Monday, October 31, 2016

دیشب ساعت رو گذاشتم واسه صبح مثل بیشتر دوشنبه ها برم کتابخونه خوندن زبان هلندی رو با خانمها تمرین کنم اما مگه میشد این پای لعنتی ام رو تکون بدم..رفتم دستشویی بعد از درد پام یه لحظه فشارم افتاد حالا تنها هم هستم بعد دیگه نفهمیدم فقط یادم میاد پاشدم از کف دستشویی و حموم بالا و سرم قسمت پیشونی خیلی درد میکرد دست بردم دیدم چه بادی کرده مثل اینکه با صورت اومده بودم زمین و حالیم نشده بوده دیگه با یه بدبختی زنگ زدم ناهید زود بود هنوز جواب نداد واتس اپش بعد به ماما زنگ زدم بیدار شد طفلک بعد دیگه کمی که باهاش حرف زدم اون هم فهمید که چی شده اومدم پايین و یه چیزی درست کنم بخورم که باز بهم زنگ زد من الان میام اونجا کمکت شاید لازم باشه بری بیمارستان مادر.. همون که ماما اومد صبحی دیگه بسته ام هم دستم رسید که کتاب آیین نامه رانندگی اینجاست البته همونی بود که میخواستم چون اینا چند نوع هستن در ضمن انگلیسی هم هست که عالی شد اما فک کردم سی دی هم داره یا کتابی دیگه...فقط یه کتاب بود حالا باید اون یکی ها رو هم برم دنبالش بگم برام بفرستن طفلک اتوبوس گرفت و بعد یه ساعتی اومد پیشم جیمی رو در مدتی که اینجا بود دو بار برد بیرون کارش رو کرد بعد یه باند کشی واسه مچ پام آورده بود که اونو روی همون پماد تایگرم زده بود کشیدم بالا سمت مچ پام بعد گفت دراز بشو و کمی استراحت کن کمکم کرد که لباس چرک ها رو بشورم یا بندازم توی خشک کن بعد یه دستمال خیس کشید روی پیشونیم که این ورم روی پیشونیم بره البته هنوز کمی هست ورمش...دستش درد نکنه چقدر خوبه که خانواده ام پیش من هستن خد ا...یا من پیش اونهام بعد به ناهید واتس اپ کردیم بهش گفتم برو بالا نمیخواستم مادر خواهر شهریار بفهمن چی شده بعد بهش گفتم پام رو اما ماما هم گفت صبح چی شده گفت بالا که نمیاری گفتم حالتش رو دارم گفت نگذار بخوابه اما دراز بکش اگه سردرد و استقراغ داری باید ببریمش بیمارستان...گفتم نه...نگران نباش ..تو همین موقع ها پارتنرم اولش واتس اپ داد پرسید پات چطوره گفتم خوب نیست ماما اینجاست...بعد زنگ زد باهاش کمی حرف زدم گفت من هفت شب به بعد میام کارمون طول کشیده فردا هم همین وضعه ..دیگه اینکه  مامان  قبل از رفتنش سالاد من رو هم درست کرد و کمی گردوی خام پوست گرفت  این گردو ها روناهید بهم داده بود بعد خیسشون داد تو آب چون اوکادو نداشتم با سالادم اونها رو خوردم دستش درد نکنه گفت زیاد ازپات کار نکش بزار استراحت کنه دیگه میخوای بخوابی هم روی همون کاناپه اتاق پذیرایی ات بخواب نرو بالا دستشویی هم که داری پايین خلاصه ازپات زیاد کار نکش..مامان کارهام رو کرد و هرچی گفتم شام بمون یا بزار پارتنرم باید و ببردت نموند گفت بهت زنگ میزنم بعدا ببینم حالت چطوره این هفته ماما تنهاست و میلاد وجنیفرو دیزل پیش پدرمادر جنیفر اینان..بعد دیگه بهم زنگ زدو حالم روپرسید بعد من به این معلم ترکه دوباره زنگ زدم پرسیدم دنبال سی دی ام هستم وکتاب سوال های آیین نامه بهم زنگ زد و پیغام گذاشت به همون مرکز زنگ بزن و بپرس ببین چی میگن من هم تماس گرفتم و زنه گفت سی دی هست اما هلندیه و کتاب سوال نداریم به انگلیسی...خلاصه گفتم عیبی نداره لطفا برام بفرستیدسی دی رو..دیگه منتظر شدم پارتنرم اومد و شام خوردیم اونم شام خودش رو ردیف کرد جیمی رو برد بیرون جیمی هم زیاد مثل اینکه حال نداره پارتنرم میگفت خونه شده بیمارستان دو تا بیمار تو این خونه هست اصلا خوب نیست این وضع..هم کلافه وضعیت من بود هم کلافه وضعیت جیمی...جیمی هم زیاد غذا نخورد بقیه اش روگذاشتیم تو یخچال فردا بخوره امیدوارم فردا بهتر بشه حالش..حیوونها وقتی مریضن زیاد چیزی نمیخورن برعکس ما که هی میخوایم بلومبونیم من فک میکنم کار اونها که از روی غریزه شونه درست تر هست...بعد هم رفت بخوابه چون فردا هم صبح زود پا میشه و روز شلوغ کاری خواهد داشت..من فک نکنم فردا هم بتونم برم برای تمرین زبان هلندی سه شنبه ها و بعدش مارکت ناهید بهم گفت بنویس واسم چی میخوای من میگیرم برات نرو بیرون منم الان براش اپ کردم چون فردا آخرین روز اینترنت قبلی ماست و امروزهم پارتنرم دیر اومد دیگه نتونست سیم و این چیزاش رو وصل کنه فک کنم تلویزیون هم نخواهم داشت پس بهتره اینا رو بنویسم ببنیم چی میشه دیگه...البته سیم کارت تل فورتم اومده فردا اونو وصلش میکنم به ای فونم..الان هم دیدم بازماما زنگ زده بود بهش زنگ زدم خواب بود بیدار شد گفتم حالم خوبه گفت خرید داری فردا برات بکنم بهش گفت به ناهید اپ کردم نگران نباش و نوشتم چی میخوام برام بگیره...هیچ چی مثل فامیل دلسوز آدم  نیست....واقعا دیگه اینکه فامیل های شهریارحالا از دست قوامی ناامید شدن میخوان با یه وکیل دیگه تماس بگیرن ملت چه رویی دارن بخدا...از رو نمیرن..ناهید میگه همه اش میخوان برن بیرون من انگار وقت دارم همه اش ببرم بیرون بگردونمشون...گفتم حالا فک کن باین انیجا بمونن واسه همیشه وضعیتت چی میشه...تحویل بگیر...با ناهید که حرف میزدم چون اونجا بودن به هلندی گفتم کی میخوان برن خونه اون خواهرشون معلوم شد که آخر هفته میرن..خدا رو شکر..بعد شهریار هم چون پارتنرم شنبه ای بهش زنگ زده بود حالش رو بپرسه ازش قول گرفته بود امشب بیاد اون جا به پارتنرم گفتم تعارف نکن مادر خواهرش بیان اینجا پاشون باز شه..دلیلش رو خودش میدونه بعد اما خود شهریار گفته بود میاد به ناهید گفتم سرو وضعم اصلا خوب نیست افتادم روی مبل از درد مچ پام خونه م کثیفه تو این حیرو وویر شهریار هم میخواد بیاد اینور گفت نگران نباش نمیزارم بیاد تو استراحت کن بی خیال..جیگر این خواهر مهربونم رو برم بخدا        

No comments: