Thursday, September 08, 2016

این پنج شنبه راه افتادم اول صبحی سمت همون مرکز که هر پنج شنبه ها تو شهر مامان ایناست زود رفته بودم واسه همین منتظر نشستم تا همه بیان مامان رو هم که رسیده بود به مرکز دیدم بهم گفت کارت تموم شد برو خونه علی هم میاد بعد یکی از دوستان مامان که یه خانم هلندی بازنشسته ست بهم گفت فردا من میرم اسپانیا واسه شیش ماه اونجا کمپینگ داریم و تموم زمستان هوا گرم و آفتابیه...آدرس جای کمپنگ واسم شهرش روواسم نوشت بگفتم شاید یه روزی به دردم بخوره و خوبه که داشته باشم آدرس اونجا رو بعد که همه اومدن و اون زنه به حساب خودش معلمه هم که اومد فهمیدم باید با دوچرخه هامون بریم یه بود رای واسه خریدن شیر ارزون چون مرکزش بود راه افتادیم اما اونجا که رسیدیم فهمیدیم معمولا عصر ها باز میکنه خلاصه راه افتادیم سمت همون روزخ بود رای...این همون بود رایی هست که من یه بار با همین گروه اولین بار اومدم و یاد گرفتم و بعد ها باز خودم میرفتم و یه بار هم مامان و ناهید رو با خودم بردم تا اونها هم یاد بگیرن.. همونی که من بلوبری از بوته هاشون میچیدم و قبل از تعطیلات تابستونم به فرانسه همه اش اونجا میرفتم با دوچرخه ام و یا تخم مرغ محلی میخریدم خلاصه تخم مرغ خریدم ازشون و یه سری سوال هم در مورد خیار و بوته هاش و بوته های گوجه فرنگی کردم و کمی ازشون یاد گرفتم و بعد هم با دوچرخه راه افتادم و ازشون وازبچه های گروه هم خدا حافظی کردم از وقتی که من اینجا اومدم واین زنه معلم این گروهه همیشه حس می کنم از من اصلا خوشش نمیاد یه طورایی همیشه حس میکنم حسودیش میشه و من این انرژی رو ازش میگیرم البته من اهمیتی نمی دم  اومدم سمت خونه مامان چون می دونستم علی و بنجی خونه مامان هستن سریع خودم رو رسوندم اون سمت تا ببینمشون راستی دیروز ازخونه مامان که برمیگشتم با دوچرخه خوردم زمین که اول صبحی با درد استخوون پام از خواب پاشدم و نمی گذاشت درد پام تا بخوابم بگذریم اون سمت که رسدیم دیدم میلاد هم اونجاست مامان هنوزنیومده بود خلاصه کمی بیشتر که نشستم ناهید هم اومد شهریار هم راه افتاده بود تا مادرو خواهر های عتیقه اش رو از فرودگاه بیاره و سه ماه تمام مهمون داری کنه..هتل باز کرده ....مسخره ها....بگذریم..ناهید رفت علی هم راه افتاد من هم با دوچرخه برگشتم خونه ...رسیدم خونه سریع پاها وبدنم رو شیو کردم چون واسه وی کند میریم با کمپر نزدیک آب و هوا هم خوبه و میخوام کوتاه بپوشم غروبی هوا خوب بود بعد شام همه همسایه ها نشسته بودن روی نیمکت همیشگی و با هم آبجو میخوردن پارتنرم گفت بیا بیرون با اونها گپ بزنیم تا طرفهای ده شب با هاشون حرف میزدیم بعد هم رفتیم خوابیدم فردا یعنی جمعه پارتنرم نمیره سر کار واسه همین میخوایم بزنیم بیرون البته صبح زود نه وتا یکشبنه بیرون هستیم   

No comments: