Friday, October 07, 2016

دوشنبه ای که اومد هنوز بدنم درد میکرد واسه همین نرفتم کتابخونه و گرفتم خوابیدم اما سه شنبه رفتم مرکز شهر ماما و توی گروه زبانشون کمی خوندن زبان هلندی تمرین کردم بعد هم واسه چهارشنبه که هیچ اما پنج شنبه رفتم باز اون سمت و این زنیکه که دماغش بالاست واسه پنج شنبه ها گفت عروسش سرطان سینه گرفته و باید بیشتر به اون و نوه هاش برسه و نمیتونه دیگه بیاد پیش ما پنج شنبه ها ...کمی هم راجع سرطان سینه و رحم حرف زد یادم افتاد که هنوز برای په پ اسمیرم تماس نگرفتم ببینم جوابش چی بود ... من از این واقعه که واسه شون اتفاق افتاده بود خوشحال نشدم اما از اینکه دیگه ریخت نحس این زنیکه رو نمی بینم خوشحال بودم خدا رو شکر....بعد هم اومدم سمت خونه ماما اینا... ماما و ناهید اینا چهارشنبه ای شب رفتن واسه هفت هشت روز اسپانیا با دو تا خواهر و شوهرخواهر شهریاردیگه پیش میلاد و جنیفروعلی بودم علی هم اول صبحی اومدنی یه بابایی زده بود پشت ماشینش که داشتن لیست های بیمه ماشین هاشون رو پر میکردن بعد هم دیگه کمی اونجا نشستم اومدم سمت خونه دیگه رسیدم خونه دیدم نامه جواب په پ اسمیرم رسیده و با دستهای لرزان بازش کردم همه چی خوب بود و خیالم راحت شد همون پنجشنبه شب کلی لباس امتحان کردم جلوی پارترم که ببینه چه لباسی برای پارتی خواهرش که سارا شده بود باید میپوشیدم.....چقدر لباس مهمونی نپوشیده دارم من ..بگذریم واسه جمعه ای زودتر از وقت معمول شام رو زدیم و منم خوشگل کردم و پارتنرم هم آماده شد طلاهام روهم انداختم بگذار فک کنند پارتنرم برام خریده خواهرهای حسودش بیشتر دق کنند دیگه رفتیم اون سمت مهمونی زیاد بزرگی نبود اما خوب بود و خوش گذشت کمی هم رقصیدیم خواهرش ایرما که مهمونی اون بود خیلی خوشحال شده بود اما بیشتر شون رو محل نمیزاشتیم چون آدم نیستن اما با دی وی و ایلونا  کلی  حرف زدیم شب بدی نبود همه کف ما بودن دیگه اومدیم خونه و من پریدم توی تخت گرمم....چند تا از خانمهاو دوستهای ایرما لباسهای مدل قدیمی زنهای هلندی رو پوشیده بودن و صورتهاشون رو هم ماسک زده بودن حالا عکس یکیشون رو میزارم اینجا....جالب بود اما کمی قیافه هاشون عجیب بود برام...علاوه بر لباس قیافه های یه پیره زن با موهای خاکستری بود از دی وی پرسیدم اینا چرا این شکلی اند گفتن مثلا سارا شدن دیگه یعنی زن های پنجاه ساله این شکلی بودن قدیم ها .. بهش گفتم من مطمينم سه سال دیگه من این شکلی نخواهم بود چون منم تو همین سه سال آینده پنجاه ساله میشم دیگه یه نیگاهی بهم کرد و دید همچین بی راه هم نمیگم بعد بهش گفتم شاید صد سالم بشه یا دویست سالم باشه اما نه الان...دیگه کمی هم راجع به أهنگهای هلندی صحبت کردیم داشت درمورد شعرهای ترانه هایی که میخوندن میگفت بهم گفت مثلا این آهنگ رو میشنوی این خیلی شعروداستانش غمگینه اما آهنگش شاده و ملت هم دارن میرقصن بعد هم داستانش رو برام توضیح داد ...برام جالب بود چون آهنگ های زوزه ای ما یعنی ترانه های غمگین ما موسیقی اش هم غمگینه نه شاد و این هم از سبک موسیقی هلندی....راستی از طریق فه یس بوک یه آگهی کاری پیدا کردم واسه پارت تایم که گفته بودن هرکسی زبان انگلیسی اش خوبه میتونه تقاضا کنه منم ای میل کردم و سی وی کاریم رو فرستادم واسم ایی میل اومد که شماره داده بودن تا تماس بگیرم یکی دو بار ترای کردم آخرش همون موقع که جمعه شبی داشتم واسه مهمونی خواهر پارتنرم یعنی ایرما بهم زنگ زد دیدم میس کال دارم ازش تماس گرفتم حالا مرتیکه عقده ای میگه این دکتر....هست یعنی من دکترا دارم منو دکتر صدا کن ..ایرونی های عصر حجر....یک مشت زامبی....گه ها...بعد هم کمی که حرف زدیم و من توضیح دادم دنبال کارم و زبان انگلیسی هم مشکلی ندارم بهم گفت شما کانداید خوبی واسه اینکار نیستی چون باید تحصیلات دانشگاهی داشته باشی از این حرفها ...کمی حالم گرفته شد اما بعدش فکر کردم درک نشد که نشد ..بی خیال من تلاشم رو میکنم بالاخره همه این تلاش ها به یه جایی میرسه وبی جواب نمی مونه و یونیورس پاداشم رو بهم میده 

No comments: