصبانی بودم که وقتی پاشدم نفسم بالا نمی اومد...به زور خوابیدم باز هم خواب های مزخرف.....بعد از اینکه پاشدیم بعد صرف قهوه و بعدش هم تون و تخم مرغ پنیر و هام خواستیم بزنیم بیرون و بریم سمت شهرش دوباره مل دیروز...تو این فاصله هی سعی کردم به ماما با واتس اپ زنگ بزنم جواب نداد..کمی نگرانش ام ..راستی واسه صبح امروز وقتی میخواستیم بریم سمت شهر دیدیم دوتا ماتریکس خوشگل از همون که ما میخوایم یه روز بخریم و عشقه...اومدن اینجا..اینجا هی داره کمپر میاد و واسه شب سال نو خیلی شلوغ میشه...اما ما فردا صبح میریم ازاینجا سمت شهرش با دوچرخه راه افتادیم سمت شهر البته از همسایه هامون شنیدیم که مارکت هست داخل شهر اما وقتی اونجا رسیدم مثل اینکه صبح زود بوده و اون موقع که ما راه افتادیم دیگه داشتن جمعش میکردن البته زیاد بزرگ نبود...هوا آفتابی و سرد بود به مغازه ها سر زدیم به مغازه دوچرخه ای هم سر زدیم گفتیم امسال واسه تابستون اگه نخوایم موتور رو ببریم به یه دوجرخه خوب احتیاج داریم.....خلاصه کلی گشتیم وعصری هم برگشتیم سمت کمپرمون....دیگه به ناهید واست اپ دادم سریع تماس گرفت سر کار بود...کمی حرف زدیم و اینکه واسه مهمونی شب سال نو که همه فامیل میرن خونه شون میگفت سگ زیاده و همه سگش هاشون رو میارن و خلاصه خیلی شلوغ پلوغ میشه...گفت هیج کس رعایت نمیکنه..اینم دردسر جمع شدن دور هم هست دیگه...بعد بهش گفتم با شهریار که بحث و دعوا نداری؟؟؟  گفت نه وقتی دوتا مون هستیم هیچ بحثی نداریم..گفت برای توچی ؟ اذیت نمیکنه ؟؟ گفتم: زر زر بزنه محلش نمی زارم...دیگه اینکه کمی به چس ناله هاش گوش کردم بعد پرسیدم ارختن سوپ خوردی ؟گفت: وای خیلی خوشمزه شده بود تو دیگه یه پا هلندی شدی ها..گفتم نه بابا...دیگه میخواسنم ببنیم چطوره اما وقتی جنیفرو پارتنرم که هر دو هلندی اند..خوب دو تا هلندی خوششون اومده بود فک نکنم غذام بد شده بود...امتحانی کردیم دیگه..کمی که با هم صحبت کردیم ازماما پرسیدم گفت نگران نباش همه چی خوبه...بعدش توی اینستا وقتی که داشتم چند تا عکس از جیمی که  لم داده بود روی صندلی کمپر کنار کوسن های طوسی رنگش آپلود میکردم دیدم هنگامه دوست قدیمی ایرانی من تو استرالیا رفته مثل اینکه ایران البته بچه هاش رو نبرده بود ...ازعکس هاش فهمیدم.. بعد تماسم با ناهید من یه فیلم ایرانی آنلاین با همون آی پد نگاه کردم بعدش رفتم یه دوش گرفتم دیدم ازاین تایمرها د اره دوشش...هواش سرد بود همه اش میخواستم آب باز باشه اما وقاتی نگاه به تایمرش مبیکردم که هی داره کم میشه شصتم خبردارشد که باید سه دقیقه باشه چون اونجا هی تایمش داشت کم میشد ازسه دقیقه سریع دیگه خودمو شستم با موهام رو اما سرد بودها و اومدم سمت کمپرمون اما سر حال شدم..بعد هم سالادم رو درست کردم و بعد از گلوواینی که پارتنرم واسه ام گرم کرده بود و خورده بودم سالادم رو زدم توی رگ..پارتنرنم هم طبق معمل داشت آبجو میخورد خلاصه دید من که نشستم پاشدم واسه خودش غذا درست کنه هی غرزد هی غر زد مسسبت رو شکر....این سگ کی میخواد آدم بشه...گوه بی شرف...منم اصلا محلش نگذاشتم بعد غذاش سگش رو برد گردوند اومد...تا قبل از اینکه برسونه خودش رو داخل کمپر من سریع ظرفهایش رو شستم و خشک کردم ... اون هم بعدش رفت  کپید من هم نشستم یه ای میل هم به ونسا دادم چون اول ژانویه تولدشه و ۴۹ سالش میشه...واسه اش کارتی فرستادم توسط ای میل دارم و اینها رو هم دارم تو همین بلاگ مینویسم ...فردا ازاینجا میریم سمت
Lottum
واسه اوود ان نیو اونجاییم..مثلا اینکه همه هم اونجا دورهم حمع میشن و جشنی هم هست واسه اون شب....ما پارسال این موقع هم اونجا بودیم...واسه یکی دو شب بیشتر اونجا نمی مونیم..اینجا دیگه شهرش رو هم گشتم واسه همین دیگه بهتره که بریم اون سمت البته این ورهم جشن دارن فک کنم این موقع ها یه پولی ازماها میگیرن و جشن رو واسه اون شب راه میاندازن..در ضمن الان همه اطراف هی تک و توک آتیش بازیه و صدای ترقه و اینا هم میاد..






Wednesday, December 28, 2016


چهارشنبه...صبح مه آلود.عکس از داخل کمپر با آیفون گرفته شده... 



امروز پاشدیم بعد کافی و خوردن ساندویچ برای من پنیر و تخم مرغ و پارتنرم تخم مرغ و هام راه افتادیم با دوچرخه سمت شهرش...من قبلش دیدم چرخ جلویی ام بادش خالیه خلاصه سریع تلمبه زدیم اونو و راه افتادیم هوا هنوز مه داره اما دیشب سرد بود امروز هم سرده اما مهم نیست دیگه کلی توی شهرش گشتیم وکمی هم خرید کردیم هم خوراکی هم چیزهای دیگه تو اکشن و بقیه سوپر مارکت ها....پارتنرم یه دونه اولی بولی هم برام خرید من هم مشغول انداختن عکس شدم با دوربین و یا تلفنم..دیگه بعد کلی گشتن برگشتیم سمت کمپر متاسفانه این سیم انتقال عکس ها از دوربین رو به لپ تاپ پاهام نیست اما بالاخره عکس هایی که انداختم رو می زارم اوی این پست...برگشتنی پارتنرم جیمی رو برد بیرون کارش روبکنه من هم با واتس اپ به ماما زنگ زدم چون امروز به هر کدومشون تماس گرفتم نه ناهید نه ماما و نه علی جوابم رو ندادن...ماما داشت تو آشپرخونه کتلت میزاشت و علی و رضا و نمیا با جنیفر اونجا بودن پیشش و وقتی میلاد از سرکارش می اومد دیگه شام میخوردن کمی باهاش گپ زدم بهش گفتم مثلا ماما در آینده یعنی اصلا نمیخوای با من بیای کمپرو با کمپر مسافرت کنیم گفت چرا بعد ها میام..نمیدونم اینو واسه دلخوشی من میگه یا نه ...امیدوارم راست گفته باشه...در ضمن بهش گفتم دنبال اسمی باشه چون میخوام هم واسه اش صفخه ففه یس بوک بزنم هم اینستا که بتون توش عکس بزاره و بتونه عکسهای خواهر برادر یا خواهر زاده و برادر زاده هاشو رو ببینه با ویدئوهاشو رو..از مادرزهرا زن عموی عتیقه من...که دیگه  پیرتر نیست اون دخترش واسه اش فه ی س بوک زده و صفحه داره چرا ماما ن من نداشته باشه در صمن بهش هم سعی میکنم یاد بدم تا با کامپیوترکار کنه چرا که نه با آیفون و واتس اپ خوب کار میکنه...کمی هم با ایم دلفین ماساژ دستی که اکسم از ایران برام قبلا آورده بود سرو گردنم رو حسابی حال دادم حالم جا اومد...بگذریم بعد صحبنت با ماما من گلو واین زدم یعنی پارتنرم داشت آبجو میخورد برای من هم گرم کرد بعد واسه شام اون غذاش رو خورد من هم انگور خوردم...الان هم رفته خوابیده من هم اینا رو مینویسم این موقع ها روخیلی دوست دارم وقتی میره میخوابه چون راحت میشنیم برای خودم اگه خواستم چایی میخورم یا هر فیلمی بخوام بیبینم..میبینم...بی سرخر و راحت.. دیگه گلوواین رو که زده بودم هوا هم داخل کمپر گرم بود قبلش هم خودمو با این دلفینه ماساژ دستی حسابی ماساژ داده بودم همینطوری لم داده بودم رو کاناپه کمپر داشتم چرت میزدم و خوابم برده بود بسکه این پارتنرم زر زر کرد و فک زد نگذاشت کمی کپه مرگمون رو بزاریم..اه..از دست این مرد.. راستی از مارکن هاین تو هات میلم ای میل داشتم چون با ناهید قبلش برای آگهی کار فرم و سه وی فرستاده بودم.. گفتن دارن درخواست کاری منو با سه وی ایی که براشون فرستادم..بررسی میکنند و بهم به زودی جواب میدن..ببینم چی میشه حالا...این رند استد که مرده دیگه پارسال چقدرکار کردم اسمال یه بار بیشتر بهم زنگ نزدن..چند وقت پیش دیدم ازشون میس کال دارم و واسه ام پیغام گذتشه بودن..دیگه زنگ هم نزدم...همه شون برن عنشون رو بخورند کثافت ها...بگذریم این سه ته لایت ما اذیت میکرد و هی قطع و وصل میشد آخرش پارتنرم به یه رون زنگ زد اون هم گفت باید آپ دیتش کنی...خوب من میدونسمتم اگه بخواد اینکار رو بکنه همه کاناهای ایرانی و بقیه کانال های مورد علاقه ام رو که گذاشتم توی یه فایل مخصوص پاک میشه و من باید دونه دونه دوباره بگردم و پیداشون کنم واضافه شون کنم اما نمیخوام چیزی بگم بزار کارش رو بکنه..پارتنرم میگفت یه رون میگه مریضه و حالش خوش نیست..امیدورام حالش زودتر خوب بشه..بقول خودمون شفا پیدا کنه..درضمن غروبی امروز این مردک اومد برای دو شب دیگه یعنی امشب و فردا شب بیست و شش یورو بهش دادیم...دیگه از وقتی اومدیم این سمت خیلی کمپر های با سایزهای متفاوت اومدن این جا..حالا واسه اوود ان نیو شلوغترهم میشه اینور  

Tuesday, December 27, 2016

Nunspeet....



ما  بالاخره واسه دوشنبه که بیست و ششم دسامبر تصمیم گرفتیم سه شنبه ای راه بیفتیم و بریم سمت       
Nunspeet
   ما همونطورکه گفتم قبلا پارسالی اومیدم این سمت ولی یه شب بیشتر نموندیم و بعدش رفتیم سمت خونه حالا عکسهاش رو تو این مدتی که اینجاییم میزارم اینجا...نرسیده چند تا فرستادم توی اینستاگرام خودم ...سعی میکنم با دوربین عکس بندارم بیشتر وقت ها دیگه بجای تلفنم چون هم ظرفیت تلفنم دیگه پر شده و هم اینکه با دوربین عکاسی عکس ها بهتر می افته...دیگه صبح سه شنبه ای پاشدیم به جمع کردن وسایل ومن هم همزمان یخچالم رو که خالی شده بود تمیز کردم مرتب هم به خونه ماما یا ناهید واتس اپشون و مبایلشون زنگ زدم هیچ کدوم جواب نمیدادن..ماهی هام رو که میخواستم ببرم تو این مدت خونه ماما باشه با غذاشون انداختم آروم توی ظرف آبی که خدون یه ساعت قبلش ریخته بودم توش با ستاره مخصوصش بعد به جنیفرزنگ زدم خبری نداشت از مامان ماینا چون خونه مادرش اینا بود میلاد هم سرکار بود بهش گفتم اگه مامان منو دیدی بهش بگو من ماهی هام رو میارم اون سمت کلید هم دارم همراهم میزارمشون اونجا...هوا این  سه شنبه ای خیلی آفتابی بود و خوب این روزها اینجا ما به ندرت آفتاب داریم..بگذریم فرم مارکن هاینم رو هم کع قبلش امضا کردخ بودم با خودم برداشتم که بدم دست شون تو هنگلو دیگه اولش رفتیم خونه ماما دیدیم ناهید و ماما اینا تازه رسیدن خونه شون حنیفر هم دم در بود حالا علی و بنجی و نیما هم بودن گفتم پس چرا گوشی رو برنمیداری من اینهمه باهاتون تماس گرفتم..گفت نه نشنیدم..دیگه با ناهید و ماما بوس و روبوسی کردیم جنیفر سریع ماهی ها رو ازم گرفت گذاشتمشون روی میز غذاخوری مامانم با غذای ماهی ها...دیگه فرم ها رو گفتم به ناهید که میخوام ببرم هنگلو گفت نمیخواد بده به من...میبرمشون..دادم دستش..دستش درد نکنه..ماما اینا قبلش رفته بودن مارکت و بعدش هم بیمارستان دودخم وقت داشت که ناهید ببردش اونجا و اکو بگیرن ازش...گفتم حالا اونجا چی شد گفت چند وقت دیگه نتیجه اش رو بهمون میدن..امیدوارم هیچ چی نباشه وحالش خوب باشه ماما میگفت زیاد ملت نیومده بودن واسه مارکت زیاد هم چیز میز نداشت..علی هم با پارتنرم سلام علیک کرد دید با کمپر اومدیم اومد بیرون داخل کمپرمون رو دید نمیدونستم ازداخل هنوز ندیده بودش قبلا...خلاصه باهمه شون خداحافظی کردیم دیگه راه افتادیم واومدیم موقعی که ما رسیدیم اینجا فقط یه کمپربود که اونها از کریسمس اینجا بودن و توی کریسمس پارتی شون هم شرکت کردن بعدا فهمیدیم برای سال نو و اولد اند نی یوهم برنامه دارن اما ما نمی خوایم اینجا بمونیم واسه اون مدت به احتمال زیاد جمعه ای میریم از اینجا...دیگه همون شب اول یا سه شنبه شبی که رسیدیم مردک صاحابش اومد ما هم پول رو بهش دادیم شبی سیزده یورو میدیم اینجا و اینترنت و دوش وتوالت مجانیه با برق..همه جا سرد و مه غلیظی رو پوشوند با رفتن آفتاب سریع سرد میشه هواش...اما من خوشحالم اینترنتشون خوبه چون هم تونستم به مموری ام برسم توی فه ی س بوک چون معمولا اونو چک میکنم ومنتقلش میکنم تو همون تاریخ و ساعت به بلاگم...دیگه اینکه میتونم با آی پد فیلم ایرانی آنلاین ببینم..که فیلم دراکولارو ازرضا عطاران دیدم که خیلی خوب بود و یه فیلم دیگه به اسم سکه که از این أبگوشتی ها بود تموم نشده خاموشش کردم و رفتم خوابیدم پارتنرم آبجو روخورد من هم دو لیوان گلو واین گرم خوردم که سرحالم آورد شام با پارتنرم خوردیم پارتنرم معمولا زودترازمن میخوابه وصبح ها زودترازمن هم بیدار میشه..

 

Monday, December 26, 2016

My big pot Erwten Soep for christmas dinner at mum house... yey...



 این هم کادوی تولدم از طرف ماما وقتی شب کریسمس رفتیم خونه شون واسه شام بعد دسر بهم داد .. دستش درد نکنه ... خیلی معروف نیست اسمش اما بوش رو دوست دارم
واسه یکشنبه بیست و پنجم دسامبر دیگه شب قبلش ساعت رو گذاشتم واسه هفت صبح تا بیدار بشم و گوشت سوپ و ماهیچه ارختن سوپ رو باز بزارم روی گازم که آروم آروم بپزه خوب البته دیروز ش خیلی هاش پخته بود اما باز کار داشت قابلمه بزرگه و کار داره بهر حال هفت صبح یکشنبه بیست و پنجم دسامبر یا همون صبخ کریسمت پاشدم و اومدم پایین قابلمه رو باز گذاشتم بعد پرهده های اطاق پایین رو کشیدم بیرون اون موقع هنوز تاریک بود و ساکت بعد تو هنوز پیژامه ام بودم بالش روی کاناپه رو گذاشتم و با پنوی نازکی روم لم دادم و تلویزیون رو هم روشن کردم و چون تلویزیون هلند زیاد برنامه منداشت کانال ایرانی رو زدم و یه فیلم داشت اونو گذاشتم تا خوابم نبره و خواسم به غذام باشه خلاصه هی بهش سر میزدم بعد دیگه استخونهای ماهیچه رو گذاشتم بیرون اسنک بشه واسه جیمی برای کریسمسش بعد دیگه پارتنرم بیدار شد و تخم مرغ آب پزکرد با نون و من با پنیر و خودش هم با هام خوردیم میدونستم اون شب ماما حسابی دست به کار شده و غذا اینا کلی درست کرده من فک میکنم آخرین باری که پارتنرم اومده بو برای شام اونور خونه ماما همون شب عیدی که گذاش تو مارچ بود یعنی خیلی وقت بود که نرفته بودیم با هم اونجا شام البته من رفته بودم اما پارتنرم نرفته بود خلاصه خیلی خوب بود که بریم و پیش ماما اینا باشیم...دیگه من کمی به خونه رسیدم سوپم هم داشت یواش یواش آماده میشد طرفهای ساعت سه بعد ازظهر که شد دیدم کانال ای  ین فیلم برباد رفته روگذاشته داشتم اونو نگاه میکردم که پارتنرم گفت پاشو دیگه خلاصه قبلش هر دو مون دوش گرفته بودیم و حموم کرده بودیم منم سریع رفتم حاضرشدم دیگه یه پیرهن نو زمستونی تو حراج از آلمان خریده بودم وقتی با ناهید و شهریارو پارترنم خیلی وقت پیش رفته بودیم که اونها سوغاتی برای رفتن به ایران میخواستن بخرن من هم اونو خریدم اونو تنم کردم با یه جوراب شلواری کلفت طوسی رنگ که به رنگ سفید وسیاه پیرهنه میخورد با چکمه هام وطلاهام رو هم انداختم ....من گوشم هر دوسمتش یعنی راست و گوش جپ دو تا سوراخ داره و تو او ن سوراخ تنکه گوشواره طلا چهارده عیاری که شهریارسال اولی که اومدم اینجا واسه تولدم خریده بود و شکل قلبه  وکادو داده بود کردم توی گوشم کردم خیلی وقت بود دنبالشون میگشتم وپیداشون نمیرکد اخر همون روز تو یه بسته  ویکتوریا سیکرتی که ناهید وسانازازلندن برام کادو آورپه بودن دیدمشون وبرشون داشتم وسریع کردم توی گوشم وپارتنرم هم با کلی غرغر قابلمه رو توی یه ظرف بزرگ پلاستیکی که داریم بعد بسته بندی کردن گذاشت توش و زیرش هم قبلش حوله گذاشتیم چون هنوز داغ بود قبلش که رفتیم خرید کردیم با پارتنرم تو سوپر مارکت من گلوواین دو شیشه خریدم که ترای کنم یه شیشه اش رو هم با خودم بردم اونجا گرم کنیم بخوریم پارتنرم هم آبجوچند تا با خودش برداشت گذاشت توی ساکی که ببریم اونجا با آی پدش واینا بعدش دیگه راه افتادیم درکوچیکه رو برای جیمی باز گذاشتیم که اگه خواست بره کارش رو بکنه رفتیم سمت خونه ماما حینفرهم قبلش بهم اپ داده بود که ما خونه ماما هستیم گفتم ما هم داریم میاییم ازازختن سوپ هم عکس انداختم انداختم تو فامیلی قادری اپ که همه ببینن عکس روگفتم ارختن سوپ هم داره میاد....هوا هم که سرد و تخمی و باد میزد و ریز ریزهم بارون میومد...خلاصه رسیدیم خونه ماما..دیگه نشستیم به حرف زدن و اینا میلاد وجنیفر هم خونه ماما بودن بعد دیگه کلی حرف و اینا...از ماما پرسیدم شهریار نمیاد گفت شهریارازت دلخوره و گفته زهره اینهمه مدت مامان من اینجا نبود یه زنگ نزد خلاصه مثل اینکه تخم هاش باد کرده واسه من... درک به ماما گفتم من خوصله ناز کشیدن از شهریار رو ندارم اومد اومد نیومد به درک..چیکارش کنم اصلا برام مهم نیست که بیاد یا نیاد من با خواهرم رابطه ام رو دارم همون بسه..اونم کمی اخم و تخم میکنه میبینه محلش نمیزارن میشینه سر جاش...خلاصه که نیومد بهتر..البته چیزی به پارتنرم نگفتم کمتر از گندای خانواده من بدونه بهتره...خیلی دوست داشتم علی هم باهامون بود واسه شام اما ماما گفت رضا پسرش تماس گرفت اما نمیخوام الان بیان زهره علی اذیتی نداره اما سگ اون هست سگ میلاد هست بچه هاش هم از یه طرف خسته میشم دیگه کشش ندارم...حالا میان دیگه این هفته چون بچه هاش تعطیلن..بزودی سرو کله شون پیدا میشه  دیگه به کمک جنیفر گلوواین روگرم کردم چون گفته بودن باید گرم بشه اما نپزیدش...من و جنیفر ومیلاد هر کدوم یه لیوان خوردیم ماما گفت بعدا میخورم اول باید نماز بخونم و اینا بزاربعد شام واسه من گرم کن...مزه اش خوب بود ازاین یه شیشه دیگه دارم...فک کنم من یه طورایی با بقیه فامیلم خیلی فرق دارم وقتی به میلاد گفتم خونه اگه خواستید بگیرید یه طوری بگیرید که حیاط دار باشه با جای گاراژ یا ماشین که در آینده اگه کمپر خریدی بتونی راحت بزاری کمپرت رودم خونه ات یا توی حیاطتون جنیفر گفت: کمپر..!؟؟ کی کمپر میخره حوصله داری... چون  جنیفر و میلاد کمی زودتر غذا خوردن چون میخواستن برن خونه پدر مادر حنیفر اونجا هم بخورن و شام باهاشون باشن جنیفر که خیلی از ازختن سوپ من خوشش اومد و خوب خورد اما دیگه لوبیا پلو ماما رو نخورد بهم گفت من مادر بزرگم میپخت اما مادرم تا بخال تپخته با خودم گفتم اگه دوتا هلندی مثل پارتنر من و جنیفر خوششون بیاد پس معلومه که بد هم نشده دیگه...جنیفر بهمون گفتن واسه روزدوم کریسمس یعنی همون بیست و ششم میخوان همه پدرو مادر و فامیل هاش با جنیفر و میلاد برای شام برن همون رستورانی که ناهید واسه تولدش امسال هم رفته بود..خلاصه که حسابی این ایام ایام بخور بخوره... بعد دیگه اونها رفتن سمن خونه پدر مادر جنیفر و ما هم بعد یه مدتی میزو آروم آروم چیدیم و مامافلفل دلمه ای گذاشته بود با چند نوع سالاد ولوبیا پلو...به من که بودن در کنار مادرم روزکریسمس خیلی میچسبه چون توی سیدنی هر سال بیشتر وقت ها تنها بودم یعنی همه دوستان وقتی موقع های دیگه ازهمون فامیل هاشون گله گی داشتن و بد میگفتن شبهای کریسمس میرفتن پیش همون فامیل وپدر مادر وبازمن تنها می موندم واسه همین خیلی وقت ها کف میکردم و جای خالی فامیلم روحس میکردم اما این پنجمین کریسمسی هم که تو هلندم و امسال خیلی حال داد پیش ماما چون پارسال هم با کمپر بودیم روز کریسمسی و بازدلم گرفت که پیش مادرم اینا نبودم..واسه سال نو همیشه و بیشتر وقتها تو سیدنی برنامه میزاشتم واسه خوم مثل کروز واینا اما کریسمس خیلی برام دلگیر بود بخصوص وقتی که تنها بودم و تو رابطه نبودم که دیگه سخت تر هم میشد  واسه همین قدراین روزها روخیلی خوب میدونم...سر کشیدن برنج ماما به ناهید زنگ زد سر کاربود وطرفهای یازده شب برمیگشت خونه چون کارش تموم میشد بهش گفت م جات خیلی خالیه بعدا بیا اینجا سوپ بخورچون واسه همه هست کمی که ترای کنند بعد هم گفتم نمیخواد فرمه رو ببری برای مارکن هایم خودم میبرمش نگران نباش...سر شام دیگه پارتنرم ارختن سوپ نخورد حمله کرد به غذاهای ماما دیگه اینکه خیلی همه چی خوب بود ماما قبلش هی میگفت بهم ببخشید من کادویی برات نگرفتم برای تولدت بعد دسر بهم یه کادو داد حالا عکسش رو میزارم اینجا ببینید بوش هم خیلی خوبه و دوست دارم بوش رو..دستش درد نکنه  دیگه بعد چایی و اینا باز من گلوواین واسه ماما اینبارواسه ماما گرم کردم خورد دیگه برگشتنی هم تو یه ظرف پلاستیکی ارختن سوپ با خودمون آوردیم کمی هم دسرخوردیم ودیگه طرفهای ده شب به بعد اومدیم سمت خونه...عکس های باربی کیو ونه پدر مادر جنیفر رو هم توی واتس اپ فامیلی قادری دیدم که جنیفر فرستاده بود ازاونجا.....به ماما گفتم میخوای عکسهای جدید پروانه رو ببینی گفت :آره عکسهاش رو توی فه یس بوک بود بهش نشون دادم بعد عکسهای جدید پریسا تو اینستا رو براش نشون دادم با خانواده اش  با مهناز اینا رو وعکس خاله نجیبنه رو گفت من اینا رو میخوام گفتم ماما عکسهای توی سایته پیش من نیست  شب خوبی بود و بهم خیلی خوش گذشت..دیگه پختن ارختن سوپ تموم شده بود و لازم نبود امروزکله سحر پاشم واسه همین خوب خوابیدم پارتنرم زودتر پاشده بود و اومده بود پایین این تختی که ماداریم از این تخت های آبی هست که تو زمستون ها گرماش رو بالا میبریم و خیلی میچسبه توش خوابیدن اما تازه کی ها خیلی بد شده فک کنم باید آب بریزم توش چون من توش فرو میرم و این بدنم رو به در میاره و خوب نمیتونم بخوابم چند بار به پارتنرم گفتم اونم گفت باید یه تخت نو بخریم حالا شاید بریم سراغش بعدا دیگه ازخونه ماما دیشب که اومدم توی فه یس بوک دیدم یه لینک گذاشتن واسه فیلم ایرانی فروشنده که خیلی وقت بود میخواستم ببینمش منم سریع زدم و دیدمش آن لاین خیلی فیلمش قشنگ بود و داستانش رو دوست داشتم..تو صفخه پروفایلم هم لینکش رو گذاشتم واسه بقیه که اگه خواستن نگاهش کنن...بگذریم تو هلند دو روزکریسمس هست بهش میگن اولین کریسمس یا روز اول که همون بیست و پنج دسامبره و روز دوم بیست و شیش دسامبره...ما واسه امروز که روز دوم کریسمس هست و بیست و ششم دسامبره کار خاصی نکردیم من تمام روز تو پیژامه ام بودم واسه روز کمی ارختن سوپ گرم کردم خوردم بعد هم یه لیوان شراب قرمز خوردم....خواستم درس تئوری رانندگی بخونم اما بخودم گفتم امروز نه باشه واسه یه وقت دیگه امروزهنوزکریسمسه بی خیال درس..بعد همه اش استراحت کردیم پارتنرم اون شراب سفیده رو که از طرف کارش با لوته ری برده بود خورد و بعد هم واسه شام چاینیز که مونده بود از قبل گرم کرد واسه هر دو مون خوردیم و هی روی مبل لم دادیم و فیلم نگاه کردیم بعد شام هم پارتنرم همه اش خوابید روی همون مبل چون خوب شراب خواب آورهم هست..ناهید بهم اپ داده بود فردا میای مارکت بیام دنبالت گفتم نه فردا میخوایم راه بیفتیم بریم تا طرفهای نه و ده ژانویه هم برمیگردیم تو اپ برام نوشت:  یعنی پس نمی بینمت اپ کردم : نه دیگه سریع بهم زنگ زد گفت یعنی دیگه نمیبنمت گفت برمیگردیم خوب نگران نباش گفت هلندین گفتم آره امسال آلمان نمیریم همه اش هلندیم..بعد هم گفت :نیستی زهره هیچ وقت نیستی کنارمون....گفتم تو هم نیستی....دیشب نبودی...جات خالی بود...همینه دیگه....ناهید میدونه تلفن من کهنه اس مثل لپ تاپ هام گفت تلفن قدیمی ام رو گذاشتم واسه تو با لپ تاپ قدیمه گفتم باشه حالا هر وقت برگشتم جوجو...مراقب خودت باش بهتون خوش بگذره..حالا بعدا با هم حرف میزنیم ..
  ...

     
Today acording to my Facebook Page its 8 years i became a friend on with Henny Linstrom... kool ha ...

امروزچون من مرتب توی این بلاگ بهمراه تاریخ و ساعت هاش وقتی جایی میریم با کمپر و راجعبش و ادرس شون و اسم شون مینویسم و پارتنرم هم میدونه خیلی وقتها میپرسه مثلا پارسال این موقع کجا بودیم و اینا من میدونم پارسال این موقع ما با کمپر بیرون بودیم یعنی کریسمسون قبل از اینکه شروع بشه زده بودیم بیرون و جاهای مختلف رفته بودیم منم میرم سراغ پست ها و میخونمش ومیدونم که اسمهاشون چیه و اینا...دیگه بعد که بهش گفتم کجا بودیم و چی وقتی پارترنم لم داده بود روی مبل و خوب رفته بود من بیشتر پستهایی که توی سیدنی یا ملبورن بودم با عکسهاشون رو وقتی داشتم اونها میخوندم وعکس ها رومی دیدم بهم خیلی حال داد چقدرخوبه که هنوزمینویسم و خوشحالم که نوشتنم رو قطع نکردم این بلاگ شاید خیلی پرفکت نباشه اما خیلی صادقه من بیشتر نوشته ها و عکس یا پست هایی که از قبل تو فه یس بوکم داشتم توسط مموری اونجا با همون تاریخ و ساعت منتقل میکنم به بلاگم فقط فاصله ای بین رفتنم از سیدنی واسه همیشه به هلند رو به دلایلی ننوشتم میدونم تو اون فاصله اتقاقات زیادی واسه ام افتاد اما بعدا درموردش بیشتر مینویسم اینجا اما الان وقتش نیست..این بلاگ سابقا خواننده زیاد داشت و نظرهم میدادن من الان زیاد اهمیتی نمیدم که کسی اینجا رو بخونه یا نخونه و نظر بده یا نه...من برای دل خودم مینویسم و اینکه تواین همه مدت چی کارکردم کجا رفتم دید خودم به زندگی توی هلند چی هست یا چی بوده و یا بقیه اینها..خلاصه خیلی خوشحالم که نوشتن اینجا رو کنار نگذاشتم و برای دل خودم مینویسم
look at my lazy 2 man here... lool ..


Happy Holidays!


Goerge Michale passed away last night .. shit he was only 53 .. why the hell all my fav people dying so damn quick... I was in shock when I found out from Instagran this morning.. such a talent,, such a music,, Echt jammer....

Sunday, December 25, 2016

Merry Xmass 2 all....

Having magical & awsome Xmas with my mum and family... I am loving it...xox

Saturday, December 24, 2016

جمعه ای دیگه روزش خوب خوابیدم بعد پاشدم یه برنج درست کردم همزمان هم افتادم به حون تمیز کردن خونه بعد که کارم تموم شد رفتم سراغ کمپر و اونو تمیز کردم بعد یه دوش گرفتم واسه شام سالادم رو درست کردم ناهید واسه ام یه آگهی کاری فرستاده بود گفتم بهش شماره کاررو وقتی عکس گرفتی تمام شماره اش نیوفتاده گفت من أگهی اش رو دارم بیام اونحا برات بفرستیم درخواست رو گفتم واسه کارنیا اما میای اینجا پاشو بیا خلاصه اومد سریع اونو فرستادیم کمی نشست اولش که رسید منوحسابی بغلم کرد و بوسید فهمیدم حالش خوب نبوده و زیاد رودماغ نبوده گفت ببخشید من اینطور حرف زدم من یه وقتهایی دیوونه میشم اما بدون که دوستت دارم گفتم من هم دوستت دارم که بهت میگم وگرنه برام مهم نبود خلاصه خواست ازدلم در بیاره ناهید همیشه برای هر دو کریسمس اول و دوم کار میکنه اینجا تو هلند ملت دو روز کریسمس رو جشن میگیرن یعنی بیست وپنجم دسامبر و بیست و ششم دسامبر و ما بیست و پنحم دسامبرشام خونه مادر من هستیم ناهید وقتی واسه دو تا کریسمس کار میکنه واسه سال نو اولد اند نیو خونه خودشه ومهمونی خونه خودش داره یعنی همه فامیل جمع میشن خونه اونها اما ما مثل پارسال هم که نرفتیم امسال هم نمیریم چون میریم با کمپر بیرون....واسه شنبه ای من دیرتر از پارتنرم پا شدم کمی که تو تلویزیون نگاه کردم دیدم از این بخارشورها واسه تبلیغ هم گذاشتن حالا شاید از همون ها بخرم .. ببینم چی میشه ... دیگه اینکه پارتنرم کمی بعدش شروع کرد کمپر رو بیرونش رو شستن بعد موتور رو از انهنگر برداشت با کمک هم به تمیزی گاراژ رسیدبم و مرتبش کردیم بعد ماشین رو شست بیرونش رو بعد من به ماما هم واتس اپ کردم تماس گرفتم صحبت کردیم ماما میخواست بره بیرون واسه خرید بعدش پرسید جه ساعتی میایید دیگه دو سه بعد میریم خونه ماما اینا واسه کریسمس...بعد من قلم ها رو گذاشتم کم کم بپزه بعد طرفهای ساعت دوبه بعد گوشت رو انداختم توش که نم نم بپزه واسه ارختن سوپ فردا...بعد کارمون که تموم شد رفتیم با پارتنرم خرید...اولش رفتیم گوشت و براکچه و اسنک جیمی رو خریدیم چون لازم بود بعد یه ستاره مخصوص ماهی های اکواریوم برای ماهی قرمزهامون گرفتیم با یه ظرف پلاستیکی چون قبل ازرفتن میخوایم ماهی ها رو ببریم خونه ماما اون مراقبشون باشه...و میزاریمشون تو همون ظرف پلاستیکیه...بعد که خرید هامون تموم شد رفتیم سوپر مارکت  کارمون که تموم شد به پارتنرم گفتم بریم سمت یه جای خلوت من رانندگی کنم کمی پارتنرم من هلندیه و ترسو یعنی زیادی میترسه و نگرانه که اگه پلیس مارو بگیره من دیگه گواهی نامه نخواهم داشت و درگیر میشم واسه اون هم بد میشه و ممکنه گواهی نامه اش کنسل بشه خلاصه من اخم کردم بعدش  برد منو یه جای خلوت و گفت بشین پشت ماشین من هم نشستم و کمی تا خونه رانندگی کردم حال داد....بعد دیگه پارتنرم چاینیز گ رفت و الان هم نشستم و اینا رو دارم مینویسم...راستی ونسا ای میل داد بهم امروزکه کارت کریسمسی که براش فرستادم دستش رسیده بود وخوب شدچون پارسال که فرستاده بودم به آدرسش برگشت خورد خونه خودم...سریع جواب ای میلش رو هم دادم واسه کریسمس خونه مادرش تو سیدنی هست ومیگفت خیلی هم هوا گرمه اونجا...نوشتم هر سال کریسمس این موقع ها من خیلی دلم میگرفت چون تنها بودم اما بعد بهش هم گفتم که یاد پارتی کریسمسی که خونه پدر و مادرش بودم  وقتی هنوزپدر مادرش جدا نشده بودن از هم و منو هم دعوت کرده بودن خونه شون..حتی مادرش برام کادو یه کتاب خریده بود یادمه...دمشون گرم خیلی مهربون بودن و میخواستن به من خوش بگذره...که همینطور هم شد...یادش بخیر....راستی یه نامه هم ازمارکن هایم اومده برام که برای کارداوطلبانه ای که براشون میکنم مثلا میخوان قرارداد هم ببنیدم یعنی فرمی فرستادن که باید براشون امضا کنمو تا  روزپنجم ژانویه برسونم دستشون...حالا من هم فرم رو امضا میکنم میبرم فردا خونه ماما به ناهید هم اپ کردم که بعدا بگیره فرم رو ازماما و برسونه دست مارکن هایم ببینم چی میشه.....دیگه اینکه به پارتنرم گفتم گاهی منو ببر جاهای خلوت که تمرین کنم برای رانندگی با ماشین...در ضمن پنج شنبه ای که پیش ماما اینا بودم به میلاد  گفتم شما هم بیایید گفتن ممکنه برای کریسمس خونه پدر مادر جنیفر باشیم اما نصفی اونور میریم نصفی هم خونه ماما اینا چون میخوایم شما رو هم ببینیم 

lang geleden...

Thats how I used to celebrate Xmas ... in summer and in the bach ... hahaha

Thursday, December 22, 2016

دوشنبه ای که با ناهید داشتم با واتس اپ حرف میزدم مامان هم خونه شون بود وصدامون رو میشنوید بهش گفتم ماما قرارمون یادت نره شاید واسه چهارشنبه بریم مگا مارکت با هم ناهید گفت ماما تازه اومده اینور نمیخواد محبورش کنی برگرده خونه خودش بعد هم که شنید ماما میخواد ریشه های سرم رو رنگ کنه با غرغرگفت همیشه دخترها سرمامانشون رو رنگ میکنند برای تو چرا برعکسه من از متلکش ناراحت شدم اما چیزی نگفتم بعد هم که داشت در مورد پنح شنبه شام توی رستوران حرف میزدیم با ناهید گفتم بهش خوب به پارتنرم هم بگو داره میشنوه گفت به طعنه اینم مثل مهین و أقا نقره چی اینا می مونه همه چی رو باید به شوهرش بگم...خیلی ناراحت شدم دیگه از حرفش گفتم باشه کاری نداری و داشت که خدا حافظی میکرد گوشی روقطع کردم خیلی بدم میاد از این متلک گفتن هاش...دوباره تماس گرفت که چرا قطع کردی بعد به پارتنرم راجع به پنح شنبه ای که واسه تولدش میرن رستوران مل پارسال همه به خرج خودشون شام میخوردن گفت اون هم گفت بازهره مشورت کنم ببینیم چی میشه...و قطع کردم....من تمام شب دوشنبه ای تخمی بودم از دست متلک های ناهید...یکی باید به این رفتارهای توهین آمیزاین یه چیزی بگه...همون سه شنبه ای که اومد دنبالم من توی ماشین اولش چیزی نگفتم اما اون شروع کرد و سر راه بحثمون شد و داد و قال ..ول کن هم نبود...خرید که تموم شد رفتیم سوپرها بعد هم با اصرار ناهید جون ماما شب هم می موند خونه ناهید رفتیم خونه ناهید یه جیزی خوردیم و بعدش منو رسوند خونه...دل آدمو میشکنه خیلبی رفتارهاش شده شبیه عمه عالیه من که بدم میاد ازش..خدا نکنه مثل اون دیونه بشه دم دمای پیری اش...بگذریم...سه شنبه ای برگشتم خونه و همون موقع ریشه های سرم رو رنگ کردم چون قرار بود واسه واسه چهارشنبه ای ناهید باید واسه ام سرم رو مش کنه...همون چهارشنبه ای که بهم واست اپ کرد بیام اونجا رش رو های لایت کنم گفتم نه الان نمیخوام مش کنم میزارم واسه عید که تو همون مارت هست دیگه چهارشنبه ای به کارهام رسیدم و کمی خونه روتمیزکردم و آیین نامه خوندم بعد برای پنح شنبه ای ساعت ده و و نیم صبح راننده ام اومد دنبالم و بعد یه ساعتی تمرین کردیم و قرارهای بعدی رو هم برای سال جدید گذداشتیم برای تمرین بیشتر وخداحافظی کردم ازش و بهش کریسمس و سال نو رو هم تبریک گفتم منو رسوند همون شهر ماما اینا چون هم میخواستم گل بخرم واسه ناهید وتولدش کارت تبریک برای تولدش روهم نوشته بودم أماده بود پنیرهای قرمز و سبزی رو هم که ویکند قبلی تو آلتن خریده بودم براش و کادو کردم در کنارش با خودم بردم بعد تو آلبرت هاین ککه بودم زنگ زدم به ماما دیدم علی برداشت گفتم بهش بگو میام الان خونه باشه علیهم گفت میبینمبت دیگه بیا اینور...خلاصه دسنه گل رو گرفتم اومدم سمت خونه ماما سر راه استفی رو دیدم اصلا منو که دید خودشون به ندیدن زد منم دیگه محلش نگذاشتم عوضی ها این لومن ها همه شون کس خلن یه طورهایی...بگذریم کادوها رو گذاشتم خونه ماما کمی با علی و میلاد و جنیفر نشستیم علی که رفت با ماما راه افتادم سمت شهر اول رفتیم سمت همون مگا مارکت چون من بخار شور میخواستم بخرم .. به ناهید هم فبلش اپ کرده بودم که نمیام امشب میدونستم ناراحت هم میشه الناز هم هی زنگ میزد خاله پاشو بیا من میام دنبالت گفتم نه باشه بعدا میام حالا وقت بسیاره ... خلاصه هر چی کتادر دختر اصرار کردن گفتم نمیشه نه باشه واسه یه وقت دیگه...میلاد و حنیفر ساناز و الناز و بهمن ناهید و شهریار و ماما همه میرفتن...باشه به سلامتی و خوشی .. واسه خونه گفتم اول ببینم چطوری هست حالا بعد دیدم با ماما اونجا کمی گشتیم بعد رفتیم سمت کتابخونه من کتابها رو پس دادم بعد رفتم سمت کالجی که من قبلا درس میخوندم چون از دوستم ایرنا شنیده بودم که یه کلاسی هست مجانیه واسه زبان که فقط باید پول برای کتابها بدی اون هم گفتم أره همچین کلاسی هست اما باید درخواست مصاحبه کنی بعد باهاشون حرف بزنی خلاصه بعدا توی اینترنت درخواست مصاحبه میکنم بعدا ببینم چی میگن دیگه اومدم سمت خونه  من برای پنح شنبه شام نمیرم جون پارتنرم هم نمیره اما فقط بخاطراون نیست...نمیرم تا کمی ناهید فکر کنه به کارهاش و حرفهایی که میزنه...حالا بعدا عکسهای شبشون رو میزارم اینجا..چهارشنبه ای شب یلدا بود و مال من تنها تر از همیشه بودم حتی با وجود فامیلهایم اینجا..اینم که هشت شب به بعد رفت خوابید من باز نشستم تنها و درس آیین نامه خوندم

Nahid's Bday Party at restirant....

اون دسته گل سفیدها و پنیر سبز وقرمزی که می بینیداز طرف من هستش...گل ها رو از آلبرت هاین دودخم گرفتم پنیرها روهم از یومبوی آلتن وقتی رفته بودیم این آخرین بار لینگن که رفتیم بعدش..واسه ناهید خریدم آبی اش رو هم میخواستم اما تموم کرده بود.






































اون دسته گل سفیدها و پنیر سبز وقرمزی که می بینیداز طرف من هستش...گل ها رو از آلبرت هاین دودخم گرفتم پنیرها روهم از یومبوی آلتن وقتی رفته بودیم این آخرین بار لینگن که رفتیم بعدش..واسه ناهید خریدم آبی اش رو هم میخواستم اما تموم کرده بود.