Wednesday, November 09, 2016

 سه شنبه ای که گذشت زود پاشدم یه چیزی خوردم بعد فک کردم تا ناهید بیاد قرصم رو هم بخورم درد پام کمتر بشه بعد ه منتظر شدم اول که با ناهید بریم اما بهم اپ داد که نمیتونه بیاد و باید بره برای کارش خلاصه که کارمون مالید نگران خرید نبودم برای مارکت اما کتاب رو باید میبردم کتابخونه پسش میدادم با اینکه خوب هم نخونده بودمش اگه دیر میکردم باید پول بدم بخودم گفتم باشه درک فردا که چهارشنبه ست میرم بیرون خرید هام رو هم میکنم کتاب رو هم میدم به کتابخونه و کتاب های جدید میگیرم ..چهارشنبه ای سرد بود و کمی هم هوا خیس و بارونی بود پوشیدم راه افتادم اول رفتم کتابخونه و کمی با همین پای لنگم گشتم بعد اون کتابه رو برگردوندم بعد یه چند تا دیگه کتاب انتخاب کردم تو توالت کتابخونه بودم ماما زنگ زد گفتم بهش اومدم شهرش گفت مراقب باش با اون پات روی دوچرخه...کمی باهاش حرف زدم بعد رفتم سمت ف ان د یه ارتن سوپ خوردم بعد رفتم سوپر مارکت و خرید هام رو کردم اومدم خونه جیمی رو بردم بیرون دیگه اومدم خونه یه ماکارونی هم برای پارتنرم درست کردم که واسه شامش بخوره .شبش ماکارونی رو نخوردچون قبلش یه چیزی خورده بود و میخواست آبجو بخورده گفتم فردا میزارم واسه شامت بخوری...  

No comments: