Monday, October 31, 2016

دیشب ساعت رو گذاشتم واسه صبح مثل بیشتر دوشنبه ها برم کتابخونه خوندن زبان هلندی رو با خانمها تمرین کنم اما مگه میشد این پای لعنتی ام رو تکون بدم..رفتم دستشویی بعد از درد پام یه لحظه فشارم افتاد حالا تنها هم هستم بعد دیگه نفهمیدم فقط یادم میاد پاشدم از کف دستشویی و حموم بالا و سرم قسمت پیشونی خیلی درد میکرد دست بردم دیدم چه بادی کرده مثل اینکه با صورت اومده بودم زمین و حالیم نشده بوده دیگه با یه بدبختی زنگ زدم ناهید زود بود هنوز جواب نداد واتس اپش بعد به ماما زنگ زدم بیدار شد طفلک بعد دیگه کمی که باهاش حرف زدم اون هم فهمید که چی شده اومدم پايین و یه چیزی درست کنم بخورم که باز بهم زنگ زد من الان میام اونجا کمکت شاید لازم باشه بری بیمارستان مادر.. همون که ماما اومد صبحی دیگه بسته ام هم دستم رسید که کتاب آیین نامه رانندگی اینجاست البته همونی بود که میخواستم چون اینا چند نوع هستن در ضمن انگلیسی هم هست که عالی شد اما فک کردم سی دی هم داره یا کتابی دیگه...فقط یه کتاب بود حالا باید اون یکی ها رو هم برم دنبالش بگم برام بفرستن طفلک اتوبوس گرفت و بعد یه ساعتی اومد پیشم جیمی رو در مدتی که اینجا بود دو بار برد بیرون کارش رو کرد بعد یه باند کشی واسه مچ پام آورده بود که اونو روی همون پماد تایگرم زده بود کشیدم بالا سمت مچ پام بعد گفت دراز بشو و کمی استراحت کن کمکم کرد که لباس چرک ها رو بشورم یا بندازم توی خشک کن بعد یه دستمال خیس کشید روی پیشونیم که این ورم روی پیشونیم بره البته هنوز کمی هست ورمش...دستش درد نکنه چقدر خوبه که خانواده ام پیش من هستن خد ا...یا من پیش اونهام بعد به ناهید واتس اپ کردیم بهش گفتم برو بالا نمیخواستم مادر خواهر شهریار بفهمن چی شده بعد بهش گفتم پام رو اما ماما هم گفت صبح چی شده گفت بالا که نمیاری گفتم حالتش رو دارم گفت نگذار بخوابه اما دراز بکش اگه سردرد و استقراغ داری باید ببریمش بیمارستان...گفتم نه...نگران نباش ..تو همین موقع ها پارتنرم اولش واتس اپ داد پرسید پات چطوره گفتم خوب نیست ماما اینجاست...بعد زنگ زد باهاش کمی حرف زدم گفت من هفت شب به بعد میام کارمون طول کشیده فردا هم همین وضعه ..دیگه اینکه  مامان  قبل از رفتنش سالاد من رو هم درست کرد و کمی گردوی خام پوست گرفت  این گردو ها روناهید بهم داده بود بعد خیسشون داد تو آب چون اوکادو نداشتم با سالادم اونها رو خوردم دستش درد نکنه گفت زیاد ازپات کار نکش بزار استراحت کنه دیگه میخوای بخوابی هم روی همون کاناپه اتاق پذیرایی ات بخواب نرو بالا دستشویی هم که داری پايین خلاصه ازپات زیاد کار نکش..مامان کارهام رو کرد و هرچی گفتم شام بمون یا بزار پارتنرم باید و ببردت نموند گفت بهت زنگ میزنم بعدا ببینم حالت چطوره این هفته ماما تنهاست و میلاد وجنیفرو دیزل پیش پدرمادر جنیفر اینان..بعد دیگه بهم زنگ زدو حالم روپرسید بعد من به این معلم ترکه دوباره زنگ زدم پرسیدم دنبال سی دی ام هستم وکتاب سوال های آیین نامه بهم زنگ زد و پیغام گذاشت به همون مرکز زنگ بزن و بپرس ببین چی میگن من هم تماس گرفتم و زنه گفت سی دی هست اما هلندیه و کتاب سوال نداریم به انگلیسی...خلاصه گفتم عیبی نداره لطفا برام بفرستیدسی دی رو..دیگه منتظر شدم پارتنرم اومد و شام خوردیم اونم شام خودش رو ردیف کرد جیمی رو برد بیرون جیمی هم زیاد مثل اینکه حال نداره پارتنرم میگفت خونه شده بیمارستان دو تا بیمار تو این خونه هست اصلا خوب نیست این وضع..هم کلافه وضعیت من بود هم کلافه وضعیت جیمی...جیمی هم زیاد غذا نخورد بقیه اش روگذاشتیم تو یخچال فردا بخوره امیدوارم فردا بهتر بشه حالش..حیوونها وقتی مریضن زیاد چیزی نمیخورن برعکس ما که هی میخوایم بلومبونیم من فک میکنم کار اونها که از روی غریزه شونه درست تر هست...بعد هم رفت بخوابه چون فردا هم صبح زود پا میشه و روز شلوغ کاری خواهد داشت..من فک نکنم فردا هم بتونم برم برای تمرین زبان هلندی سه شنبه ها و بعدش مارکت ناهید بهم گفت بنویس واسم چی میخوای من میگیرم برات نرو بیرون منم الان براش اپ کردم چون فردا آخرین روز اینترنت قبلی ماست و امروزهم پارتنرم دیر اومد دیگه نتونست سیم و این چیزاش رو وصل کنه فک کنم تلویزیون هم نخواهم داشت پس بهتره اینا رو بنویسم ببنیم چی میشه دیگه...البته سیم کارت تل فورتم اومده فردا اونو وصلش میکنم به ای فونم..الان هم دیدم بازماما زنگ زده بود بهش زنگ زدم خواب بود بیدار شد گفتم حالم خوبه گفت خرید داری فردا برات بکنم بهش گفت به ناهید اپ کردم نگران نباش و نوشتم چی میخوام برام بگیره...هیچ چی مثل فامیل دلسوز آدم  نیست....واقعا دیگه اینکه فامیل های شهریارحالا از دست قوامی ناامید شدن میخوان با یه وکیل دیگه تماس بگیرن ملت چه رویی دارن بخدا...از رو نمیرن..ناهید میگه همه اش میخوان برن بیرون من انگار وقت دارم همه اش ببرم بیرون بگردونمشون...گفتم حالا فک کن باین انیجا بمونن واسه همیشه وضعیتت چی میشه...تحویل بگیر...با ناهید که حرف میزدم چون اونجا بودن به هلندی گفتم کی میخوان برن خونه اون خواهرشون معلوم شد که آخر هفته میرن..خدا رو شکر..بعد شهریار هم چون پارتنرم شنبه ای بهش زنگ زده بود حالش رو بپرسه ازش قول گرفته بود امشب بیاد اون جا به پارتنرم گفتم تعارف نکن مادر خواهرش بیان اینجا پاشون باز شه..دلیلش رو خودش میدونه بعد اما خود شهریار گفته بود میاد به ناهید گفتم سرو وضعم اصلا خوب نیست افتادم روی مبل از درد مچ پام خونه م کثیفه تو این حیرو وویر شهریار هم میخواد بیاد اینور گفت نگران نباش نمیزارم بیاد تو استراحت کن بی خیال..جیگر این خواهر مهربونم رو برم بخدا        
My favourite theory Car in English ... finally at my front door ... yey


Sunday, October 30, 2016

خوب با رسیدن این ویکند دوباره به سالگردمون نزدیک شدیم...من دیگه مثل سابق نیستم اما با اینحال زندگی به روند خودش ادامه میده منهم مثل بقیه.. بگذریم واسه جمعه ای اول صبحی  رفتم این نامه رو فرستادم واسه رانندگیم که سریع برسه به دستشون بعد به ماما زنگ زدم چون نگران دل دردش بودم اونم صدا نداشت تلفنم بعدا فهمیدم حموم بوده جنیفر برداشته بود حالا من صداش رو نداشتم گفتم ماما من صدات رو ندارم اما نگران نباش خواستم حالت رو بپرسم دیگه بعدش به علی واتس اپ کردم بهش گفتم وضعیت منو با پارتنرم و رانندگی و اینا وقتی فهمید این همه پول میدم گفت نصفش رو میدادی به من بهت یاد میدادم من به میلاد هم همینطور یاد دادم میخواستم شما اصلا پرسیدید من الان چه شرایطی دارم کمکم نکردی حالا توقع هم داری ؟ منکه از هیچ  کدومتون توقع هم میکنی...بی خیال بابا...دیگه  کمی که تو شهر گشتم و بعد رفتم رند استد دیدم اونجا هم از کار خبری نیست اومدم با دوچرخه سمت خونه ماما جنیفر هم کمی که نشست چون این ویکند میرن به الناز و بهمن کمک کنند و فامیلهای شهریار زیاد سگ دوست ندارن میخواست دیزل رو ببره پیش مامانش اینا..کمی پیش ماما بودم بعد دیگه اومدم خونه خوب شد قبلا کمپر رو تمیز کردم دیگه خیالم راحت بود از این بابت به ماما گفتم علی چی بهم گفت ماما گفت بی خیال علی یه دیگه خوشم میاد مامان دو بهم زن نیست مثل مامان بزرگم یعنی مادر پدرم اون همه رو می انداخت به جون هم و باورکنید اگه مثل اون بود ما الان خیلی وقت بود پخش و پلا میشدیم از هم  وقتی قبلش پارتنرم پرسید واسه سالگردمون اینبارچی کار کنیم گفتم من اصلا تا بحال اسکیت روی یخ رو ترای نکردم منو ببر یه جایی و اونجا میخوام شروع کنم به تمرین.. خلاصه ما شنبه ای بعد صرف صبحانه یواش یواش وسایل لازم رو جمع کردیم توی کمپر و قبلش میدونستیم که میخوایم بریم همین جایی که اسمش رو توی تایتل نوشتم و میدونستیم اون سمت ها یه مرکزی داره بزرگ برای همون اسکیت روی یخ..قبلش با پارتنرم رفتیم شهر دودخم تو سوپر مارکت کوپ که کمی براش خرید کنیم بازاونجا بهمن رو دیدیم..راستی بهمن و النازهمین ویکند میرن خونه جدیدشون سمت آرنهم و ماما و ناهید و شهریار و بقیه فامیل  مثل جنیفرو میلاد هم بهشون کمک میکنند که وسایل هاشون رو جابجا کنند با بهمن سلام علینک کردیم و بهش هم تبریک گفتم و پرسیدم اگه کمکی ازدستمون برمیاد لطفا بگید...اون هم گفت نه ممنون خیلی ها هستن....بهش گفتم بعدا میایم و می بینیمتون...پارتنرم آدرس و حوالی اون سمت رو پرسید و فهمید کدوم ورای آرنهم هست...بعد که خریدمون تموم شد من واسه پنج شنبه ای که په کت رانندگی رو گرفتم اومدم دیدم خونه یه نوشته هست که یه بسته واسم آورده بودن و ما هم نبودیم بعدا باز میان..فهمیدم کتاب و یا سی دی تئوری رانندگی هست..گفتم ای ول چه زود فرستادن...دیگه بعدش هم را افتادیم سمت جای کمپر توشهر د فن تر...دیگه زمین چمنی اش خیس هم بود وهی گل میشد و باید مرتب دست وپاهای جیمی روتمیز میکردم اما مهم نبود..زیاد شنبه ای بیرون ازاون سمت نرفتیم فقط کمی پیاده روی کردیم وگشتیم هوا هم خوب وآفتابی بود و ویکند خوبی بود...شب رو همونجا موندیم من هم مرتب سعی میکردم چند تا عکس از اطراف بندازم و بزارم تو اینستا و فه ی س بوکم...حالا عکسها رو اینجا هم میزارم...شبش اصلا خوب نخوابیدم اما صبح زود پا شدم به امید این اسکیت روی یخ..حس میکردم پارتنرم حالش رو نداره و هی میگفت کمرم درد میکنه اما قولش رو داده بود و دیگه نمیشد درضمن کفشهای مخصوصش رو هم با خودش آورده بود..دیگه من شب قبلش رفتم سمت دفترش که پول بدیم واسه جای کمپرمون اما یارو نبود یه خانمه که ازش پرسیدم گفت خودش میاد اطراف معمولا ویکند ها همینطوره...صبح یکشنبه بعد صرف صبحانه جیمی رو بردیم اطراف یه پارک خیلی بزرگی بود سمت راستمون ازاونجا که میومدی بیرون و حسابی گشت و بازی کرد بعد دوباره اونو گذاشتیم داخل و با هم راه افتادیم به کمی اطراف رو گشتن دیگه بعد دیدیم تو دفتر یه کسی هست بخصوص که برای بیرون اومدن احتیاج به کد مخصوصش داشتیم دیگه حدودهای هفده یورو پنجاه سنت فک کنم دادیم و اونم کد مارو بهمون داد که بریم بیرون به پارتنرم گفتم اگه اینجا بازه واسه سال نو یکی دوشب بیاییم اینور هم اسکیت بازی کنیم بعدش هم استخرهم بعدش بریم داخل شهرش رو بگردیم می تونستی با قایقی که کمی بهش پول بدی بری اون سمت شهر خلاصه قشنگ و قدیمی هست شهرش...من فک میکنم قبلا با ماما و ناهید و میلاد اومدیم تو سنترومش خیلی وقت پیش...حالا ببینیم چی میشه واسه اون دو هفته کریسمس اینا .. بعد دیگه راه افتادیم سمت مرکز اسکیت روی یخ..با هزار درد سرجای پارک واسه کمپر پیدا کردیم چقدرشلوغ بود تو یکشنبه ای .. اون طرفش هم استخر بود خلاصه ملت همه بیرون بودن اون ورا و ماشین ها همه و بیشتر جا پارک ها رو گرفته بود و نمیشد با کمپر همه جا پارک کرد اما بالاخره گیر آوردیم یه جایی...پارتنرم اول جیمی رو برد بیرون کمی گردوند و بعد هم گذاشتیمش توی کمپر و راه افتادیم  من قبلا هم بهش گفته بودم من تا بحال ترای نکردم کمی باید یاد بگیرم اولش خلاصه رفتیم اول ورودی گرفتیم حدودهای شیش یورو فک کنم شد بعد رفتیم برای من کفش کرایه کردیم که اونم حدودهای هشت یورو فک کنم شد... رفتیم اون قسمت مبتدی ها حالا این اسکیت ها رو پامه میگه برو میگم چطوری از این مثل صندلی ها میله بلند ها بود هی باید اونو هل میدادی با اسکیت میرفتی و خوب کمک میکرد که تعادلت رواز دست ندی...پارتنرم مثل بقیه اروپایی ها خیلی قشنگ میرفت و کمی حسودی ام میشد چون چرا من نمیتونم مثل اون برم اما این اروپایی های لعنتی از بچگی مرتب تمرین میکنند من کجا اینکار رو کردم واسه همین شروع کردم دیگه..خلاصه کمی پیش من بود و هی توضیح میداد یک ساعت که تمرین کردیم تو همین حین اون رفت قسمت حرفه ای ها و چند بار هم اونجا رو اسکیت کرد بعد گفت بریم یه چیزی بخوریم تو رستوران اینجابا هم بخوریم کفش ها رو در آوردیم و من هم حس بهتری داشتم اون سمت دیگه اش هم که گفتم استخر بود بعد پارتنرم اوردر ارتن سوپ داد تموم شده بود یه چیزدیگه گرفت بعد خوردن دوباره راه افتادیم بهم گفت من برم به جیمی سر بزنم بعد میام من هم تمرین میکردم هی بهم میگفت وزنت رو از این پات بده به پای دیگه ات و لیز بخور نترس تند برو هی اینو میگفت من تا اونموقع خوب رفته بودم اما آخراش اون که تو دور حرفه ای ها بود چشمتون روز بد نبینه یک خوردن زمینی کردم بعد این مچ پای راستم کلا به یه طرف دیگه برگشت که خیلی درد گرفت در عرض یک دقیقه کلی ملت دورم جمع شدن اول سعی کردم پام رو صاف کنم که مچم خیلی درد گرفته بود بعد با چند تا دختر پسراشون که حرف میزدم فهمیدن باید انگلیسی حرف بزنم یکی صندلی برام آورد که نشینم روی یخ بعد حالا مگه میتونستم بلند شم سریع دکتر خبر کردن اما من نمیخواستم شلوغش کنم چون نمیخواستم دفعه دیگه پارتنرم نبره منو اون ورا...یعنی من یه همچین خلی ام ها...اروپایی ها خیلی محتاط رفتار میکنند و من حدود چهار سالی هست دارم با یه اروپایی زندگی میکنم و میدونم تو سرش چی میگذره واسه همین نخواستم بفهمه...حتی یارو دوباره برام برانکارد آورد گفتم برو نمیخواد خوبه حالم..یاد اون باری افتادم که یواشکی میخواستیم بریم تو ایران سینما و یه ماشین چرخش از روی همین پام رد شد با همون پا من رفتم داخل سینما و نمیخواستم برگردم خونه....اما چند روز پا درد داشت منو میکشت... خلاصه با همون پا و با یه عالمه درد راه افتادم سمت کمپر و بعد هم خونه و بعد هم وسایل رو با هم بردیم داخل خونه و دیگه رفتم بخوابم اما درد دارم ها ...خیلی هم باد کرده لعنتی...میدونم نشکسته...اما پیچ خودر بد جور به پارتنرم گفتم فک کنم کفش هامو محکم بستی اونم خیلی تعجب کرده بود که چرا چیزی نمیگی اگه خیلی محکم بود باید بهم قبلش میگفتی پدر پات در اومده که ..شب که پارتنرم رفت خوابید کف کرده بودم به ماما زنگ زدم جواب نداد خونه اش..به ناهید واتس اپ کردم جواب نداد بعد گفتم به الی یه واتس ااپ زنگ بزنم بعد با واتس اپ زنگ زدم بهش  اون هم گفت همه اینجان جاتون خالیه خاله...فهمیدم ماما و ناهید و شهریارو فامیلهای شهریارو بقیه اونجا داشتن به جابجا شدن وسایلشون کمک میکردن دیدم سرش شلوغه گفتم بعدا با هم حرف میزنیم     ....

my damn Ice Skating Shoes...


 Here I am trying to learn and teach myself Ice Skating... and my partner took these photoes from his mobile.. so yeah...





Thursday, October 27, 2016

خوب واسه این چهارشنبه که هیچ اما پنج شنبه رفتم مرکز شهر ماما وتام رو اونجا دیدم تام یه هلندی گنده و نسبتا چاقالوییه که بمدت هفت ماه مغازه ژلاتو و بستنی فروشی اش بازه و پنج ماه بقیه بدلیل اینکه زیاد مشتری نداره بسته ست و تو همون مدتی که کار میکنه جمع میکنه واسه موقع هایی که کار نمیکنه دو تا هم بچه داره وبا همسرش زندگی میکنه کمی خودمون رو معرفی کردیم بعد باهاش حرف زدیم هی میگفت بیایید مثلا دفعه دیگه غذا های کشورمون رو درست کنیم من گفتم من بیشتر دنبال کارم تا بیام اینجا سوپ و آش بپزم .. یا دنبال کارهای رانندگی ام هستم دیگه زیاد خوشم نیومد از پنج شنبه هام و اینکه حالا که واسه مارکن هایم والنتری درخواست کردم این هلندی های مفت خور هم که عاشق همه چی مجانی هستن گفتن بیا و قرار شد بالاخره پنج شنبه آینده ده و نیم صبح برم اون سمت و کار داوطلبانه بکنم که ناهید گفت اگه تولیستشون باشی کار که خواستن اول از همون اشخاصی میگیرن که واسه شون مجانی کار میکنن..دیگه کارم که از مرکز تموم شد رفتم سمت خونه ماما دیدم حنیفر مشغول بسته بندی چند تا خرت و پرت آشپزخونه واسه الی هست که واسه ویکند میخوان برن با میلاد کمکشون بعد تماس گرفتیم با جنیفر دنبال کارت اتوبوسم که چون به اسم خودم نیست دیگه پولش رو هم نمیتونم پس بگیرم جیف شد کلی پول داشتم توش...اما حس میکنم تو خونه گم شده...بعد دیگه کارم که اون سمت تموم شداین معلمه که از لهجه اش فهمیدم ترکه باهام قرار یکساعت تمرین رانندگی داشت گفت میشه یه ساعت زودتر بیام بالاخره اومد من هم باهاش قرار هام رو قبلا گذاشته بودم یه ساعتی که تمرین کردیم ازش خیلی خوشم اومد خیلی خوب بود سی و نه یورو هم گرفت همونجا پارک کردن از سمت راست و با دنده عقب رو بهم یاد داد قرار شد سی و هفت جلسه برم و نزدیک هزارو هفتصد وخورده ای بدم بهشون حالا چقدر هی باید پول امتحان و اینا بدم بماند کتابی که میخواستم گفتم کتابتون از همینه گفت آره در ضمن سی دی تمام وقت هم داریم واسه تمرین خلاصه خوب بود بهتر از این نادر مزخرف بود هی استرس میداد بهم گفت اگه فرمش رو همین الان پر کنی ازش عکس بنداری ای میل کنی به موسسه چون هنوز اکتبر  تموم نشده صد یورو کمتر باید بدی از همه پول من هم سریع پرش کردم و ای میل کردم عکسش رو بهش و نامه اش رو هم فردا میفرستم از شهر پستی بره برسه به دستشون...همزمان هم په کت تل فرت اومد واسه مون که باید همه چی اش رو وصل کنیم چون با اونها قرار داد بستیم  

Wednesday, October 26, 2016

دیروز که ناهید اومد دنبالم کلی وسایل و لاک ناخن و بقیه وسايل آرایش و مو که اینجا بلااستفاده مونده گذاشته بودم کنار که بدمشون به جنیفر یا کسی دیگه که استفاده کنه چون حیفه و خراب میشه میدونم کلی دیگه هم هست بهش هم گفتم که اگه تاریخ هاشون گذشته استفاده نکن بعد اول رفتیم سراغ این خمنته برون خرست که دنبال نشنالیته و پاسپورت هلندی ام باشم من قبلا هم گفتم چون هیچ چی تو زندگی همیشگی نیست باید به فکر روزهای سخت خودم هم باشم چون خیلی به این مرد اعتباری نیست بگذریم دیگه دیروز با ماما و ناهید مارکت نرفتیم این واجب تر بود من قبلا هم رفته بودم و زنه بهم گفته بود اگه با مرد هلندی زندگی میکنی میتونی دو تا سی تی زن یا دو تا پاسپورت داشته باشی هلندی و استرالیایی خلاصه مدارک هام رو باید همه شون روجور کنم بعد برم دنبالش تا تنور گرمه و من با اینم این پاسپورت هلندی رو بگیرم همون صبحی هر چی گشتم کارت بانکی ام با کارت اتوبوسم که تو جلد تلفنم بود و همه با هم گم شده بود پیدا نکردم اول ناهید اون کارت بانکی منو کنسل کرد و گفتن بهم که مجانی یه کارت دیگه با همون پین نامبر برام میفرستن تا آخراین هفته بعد دیگه رفتیم سمت خمنته همون جا نگذاشتم پارتنرم بفهمه اما بهم زنگ زدو گفت که تل فورت ممکنه بسته بیاره خونه و اینا کمی حرف زدیم با هم اما نگفتم کجام یعنی من این کارها رو که میکنم هنوز چیزی بهش نگفتم ناهدی کمی شک کرد گفت نکنه واسه ات بپا گذتشته...واسه من مهم نیست اما فک کنم کار داشت که تماس گرفت بگذریم خود ناهید هم از دست این مهمون هاش کلافه بود که میخوان بمونن یا مادر شهریار که ول کن نیست و میخواد بمونه واسه همیشه این ور و قرار شده وکیل بگیرن گفتم قبلش خودت با همون وکیل تماس بگیر ببین چی هست میشه یا نه ؟ خلاصه با زنه تو خمنته دیدن کردیم و باهامون حرف زد بعد هم دیگه اومدیم من باید کتاب ها رو پس میدادم به کتابخونه و کتاب جدید میگرفتم بعد ناهید یه جا ماشنینش رو گذاشت من رفتم و برگشتم بعد رفتیم خونه ماما دیدیم میلاد هم از دیروز سر کار نرفته بود و مریض بود خوابالود بود خونه دیگه رفتیم یه سر خرید به سوپر مارکت ها سر زدیم و منم از مغازه ترکه رب انار گرفتم که بعدا واسه پارتنرم فسنجان درست کنم چند تا کالباس مرغ و گوشت با گوشت خوک هم واسه این خریدم که دیگه نگه فقط واسه خودش خرید میکنه .. اومدیم سمت خونه ماما یه چیزی با هم خوردیم و بعد هم ناهید منو گذاشت سمت خونه خودم و من مرتب میگفتم به وکیله زنگ بزن تو کار داری دنبالش باش .. بعد دیگه کارام که تموم شد جیمی رو بردم بیرون کارش رو بکنه پارتنرم که اومد همبرگر و پاتات درست کردیم با هم و خورد من هم سالادم رو خوردم بهش گفتم کارتم گم شده حالا بهم گفت اگه تو کارت اتوبوست پول داشتی شاید بتونی پسش بگیری...خلاصه اینم از این ... شب هم یه فیلم ایرانی آنلاین دیدم و بعد رفتم خوابیدم امروز اول صبحی که پاشدم اول گوشت چرخ کرده گوسفندی رو آوردم بیرون چون واسه شام واسه پارتنرم ماکارونی درست کنم قبلا هم بهش فک کنم گفته بودم خلاصه کمی به کارهام رسیدم من دارم هی وسایل اضافه رو که دیگه استفاده نمیکنم میریزم بیرون ریشه موهام رو رنگ زدم تو این فاصله به علی واتس اپ کردم تلفنی ویس که داشتم با اون حرف میزدم پارتنرم باز بهم زنگ زدفک کنم هی میخواد و سعی میکنه فاصله هامون رو از بین ببره وبقولی با هم هی حرف بزنیم گفت دارم یه سمتی رانندگی میکنم گفتم بهت زنگ بزنم کجا بریم این ویکند با کمپرمون گفتم پول داریم گفت فک کنم آره..گفت چی دوست داری گفتم من اسکیت روی یخ رو دوست دارم زیاد انجامش ندادم و میخوام کمی یاد بگیرم گفت برو توی اینترنت بگرد پیدا کن سمت دفن تر داره و ببین چطوره..منم بعدا رفتم گشتم و دیدم اما خودش بعدا یه جای دیگه رو پیدا کرده بود...دیگه با ماما حرف زدم به سفارت استرالیا زنگ زدم بالاخره چون اگه واسه اونها اشکال داشته باشه که من سی تی زن و پاسپورت هلند رو داشته باشم اینکار رو نمی کنم بهم گفت نه استرالیا مشکلی نداره خوب خیلی خوشحال شدم حالا دیگه صد درصد میرم دنبالش..به ماما هم گفتم حالا بعدا باید با ناهید حرف بزنم چون تو سایت هلندی نوشته بود پنج سال باید تمام شده باشه و این بیست و نهم من چهار سالم تموم میشه جیمی روبردم کارش رو کرد این روزها خیلی حشریه و فصل جفت گیری سگ هاست بگذریم قبلش هم وسایل اضافه رو گذاشتم سمت این جایی که ما داریم واسه شیشه های بلااستفاده و پلاستیک و وسایل دیگه که بزاریم اونجا...من یه هارد درایو دارم که به پارتنرم نگفتم خریدمش بسکه خسیسه و واسه همه چی غر میزنه برداشتم بیشتر فایل هام رو از هردو لپ تاپ هم لپ تاپ پارتنرم که من استفاده میکنم ازش وهم مال خودم ریختم تو هارد درایوم و داخلشون کمی سبک شد بعد بردمش بالا گذاشتمش جاش خیلی مراقبم که نیفته چون هارد درایوی که من از سیدنی آورده بودم ازدستم افتاد وشکست و چون نتونستم خیلی ازفایل ها وعکس هام روازش بیارم بیرون همه ازدست رفت واسه همین واسه این یکی خیلی مراقبم که این اتفاق نیفته  بعدش هم به ونسا یه ای میل دادم این نکبت خانوم هم اگه من بهش ای میل ندم اصلا منویادش نیست نه فه یس بوک میگیره نه اینترنت درست وحسابی.. دیگه ماکارونی رو درست کردم سالادم رو هم درست کردم واسه خودم و پارتنرم اومد با هم خوردیم ..بهش گفتم گاهی به سرم میزنه برم آمستردام یا یه شهربزرگ دیگه اونجا بمونم وکار پیدا کنم..گفت اونطوری هم هرچی در بیاری باید بدی پول احاره خونه ات..گفتم دیگه خسته شدم از انتظارو به هیچ جا نرسیدن...گفت:صبر کن گواهی نامه ات رو بگیربعد میری شهر بزرگ دنبال کار..پارتنرم الان هم رفت بخوابه من فردا که میرم این سمت مرکز شهرمامانم بعدهم میرم یه سر خونه ماما اونجا بنجی و علی رو ببینم در ضمن واسه چهار و نیم تا پنج ونیم به مدت یکساعت تمرین رانندگی دارم که بهم بگن چند ساعت لازم دارم واسه گرفتن په کت رانندگی که به انگلیسی هم هست چهل یورو باید بهش بدم تو این روزهای سخت و بی پولی واسه ام خیلی سخته پارتنرم پرسید پول داری گفتم آره...نگران نباش..تمام زندگیم دویدم دویدم واسه کارخوب...واسه داشتن کارخوب این همه کلاس و کرس رفتم چه توهمون سیدنی خراب شده واینجا هم اصلا کار نیست سنم هم داره میره بالاوخوب معلومه هی داره سخت تر وسخت تر میشه نمیدونم پیری و سالمندی ام چی میشه نمیخوام با حقوق مزخرف بخورنمیراینجا مثل مادرم زندگی کنم...هرکسی رومی بینم چه راحت همه چی روبدست میارن اما واسه من هرچی که تو زندگیم بدست آوردم با تمام سختی ها شامل بوده و بقولی شیر مادرم باید از زیرناخن هام بزنه بیرون تا یه چیزی نصیبم بشه..اینم ازپارتنر دم دمی مزاجم..اینم از زندگیم...تا کی همش بدوم و به هیچ جا نرسم..دیگه خسته شدم...لعنت به این زندگیم     

Monday, October 24, 2016

امروزناهید سرکار نمیرفت بعد پاشدن و صرف صبحانه با هم و کلی حرف منو آورد سمت خونه خودمون...خوب بالاخره امروز اومدم خونه...اولین کاری که وقتی با ناهید رسیدم خونه کردیم رفتیم همه جا رو چک کردیم بعد دیدیم نه زیاد همه چی بهم نخورده پس زیاد نحس نشده این پارتنر من خلاصه ناهید بعدش رفت ومن رسیدم به کارها گوشت چرخ کرده گوسفندی داشتم درش آوردم از فریزر بعد دیدم پیاز ندارم واسه درست کردن کتلت گفتم کاش ناهید اینهمه پرسید نمیخوای بری خرید واسه غذا اینا بهش میگفتم قبل از اومدن به سمت خونه میرفتیم با هم خرید میکردیم بعد کمی که به خونه رسیدم با وجود هوای سرد اینجا با دوچرخه رفتم سمت هنگلو هم یه بسته گوجه فرنگی خریدم هم چند تا پیاز بعد اومدم رسیدم خونه و مشغول درست کردن غذا شدم هم زمان هم رفتم اطاق پشتیه رو حسابی مرتب وتمیز کردم و کلی چیزهایی که نمیخواستم آوردمش بیرون و ریختم بیرون کفش هایی که استفاده نمیکردم گذاشتم کنار و وقتی جیمی رو میبردم بیرون کارش رو بکنه اونها رو هم بردم همون سمتی که این چیزها رو میزارن تا اگه کسی خواست ببردشون واستفاده کنه اینکاررو انجام بده دو تا کیف بزرگ هم پر کردم از لباسهام تا بعد واسه فردا که بخوام برم پیش ماما چند وقت بمونم همون بالا نگر داشته بودم بعد پارتنرم که اومد چون قبلش همون یکشنبه ای عصر بهش اس ام اس داده بودم که باید با هم حرف بزنیم و میدونست که هستم ناهید بهم هی اپ میداد و میپرسید من هم بهش میگفتم امروز عصر شهریار هم از همون سر کارش باید میرفت دنبال شهین و مهوش و آقای حیدری و مادرش خلاصه دوباره بعد دو هفته که پیش مهین اینا بودن باید برمیگشتن خونه خواهر من .. بگذریم ناهید هی توی اپ بهم میگفت اول شام بخورید و با عصبانیت حرف نزن و این و اون .این محل کار ناهید هم که واسه کار داوطلبانه ای میل کرده بودیم بهش واسه ویکند بهم گفته بود چه کاری میخوای اونجا...که با کمک ناهید واسه شون نوشتم چی میخوام..حروم زاده ها همه چی رو مجانی میخوان اما اگه کار بخوای جونشون در میاد ناهید میگه اگه داوطلبانه واسه شون کار کنی کاری که براشون جورشد اول همون افراد خودشون رواستخدام میکنن که این واسه توهم بهتره..یه کارت تبریک هم تو خونه ما بود نفهمیدم اولش مال ماست یا نه بعدا پارتنرم رفته بود دیده بود این همسایه ما رونالد واسه تولد من فک کرده بودن بیست و دو اکتبره و واسه همون واسم کارت تبریک فرستاده بودن که پارتنرم بهشون گفته بود بیست و دو نوامبره...امشب  با پارتنرم خیلی حرف زدیم وعذرخواهی هم کرد ومنو بوسیدو گفت نمیخوام بری همه با هم جر و بحث میکنن برای چی میخوای منو تنها بزاری...دیگه نظرم رو برگردوند و نمیرم سمت خونه ماما اینا بمونم واسه چند وقت اما اینا باعث نمیشه نرم دنبال نشنالیته کردن خودم و گرفتن پاسپورت هلندی...باید وضعیت خودم رو بهتر و بهتر بکنم اینجا...چون هیچ چی تو دنیا همیشگی نیست حتی رابطه خوب و باید حساب روز بد و مشکلات اونو هم بکنم واسه خودم پارتنرم که جیمی رو برد بیرون کارش رو بکنه قبل از خوابش رفتم سریع بالا متکا و یه پتو رو برداشتم از تخت که پایين روی مبل بخوابم امشب ..فردا صبح به خمنته زنگ بزنم ببینم چی میشه پنج شنبه هم تست درایو دارم یه ساعت که ببینم میشه په کت بگیرم واسه این رانندگی تخمی این مملکت...کتابخونه هم بایدبرم    

Sunday, October 23, 2016

من این روزها اصلا حال درست وحسابی ندارم عصری ماما که زنگ زد باهاش اصلا خوب حرف نزدم و دعوام شد اون هم روم قطع کرد تلفن رو بخصوص هم که هی آلبوم جدید لئونارد کوهن رومیگزارم و زارزارگریه هم میکنم جمعه ای بعد که پارتنرم از سر کارش اومد واسه اش سعی کردم قهوه بزارم که بخوره اما دیدم رفت سراغ آبجو وفهمیدم که باز شروع شد خلاصه نشسته بودم این آلبوم جدیده رو واسه اش گذاشتم تا بشنوه...بعد دیگه اون سمت همون آشپزخونه نشسته بود منم پذیرایی رفتم نشستم صدای رادیو ش بالا بود وهی غرغر میکرد دیگه آخرش نحسی اش گرفته بود بازهی گیر داد به من که زندگی تو همینه دیگه هی باید بشینی اینجا تلویزیون ببینی و منم گفتم منظورت چیه چون خودم هم حالم زیاد خوش نبود و بهش گیر داده بودم بعد باهاش جر و بحث کردیم و تو همون حین ناهید هم که همون موقع ها هی بهم میگفت پاشو بیا بیرون بزارعن وگوهش با هم قاطی شه چند روز دیگه من هم به ناهید زنگ زدم که پاشو بیا دنبالم ازدست این دیونه میخوام خودمو راحت کنم کمی خرت و پرت جمع کردم اونم حالا هی داره زر میزنه اولش گفت میری دیگه نیا بعد دید من محلش نگذاشتم گفت حالا نگران نباش باز بعدا میای چیزمیزات رو برمیداری دیگه خلاصه ناهید داخل نشد سریع که رسید من هم سوار شدم رفتم سمت خونه ناهید اینا کلی سر راه گریه کردیم گفت دیوونه واسه چی گریه میکنی..بزار بره بمیره نکبت بی شعور دهاتی رو...بعد دیگه واسه همون شب اونجا بودم که فرداش شهریارعصرش گفت زنگ بزن زدم جواب نداد بعد قبل از رفتم سمت خونه ماما اینا امیر برادر شهریارویدیو کال کرد که شهریار هم کمی که حرف زد داد دست من اون هم اولش منو نشناخت و بعد هم کلی با هم حرف زدیم خیلی سال بود ندیده بودیم همولابد خیلی عوض شدم که منو نشناخته امیرالان دوتا دختر داره از همسرش و رابطه اون هم ازمال من بدتره و درضمن خانمش هم مریض شده فک کنم میگن ام اس گرفته دیگه یاد ش بخیر یه زمانی دوست پسر من بود و عاشق من نمیدونم هنوز هم اون احساس رو داره یا نه ... اما من بعد از این پارتنرم نه دنبال مرد ایرانی ام نه دنبال مرد بچه دار اصلا حرفش رو نزن .. خوب همون شب شنبه با ناهید وشهریاربعد تلفن امیر رفتیم سمت خونه ماما اینا که ماماچون باهاش بحث کرده بودم جمعه شب رو باز باهام سرسنگین بودکمی با علی حرف زدیم وبا بنجی بازی کردیم علی با نیما و رضا و بنجی پیش ماما اینا می موندن واسه ویکند چون هنوزتعطیلات مدارس بچه ها بود خلاصه دیگه برگشتیم خونه ناهید باز و اونجا بازشب خوابیدم ناهید روزها واسه شنبه ویکشنبه کار میکرد ومن وشهریار یا بارهم صبحونه میخوردیم یا حرف میزدیم...وقتی هم می اومد هی با هم از اینترنت دنبال کارواسه من میگشت همه اش بهم میگفت نرو...اما من میخوام برم با پارتنرم حرف بزنم باید ببینم چی میخواد وچه مرگشه لااقل تکلیفم معلوم میشه باهاش  

Sunday, October 16, 2016

We came here at Marveld Recreatie in Groenlo with Camper from yesterday afternoon ... het is zo mooie here ...and so much things to do..swiming pool...bowling and souna etc.
Will stay till tuesday afternoon ...

Thursday, October 13, 2016

امروز بعد که از مرکز اومدم میدونستم مامان نمیاد اون سمت واسه همین کارم که اونور تموم شد رفتم سمت خونه ماما اینا چقدر تو این مدت دلم برای ماما تنگ شده بود کمی پاش چون قبل از این که برسه به خونه پیچ خورده بود درد میکرد اما به غیر از اون خیلی سرحال بود و سر دماغ ... براش خوشحالم علی و جنیفر هم اونجا بودن با بنجی و ودیزل جنیفر رفت که ریشه های سفید موهای مامانش رو رنگ بزنه کمی با ماما حرف زدم بعد ماما دو تا جا شمعی کوچولو از بارسلونا خریده بود واسه سوغاتی ما .. دستش درد نکنه بعد خیلی سعی کردم از تلفنش عکسهاش رو واتس اپ کنم اما نشد حالا بعدا همه عکسهاش رو میریزم توی لپ تاپم ... دیگه رفتم سمت کتابخونه از خونه ماما بعد هم اونجا اوردر دادم کتاب تئوری رانندگی که میخواستم حالا ببینم پیداش میکنند یا نه بعد رفتم سمت ا  ان  و ب اونجا هم نداشتم نمی دونستم اونها هم کتبا های تئوری رانندگی مخصوص خودشون رو دارن بعد دیگه کمی از مغازه ترکهای پشت مسجد نگاه میکردم دیگه رفتم سمت خونه خودم من از سرما و پوشیدن کلی لباس و ژاکت و کلاه و روی دوچرخه احساس خستگی میکردم بخصوص وقتی رسیدم خونه و چون دیشب کرمم گرفته بود توی فه یس بوک دنبال چند تا مثلا خیر سرشون فک میکردم دوستهای من هستن تو سیندی که بودم و دیدمشون اونجا و همه این عکس ها منو برد به گدشته هام و اینکه چطوربا من رفتار شده بود وچقدر بهشون اعتماد کرده بودم یه مشت دورو و حقه باز نکبت و وقتی رفتم بخوابم کله ام پر بود از فکر وخیال و تا دیر وقت نتونستم بخوابم و خسته بودم از این بابت...أخرش به خودم گفتم از اشتباهام باید درس بگیرم و نباید هی خودمو سر زنش کنم به خاطر اون موقع ها...دیگه حال نداشتم کمپر رو تمیز کنم میزارمش واسه فردا چون واسه ویکند میریم بیرون واسه چندروز وقتی پارتنرم رسید دوش گرفتم و یه چیزی خوردیم و حالم بهتر شد فردا حمام میکنم اون هم بعد از یه خوب خیلی خوب و وحسابی چون میخوام خوب بخوابم بی خیال زود پاشدن اما قبل از حمام طولانی هم خوب میخورم و کمپر رو هم درست و حسابی تمیز و آماده اش میکنم درضمن دوشنبه دیگه واسه کتابخونه و پنج شنبه تعطیلم ضمن از فردا تعطیلی یه هفته یا ده روز مدارس پاییزی شروع میشه ..  

Tuesday, October 11, 2016

دوشنبه ای رفتم سمت کتابخونه و با خانمها کمی خواندن زبان هلندی رو تمرین کردیم بعد کارمون که تموم شد رفتم سمت سوپرمارکت وکمی خرید کردم و بعد اومدم خونه ویه چیزی خوردم و چون خیرسرشون این خواهرپارتنرم من یوکه  که با شوهرش اریک امروزبیست وپنجمین سالگرد ازدواجشون بود باید با همسایه ها ده شب به بعد میرفتیم بیرون دم خونه شون رو باانواع کاغذ وبادکنک های رنگی شکل قلب که روشون رو با ماژیک نوشته بودن ۲۵ تزئین میکردیم راستش دیگه اون موقع شب توی سرما اصلا حالش نبود و من نمیدونم چرا این هلندی های اطراف من همیشه تولد و یا سارا و ابراهیم شدنشون یا سالگردهای ازدواجشون همیشه تو فصل سرماست ... اه ....شام رو خوردیم ومن هم لم داده بودم تا زمانی که دیدم باید بریم بیرون به پارتنرم گفتم میشه من نیام گفت نه چرا نیایی..گفتم خواهرته برودیگه گفت همسایه که هست درضمن من بعدهم تو کاری واسه فامیل هات داری من نمیام...کثافت آشغال...دیگه جوابش رو ندادم وزدم بیرون وتمام شب هم محلش نگذاشتم چون میدونستم اگه نرم چیزی نمیگه اما بعدا یه طور دیگه حالم رو میگیره .....کارمون که تموم شد اونها هم به نوشیدنی دعوتمون کردن اما پارتنرم باید صبحش میرفت سر کار و خودم من هم نمیخواستم برم اون سمت واسه همین اومدیم خونه....این گه هم به پایان رسید....واسه سه شنبه ای  اول صبحی میدونستم که تو اخبار دیشب دوشنبه شب گفتن ممکنه هوا ابری باشه و بارونی من هم بیدار که شدم یه لعنت به زندگیم فرستادم که رختخواب گرمم روترک میکنم و با دوچرخه تو این هوای تخمی باید برم بیرون...سریع آماده شدم وشلوار مخصوص برای هوای بارونی رو هم روی شلوارم پوشیدم و دیگه راه افتادم با دوچرخه بیرون دیگه خودم رو رسوندم همون مرکز اونجا هم کمی که نشستم دیدم همون دختر اوکرایینیه که دیروزدیده بودمش توی کتابخونه شهر ماما و اونجا باهاش اولین بارهمون دوشنبه ای آشنا شدم وچون هم بهش گفته بودم واسه سه شنبه ها بیاد این سمت اومد و کمی نشست پیش من بعد که کریس اومد رفتیم داخل اتاق مخصوصمون...دیگه با هم کلی زبان تمرین کردیم و بعد هم راه افتادیم سمت مارکت من چون این دختره اکرایینیه هم با من اومد واونجا کمی خرید کردیم وکلی حرف زدیم بهش گفتم اگه خواستی پنج شنبه ها هم بیا همین جا باز دور هم هستیم به رند استد هم رفتم دوباره سراغ کار و هنوز خبری که نیست کله پنیری های هلندی دیروز به من تو تلفنم پیغام داده که میتونی بری واسه شهر ساناز اینا کار کنی هزاران باربهشون گفتم من گواهینامه ندارم چطوری برم با دوچرخه نمیشه برم سریع زنگ زدم بهشون چطوری برم من با دوچرخه و بدون گواهینامه اون دختره که رفت یه چیزی تو همون مارکت خوردم و دیگه اومدم خونه و بعدش جیمی رو هم بردم بیرون کارش رو بکنه و بیاد فردا خونه ام و زیاد بیرون میرم میخوام کمی بخوابم واسه صبح بعد شام دیدم که تاکسی محخصوص مامان و ویم شوهر مامان پارتنرم اومدن سمت خونه خواهرش و چند نفردیگه وامشب اونجا جمع شده بودن...ازدیروز با پارتنرم سر سنگینم وخیال دارم چند وقت اینطوری بمونم  باشم هرچی باهاش بهترتا میکنم گه تر میشه.... اما موقع هایی که میبینه من نحسم اون اخلاقش عوض میشه وبا احتیاط رفتار میکنه باهام بی ظرفیته وکم جنبه ست دیگه...اما من این روزها علاوه براین موضوع که گاهی آزارم میده و اذیتم میکنه مشکل بی پولی خودمه چون کار ندارم و پولم هی داره تموم میشه  برای وقت های اضافه ام همیشه یه کاری دارم که بکنم اما با بی پولیم نمیتونم زیاد کناربیام..لعنت به این اروپا....لعنت به هلند ...به میلاد زنگ زدم بپرسم دقیقا مامان حدودهای چه ساعتی میان....میلاد هم از دوشنبه ای شروع کرده به کار و سه ماهه کانترکت داره که خیلی خوبه البته تو این مدت هم هر شنبه ها نیمه وقت میرفت سر همون کار به الناز واتس اپ دادم که چظوری و بهمن رو توی سوپر مارکت کوپ تو شهر ماما اینا یکشبنه ای دیدیم تعجب کردم که جواب داد کمی با هم حرف زدیم از دانشگاهش اومده بود و میخواست بخوابه و نصف شب پاشه درس بخونه کمی با هم درد دل کردیم گفت این یه هفته ای که ماما ناهید نیس همه چی تاریک و سیاهه واسه ام...چه دل پری هم داشت از دست عمه های فضولش و مادر بزرگش بهش گفتم عمه شهینت رو اصلا دوست ندارم و نمیخوام ببینم و دلیلش روهم میدونه اما مهوش و شوهرش و مادرشهریار رو دوست دارمشون....راستی مادرشهریارهم پیش عمه مهین و آُقای نقره چی ایناست تو این مدت که ناهید اینا اسپانیا هستند  بگذریم النازدو هفته دیگه با بهمن میره خونه خودشون تو آٰرنهم و خواهر بی چاره من بعد از اینکه جابجاش کرد میتونه یه نفس راحتی بکشه و واسه خودش وقت بیشتری داشته باشه تو این مدت دیدم که شهریار توی فه یس بوک بهم پیغام داده بود . نمیخوام باهاش تماس داشته باشم چون نمیخوام مهمون های عتیقه اش رو برداره بیاره اینجا...بخصوص شهین رو...واسه همین زیاد محلش نمیزارم و میخوام صبر کنم تا طرفهای یه ماه یا شش هفته دیگه که گورشون رو کم میکنند و میرن ایران سه ماهه موندن اینجا مثل اینکه خواهرمن  اینجا هتل باز کرده  ویا ناهید نوکر دست به  سینه ایناست....از صدقه سربابای من اون شهین پتیاره کون گنده اش رو آورد اینور واین کشور رو هم دید و عقده هاش رو خالی کرد نکبت... راستی مامان و ناهید و فامیل های شهریار هم امشب دیروقت از اسپانیا میان چون ناهید بهم واتس اپ کرده بود و چند تا عکس هم فرستاده بود    
 

Monday, October 10, 2016

Friday, October 07, 2016

دوشنبه ای که اومد هنوز بدنم درد میکرد واسه همین نرفتم کتابخونه و گرفتم خوابیدم اما سه شنبه رفتم مرکز شهر ماما و توی گروه زبانشون کمی خوندن زبان هلندی تمرین کردم بعد هم واسه چهارشنبه که هیچ اما پنج شنبه رفتم باز اون سمت و این زنیکه که دماغش بالاست واسه پنج شنبه ها گفت عروسش سرطان سینه گرفته و باید بیشتر به اون و نوه هاش برسه و نمیتونه دیگه بیاد پیش ما پنج شنبه ها ...کمی هم راجع سرطان سینه و رحم حرف زد یادم افتاد که هنوز برای په پ اسمیرم تماس نگرفتم ببینم جوابش چی بود ... من از این واقعه که واسه شون اتفاق افتاده بود خوشحال نشدم اما از اینکه دیگه ریخت نحس این زنیکه رو نمی بینم خوشحال بودم خدا رو شکر....بعد هم اومدم سمت خونه ماما اینا... ماما و ناهید اینا چهارشنبه ای شب رفتن واسه هفت هشت روز اسپانیا با دو تا خواهر و شوهرخواهر شهریاردیگه پیش میلاد و جنیفروعلی بودم علی هم اول صبحی اومدنی یه بابایی زده بود پشت ماشینش که داشتن لیست های بیمه ماشین هاشون رو پر میکردن بعد هم دیگه کمی اونجا نشستم اومدم سمت خونه دیگه رسیدم خونه دیدم نامه جواب په پ اسمیرم رسیده و با دستهای لرزان بازش کردم همه چی خوب بود و خیالم راحت شد همون پنجشنبه شب کلی لباس امتحان کردم جلوی پارترم که ببینه چه لباسی برای پارتی خواهرش که سارا شده بود باید میپوشیدم.....چقدر لباس مهمونی نپوشیده دارم من ..بگذریم واسه جمعه ای زودتر از وقت معمول شام رو زدیم و منم خوشگل کردم و پارتنرم هم آماده شد طلاهام روهم انداختم بگذار فک کنند پارتنرم برام خریده خواهرهای حسودش بیشتر دق کنند دیگه رفتیم اون سمت مهمونی زیاد بزرگی نبود اما خوب بود و خوش گذشت کمی هم رقصیدیم خواهرش ایرما که مهمونی اون بود خیلی خوشحال شده بود اما بیشتر شون رو محل نمیزاشتیم چون آدم نیستن اما با دی وی و ایلونا  کلی  حرف زدیم شب بدی نبود همه کف ما بودن دیگه اومدیم خونه و من پریدم توی تخت گرمم....چند تا از خانمهاو دوستهای ایرما لباسهای مدل قدیمی زنهای هلندی رو پوشیده بودن و صورتهاشون رو هم ماسک زده بودن حالا عکس یکیشون رو میزارم اینجا....جالب بود اما کمی قیافه هاشون عجیب بود برام...علاوه بر لباس قیافه های یه پیره زن با موهای خاکستری بود از دی وی پرسیدم اینا چرا این شکلی اند گفتن مثلا سارا شدن دیگه یعنی زن های پنجاه ساله این شکلی بودن قدیم ها .. بهش گفتم من مطمينم سه سال دیگه من این شکلی نخواهم بود چون منم تو همین سه سال آینده پنجاه ساله میشم دیگه یه نیگاهی بهم کرد و دید همچین بی راه هم نمیگم بعد بهش گفتم شاید صد سالم بشه یا دویست سالم باشه اما نه الان...دیگه کمی هم راجع به أهنگهای هلندی صحبت کردیم داشت درمورد شعرهای ترانه هایی که میخوندن میگفت بهم گفت مثلا این آهنگ رو میشنوی این خیلی شعروداستانش غمگینه اما آهنگش شاده و ملت هم دارن میرقصن بعد هم داستانش رو برام توضیح داد ...برام جالب بود چون آهنگ های زوزه ای ما یعنی ترانه های غمگین ما موسیقی اش هم غمگینه نه شاد و این هم از سبک موسیقی هلندی....راستی از طریق فه یس بوک یه آگهی کاری پیدا کردم واسه پارت تایم که گفته بودن هرکسی زبان انگلیسی اش خوبه میتونه تقاضا کنه منم ای میل کردم و سی وی کاریم رو فرستادم واسم ایی میل اومد که شماره داده بودن تا تماس بگیرم یکی دو بار ترای کردم آخرش همون موقع که جمعه شبی داشتم واسه مهمونی خواهر پارتنرم یعنی ایرما بهم زنگ زد دیدم میس کال دارم ازش تماس گرفتم حالا مرتیکه عقده ای میگه این دکتر....هست یعنی من دکترا دارم منو دکتر صدا کن ..ایرونی های عصر حجر....یک مشت زامبی....گه ها...بعد هم کمی که حرف زدیم و من توضیح دادم دنبال کارم و زبان انگلیسی هم مشکلی ندارم بهم گفت شما کانداید خوبی واسه اینکار نیستی چون باید تحصیلات دانشگاهی داشته باشی از این حرفها ...کمی حالم گرفته شد اما بعدش فکر کردم درک نشد که نشد ..بی خیال من تلاشم رو میکنم بالاخره همه این تلاش ها به یه جایی میرسه وبی جواب نمی مونه و یونیورس پاداشم رو بهم میده 

Wednesday, October 05, 2016