Thursday, September 29, 2016

واسه دوشنبه که رفتم سمت همون کتابخونه و خوندن زبان هلندی رو تمرین کردم اون روز سه تا خانم هلندی اومده بودن خلاصه که روز خوبی بود واسه شام هم پارتنرم غذای چینی خرید بعد واسه سه شنبه اولش رفتم سمت مرکزی که مامان میره اونجا زبان هلندی تمرین کردم و کریس هم چند تا دفتر خریده بود واسه همه و که یس هم کتاب یادگیری قدم به قدم زبان سرانسه ای رو که به من قولش رو داده بود برام آورد و به من قرضش داد بعد اونجا که کارم تموم شد رفتم سریع با دوچرخه ام رفتم سمت ترکه دیدم گوشت  بگیرم واسه پارتنرم اما نیاورده بود سریع رفتم سمت مارکت اونجا که رسیدم به ناهید زنگ زدم اما اونها کارشون  تموم شده بود برای خرید بعد رفته بودن سمت ترکه  دیگه کارم که تموم شد رفتم یه سرهم به رند استد دیدم خبری نیست دیگه زدم رفتم سمت خونه ماما که اونجا مامان اینا رسیدن بعدش و کمی با هم نشستیم  همون جا که بودیم سانازبه مامانش زنگ زد ناهید هم گفت همه خونه مامانی یعنی مادر من هستیم..خیلی وقته توله روندیدم اومد اونجا....حسابی بغلش کرذم دیدم لبهاش رو ژل تزریق کرده بود ام به روش نیاوردم اما خودش گفت ناهید هم مثل همیشه غرزد سرش...بعد کمی نشسستن و بعد هم هر دو شون رفتند  ناهید که رفت من خونه ماما کمی نشستم بعد  هوا هم خوب بود به ماما گفتم پاشوبریم بیرون....اولش رفتیم پیش مغازه ترکه سمت مسجد اونجا آلو سیاه خورتی بدون هسته خریدم...بعد باهم رفتیم یومبو اونجا  هم کمی خرید کردیم بعد اومدیم سمت خونه ماما وبعدش بادوچرخه ام برگشتم خونه....چون با ناهید قرار گذاشته بودیم واسه همون چهارشنبه  ای همون روز صبح طرفهای شیش پاشدم وحدودهای هفت صبح افتادم به جون تمیز کردن داخل کمپر حسابی تمیزش کردم حتی تشکهای تخت رو برگردونم کارتموم شد کمی شیشه های اخل رو تمیز کردم بعد تموم شد طرفهای ده صبح تموم شد که ناهید تماس گرفت ناهید برای چهارشنبه گفت بیکاره و میخواد با پکیج بیمه اش یه عینک بگیره و یکی دیگه اش رو برای من که روز چهارشنبه ای رفتیم و اونطور نشد این رو هر دوی عینک ها رو به یک نفر میدادن بعد رفتیم سمت  به که رای واسه درخواست کار که جنیفر گفت دنبال کسی برای کار تو اونجا میگردن خلاصه مرده گفت کلی اومدن برای کار دیگه لازم نداریم..خلاصه که دماغم سوخت....دیگه با اصرار ناهید رفتیم هه ما یه چیزی خوردیم  تو رستوران هه ما چون قبلش پارتنرم ازم خواسته بود واسه پنج شنبه طرفهای هفت شب به بعد وقت آرایشگاه بگیرم برای کوتاه کردن نوک موهای هر دو مون من زیاد از اینجا خوشم نمیاد و کارشون رو دوست ندارم اما اینکار رو کردم  بهم گفتن هفت نمیشه سرمون شلوغه اما شیش ونیم یا هفت ونیم که من واسه هفت ونیم بوک کردم بهشون گفتم میخوام یه کسی دیگه موهامون رو بزنه..بعد رفتیم خرید گوشت گردن گوسفند میخواستم واسه چهارشنبه ای خورشت آلواسفناج بار بگذارم واسه پارتنرم اسفناج هم خریدم...خریدامون که تموم شد رفتیم سمت خونه ماما که اون هم نبود ناهید میخواست ریشه موهاش رو رنگ کنه دیگه منو رسوند خونه و رفت .منم سریع گوشت رو بار گذاشتم   به ماما زنگ زدم اونم گفت رفته بود اکشن کمی با ماما گپ زدم گفتم فردامی بینمت شبش دبی خوهرزاده پارتنرم اومد بهش گفت فردا پنجاهمین سالگرد ازدواج این همسایه ما بنی و هرمین هست وهمسایه ها همه میخوان با همدیگه جلوی خونه شون رو با بادکنک و کاغذهای رنگ وارنگ تزئین کنند من اصلا حالش رو نداشتم اما بعد شام رفتیم و اونجا رو درست کردیم تو همین حین هم گوشت رو پختم چون میخواستم واسه پنج شنبه ای پخته شده باشه گذاشتمش بیرون خنک که شد گذاشتمش توی یخچال....کمی وبگردی کردم ورفتم خوابیدم....واسه امروزصبح همون ازدیشب ساعت تلفنم رو خاموش کردم چون گفتم بی خیال همه چی میخوام بخوابم وامروز اصلا بیرون نمیرم و خوابیدم میدونستم معمول پنج شنبه ها علی و بنجی هم میان سمت خونه ماما اما دیگه نرفتم حوصله اون زنه هلندی دماغ بالا رو هم نداشتم بعد ماما بهم گفت امروزهم مثل هفته پیش نیومده بود به درک... دیگه  بودرای هم نرفتم که تخم مرغ محلی بگیرم برای پارتنرم بی خیالش...بیدار شدم کمی بادمجان سرخ کردم خورشت آلو اسفناج روهم بارگذاشتم کم کم بپزه برنج رو هم پحتم توی پلو پزحتی زعفران روش رو هم درستش کردم میدونستم ماما نگران میشه طرفهای دوازده ظهر به بعد مثل اینکه علی کلی بهم اپ داده بود تلفن زده بود از طریق واتس اپ بعد به مبایلم زنگ زده بود و جوابی نگرفته بود آخرش زنگ زد به خونه و کمی باهام حرف زد بعد هم ماما منم مشغول آشپزی  بودم... راستی امروز طرفهای ساعت یک به بعد بعد از ظهر فیلم بریجیت به ی بی رو که جدیده آنلاین دیدم خیلی باحال بود دیگه پارتنرم که اومد اولش جیمی رو برد بیرون بعد حموم کرد منم غذا رو گرم کردم و خوردش خوشش اومده بود بعد هم جی رو گذاشتیم خونه و رفتیم به آرایشگاه مون که سر راه قبلش از سوپر کوپ دنبال یه ژل مخصوص واسه شپش سگ بود که باید میزدیم برای جیمی چون شپش گرفته بدنش رو....کمی هم باز اخلاقش گه بود سرهمین هی سرمن داد میزد گه...اینم عوض تشکر شامشه...منم زیاد دیگه محلش نگذاشتم...خودش هم فهمید دیگه رفتیم اونجا و یه دختره دیگه موهای منو زد و باز اون دختره که از کارش خوشم نمیاد اومد از پارتنرم پرسید میتونم موهاتون رو بزنم یا کسی دیگه بیاد اونم گفت حتما سریع رفت نشست اینقدر حرصم در میاد من که موهاش رو میزدم اینهمه غر میزد دیوث الان این اینهمه میرینه روی سرش صداش در نمیاد...نکبت منم چیزی نگفتم به درک..دیگه کارش که تموم شد دختره گفت چطوره گفتم کمی اینورش رو بزن اونم کوتاه کرد نامرتبی هاش رو...دیگه اومدیم خونه و الان من دارم اینا رو مینویسم فردا کمی میخوابم بعد هم پامیشم وسایل داخل کمپر رو پر میکنم و آماده اش میکنم تا پارتنرم میاد یادتون میاد گفم جند وقت پیش با ماما و ناهید و الناز تو بوخلت رفتیم استخر...میخوام شنبه ای بریم اون سمت واسه همین دنبال جای کمپرهستیم اطرافش که ویکند رو هم اونور بمونیم امشب ازآرایشگاه که می اومدیم هوا بارونی و خیس بود و تند داشت بارون می اومد..سرد هم شده 

No comments: