Tuesday, September 06, 2016

خیال داشتم برم بعد از تعطیلات تابستون دیپلم زبان هلندی ام رو بگیرم البته قبلا نامه اش اومده بود واسه ام و قراربود انتهون برم اما ناهید بهشون گفت راهم دوره و اینا واسه همین قرار شد بریم زواله بعد هم که بهشون زنگ زدم ببینم باید بوک کنم قبلش یا نه که گفتن اگه بین ساعت یازده صبح تا سه بعد از ظهر بیای احتیاجی به بوک کردن نداره و میتونی دیپلمت رو برداری ببری خلاصه که ناهید امروز افش بود و با مامان و میلاپد و جنیفر راه افتادیم اون سمت اولش که دکتر قرار بود برم هشت صبح که واسه اشم وقت بزاری برم بیمارستان واسه چکاپ کردن قسمت های زنانه مثل لوله ها و رحم و اینابعد از دکتر هم رفتیم سراغ ماما و مارکت و خرید کردیم بعد هم  به میلاد اپ کردم که دم در باشید ما میایم دنبالتون چون اونها این هفته خونه مامان و بابای جنیفر هستند البته اونها هم اسم نوشتن واسه خونه تا کی براشون در بیاد و باید منتظر بمونند خلاصه اونها رو هم سوار کردیم و راه افتادیم من واسه غذام اول صبحی کلی پرتغال و منگو که خوردش کرده بودم و توی ظرف پلاستیکی با خودم آورده بودم...مامان هم کلی نون و کالباس و گوجه با خودش آورده بود در ضمن من همراه خودم من یه بسته بزرگ ژل سر هم داشتم که دیگه ازش استفاده نمیکردم و خیلی هم بود دادمش به مامان که هر کی خواست بده بهشون...راستی امروز اولین روز کلاس زبان هلندی مجانی من بود که نامه اش هم واسه ام اومده بود اما این کارها لازم تر بود حالا هفته دیگه اگه کار نکنم میرم اونجا حتما بعد که دیپلمم رو گرفتتیم راه افتادیم سمت بوخلت آلمان تا کمی خرید کنیم و یه بسته پنیر هم واسه پارتنرم خریدم خلاصه روز خیلی خوب و قشنگی بود رسیدم خونه کمی همه جا رو مرتب کردم بعد ماکارونی درست کردم واسه شام پارتنرم واسه خودم هم سالاد درست کردم و الان هم دارم اینا رو می نویسم و یه فیلم ایرانی رو نگاه میکنم راستی واسه همین پنج شنبه دوتا خواهر شهریار با شوهر خواهر و مادر شهریار میان واسه سه ماه هلند و خونه خواهر ما هم که دیگه هتل شده واسه این قوم یاجوج و ماجوج البته من مادرو أقای حیدری و مهوش رو دوست دارم اما از اون شهین جنده خوشم نمیاد چون هر وقت یادم می افته یه قضیه خیلی از دستش عصبانی میشم بابای من وقتی ناهید اینا رو داشت می فرستاد هلند نصفه راه تو اسپانیا مونده بودن و لنگ پنحاه یورو یا دلار بودن قاچاقچی آدم و خلاصه این پدر بی چاره من از زور ناچاری زنگ زد به همین شهین جنده فک کرد خوب خواهره دیگه می تونه کمک کنه برادرش رو....همین جنده با عصبانیت برگشت گفت به پدر من آقای  قادری شما خودت این کار رو شروع کردی و انجام دادی خودت هم باید از پسش بربیای و مسئولیتش رو به عهده بگیری.....ما نمی تونیم اینکار رو بکنیم .. زنیگه پدر سگ پتیاره حالا داره میاد  اینجا کون گوهی و گنده اش رو سه ماه بزاره خونه خواهر من و بخوره و بتمرگه...کوفتش بشه ....حالا ببینمش بهش یادآوری میکنم اینو..که چه رفتاری داشت اون موقع بود و چه جوابی به بابای من داد یادم نمی ره نکبت پتیاره بگذریم فردا برم اول صبحی به سر با دوچرخه ام سمت خونه ماما تا کمکم کنه سرم رو رنگ کنم علی و بنجی رو هم می بینم بعد بیام خونه با کارهام برسم...  

No comments: