Monday, October 24, 2016

امروزناهید سرکار نمیرفت بعد پاشدن و صرف صبحانه با هم و کلی حرف منو آورد سمت خونه خودمون...خوب بالاخره امروز اومدم خونه...اولین کاری که وقتی با ناهید رسیدم خونه کردیم رفتیم همه جا رو چک کردیم بعد دیدیم نه زیاد همه چی بهم نخورده پس زیاد نحس نشده این پارتنر من خلاصه ناهید بعدش رفت ومن رسیدم به کارها گوشت چرخ کرده گوسفندی داشتم درش آوردم از فریزر بعد دیدم پیاز ندارم واسه درست کردن کتلت گفتم کاش ناهید اینهمه پرسید نمیخوای بری خرید واسه غذا اینا بهش میگفتم قبل از اومدن به سمت خونه میرفتیم با هم خرید میکردیم بعد کمی که به خونه رسیدم با وجود هوای سرد اینجا با دوچرخه رفتم سمت هنگلو هم یه بسته گوجه فرنگی خریدم هم چند تا پیاز بعد اومدم رسیدم خونه و مشغول درست کردن غذا شدم هم زمان هم رفتم اطاق پشتیه رو حسابی مرتب وتمیز کردم و کلی چیزهایی که نمیخواستم آوردمش بیرون و ریختم بیرون کفش هایی که استفاده نمیکردم گذاشتم کنار و وقتی جیمی رو میبردم بیرون کارش رو بکنه اونها رو هم بردم همون سمتی که این چیزها رو میزارن تا اگه کسی خواست ببردشون واستفاده کنه اینکاررو انجام بده دو تا کیف بزرگ هم پر کردم از لباسهام تا بعد واسه فردا که بخوام برم پیش ماما چند وقت بمونم همون بالا نگر داشته بودم بعد پارتنرم که اومد چون قبلش همون یکشنبه ای عصر بهش اس ام اس داده بودم که باید با هم حرف بزنیم و میدونست که هستم ناهید بهم هی اپ میداد و میپرسید من هم بهش میگفتم امروز عصر شهریار هم از همون سر کارش باید میرفت دنبال شهین و مهوش و آقای حیدری و مادرش خلاصه دوباره بعد دو هفته که پیش مهین اینا بودن باید برمیگشتن خونه خواهر من .. بگذریم ناهید هی توی اپ بهم میگفت اول شام بخورید و با عصبانیت حرف نزن و این و اون .این محل کار ناهید هم که واسه کار داوطلبانه ای میل کرده بودیم بهش واسه ویکند بهم گفته بود چه کاری میخوای اونجا...که با کمک ناهید واسه شون نوشتم چی میخوام..حروم زاده ها همه چی رو مجانی میخوان اما اگه کار بخوای جونشون در میاد ناهید میگه اگه داوطلبانه واسه شون کار کنی کاری که براشون جورشد اول همون افراد خودشون رواستخدام میکنن که این واسه توهم بهتره..یه کارت تبریک هم تو خونه ما بود نفهمیدم اولش مال ماست یا نه بعدا پارتنرم رفته بود دیده بود این همسایه ما رونالد واسه تولد من فک کرده بودن بیست و دو اکتبره و واسه همون واسم کارت تبریک فرستاده بودن که پارتنرم بهشون گفته بود بیست و دو نوامبره...امشب  با پارتنرم خیلی حرف زدیم وعذرخواهی هم کرد ومنو بوسیدو گفت نمیخوام بری همه با هم جر و بحث میکنن برای چی میخوای منو تنها بزاری...دیگه نظرم رو برگردوند و نمیرم سمت خونه ماما اینا بمونم واسه چند وقت اما اینا باعث نمیشه نرم دنبال نشنالیته کردن خودم و گرفتن پاسپورت هلندی...باید وضعیت خودم رو بهتر و بهتر بکنم اینجا...چون هیچ چی تو دنیا همیشگی نیست حتی رابطه خوب و باید حساب روز بد و مشکلات اونو هم بکنم واسه خودم پارتنرم که جیمی رو برد بیرون کارش رو بکنه قبل از خوابش رفتم سریع بالا متکا و یه پتو رو برداشتم از تخت که پایين روی مبل بخوابم امشب ..فردا صبح به خمنته زنگ بزنم ببینم چی میشه پنج شنبه هم تست درایو دارم یه ساعت که ببینم میشه په کت بگیرم واسه این رانندگی تخمی این مملکت...کتابخونه هم بایدبرم    

No comments: