Sunday, October 23, 2016

من این روزها اصلا حال درست وحسابی ندارم عصری ماما که زنگ زد باهاش اصلا خوب حرف نزدم و دعوام شد اون هم روم قطع کرد تلفن رو بخصوص هم که هی آلبوم جدید لئونارد کوهن رومیگزارم و زارزارگریه هم میکنم جمعه ای بعد که پارتنرم از سر کارش اومد واسه اش سعی کردم قهوه بزارم که بخوره اما دیدم رفت سراغ آبجو وفهمیدم که باز شروع شد خلاصه نشسته بودم این آلبوم جدیده رو واسه اش گذاشتم تا بشنوه...بعد دیگه اون سمت همون آشپزخونه نشسته بود منم پذیرایی رفتم نشستم صدای رادیو ش بالا بود وهی غرغر میکرد دیگه آخرش نحسی اش گرفته بود بازهی گیر داد به من که زندگی تو همینه دیگه هی باید بشینی اینجا تلویزیون ببینی و منم گفتم منظورت چیه چون خودم هم حالم زیاد خوش نبود و بهش گیر داده بودم بعد باهاش جر و بحث کردیم و تو همون حین ناهید هم که همون موقع ها هی بهم میگفت پاشو بیا بیرون بزارعن وگوهش با هم قاطی شه چند روز دیگه من هم به ناهید زنگ زدم که پاشو بیا دنبالم ازدست این دیونه میخوام خودمو راحت کنم کمی خرت و پرت جمع کردم اونم حالا هی داره زر میزنه اولش گفت میری دیگه نیا بعد دید من محلش نگذاشتم گفت حالا نگران نباش باز بعدا میای چیزمیزات رو برمیداری دیگه خلاصه ناهید داخل نشد سریع که رسید من هم سوار شدم رفتم سمت خونه ناهید اینا کلی سر راه گریه کردیم گفت دیوونه واسه چی گریه میکنی..بزار بره بمیره نکبت بی شعور دهاتی رو...بعد دیگه واسه همون شب اونجا بودم که فرداش شهریارعصرش گفت زنگ بزن زدم جواب نداد بعد قبل از رفتم سمت خونه ماما اینا امیر برادر شهریارویدیو کال کرد که شهریار هم کمی که حرف زد داد دست من اون هم اولش منو نشناخت و بعد هم کلی با هم حرف زدیم خیلی سال بود ندیده بودیم همولابد خیلی عوض شدم که منو نشناخته امیرالان دوتا دختر داره از همسرش و رابطه اون هم ازمال من بدتره و درضمن خانمش هم مریض شده فک کنم میگن ام اس گرفته دیگه یاد ش بخیر یه زمانی دوست پسر من بود و عاشق من نمیدونم هنوز هم اون احساس رو داره یا نه ... اما من بعد از این پارتنرم نه دنبال مرد ایرانی ام نه دنبال مرد بچه دار اصلا حرفش رو نزن .. خوب همون شب شنبه با ناهید وشهریاربعد تلفن امیر رفتیم سمت خونه ماما اینا که ماماچون باهاش بحث کرده بودم جمعه شب رو باز باهام سرسنگین بودکمی با علی حرف زدیم وبا بنجی بازی کردیم علی با نیما و رضا و بنجی پیش ماما اینا می موندن واسه ویکند چون هنوزتعطیلات مدارس بچه ها بود خلاصه دیگه برگشتیم خونه ناهید باز و اونجا بازشب خوابیدم ناهید روزها واسه شنبه ویکشنبه کار میکرد ومن وشهریار یا بارهم صبحونه میخوردیم یا حرف میزدیم...وقتی هم می اومد هی با هم از اینترنت دنبال کارواسه من میگشت همه اش بهم میگفت نرو...اما من میخوام برم با پارتنرم حرف بزنم باید ببینم چی میخواد وچه مرگشه لااقل تکلیفم معلوم میشه باهاش  

No comments: