Tuesday, October 11, 2016

دوشنبه ای رفتم سمت کتابخونه و با خانمها کمی خواندن زبان هلندی رو تمرین کردیم بعد کارمون که تموم شد رفتم سمت سوپرمارکت وکمی خرید کردم و بعد اومدم خونه ویه چیزی خوردم و چون خیرسرشون این خواهرپارتنرم من یوکه  که با شوهرش اریک امروزبیست وپنجمین سالگرد ازدواجشون بود باید با همسایه ها ده شب به بعد میرفتیم بیرون دم خونه شون رو باانواع کاغذ وبادکنک های رنگی شکل قلب که روشون رو با ماژیک نوشته بودن ۲۵ تزئین میکردیم راستش دیگه اون موقع شب توی سرما اصلا حالش نبود و من نمیدونم چرا این هلندی های اطراف من همیشه تولد و یا سارا و ابراهیم شدنشون یا سالگردهای ازدواجشون همیشه تو فصل سرماست ... اه ....شام رو خوردیم ومن هم لم داده بودم تا زمانی که دیدم باید بریم بیرون به پارتنرم گفتم میشه من نیام گفت نه چرا نیایی..گفتم خواهرته برودیگه گفت همسایه که هست درضمن من بعدهم تو کاری واسه فامیل هات داری من نمیام...کثافت آشغال...دیگه جوابش رو ندادم وزدم بیرون وتمام شب هم محلش نگذاشتم چون میدونستم اگه نرم چیزی نمیگه اما بعدا یه طور دیگه حالم رو میگیره .....کارمون که تموم شد اونها هم به نوشیدنی دعوتمون کردن اما پارتنرم باید صبحش میرفت سر کار و خودم من هم نمیخواستم برم اون سمت واسه همین اومدیم خونه....این گه هم به پایان رسید....واسه سه شنبه ای  اول صبحی میدونستم که تو اخبار دیشب دوشنبه شب گفتن ممکنه هوا ابری باشه و بارونی من هم بیدار که شدم یه لعنت به زندگیم فرستادم که رختخواب گرمم روترک میکنم و با دوچرخه تو این هوای تخمی باید برم بیرون...سریع آماده شدم وشلوار مخصوص برای هوای بارونی رو هم روی شلوارم پوشیدم و دیگه راه افتادم با دوچرخه بیرون دیگه خودم رو رسوندم همون مرکز اونجا هم کمی که نشستم دیدم همون دختر اوکرایینیه که دیروزدیده بودمش توی کتابخونه شهر ماما و اونجا باهاش اولین بارهمون دوشنبه ای آشنا شدم وچون هم بهش گفته بودم واسه سه شنبه ها بیاد این سمت اومد و کمی نشست پیش من بعد که کریس اومد رفتیم داخل اتاق مخصوصمون...دیگه با هم کلی زبان تمرین کردیم و بعد هم راه افتادیم سمت مارکت من چون این دختره اکرایینیه هم با من اومد واونجا کمی خرید کردیم وکلی حرف زدیم بهش گفتم اگه خواستی پنج شنبه ها هم بیا همین جا باز دور هم هستیم به رند استد هم رفتم دوباره سراغ کار و هنوز خبری که نیست کله پنیری های هلندی دیروز به من تو تلفنم پیغام داده که میتونی بری واسه شهر ساناز اینا کار کنی هزاران باربهشون گفتم من گواهینامه ندارم چطوری برم با دوچرخه نمیشه برم سریع زنگ زدم بهشون چطوری برم من با دوچرخه و بدون گواهینامه اون دختره که رفت یه چیزی تو همون مارکت خوردم و دیگه اومدم خونه و بعدش جیمی رو هم بردم بیرون کارش رو بکنه و بیاد فردا خونه ام و زیاد بیرون میرم میخوام کمی بخوابم واسه صبح بعد شام دیدم که تاکسی محخصوص مامان و ویم شوهر مامان پارتنرم اومدن سمت خونه خواهرش و چند نفردیگه وامشب اونجا جمع شده بودن...ازدیروز با پارتنرم سر سنگینم وخیال دارم چند وقت اینطوری بمونم  باشم هرچی باهاش بهترتا میکنم گه تر میشه.... اما موقع هایی که میبینه من نحسم اون اخلاقش عوض میشه وبا احتیاط رفتار میکنه باهام بی ظرفیته وکم جنبه ست دیگه...اما من این روزها علاوه براین موضوع که گاهی آزارم میده و اذیتم میکنه مشکل بی پولی خودمه چون کار ندارم و پولم هی داره تموم میشه  برای وقت های اضافه ام همیشه یه کاری دارم که بکنم اما با بی پولیم نمیتونم زیاد کناربیام..لعنت به این اروپا....لعنت به هلند ...به میلاد زنگ زدم بپرسم دقیقا مامان حدودهای چه ساعتی میان....میلاد هم از دوشنبه ای شروع کرده به کار و سه ماهه کانترکت داره که خیلی خوبه البته تو این مدت هم هر شنبه ها نیمه وقت میرفت سر همون کار به الناز واتس اپ دادم که چظوری و بهمن رو توی سوپر مارکت کوپ تو شهر ماما اینا یکشبنه ای دیدیم تعجب کردم که جواب داد کمی با هم حرف زدیم از دانشگاهش اومده بود و میخواست بخوابه و نصف شب پاشه درس بخونه کمی با هم درد دل کردیم گفت این یه هفته ای که ماما ناهید نیس همه چی تاریک و سیاهه واسه ام...چه دل پری هم داشت از دست عمه های فضولش و مادر بزرگش بهش گفتم عمه شهینت رو اصلا دوست ندارم و نمیخوام ببینم و دلیلش روهم میدونه اما مهوش و شوهرش و مادرشهریار رو دوست دارمشون....راستی مادرشهریارهم پیش عمه مهین و آُقای نقره چی ایناست تو این مدت که ناهید اینا اسپانیا هستند  بگذریم النازدو هفته دیگه با بهمن میره خونه خودشون تو آٰرنهم و خواهر بی چاره من بعد از اینکه جابجاش کرد میتونه یه نفس راحتی بکشه و واسه خودش وقت بیشتری داشته باشه تو این مدت دیدم که شهریار توی فه یس بوک بهم پیغام داده بود . نمیخوام باهاش تماس داشته باشم چون نمیخوام مهمون های عتیقه اش رو برداره بیاره اینجا...بخصوص شهین رو...واسه همین زیاد محلش نمیزارم و میخوام صبر کنم تا طرفهای یه ماه یا شش هفته دیگه که گورشون رو کم میکنند و میرن ایران سه ماهه موندن اینجا مثل اینکه خواهرمن  اینجا هتل باز کرده  ویا ناهید نوکر دست به  سینه ایناست....از صدقه سربابای من اون شهین پتیاره کون گنده اش رو آورد اینور واین کشور رو هم دید و عقده هاش رو خالی کرد نکبت... راستی مامان و ناهید و فامیل های شهریار هم امشب دیروقت از اسپانیا میان چون ناهید بهم واتس اپ کرده بود و چند تا عکس هم فرستاده بود    
 

No comments: