Monday, September 19, 2016

my dejavo...


ساعت ۱۰ و نیم صبح دوشنبه.     ۲۰۱۶
 از این بالا همه شهر زیر پاته ... حیف که که سل بسته است داخلش وگرنه میرفتم توش .... اما اطرافش رو خوب گشتم ... بعضی اتاق هاش چرا غش روشن بود و این به این معنا ست که توش دارن زندگی میکنن دیروز به پارتنرم گفتم اگه به من هزار ها یورو بدن یه هفته بگن تو این جا بمون و شب بخواب ... قبول نمیکنم ... اینطور جاها خیلی داستان توشه و من حس میکنم و اذیت میشم
 الان داخل یه کلیسای قدیمی ام به نام
"HERRGOTT OF BENTHEIM(Crucifix)
این جا هم خیلی قدیمیه....حس عجیبیه وقتی جاهای قدیمی میرم و گاهی دست میکشم به مجسمه های سنگی و تاریخ بلندش رو حس میکنم...الان هیچ کس جز من این تو نیست میخوام از پله هاش هم برم بالا...میخوام زیاد عکس نگیرم اما نمیشه بسکه قشنگه و تاریخی...اصلا فکر نمیکردم امروز یعنی واسه دوشنبه باز باشه چه جالب...خوب شد اومدم خودم...بعدش رفتم قسمت های دیگه داخل یه قسمت شدم که حس کردم ترس و درد زیادی داره در مورد اونجا که خوندم فهمیدم زندان ها شه ... اینجا خیلی جالبه واسه دیدن و اگه من بخوام هی ازش عکس بگیرم هزار ها عکس باید بگیرم اما واسه دیدن داخلش باز هم میام چون تاریخ زیادی داره و توی یک جلسه نمیشه همه چی رو خوب و دقیق دید بخصوص واسه امروز که میخوایم برگردیم هلند...آخیش خوب شد یه توالت پیدا کردم داشتم می مردم و نمیخواستم اینجا رو خوب ندیده برگردم دمشون گرم آلمانی ها فکر همه چی رو کردن بگذریم....الان پارتنرم بهم زنگ زد که چیزی میخوری و اینا فکر کنم نمیدونست که من داخل اینجام...خودم هم اول صبحی فک نمیکردم باز باشه بعد که دیدم بازه دیگه رفتم به گشتن داخلش.... بهش گفتم کارهات رو کردی پاشو بیا اینجا خیلی خوبه و همه چی رو ببین.....من الان بیشتر قسمت هاش رو دیدم از برج هاش بالا رفتم چند تا هم عکس انداختم .... اما خوبه که بعدها باز بیای ببینی این جا رو چون همه چی رو نمیتونی کامل یکروزه بقولی هضم کنی و واست جا بیفته

پی نوشت : دیگه پارتنرم که اومد از همون بالا دیدم میخواد زنگ بزنه بلند صداش کردم اون هم اومد تو اما اینقدر سرو صدا کرد این زنیکه پتیاره توی دفتر اومد بیرون و گفت بلیط باید بگیرید من هم که دیگه اومده بودم پایین منو که دید گفت بلیط نخریده اومدی گفتم نمی دونستم باید بخرم باید پنج یورو میدادم  واسه بلیط من هم که پول باهام نبرده بودم گفتم کارت میشه کشید...گفت نه...گفتم پش بریم پول بیاییم برگردیم حالا این پارتنر الاغ و بی سیاست من همون جا جلوی زنیکه میپرسه همه جاش رو گشتی دیگه؟ یه نگاه عصبانی بهش انداختم که یعنی خفه شو بعد گفتم نه همین یه کم جا رو دیدم..چقدر این خنگه خدا....دیگه اومدیم اما گور باباشون بیشتر جاهاشو دیده بودم بعد با هم گشتیم و این اطراف رو نگاه کردیم شهرش قشنگه و رفتیم قیمت خونه ها رو دیدیم که زده بودن همین خونه پارتنر من رو اینجا به این گرونیه اونجا خونه ازاین بزرگتر نصف قیمت کلی گشتیم و من باز نزدیک یه خونه که شدیم حالم خراب شد چون قبلا دقیقا همون ساختمون رو توی خوابم ماه ها پیش دیده بودم و بقولی دژاوو داشتم حیلی حس عجیبی بود چون قشنگ دقیقا همونطور بود که توی خوابم دیده بودم اون رو....جالب اینجا بود که أگهی هم زده بودن واسه فروش ساختمون هاش و پارتنرم از روی همون آگهی با تلفنش عکس هم انداخت شاید باهاشون تماس بگیره و همه اینها زمانی انجام شد که من اصلا نگفته بودم قبلا دقیقا اینجا رو توی خواب دیدم بگذریم کارمون که تموم شد أروم آروم اومدیم جمع و جور کردیم و را افتادیم سمت هلند ....وقتی رسیدیم هلندسرراه هم کمپر رو تو همون جای قبلی دادیم بشورن بیرونش رو که دو ساعتی طول کشید و خوب یه پسره هم تازه شروع کرده بود اونجا واسه کار که کلی آب رفته بود توی کمپر و من حوله تمیزی گذاشتم روی صندلی ام و نشستم روی حوله...خوب از کارشون اصلا خوشم نیومد بخصوص وقتی رسیدیم خونه و دیدیم که قسمت جلوی کمپر هنوزکمی کثیفه و خوب تمیز نشده...درسته پولش کمتر بود و خوب اینطوری کرده بودن که سرشون شلوغ بشه اما کارشون اصلا اینبار خوب و درست نبود همون جا چند باری به خونه ماما و دیگه جواب که نداد به مبایلش تماس گرفتم و هیچ کدوم خبری نشد ای بابا ... بعدا باز تماس میگیرم بعد که رسیدم داخل خونه سریع من جیمی رو گذاشتم داخل اتاق پذیرایی و در رو بستم که توی دست و پا نباشه و وسایل رو آوذبدم با هم بیرون و بعد که کارامون تموم شد باز زنگ زدم مامان و حواب نگرفتم به ناهید اپ دادم که گفت ماما اینجاست خلاصه خیالم راحت شد و بعد رفتم بالا موهای پاها و بدنم رو شیو کردم و دوش باحالی گرفتم و قبلش هم سالادم رو درست کرده بودم و واسه پارتنرم هم گوشت خوکش رو هم پودرمخصوصش روبه دوطرفش زدم و گذاشتم آماده بشه چون میخواستم بعدا سرخشون کنم بعد شام پاتنرم هم شامش رو که خورد به شهریار زنگ زد و کمی باهاش حرف زد بعدش بهم گفت که بگیم بیان اینور با مهمونه هاش من بهش گفته بودم قبلا من خوشم نمیاد ازخواهر بزرگه ونمیخوام ببینمشون البته الان شهین ومهوش با شوهرش رفتن واسه دو هفته سوید خونه برادر أفای حیدری و مادر شهریار هم پیش مهین ایناست چون خونه ناهید نمیتونستن تنها نگرش دارن همه کار میکنند و نمی شد دایم تنها باشه و اونجا واسه اش بهتره حالا من به این گوساله پارتنرم چند بارقبلا گفتم همه چی رو باز هی سوال میکنه که چرا این و اون و آخرش گفت باید حرفهای اون ها رو هم شنید....منو میگی....خیلی حرصم دراومد....بهش گفتم تو اینهمه از فامیلات و خواهرات بد میگی من میگم باید از طرف اونها هم بشنوم قضیه رو ؟ تو می فهمی داری به من توهین میکنی با این حرف هات خلاصه رید به اعصاب ما باز....گوه ... بعد گفت من خوب میخواستم مادر شهریار رو ببینم بهش گفتم من هم همینطور اما اگه تو اونو بخوای دعوت کنی باید همه لشگر رو دعوت کنی تو هم اگه ندونی اینو اونها از من این انتظار رو دارن و توقعشون اینه چرا میخوای اینکارروبکنی...من نمیخوام شهین رو ببینم همین که گفتم میخوای بری اونجا برو با من کار نداشته باش به مسایل من هم دخالت نکن همین که گفتم بسه دیگه..خلاصه اونهم ساکت شد و بعد رفت کپید...منم عنی شدم دیگه از دست این بی شعور...فردا اولش میرم کلاس أبگوشتی زبان هلندی اینا تو شهر مادرم بعد میرم سمت مارکت اونجا مامان و ناهید رو میبینم جون ناهید فردا شبکاره و میره مارکت بعد هم میخوام کمپر رو تمیز کنم و قرارهم شد پارتنرم به این مرتیکه واسه په کت رانندگی زنگ بزنه خلاصه که دو هزار تا باید بدیم دیگه به این گه ها واسه گواهینامه رانندگی اینور.....کتابخونه هم باید برم...     


No comments: