Sunday, August 28, 2016

چهارشنبه ای که گذشت اولش گفتم میافتم به جون تمیز کردن باغچه ازعلف هایی که دیگه مثل جنگل شده بود دیگه خلاصه تا حدودهای یکربع به دوازده ظهرهمونجا زیرآفتاب که خیلی هم داغ و شدید بود بودم بعدش رند استد لعنتی بهم دیدم پیغام داده واسه کاراونم همون موقع واسه ساعت یک ظهر باید جایی بودم که اصلا نمی دونستم کدوم حوالی هست وباید پیداش میکردم میدونستم که به همون سرعت اونجا نمی رسم اما چون فرداش هم باید ساعت هشت اونجا میرفتم گفت میرم به درک سریع دوش گرفتم وبه میلاد زنگ زدم که قربونش برم نه همون موقع جواب داد نه بعدش زنگ زد ببنیه من مشکلی یا کاری دارم یا نه ماشالاله این برادرهای من کی میخوان به داد آدم برسن خدا میدونه ناهید هم سر کار بود اما باز اون جواب داد اما دیگه وقت نداشتم زیاد واتس اپ کنم بهش باید میرفتم سریع بگذریم  بعد کلی واستادن ومنتظر شده واسه اتوبوس لعنتی بالاخره سوار شدم قبلش وقتی اونحا منتظر بودم از یه خانمه پرسدیم حوالیش رو اونم بعدش از راننده سوال کرد خلاصه اتوبوس بعدی رو سوار شدم.. کلی باید پیاده میرفتم از روی اون مسیری که من میرفتم نه اتوبوس میرفت فقط دوچرخه میرفت یا ماشین که هی از ملت میپرسیدم آخرش دیگه خیس عرق وخسته هن هن کنان دیدم یه ماشین خوشگل رو باز بود که یه خانم خوشگل هم توش نشسته بود ازش پرسیدم اون اطراف رو گفت نمیشناسه گفتم من باید کار کنم اون جا اینو که که شنید دمش گرم آدرس رو گرفت ازم به تلفنش گفت اونم پیداش گرد گفت سوار شو بریم ببینیم کجاست ای ول خلاصه که پیدا کردم اما قرار بود یک شروع کنم دو شروع کردم تا پنج یه کارخونه محله و روزنامه و اینا ست البته من روزنامه ندیدم بیشتر مجله است...من واسه پنج شنبه همونجا از هشت صبح تا پنج بعد از ظهر کار کردم همنیطور جمعه منتهی روز جمعه تا چهار ونیم بود که تموم شد کاروباید برمیگشتیم خونه چهارشنبه برگشتنی از سرکارچون پارتنرم گفته بود بهم بگو بیام بعد کار دنبالت بهش تماس گرفتم حالم هم اصلا خوب نبود هم فشار واسترس کارهم پیاده روی و تمیز کردن باغچه تو آفتاب همه همه بخاطرتخمی بودن تمام روزم اونروز سردرد بدی گرفته بودم که هی میخواستم بالا بیارم اصلا نفهمیدم چطوری پارتنرم منو رسوند خونه بسکه حالم بد بود دراز شدم رو کاناپه اما اصلا سرو صدا رو نمی تونستم تحمل کنم رفتم بالا روی تخت افتادم یکی دو ساعت  بعدش که بهتر شدم اومدم پایین یه چیزی خوردم وخوابیدم واسه پنج شنبه شهریار اومد سمت خونه ما عصری و ماشین جدیدیش رو بهمون نشون دادن نرسیده بهم که روی مبل از خستگی ولو شده بودم گفت چرا این پنجره هااین همه  کثیفه..انگار مادر شوهر منه همه اش ایراد میگیره مرتیکه ازش پرسدیم پول ماشین رو ازکجا آوردی راستش رو بگو بدبخت خواهر پیجاره من داره شیره اش کشیده میشه واسه برآوردن آرزوهای تو..خجالت  نمیکشه بی شعور نمی بینه من این چند روز تازه رسیدم خونه از مسافرتم بعدش هم کار بیرون یعنی شعور نداره دیگه حسابی مخش تعطیله ها مثل اینکه..بعد هم گورش رو گم کرد رفت ناهید سر کار بود واسه همین تنها اومده بود انگار من هر چی میبینم تو خونه شون میگم مثلا کثیفه یا اینطوریه اونطوریه..چه خاله زنکیه این شوهر خواهر من والله اسم ما زنها بد دررفته..بگذریم بعدا حالش روطوردیگه ازطریق مامان وناهید گرفتم البته..واسه جمعه پارتنرم سر کار نرفت بسکه دوباره قپون کرده بود با آبجوچون تا صبح تو توالت بالا میاورد و نفسش هم بالا نمی اومد..مرتیکه نگذاشته من بخوابم باید صبحش هم میرفتم سر کار..ولی همون خواب کوتاهی که داشتم خیلی جالب بود با پدرم رفته بودیم خونه کوچیکی که تو ایران تو آریانا توش بدنیا اومده بودم رفته بودیم بعد ازاینهمه سال اونو ببینم جالب بود که خیلی فرق کرده بود و خیلی خوب عجیب و جالبی بود برام بهم چسبید یه طورهایی...من وایه پنج شنبه و جمعه ای واسه کاربا دوچرخه ام رفتم که خوب خیلی بهتر از اتوبوس و اینا بود اما جمعه ای برگشتنی چرخ پشت دوچرخه ام ترکید خوب شد سرعت نداشتم وهمین اطراف خونه بود و باید هی میکشیدم دوچرخه رو با خودم تو این گرما خونه.. لعنتی حالا باید دنبال خریدن یه دوچرخه دیگه باشم...واسه شنبه هم افتادم به جون تمیز کردن اتاق پذیرایی و شیشه ها رو از بیرون تمیز کردم حسابی..مامان وناهید اینا رو که شنیدن و دردسرهای منو خواستن سر راه بیان پیشم اما بهشون گفتم مشغول خونه تمیز کردن ام و حسابی عرق کردم چون ناهید و شهریارو ماما همون شنبه شب هم پدر جنیفرتولد پنجاه سالگیش بود وبقول اینوری ها أبراهام میشد ودعوت شده بودن دیگه بعد هم دیدن من خیلی سرم با خونه و اینا گرمه نیومدن فرداش هم عروسی ایرانی دعوت بودن که رفتن..ما همون شنبه شب کف کرده بودم عصری با پارتنرم با دوچرخه کوچیک ها که واسه کمپر وبیرون رفتن ازش استفاده میکنیم زدیم رفتیم به سر بیرون یه چیزی هم خوردیم بعد رفتیم سمت یه بارمشروب فروشی بعد اپنجا کمی نشستیم اونجا با چند تا حرف میزدیم دو نفری بودن که یکیش پرتغالی بود یکی دیگه اش بریزیلی بود اما ریختش به عربها میخورد هردو شون تو ته نه ریف کار وزندگی میکردن واسه فکر کنم همون فستیواله اومده بودن چون برزیلیه اسمش آنجل یا آنجلو بود شف بود و غذااینا ردیف میکرد وهمینطور تولد شصت و پنج سالگی مادر یه دختریازن هلندی بود که واسه اش برنامه گذاشته بودن کلی حرف زدیم وبقولی گپ زدیم به یه فستیوال غذا داشتن واسه فرداش..گفتن خواستید بیایید غذا از ما مشروب از شما..شب خوبی بود پسر پرتغالیه کارتش رو بهم داد که اگه رفتیم ته نه ریف خواستیم بهش یه سر بزنیم حالا ببینیم چی میشه ...واسه یکشبنه کار خاصی نکردیم حسابی استراحت کردیم همین و بس         

No comments: