Sunday, November 13, 2016

Hein en Ruth House Warming Party On Saturday Night 8:30 PM 12-11-2016

واسه شنبه ای من هنوز پائين خوابیدم وقتی پاشدم دیدم پارتنرم کله سحری پاشده خلاصه که منم پاشدم و کمی مرتب کردم همه جا رو بعد که کافی خوردیم با هم شروع کردیم رفتیم سمت گاراژ رو مرتب کردن کلی اضافه ها رو ریختیم بیرون پارتنرم هی میگه چرا آت وآشغالها و چیزهایی که نمیخوای نمیریزی بیرون خودش ازهمه بییشترآشغال داره کلی کفشهایی که نمیپوشیدم ریختم بیرون ظرف همینطورمن یه کاور برای روی میزهامون خیلی وقت پیش خریده بودم که هنوز نبریده بودیمشون و بزاریمشون روی میزهای اطاق پذیرایی و آشپزخونه..دیگه اونو بریدیم و مرتب کردیم انداختیم به پارتنرم گفتم برم سرکار این پرده ها رو هم عوض میکنم خیلی کهنه شده...دیگه بعدش واسه هر دو مون تخم مرغ پخت که من با پنیر و خودش با بیکن خورد بعد دوچرخه های مال کمپر رو از گاراژ کمپر در آورد قبلش هم قایق و پارو ها رو در آورده بود ازش بیرون چون ویکند دیگه میبردش جایی که پشتش رو که تصادف کرده بودیم واسه امتحان من تو رایسز ویک و زده بودیم به جایی رو بده واسه ده روزی فک کنم درستش کنن خلاصه مرتب کردیم بعد دیگه حسابی استراحت کردم چون پام دیگه خیلی درد گرفته بود و خیلی ازش کارکشیده بودم خودش نشست به آبجو خوردن گفتن باز شروع کردی لااقل میزاشتی میرفتی واسه امشب خونه این همسایه اونجا میخوری کمی سرش غر زدم و محلش نگذاشتم دیگه سالاد م رو واسه شام خوردم غذای جیمی رو هم دادم و همون روی مبل نشستم به تلویزیون نگاه کردن و فکر می کردم کاشکی میشد نریم اصلا حالش نیست دلم میخواد همین جا روی مبل لم بدم و چرتم رو بزنم اما نمیشد بعدش پارتنرم  پاشد رفت حمومش رو کرد منم پاشدم لباس شیکی پوشیدم با شلوار مشکلی کشی اززیر و برای در آوردن چشم خواهرش امشب بیشتر طلا خوشگل هام رو هم انداختم کمی هم آرایش کردیم و موهام هم خیلی خوشگل شده بود دیگه که  راه افتادیم طرفهای هشت و نیم شب  دیدم چند تا همسایه دم در واستادن اما ما زیاد وا نستایدم چون خیلی سرد بود سریع رفتیم خونه همسایه جدیده که اسمهاشون رو تو تایتل این پست نوشتم خیلی خوب بود شام که نبود اما قهوه و چای سرو شد بعد هم شراب سفید و فرمز بود که من قرمزش رو خوردم حدودهای نوزده بیست تایی بودیم و کلی حرف میزدیم روت میزبان خیلی خوبی بود مرتب همه چی رو چک میکرد و میپرسید مثلانوشیدنی چی میخورید یا میدید گیلاس ها خالیه سعی میکرد پر کنه واسه مون..از رنگ درو دیوراطاق پذیرایی وآشپزخونه رو پسندیدم از وقتی اینجا رو خریدن داشتن مرتبش میکردن و رنگ و کاشی کف... من زمانی که این خونه توش ژینت و ویم زندگی میکردن داخلش نرفته بودم این همه مدتی که اینجا زندگی میکردم خوب رفت و آمدی هم نداشتیم و بعد هم بخاطر مدرسه دو تا دختر نازشون رفتن شهر ناهید اینا یعنی زلهم و اینجا رو فروختن به این دوتا...اما پارتنرم میگفت زولدر نداره اما بالا ها اطاق خواب داره فک کنم سه تا یا بیشتر باشه اما سایز خونه اش به بزرگی خونه ما نیست ... وسایل زیاد نداشتن یه درختچه خوشگلی هم با گلدونش که بزرگ بود پرسیدن این واقعیه یا مصنوعیه بنی بهم گفت نه واقعیه اینو با همون پولی که از شما و بقیه همسایه ها گرفتیم خریدیم واسه شون...بگذریم دیگه روت اومد کمی هم کنار من نشست ازمن سنش کمتره دقیقا نمیدونم چقدراما بچه هم ندارن . بهم گفت چهار روز در هفته کارمیکنه و جنرال منجر ای توس تو دودخم هست سه روزاونجا تو دودخم هست یه روز وینتر اسویک..میدونم پسره هم زیاد کار میکنه...خدا میدونه با چهار روزدرهفته چطورتونسته خونه بخره البته سنشون کمتره ومشکلی برای وام ندارن وخوب مرده هم که گفتم حسابی کار میکنه شاید روت دستمزدش بالا باشه...اما پسره سنش ازمیلاد ما کمتره ..برادرمن هنوزنمیتونه یه خونه لعنتی اینجا اجاره کنه...چی بگم...  من چون پام درد میکرد نشستم تمام مدت واصلا وانستادم اریک همسر خواهر پارتنرم که همسایه ما هم هستن اومد پیشم و باهام حرف زد اونم انگشت و عصب انگشت شصت دستش رو عمل کرده و درگیره اونه و نمی تونه زیاد کار کنه و از پام پرسید و با هم صحبت کردیم بعد دیگه  هرما زن رونالد اومد سمت من گفت ببینم  پنج شنبه ای که تو خیابون دیدمت وقتی بهم گفتی خونه های اینجا کشیده بالا ومیشه فروخت واینا ببنیم نکنه میخوای برین از اینجا ؟ من دوست ندارم تو بری شما رو خیلی دوست دارم از اینجا نرید  گفتم نه منظورم این بود که این انتخاب واسه ما هست ...رونالد مدتی بود بخاطرکارش مجبور بود هر روز بره فریزلند و خوب خیلی راه هست هی برو هی برگرد پدرش درمی اومد اما وقتی باهاش حرف زدم وهرما هم بهم گفت دیگه لازم نیست هر روز بره الان دیگه تو همون دودخم کار میکنه گفتم خوب چه بهتره دیگه اینهمه رانندگی نمیکنه ...خلاصه با همسایه ها البته  نه همه شون حرف زدیم مثلا من با والتر و هایدی زنش زیاد حرف نمیزنم یا ساندرا و شوهرش یا خواهر پارتنرم که مثل خنگ ها میمونه کلا هلندی ها دم دمی مزاج اند یعنی اگه یه روز باهات خوبن قرار نیست روز بعد هم به همون گرمی دیروزشون باشند باهات من اویل خیلی تعجب میکردیم از این حالتهاشون اما الان خودم هم باهاشون همین طور شدم و وقتی محلشون زیاد نزاری بیشتر میان سمتت...کلی از دست بنی خندیم کلی خواب آلود بود بعد بهش گفتم میرم زورخ و اینا بعد گفت آهان همون جا که پیر پاتیل ها هستن گفتم بله درسته گفت نگران نباش چند سال دیگه پارتنر توهم میاد همونجا دیگه مردم از دستش از خنده...دیگه پارتنرم از جاش پاشد رفتم سمتی که بقیه همه اش واستاده بودن اون جا یکی دو بارهم دید من تنهام و خواهر سلیطه اش با همسر پیتر اله ن ..هی دارن فک میزنن و محل من نمیزارن اشاره کرد که بیا اینور گفتم نمیتونم زیاد واستم پام درد میکنه همینطوری نشستم کلی فشار بهش میاد..از دست این مرد خودخواه که اصلا حالیش نیست ...  به هر ما میگم من اولین بار که دیدم بنی رو یاد پدربزرگم افتادم چون همیشه منو به یاد اون میاندازه البته بعدا فهمیدم خودش هم فرد دوست داشتنیه ... اما باید حواسم باشه من اونو مثل پدر بزرگم میبینم اون که منو مثل نوه خودش نمیبینه...هه هه هه هر دو خندیدیم...بعد دیگه آخرای شب رونالد اومد کنارم و کلی حرف زدن و صدای خنده های منو در آورد از پسرآخریش میگفت که خیلی لجوجه و اینا بعد زنش هم همراهی کرد و اومد با ما هم صحبت شد من این دو تا رو تو همسایه گی مون دوست دارم چون نرمال تر از بقیه اند .. دیگه دو و نیم بود که اومدیم بیرون بالاخره البته هرما به دادم رسید چون پارتنر من همیشه آخرین کسیه که میاد بیرون از این مهمونی ها و به هرما گفتم همه رفتن این هنوز داره فک میزنه و آبجو میخوره گفت ما میریم اونم مجبوره بیاد دیگه  دید ما راه افتادیم اونم اومد بیرون تشکر کردیم و زدیم بیرون پارتنرم جیمی رو برد بیرون کارش رو بکنه منم مستقیم بعد از عوض کردن لباسم و مسواک رفتم افتادم روی تخت اطاق بالا ... دیگه تا طرفهای یک ظهر خواب بودیم البته وسط های خوابم پاشدم رفتم دسشتویی خونریزی هم دارم دیگه سخت بود هی باید به پهلو میخوابیدم که بعد دیدم باید کاورتخت رو تمیز کنم کثیف شده بود واسه چهارشنبه ای همه رو میشورم ومی اندازمشون تو ماشین تا تمیز بشه...دیگه اومدیم پایین یکشنبه ای قهوه خوردیم بعد پارتنرم سوپ داغ کرد وبعدش بروکل و گوشت داخلش رو من خوردم خودش هم بال مرغ ها روپخته بود واونوبا هم خوردیم لباسهای کثیف روانداختم توماشین بعد هم خشک کن دیگه همه اش نشستیم داخل و فیلم تماشا کردن واستراحت کردن اما پام دیگه خوب خوب شده آخیش خدا رو شکرهیچ چی مثل سلامتی نیست... دوباره با این دلفین ماساژم پشت پارتنرم رو که روی شکم روی کاناپه قسمت من چون اون کاناپه بزرگتره پهن شده بود حسابی ماساژش دادم که ریلکسش هم کرد همونجا گفتم دیگه بلند نشو و استراحت کن طرفهای هشت شب به بعد پارتنرم که داشت روی مبل چرت میزد رفت بالا بخوابه منم نشستم به تماشای فیلم و بعد به خونه ماما زنگ زدم کمی باهم حرف زدیم تنها بود و دوبعد از ظهر به بعد امروز جنیفرو میلاد با دیزل رفته بودن خونه پدرمادر جنیفر واسه این هفته که داره میاد کمی با ماما حرف زدم راجع به این فامیلهای شهریارحرف زدم که گیردادن که بمونند اینجا و نرن ایران و رفتن وکیل دیدن کار ناهید اینا در اومدن چقدر پررو اند بخدا من دو سه روز پیش به ای ان د زنگ زدم گزارش دادم با اسم و اینا اول تلفن زدم بهشون گفتم.. زنه بهم گفت  اسمهاشون روبرامون ای میل کن منم نوشتم اسم وکیله روهم نوشتم و کجا کارمیکنه و گفته کارتون رو درست میکنم براشون مطرح کردم که نگید ازکجا این اطلاعات رو بدست آوردید ونمیخوام اسم من برده بشه خلاصه اسمشون که رفت توی لیست خدا کنه قضیه رودنبال کنن ما اینجا دچاردردسراین آدمهای خودخواه و ازخودراضی نشیم بعد ها...بگذریم من از این قضیه به هیچ کسی هیچ چی نگفتم..دیگه بعد تماس با ماما  به ناهید اپ کردم گفت فردا خونه ای گفتم شاید برم با دوچرخه کتابخونه گفت میخوام بیام پیشت بعد از ساعت یازده صبح با هم فرمت رو پرکنیم ببریم خمنته و کارهات رو ردیف کنیم گفتم باشه پس نمیرم اونجا بیا...یادم باشه که به مرکز رانندگی هم زنگ بزنم وقت بگیرم برای تمرین هام...دارم کلی از کتاب و واتس اپ و تلگرام آیین نامه اش رو میخونم و چون خوب میفهمم اونو واسه ام شیرین شده..به امید اینکه اینم تموم بشه ببینم چیکارباید بکنم  

No comments: