Friday, November 18, 2016

Fixing Camper in Einspeet Klien Kolonieweg 103 8075 PB place...

واسه پنج شنبه ناهید اومد صبحی دنبالم راه افتادیم دیگه ماشین رو یه جا گذاشت گفت من نمیام تو برو من هم رفتم اون سمت و خلاصه یه نفر بود که بهم میگفت چی کار باید بکنیم اون روز اولین روز کار داوطلبانه من بود باید وسایل و میز رو میچیدیم بعد گاهی لیست میگرفتیم یا میپرسیدیم چی میخورین خلاصه کلی کار بود که بالاخره انجام دادم با همکارها بعد خودم هم هم سوپ خوردم هم غذاهای دیگه رو بعد هم میز رو جمع کردیم و دیگه طرفهای ساعت یک و نیم عصر به بعد با ناهید برگشتیم ناهید اونجا کمی نشست که من کارم تموم بشه بیام خلاصه همه اونو میشناسن اونجا پارتنرم بهم گفته بود سعی کن پول رو بریزی تو حسابت تا قبل از اینکه این هفته تموم بشه تا باشه تو حسابت که اگه خواستن بردارن مشکلی پیش نیاد پول رو قبلش برداشته بودم همراهم بود حتی توی کیفم نگه نداشتم چون موقع کار کیفم رو کناری گذاشته بودم و بهش زیاد اعتماد نبود واسه همین کارت هام و پولام همراهم بودن کارم که تموم شد اونجا با ناهید رفتیم  کمی خرید کردیم گوشت گوسفند خریدم واسه آلو اسفناج درست کنم بعدها واسه پارتنرم با نون لبنانی وازاین شکلات اول اسم پارتنرم که بعدا بزارمش توی کفشش که واسه سال نو اینا از این رسم ها دارن و من پارسال هم اینکار رو واسه اش کردم...خرید ها که تموم شد همون توی ماشین نزدیک به هزارو هشتصد یورو پول کامل دادم به ناهید اونم همین مقدار ریخت توی حسابم چون قبلش بهش گفته بودم میخوام برم بانک گفت نمیخواد من برات میریزم توی حسابت تو به من پول بده...همین کاررو هم کردیم و خیالم بابت این قضیه هم راحت شد بعد خرید ناهید منو رسوند خونه گفتم شام نگذار شب شهریار میاد با پارتنرم من که میریم برگشتنی یه چیزی سر راه میخوریم اولش گفت منم میام بعد گفت نه حوصله ندارم فردا این فامیلهای شهریار هم میان سرم رو باید رنگ کنم گفتم منم حالش رو ندارم اما پارتنرم خواسته برم منم گفتم باشه میام خلاصه عصرش شهریار اومد با پارتنرم راه افتادیم و بردیم کمپر رو سمت همین جایی که اسمش رو نوشتم توی تایتل این پس و کمپر رو اونجا گذاشتیم واسه دو هفته واسه تولدم مثل پارسال که رفتیم آلمان دیگه امسال نمیتونیم بریم چون کمپر لازمه که درست بشه عوضش واسه شب سال نو میریم دلم گرفت چون دلم برای کمپر تنگ میشه اما باید درست بشه بگذریم برگشتنی دیگه حسابی پام درد گرفته بود اما اعتنا نمیکردم رفتیم دیدیم همه جا بسته ست آخر یه جاپیدا کردیم یه چیزی با هم خوردیم و برگشتیم و شهریار ما رو روسوند خونه و رفت هر دومون سریع رفتیم خوابیدیم البته قبلش پارتنرم جیمی رو برد بیرون کارش رو بکنه بعد اومد اما من زود رفتم بالا خوابیدم خیلی خسته بودم شهریار رو که دیدم خیلی سرحال نبود و هی میگفت سر راه تو اتوبان خوابم گرفته بود این روزها بخاطر این مهمونهای عوضی شون نه ناهید حالش خوشه نه شهریار خدا کنه رفتن دیگه گورشون رو گم کنند و دوباره نیادن اینور پناهنده بشن که خیلی دردسر دارن بخصوص واسه خواهر بدبخت من ... پارتنرم میگفت من اصلا حرف زدن شهریار رو نمیفهمم ... نمیدونم این چرا اینطوری حرف میزنه ... دیگه واسه جمعه صبحی من رفتم برای کار همون زورخ که اکتیویتی ت داشتن و یواش یواش دارم با کارهاشون آشنا میکنه برام جالبه دیگه واسه دوازده و نیم که وقت ناهاریشون بود سوپ دادیم البته اولش کافی بود بهشون دادیم بعد من خودم سوپ خوردم اما کارم که وقتش تموم شد زنه بهم گفت میخوای بری برو منم با دوچرخه برگشتم هوا هم باد بود چه بادی مگه دوچرخه تکون میخورد خلاصه به زمین و زمان و خدا و همه چی کلی از حرصم فحش دادم رسیدم خونه یه سه  تا تخم مرغ تو روغن سرخ کردم خوردم بعد یه حمام داغ موهام رو هم شستم و شسوار و اتو و صاف و بعد یه چای داغ بعد واسه شام هم سالادم رو درست کردم با غذای جیمی کنار گذاشتم پارتنرم که اومد فهمید چیزی نمیخوره چون آبجو میخورد منم یه پتو انداخته بودم روی همون مبل داشتم تلویزیون میدیدم بعد شام خوردم غذای جیمی رو هم دادم بعد هم پارتنرم رفت بالا خوابید من  فیلم ایرانی  بیست هفته رو توی آی پد دیدم طرفهای یک صبح که شد رفتم بالا خوابیدم  

No comments: