Saturday, November 05, 2016

جمعه ای با همین پام افتادم به جون تمیز کردن خونه..پايين که شامل اطاق پذیرائی و آشپزخونه ست همون پنج شنبه ای تمیزشون کرده بودم باز یه دستی کشیدم بهشون بعد رفتم بالا و پله ها رو و توالت بالا و پايین و حموم و اطاق خواب ها رو همه و همه رو تمیز کردم با همین پام...از درد داشتم میمیردم اما باید تمیز میشد یه چیزی خوردم جیمی رو انداختم پشت که اگه کاری داشت بکنه اونجا و رفتم یه حموم مشتی کردم به علی واتس اپ کردم تلفنی دیدم هنوز حالش زیاد خوش نیست..کمی باهم حرف زدیم ..طرفهای سه چهار بود که ماشینی که بسته ها و یا نامه واسه مون میاره اومد دم در منتظر این زیگو بودیم که خبری ازش بشه یه بسته فرستاده که وسایل اینترنت و مال کاناهای تلویزیون رو که قبلا باهاشون قرارداد داشتیم و الان تموم شده بزاریم توش و بفرسیتم براشون..گداها...بگذریم بعدش دیدم از پارتنرم میس کال دارم زنگ زدم گفت حین کار یه شی یی رفته تو چشم راستش اونم سریع رفته شسته چشمش رو و رفته درمانگاه نشون بده اونو وچون کارت بیمه اش تو خونه بود از همونجا زنگ زده بود شماره عضویتش رو میخواست...نگرانش شدم سریع بهش دادم و حالش رو پرسیدم انسخده بوده و این یکی دوهفته ای خیلی سرش شلوغه با کار...گفت دیگه نمیتونم برم سر کار و دارم میام خونه..یکی دو ساعت دیگه باز تماس گرفتم گفت دارم میام تو راهم..به ماما زنگ زدم..بعدعصری که پارتنرم اومد دیگه خسته هم بود نشست به خوردن آبجو وحرف زدن با من تو همون آشپزخونه...کمی حرف زدیم اما زیاد نمیتونستم بشینم اونجا پام درد میگرفت ...دیگه الناز هم تو واتس اپ حالم رو پرسید وگفت بعدا تماس میگیره اما نگرفت خوب اینا هم گرفتارن و درس داره ودانشگاه اما مهم نیست هر کی سراغ آدمو میگیره بگیره هر کی هم نگرفت بی خیالش..من باوردارم مهم نیست چقدر گرفتار باشی وقتی بخوای واسه کسی وقت بزاری اینکار رو میکنی..واسه همین این حرف ها تو کت من نمیره...بگذریم فک میکردم این ویکند فامیلهای شهریار برن خونه مهین اینا اما به ناهید که واتس تپ کردم گفت نه اینجان کجا برن لوله های مهین ترکیده اونها درگیرن خلاصه که خواهرم بد جورگیرکرده با این مهمونهای طویل المدتش...جنیفر نامزد میلاد گاهی که آگهی کار برای کار تو سالن مو و زیبایی تو فه یس بوک پیدا میکنه اسم منو تگ میکنه دمش گرم دیگه سریع ای میل اونو برداشتم و سی وی ام روبا کاورله تربه هلندی و عکسی از خودم که خواسته بودن برای متقاضی ها..فرستادم راستش کارش تو ای پی ال و لیزروایناست که بیوتی شن میخواستن من کار بیوتی زیاد کردم ولی با لیزر کار نکردم یه جایی هست تو دودخم تازه باز شده یا میخواد باز بشه البته میدونم هزاران نفر الان شرکت کردن اما بقول معروف سنگ مفت گنجشک هم مفت من تلاشم رو میکنم شاید جواب دادن و خواستن برم برای کار اونجا...حالا ببینیم چی میشه دیگه پارتنرم که رفت خوابید منم راحت نشستم به فیلم ایرانی تو یوتیوب تماشا کردنم و حالش رو بردم و بعد هم خوابیدم دیگه شب روهمون پايین روی مبل خوابیدم درکوچولویه واسه جیمی روهم باز کردم که اگه کار داشت بره بکنه وپارتنرم خیالش راحت باشه و خوب بخوابه..امشب هم همین کار روقبل ازخوابم میکنم صبح پارتنرم تا ساعتهای دو بعد ازظهر خوابید..کمی نشستم گفتم با هم یه چیزی میخوریم...تا پاشید رسیدیم باهم به وصل کردن این سیم های اینترنت و وای فای خونه و تلویزیون مون که با تل فورت قرار داد بستیم پارتنرم واسه مبایل من هم از تل فرت درخواست کرده بود آبونه منت اونو..و خوب ارزونتره...دیگه کارمون که تموم شد گفتم یه چیزی بخوریم گفت نه من الان گشنه ام نیست گوه منو اینهمه مدت منتظر گذاشته دیگه خودم یه چیزی خوردم رفت خرید کرد کمی بعد دیگه نشست به کمی آبخو خوردن بعد دیدم بنی اومد دیدن من چون دیدش قبلا من پام درد میکنه دمش گرم باز این مرد چقدر مهربونه..بنی کپیه بابا بزرگ منه..شاید برای همین من خیلی دوستش دارم وگاهی واقعا دلم میخواد مثل خیلی قدیم ها مثل یه دختر بچه برم توی بغلش..اما فک میکنم بابا من اینو مثل بابا بزرگم میبینم اون که منو مثل نوه اش نمیبینه..کمی حرف زدیم و حال منو پرسید دیگه که رفت من همون روی مبل لم داده بودم و فیلم های هلندی میدم که خیلی هم خنده دار بود روده بر شده بودم از خنده..ظرفهای کثیف رو شستم...لباسهای کثیف روانداختم تو ماشین بعد هم خشک کن دیگه بعدش دیدم پارتنرم د اره شام رو ردیف میکنه دیدم واسه من هم اینکار رو کرده خلاصه با هم خوردیم شام رو بعد من با همین ماساژ دستی ام پشت پارتنرم که هی میگفت کمرم خیلی درد میکنه کلی ماساژ دادم حالش بهتر شد بعد رفت بالا بخوابه ظرفهای تمیز رو در آوردم ازماشین ظرفشويی و بعد ظرفهای کثیف شام رو گذاشتم تو ماشین کمی هم آشپزخونه رو مرتب کردم و  نشستم به نوشتن اینا و ازآی فیلم یه سریال آبگوشتی میبینم...این کتاب تئوریه سیصد و هیجده تا صفحه ست اما خیلی ساده و خوب نوشته شده و چون به انگلیسی هست خیلی راحت میفهممش...خلاصه که شروع کردم به خوندن..دیروز فرچوناتو تو فه یس بوک باهام تماس گرفت و کمی باهم چت کردیم میخواست ببینه چی کار کردم با امتحان هام..بهش گفتم هنوز دارم میخونم ببینم چی میشه..سه سال طول کشید واسه اش تا تونست گواهینامه اینور رو بگیره میدونم برای من هم راحت نیست اما چاره ای ندارم..راستی من امروز رفتم تو آرشیو بلاگم دیدم فردا سالگرد درست شدن بلاگ منه..یادش بخیر چقدرزود گذشت..وقتی شروعش کردم تازه به ازدواج مزخرفم پایان داده بودم وقتی نوشته هاشم رو میخونم چقدر میبینم که عصبانی ام ازهمه چی بخصوص مرد جماعت..درس میخوندم حدودهای سی و شیش سالم بود  یاد اون روزها بخیرسخت بود اما حال خودش رو داشت...بیشتربه انگلیسی مینوشتم پست دوم من راجع به رفتن ونسا دوست وهم خونه سابق استرالیایی من ازسیدنی به ملبورن بود ومن خیلی غمگین بودم واحساس تنهایی میکردم ونسا هنوز فه ی س بوک نداره و نه یه وای فای درست واصلا نمیشه باهاش زیاد ارتباط برقرار کرد..گاهی وقتها خیلی دلم براش تنگ میشه اما ونسا همینه دیگه...تا بهش ای میل ندی خبری ازش نمیشه البته کمی فراموشی داره و من به دل نمیگیرم...شاید شرایط اون هم همینه دیگه..امروز باز بهش ای میل دادم و باز یاد آوری کردم که در تماس باش با من امیدوارم زودتر جواب بده یه خبری ازش داشته باشم چون کمی هم نگرانش ام .     

No comments: