Monday, August 29, 2016

من قبل از تعطیلات تابستونی بیشتر دوشنبه صبح ها میرفتم کتابخونه و اونجا تو جمع خارجی و هلندی ها خوندن کتاب روبه هلندی تمرین میکردم که با هم حرف میزدیم یه ساعت هم بیشتر نبود خوب میخواستم امروز هم برم اون سمت با این دوچرخه کوچیکتره که ما معمولا با کمپر میبریم واسه تعطیلات یا ویکند باهاش بیرون و میچرخیم اطراف رو چون دوچرخه دیگه ای که ندارم و هنوز نخریدم یکی دیگه راه افتادم اول صبحی کمی سرد شده بود واسه همین ژاکت نازکی هم به تن کردم سر راه داشتم فک میکردم بعدش میرم یه سر به ماما میزنم بعد نصف راه روکه رفته بودم دیدم قفل مخصوص دوچرخه رو نبردم با خودم مجبور شدم برگردم و خیلی هم حالم گرفته شد چون نمیشد خیلی سریع خودمون برسونم به کتابخونه شهر ماما و دیگه دیر شده بود و نمیشد کاری کرد دیگه بعدش رفتم گفتم یه کار دیگه بکنم افتادم به جون باغچه و علف ها و تو این فاصله هم به مامان زنگ زدم ده صبح نشده بود جواب نداد فکرکردم یا خونه نیست یا خوابه بعد به ناهید هم واتس اپ کردم که سر کاری یا خونه ای بعد به خونه اش زنگ زدم هیچ کدوم روجواب نداد بعدش که مامان بهم زنگ زد بهم گفت ناهید الان سر کاره خلاصه این هوا هم که بازیش گرفته بود هی نم نم بارون میزد هی وا می ایستاد تا بارون میگرفت هم خودم ووسایل هامو با جیمی رومیاوردم داخل خونه قطع که میشد باز میرفتیم بیرون جیمی که لم می داد بیرون منم می افتادم به جون تمیز کردن باغچه خلاصه که طرفهای دو بعد از ظهر تموم شد وراحت شدم آخیش دیگه این هفته هم باید أشپزخونه و توالت ها و بالا ها رووکمپرروحسابی تمیز کنم و پنجره ها رو از داخل هم باید حسابی بهشون حال بدم و تمیزشون کنم...بد جورافتادم به خوندن زبان فرانسوی در عین حال که هلندی تمرین میکنم میخوام هم آلمانی وهم اسپانیایی رودرکنارش یاد بگیرم...از شنبه شب ازوقتی که پارتنرم غرغرکرد واسه گذاشتن پنکه توراهرو بالا واسه اتاق خوابمون اومدم پایین روکاناپه اتاق پدیرایی میخوابم وپنکه هم روشنه تا اوایل صبح که خنک میشه دیگه پنکه روخاموش میکنم...بالا اصلا هوا نیست بهتر مرده شورش رو ببرن اینطوری راحت ترم راستی من هشت سال پیش تو همین روز وهمین روز سمت هامیلتون کاناد ا بودم تو تورنتو اینا ومیخواستم برم اوتاوا یادش بخیرچه زود گذشت انگار دیروزبود بگذریم با ناهید الان با واتس اپ تماس گرفتم وقرارمدارهای فردا واسه مارکت رو گذاشتیم الان هم نشستم دارم ای فیلم میبینم سریال داره میده ومشغول نوشتن اینام ...  
من قبل از تعطیلات تابستونی بیشتر دوشنبه صبح ها میرفتم کتابخونه و اونجا تو جمع خارجی و هلندی ها خوندن کتاب روبه هلندی تمرین میکردم که با هم حرف میزدیم یه ساعت هم بیشتر نبود خوب میخواستم امروز هم برم اون سمت با این دوچرخه کوچیکتره که ما معمولا با کمپر میبریم واسه تعطیلات یا ویکند باهاش بیرون و میچرخیم اطراف رو چون دوچرخه دیگه ای که ندارم و هنوز نخریدم یکی دیگه راه افتادم اول صبحی کمی سرد شده بود واسه همین ژاکت نازکی هم به تن کردم سر راه داشتم فک میکردم بعدش میرم یه سر به ماما میزنم بعد نصف راه روکه رفته بودم دیدم قفل مخصوص دوچرخه رو نبردم با خودم مجبور شدم برگردم و خیلی هم حالم گرفته شد چون نمیشد خیلی سریع خودمون برسونم به کتابخونه شهر ماما و دیگه دیر شده بود و نمیشد کاری کرد دیگه بعدش رفتم گفتم یه کار دیگه بکنم افتادم به جون باغچه و علف ها و تو این فاصله هم به مامان زنگ زدم ده صبح نشده بود جواب نداد فکرکردم یا خونه نیست یا خوابه بعد به ناهید هم واتس اپ کردم که سر کاری یا خونه ای بعد به خونه اش زنگ زدم هیچ کدوم روجواب نداد بعدش که مامان بهم زنگ زد بهم گفت ناهید الان سر کاره خلاصه این هوا هم که بازیش گرفته بود هی نم نم بارون میزد هی وا می ایستاد تا بارون میگرفت هم خودم ووسایل هامو با جیمی رومیاوردم داخل خونه قطع که میشد باز میرفتیم بیرون جیمی که لم می داد بیرون منم می افتادم به جون تمیز کردن باغچه خلاصه که طرفهای دو بعد از ظهر تموم شد وراحت شدم آخیش دیگه این هفته هم باید أشپزخونه و توالت ها و بالا ها رووکمپرروحسابی تمیز کنم و پنجره ها رو از داخل هم باید حسابی بهشون حال بدم و تمیزشون کنم...بد جورافتادم به خوندن زبان فرانسوی در عین حال که هلندی تمرین میکنم میخوام هم آلمانی وهم اسپانیایی رودرکنارش یاد بگیرم...از شنبه شب ازوقتی که پارتنرم غرغرکرد واسه گذاشتن پنکه توراهرو بالا واسه اتاق خوابمون اومدم پایین روکاناپه اتاق پدیرایی میخوابم وپنکه هم روشنه تا اوایل صبح که خنک میشه دیگه پنکه روخاموش میکنم...بالا اصلا هوا نیست بهتر مرده شورش رو ببرن اینطوری راحت ترم راستی من هشت سال پیش تو همین روز وهمین روز سمت هامیلتون کاناد ا بودم تو تورنتو اینا ومیخواستم برم اوتاوا یادش بخیرچه زود گذشت انگار دیروزبود بگذریم با ناهید الان با واتس اپ تماس گرفتم وقرارمدارهای فردا واسه مارکت رو گذاشتیم الان هم نشستم دارم ای فیلم میبینم سریال داره میده ومشغول نوشتن اینام ...  

Sunday, August 28, 2016

چهارشنبه ای که گذشت اولش گفتم میافتم به جون تمیز کردن باغچه ازعلف هایی که دیگه مثل جنگل شده بود دیگه خلاصه تا حدودهای یکربع به دوازده ظهرهمونجا زیرآفتاب که خیلی هم داغ و شدید بود بودم بعدش رند استد لعنتی بهم دیدم پیغام داده واسه کاراونم همون موقع واسه ساعت یک ظهر باید جایی بودم که اصلا نمی دونستم کدوم حوالی هست وباید پیداش میکردم میدونستم که به همون سرعت اونجا نمی رسم اما چون فرداش هم باید ساعت هشت اونجا میرفتم گفت میرم به درک سریع دوش گرفتم وبه میلاد زنگ زدم که قربونش برم نه همون موقع جواب داد نه بعدش زنگ زد ببنیه من مشکلی یا کاری دارم یا نه ماشالاله این برادرهای من کی میخوان به داد آدم برسن خدا میدونه ناهید هم سر کار بود اما باز اون جواب داد اما دیگه وقت نداشتم زیاد واتس اپ کنم بهش باید میرفتم سریع بگذریم  بعد کلی واستادن ومنتظر شده واسه اتوبوس لعنتی بالاخره سوار شدم قبلش وقتی اونحا منتظر بودم از یه خانمه پرسدیم حوالیش رو اونم بعدش از راننده سوال کرد خلاصه اتوبوس بعدی رو سوار شدم.. کلی باید پیاده میرفتم از روی اون مسیری که من میرفتم نه اتوبوس میرفت فقط دوچرخه میرفت یا ماشین که هی از ملت میپرسیدم آخرش دیگه خیس عرق وخسته هن هن کنان دیدم یه ماشین خوشگل رو باز بود که یه خانم خوشگل هم توش نشسته بود ازش پرسیدم اون اطراف رو گفت نمیشناسه گفتم من باید کار کنم اون جا اینو که که شنید دمش گرم آدرس رو گرفت ازم به تلفنش گفت اونم پیداش گرد گفت سوار شو بریم ببینیم کجاست ای ول خلاصه که پیدا کردم اما قرار بود یک شروع کنم دو شروع کردم تا پنج یه کارخونه محله و روزنامه و اینا ست البته من روزنامه ندیدم بیشتر مجله است...من واسه پنج شنبه همونجا از هشت صبح تا پنج بعد از ظهر کار کردم همنیطور جمعه منتهی روز جمعه تا چهار ونیم بود که تموم شد کاروباید برمیگشتیم خونه چهارشنبه برگشتنی از سرکارچون پارتنرم گفته بود بهم بگو بیام بعد کار دنبالت بهش تماس گرفتم حالم هم اصلا خوب نبود هم فشار واسترس کارهم پیاده روی و تمیز کردن باغچه تو آفتاب همه همه بخاطرتخمی بودن تمام روزم اونروز سردرد بدی گرفته بودم که هی میخواستم بالا بیارم اصلا نفهمیدم چطوری پارتنرم منو رسوند خونه بسکه حالم بد بود دراز شدم رو کاناپه اما اصلا سرو صدا رو نمی تونستم تحمل کنم رفتم بالا روی تخت افتادم یکی دو ساعت  بعدش که بهتر شدم اومدم پایین یه چیزی خوردم وخوابیدم واسه پنج شنبه شهریار اومد سمت خونه ما عصری و ماشین جدیدیش رو بهمون نشون دادن نرسیده بهم که روی مبل از خستگی ولو شده بودم گفت چرا این پنجره هااین همه  کثیفه..انگار مادر شوهر منه همه اش ایراد میگیره مرتیکه ازش پرسدیم پول ماشین رو ازکجا آوردی راستش رو بگو بدبخت خواهر پیجاره من داره شیره اش کشیده میشه واسه برآوردن آرزوهای تو..خجالت  نمیکشه بی شعور نمی بینه من این چند روز تازه رسیدم خونه از مسافرتم بعدش هم کار بیرون یعنی شعور نداره دیگه حسابی مخش تعطیله ها مثل اینکه..بعد هم گورش رو گم کرد رفت ناهید سر کار بود واسه همین تنها اومده بود انگار من هر چی میبینم تو خونه شون میگم مثلا کثیفه یا اینطوریه اونطوریه..چه خاله زنکیه این شوهر خواهر من والله اسم ما زنها بد دررفته..بگذریم بعدا حالش روطوردیگه ازطریق مامان وناهید گرفتم البته..واسه جمعه پارتنرم سر کار نرفت بسکه دوباره قپون کرده بود با آبجوچون تا صبح تو توالت بالا میاورد و نفسش هم بالا نمی اومد..مرتیکه نگذاشته من بخوابم باید صبحش هم میرفتم سر کار..ولی همون خواب کوتاهی که داشتم خیلی جالب بود با پدرم رفته بودیم خونه کوچیکی که تو ایران تو آریانا توش بدنیا اومده بودم رفته بودیم بعد ازاینهمه سال اونو ببینم جالب بود که خیلی فرق کرده بود و خیلی خوب عجیب و جالبی بود برام بهم چسبید یه طورهایی...من وایه پنج شنبه و جمعه ای واسه کاربا دوچرخه ام رفتم که خوب خیلی بهتر از اتوبوس و اینا بود اما جمعه ای برگشتنی چرخ پشت دوچرخه ام ترکید خوب شد سرعت نداشتم وهمین اطراف خونه بود و باید هی میکشیدم دوچرخه رو با خودم تو این گرما خونه.. لعنتی حالا باید دنبال خریدن یه دوچرخه دیگه باشم...واسه شنبه هم افتادم به جون تمیز کردن اتاق پذیرایی و شیشه ها رو از بیرون تمیز کردم حسابی..مامان وناهید اینا رو که شنیدن و دردسرهای منو خواستن سر راه بیان پیشم اما بهشون گفتم مشغول خونه تمیز کردن ام و حسابی عرق کردم چون ناهید و شهریارو ماما همون شنبه شب هم پدر جنیفرتولد پنجاه سالگیش بود وبقول اینوری ها أبراهام میشد ودعوت شده بودن دیگه بعد هم دیدن من خیلی سرم با خونه و اینا گرمه نیومدن فرداش هم عروسی ایرانی دعوت بودن که رفتن..ما همون شنبه شب کف کرده بودم عصری با پارتنرم با دوچرخه کوچیک ها که واسه کمپر وبیرون رفتن ازش استفاده میکنیم زدیم رفتیم به سر بیرون یه چیزی هم خوردیم بعد رفتیم سمت یه بارمشروب فروشی بعد اپنجا کمی نشستیم اونجا با چند تا حرف میزدیم دو نفری بودن که یکیش پرتغالی بود یکی دیگه اش بریزیلی بود اما ریختش به عربها میخورد هردو شون تو ته نه ریف کار وزندگی میکردن واسه فکر کنم همون فستیواله اومده بودن چون برزیلیه اسمش آنجل یا آنجلو بود شف بود و غذااینا ردیف میکرد وهمینطور تولد شصت و پنج سالگی مادر یه دختریازن هلندی بود که واسه اش برنامه گذاشته بودن کلی حرف زدیم وبقولی گپ زدیم به یه فستیوال غذا داشتن واسه فرداش..گفتن خواستید بیایید غذا از ما مشروب از شما..شب خوبی بود پسر پرتغالیه کارتش رو بهم داد که اگه رفتیم ته نه ریف خواستیم بهش یه سر بزنیم حالا ببینیم چی میشه ...واسه یکشبنه کار خاصی نکردیم حسابی استراحت کردیم همین و بس         
4 yars a go Today.... I became friend with my current partner on Facebook.. times go so dam fast ..

Tuesday, August 23, 2016

welcome back to fucking Nederland...

چه عجیبه دیشب هم خواب دیدم رفتم تعطیلات یه جای خیلی خوشگل و گرمی بود وبامزه ترازاون هم این بود که پدرم هم بود یعنی دیگه ازخدا چی بیشتر میخواستم..من ساعتم رودیشب گذاشته بودم واسه امروزهشت ونیم صبح که مارکت میرم اما زودتر پاشدم ودیدم ناهید بهم واتس اپ داده جوابش رو دادم و بعد هم قبل ازهشت ونیم از تخت خواب زدم بیرون ازپارتنرم پرسدیم میخوای چیزی ازمارکت ؟ فک کنم نمیدونست من با ناهید میخوام برم گفت چرا اینهمه زود میری..نه میخوام بخوابم البته بعد من اونهم دیگه بیدار شد ومن که پایین بودم اونم بعدش اومد پایین قهوه اش رودرست کردم و میخواست بخوره که ناهید رسید یه سلام علیک کوتاهی با ناهید کرد و ما رفتیم هوا آفتابی بود واسه امروز بعد رفتیم سمت خونه مامان اونم حاظر بود راه افتادیم سمت مارکت اولش رفتیم سمت بانک پول کشیدیم بعد من رفتم سمت دفتر کاریابی و ناهید هم با من اومد خلاصه اونجا گفتم بهشون من دیروزازتعطیلات برگشتم ودنبال کارهستم اونم طبق معمول گفت الان در حال حاظر کارکه نداریم ناهید گفت پس این نوشته ها چیه پشت شیشه تون زدید زنه گفت خیلی هاش مال مردهاست که مثلا میتونند توقسمتی کارکنند که خیلی سنگین باید بلند کنند طبعا این طور کارها رویه خانم نمیتونه بکنه خلاصه اومدیم بیرون مامان میگه هرروزبهشون زنگ بزن دنبالش باش گفتم باشه بعد خیلی گشتیم وخرید هامون روکردیم بعد رفتیم سوپرمارکت قسمت مغازه ترک ها و بعد هم سوپرهای دیگه بیشتراتفاقاتی که سرم اومده بود تو مسافرتمون روبه مامان گفتم تا بدونه چی داره تو زندگیم سرم میاد وفردا اگه من این یابو رو ول کردم ورفتم بدونه دلیلش چیه هر چند به این کار اصلا فکرنمیکنم بگذریم بعد دیگه کارهامون که تموم شد چون وقت داشتیم رفتیم یه سررفتیم مغازه لباسی که اصلش آلمانیه خیلی هم ارزون بود و تازه باز شده دیگه حالا کی میخره من کمدهام پره لباسه..خوب گشتنمون تموم شد مامان رو بردیم سمت خونه رسوندیم کمی اونجا نشستم یه چیزی خوردیم این هفته مامان تنهاست وراحته چون میلاد وجنیفر که این هفته خونه مامان و بابای جنیفر اینان وعلی هم چون مدرسه بچه هاش باز شده رفته بود من ماهی ام رو با غذاش برداشتم آوردم همراه خودم به خونه خلاصه بعدش اومدیم سمت خونه ما و ناهید منو رسوند خونه خودم ووسایل روخالی کردیم نامه رسیده بود ازاین مرکزی که واسه دیپلم درسی زبان هلندی ام پول قرض کرده بودم نامه داده بود که هرماه کمی ازم پول میگیرن خلاصه که ول کام بک خوبی بود به هلند لعنتی..بعد هم دیگه یه چیزی خوردم وبا پارتنرم فیلم تماشا کردیم به این یارو که کولین ازخمنته شماره و ای میلش روداده بود تماس گرفتم گفتم من دنبال کارم اونم گفت باشه سی وی خودت رو بفرست بعد هم هفته دیگه یه قراری باهم میزاریم گفتم باشه همین کارروهم کردم و منتظر میشم ببینم چی کار باید بکنم فردا سرم رو یه رنگ بکنم وشروع کنم به تمیز کردن باغچه ها...عصرهم رفت ماشین مخصوص کارش رو ازپارکینگ گرفت واسه فردا که باید بره سرکاروسالادم آماده ست وبعد شام هم میخوایم کمی فیلم تماشا کنیم باغچه روتواین فاصله آب دادم طفلک هنوزخیارداشت توش وخشک شده بود بوته هاش ازتشنگی کلی خیارجمع کردم ازش اما گوجه هام خراب شده بودن وحیف بگذریم فردا چون روزگرمه ازصبح زود پاشم به باغچه برسم..خیلی علف زیاد شده توش..نیومده هلند و خونه کلافه ام اصلا حوصله هیچ چی ندارم کلی نوشته دارم از نت پد آیفونم که باید منتقلشون کنم به وبلاگ درضمن عکس ها هم هست که یواش یواش باید انجام بشه و تمیز کردن خونه هم هست 

Monday, August 22, 2016

طرفهای خیلی زود دوباره بارون زد تو تختم که بودم صداش رو شنیدم حوله خشک کردن ظرفها با میز بیرون بود همه اش خیس شد مهم نیست به درک هلنده دیگه...دیشب خواب دیدم رفتم ایتالیا یه قسمت خوابم این بود که فک کنم با هلی کوپتری چیزی ازبالا داشتم نگاش میکردم که خیلی قشنگ بود یه قسمت ازخوابم پدرم یه ماموریتی داشت واسه ایتالیا منم باهاش رفتم اما یکروزه بود وباید برمی گشت منم گفتم یه روزکه فایده نداره وکمه واسه گشتن اونجا اما خیلی قشنگ بود خوابم نمی دونم خوابم چه معنایی داشت اما خیلی خوب بود حدود ده صبح بالاخره پاشدم پارتنرم زودتر پاشده بود از جاش و جیمی رو پارتنرم گذاشت بیرون کمی بگرده بعد که اومد تو سریع با حوله تمیزی خشکش کردم و دستهام رو با صابون شستم یواش یواش هم شروع کردیم به جمع وجور کردن صبحونه رو خوردیم دیشب پارتنرم خیلی بالا اورد و اصلا حالش خوب نبود میگفت مال شام بود اما من فکر میکنم ابجو زیاد خورده بود صبح دیدم علی جواب واتس اپم رو داده کمی براش نوشتم که ما داریم برمیگردیم یواش یواش خونه بگذریم با کمک همدیگه میز رو تمیز کردیم و خشک کردیم و وسایل رو گذاشتیم پشت کمپر مه جای کافی داره  دو تا از مردهای که فک کنم شاید این خونه ها رو خریدن یا اجاره کردن با ما حرف زدن پارتنرم پرسید میشه قایق انداخت تو اب ؟ گفتن اره مشکلی نیست...چه بهتر پس ما این سمت بیشتر میایم چون هم جای کمپر هست هم میشه قایق انداخت تو آب...اون دو تا مرد یکی شون به پارتنرم گفت چراغ جلوی سمت چپ کمپرت سوخته وباید عوضش کنی...خوب شد بهمون گفت نگاه کردیم دیدیم راست میگه...بعدا که رسیدیم خونه باید درستش کنیم...چه بارونی هم گرفته بود اما مهم نیست آدرس خونه رو که تو تام تام داریم زدیم طرفهای ۱۱۰ کیلومتر میشه که خیلی زیاد نیست و برق رو قطع کردیم پول رو هم قبلا دادیم و راه افتادیم سمت خونه قبلا هم نوشتم میشه این خونه ها رو سالیانه اجاره کرد بخصوص واسه بازنشسته ها خوبه اما من نمیخوام چون چند ماه اینجا بمونم حوصله ام سرمیره واسه همین کمپر واسه من بهتره چون هرجا بخوام میتونم باهاش برم یا جام رو سریع عوض کنم چقدر کار داریم کلی حوله ولباس کثیف باید بشورم ظرفها رو بزارم تو ماشین ظرفشویی داخل کمپر رو باید حسابی تمیز کنم پتو ها رو بشورم خلاصه خیلی کاردارم دیگه با این همسایه مون خداحافظی کردیم بهمون گفتن چندروزبیشتر اینجا می مونند ومنتظردخترشون هستن که بیاد پیششون ...بهشون گفتم ازچهارشنبه به بعد گفتن هوا خوب میشه وقتی هوا خوبه اینجا هم شلوغ میشه تا می توانید حالش روببرید ازنقاشی دیشبش پرسیدم شوهرش هم نقاشی اش روکه تموم کرده بود گذاشته بود وپشت شیشه ماشینش تا خشک بشه نشونم داد من ازآدمهایی که تو کارنقاشی وزبان اند خوشم میاد و میتونم باهاشون ساعت ها در مورد زبان های مختلف ویا نقاشی حرف بزنم و ازشون چیزی یاد بگیرم...حیف که اینا همسایه خونه من نیستن و بیشتر همسایه های من یه مشت گاو دهاتی زبون نفهم هستن...از زنه پرسیدم ترو تا بحال نقاشی نکرده بدنت رو مثلا گفت دو بار سعی کرد صورتم رو بکشه اما زیاد خوب درنیومد مرده گفت صورت خیلی سخته گفتم بگو لخت نقاشی ات کنه چرا که نه...باحال میشه...بگذریم  بیشتری ها از دیروز رفته بودن و دوتا کمپرمونده بود اونجا با این که ر وان همسایه مون که بهمون گفتن اینور چند روز بیشتر می مونند قبلا هم گفتن این سمت تقریبا همون شهری هست که حدود های دو سال پیش موتورمون روخریدیم البته مغازه موتورتو قسمت صنعتی این شهر هست خلاصه دیگه راه افتادیم بارون هم دوباره گرفته بود من بدم میاد وقتی که می رسیم وباید کلی وسایل خالی کنیم هوا تخمی و خیس و بارونی باشه امروز هم همینطور بود من معمولا اول جیمی روبغل میکنم میبرمش داخل تو اطاق پذیرایی میزارمش و درروهم می بندم تا اونجا باشه ما هم به کارهامون برسیم چون همه اش تو دست و پاست وموقع بارونی  بودن هوا هم همه جا رو به گه میکشه طرفهای دو بعد ازظهررسیدیم خونه دیگه کلی طول کشید تا وسایل ها رو اوردیم بیرون ظرفهای کثیف رو گذاشتم تو ماشین ظرفشویی و حوله و لباسهای کثیف رو که خیلی هم هست انداختم تو سبد مخصوص که هی می شورمشون و می اندازم تو ماشین خشک کنی بعد آن ان هنگر روگذاشتیم داخل پارکینگ خونه و همزمان با بنی همسایه مون که سلام علیک کردیم نشستیم و حرف زدیم هرما زن رونالد روهم دیدیم راستی امروزمدرسه بچه ها باز شده بود کارها رو که کردم به مامان زنگ زدم و باهاش صحبت کردم بعد با پارتنرم شام خوردیم و به ناهید واتس اپ کردم سر کار بود وساعت دوازده شب کارش تموم میشه بعد من یه دوش مشدی گرفتم و اسکراب کردم پوست صورت و گردن و بدنم رو...خیلی لازم داشتم داشتم فه یس بوکم رو چک میکردم یکی از دوستهایً انگلیسی مون که همسرش ساوت افریکاییه بهم مسیج داده بود راجع به مسافرت مون سوال کرده بود چون اونها یه جای خوشگل هم به ما معرفی کردن دمشون گرم خیلی جاش خوب بود منم جوابش رودادم وراجع به مسافرت اونها سوال کردم بگذریم فردا روزمارکت هست ممکنه برم خرید بعد شام هم لم دادیم رو مبل وکاناپه وتلویزیون نگاه میکنیم احساس عجیبیه وقتی بعد این همه مدت میای خونه دوش طولانی گرفتم و یا شیرآب رو هر چقدرمیخوای باز میزاری و نمی ترسی که مثل تو کمپرآب زود تموم بشه چون ذخیره آب داخل کمپرمحدوده دیگه

Sunday, August 21, 2016

Hou het hart vast !

دیشب تا دیروقت دو تا فیلم ابگوشتی ایرانی دیدم همزمان دنبال تلگرام میگشتم واسه گروه سطح ابتدایی یادگیری زبان فرانسوی که پیدا کردم یه دختره اونجا ایرانی بود باهام حرف زد منم پارسی تایپ کردم بهم گفتن اینکار رو نکن....به مموری فه یس بوکم سرزدم تا منتقلش کنم تو بلاگم ...کارم که تموم شد بعد رفتم خوابیدم تو تختم که لم داده بودم می شنیدم بیرون چه بادیه و بارونی....وقتی هوا اینطوریه پتو خیلی میچسبه صبح با صدای ناقوس کلیسای اطراف بیدار شدم اما هوا هنوز گه بود و حالش نبود بیای بیرون بالاخره پاشدیم اگه همینطوربارون ادامه داشته باشه از دوچرخه سواری امروز خبری نیست نشده حتی برم بیرون ظرفها رو بشورم پارتنرم جیمی رو برد بیرون و اورد هر دو خیس خیس بودن با یه حوله تمیز جیمی رو پاکش کردم به کولین اس ام اس دادم واسه کارجواب نداد ای میل کردم سریع جواب داد وگفت مرخصی ام با همکارم تماس بگیرحالا فردا یه سه شنبه با اون تماس میگیرم ببینم چی میشه...فردا ازاینجا میریم خونه اینجا کمی خالی شده و بیشتری ها رفتن یکی دوتا کمپرهم تازه اومدن اینجا الان ...بعدش واسه ناهار با هم یه چیزی خوردیم دلمون گرفت با این هوا و زندگی تو این هلند لعنتی...هردو داخل کمپر نشستیم سه ته لایت روشنه و ما هردوآنلاینیم...منتظرشدم تا بارون کمتربشه یا قطع بشه بعد برم ظرفها رو بشورم....هی بارونی میشد هی افتابی واسه همین بارون که قطع شد سریع زدم بیرون ظرفها رو شستم میز روروش حوله تمیز گذاشتیم همون نزدیک ظرف شویی اینجا که سقف کاذب داره پهنشون کردیم تا هوا بخوره خشک بشه در همین حین هم با همسایه نزدیکون مه یه جفت بازنشسته هلندی اند و اطراف کوکن هوف زندگی میکنند با ما حرف میزدن اومدن داخل کمپر ما رو دیدن و درهمون حین صحبت با ما  که روان خودشون رو هم نشون دادن زنه گفت سالی سه چهارهفته باهاش مسافرت میکنند داخلش بامزه بود تخت دو نفره ومیزوصندلی اما حمام ودستشویی نداره با یه آشپز خونه کوچیک داخلش دیگه بازبارون که شروع وتند شد سریع جیمی روبرداشتم تمیزش کردم داخل کمپروبازاومدیم تو به کولین سعی کردم اس ام اس کنم که از تعطیلاتم برگشتم ودنبال کاری واسم باشه دیدم اس ام اس نرفت سریع ای میل مردم بهش جه رود جواب داد روز یکشنبه ای برام نوشته بود من تا نوزده سپتامبر تعطیلاتم اگه عجله داری به همکارم ای میل یا زنگ بزن و شماره و ایمیل اونو داده بود حالا با امشب یا بعدابااون تماس میگیرم ببینم چی میشه من داشتم فکر میکردم که کاشکی بارون دیگه قطع بشه بریم بیرون حوصله ام سر رفت چون دوست دارم این اطراف رو ببینم و فردا هم میریم از اینجا...خوبه کانالهای فیلم مون رو داریم وگرنه دیگه حسابی کف میکردم پارتنرم داره آبجوش رومیخوره و با ای پدش ورمیره منم فیلم نگاه میکردم اخرش کلافه شدم زدم بیرون پارتنرم داخل کمپربود از اطراف مثل شهرداری اینجا که یه ساختمون قدیمی بود عکس انداختم بعد گشتنم دیدم که البرت هاین بازه رفتم توش کمی خرید کنم وسایل سالاد گرفتم به پارتنرم هم آور اس ام اس دادم چیزی نمیخوای جواب نداد بهش زنگ زدم همبرگرکه داشت با سیب زمینی برای سرخ کردن برنج هم میتونستم درست کنم گفت گوشتی چیزی دیدی بخرگفتم گوشت میخوای پاشو خودت بیااینجا خریدام که تموم شد رفتم یه مغازه ترک اونورش که هنوزباز بود بعد دیگه برگشتنی هی عکس می انداختم ازبیرون واطراف برگشتم با همین پیرمرد بغل دستی مون که مشغول نقاشی بودحرف زدم نقاشی های قبلش رونشونم داد همه کارروغن بود جالب بود برام وفهمیدم فرانسوی آلمانی انگلیسی واسپانیایی حرف میزنه دمش گرم بعد ظرفهای خشک شدت روبردم سمت کمپر دادم پارتنرم جابجا کنه بهم گفت به ناهید وشهریارزنگ زده باهاشون صحبت کرده بود شهریارماشین خریده و اینا...بگذریم هوا خوب شده بود و پارتنرم جیمی رو که آورد بیرون اونم راه میرفت همت جا پاهاش رنگی شده بود که تا تونستیم پاکش کردیم کاهو و گوجه و خیار ها رو شستم و سالاد شامم رو آماده کردم پارتنرم گفت شاید بریم رستوران شام بخوریم اگه رستوران بسته بود برنج بزاروهمون همبرگر وسیب زمینی خوبه خلاصه نشستیم در کمپر بازبود ولی ما داخل بودیم بعدغذای جیمی رودادم وراه افتادم تا ببینم رستوران بازه وتا چه ساعتی غذا سرومیکنند گفتن تا نه شب سرومیشه داخل رستوران قشنگ بود برگشتم وجیمی روگذاشتیم داخل ورفتیم رستوران من اونجا هم اینترنت داشتم جامون بالای پله وطبقه بالا بود دیدیم چند تا خانواده واسه پدر بزرگ شون تولد گرفته بودن تو همون رستوران من از همونجا چند تا عکس هم ازاطراف بیرون وازبالا انداختم که میزارم اینجا بعد شام تو همون رستوران اول به ناهید واتس اپ کردم جواب نداد بعد علی بعد هم ساناز...هیچ کدوم جواب ندادن بعد ازغذا راه افتادیم سمت کمپرآفتاب رفته بود وهوا  بود و باد میزدواسه همین شلوار بلند اومدن کردیم وژاکت مون رو آوردیم با خودمون  برگشتنی سرراهمون باز چند تا عکس انداختم ازاطراف البته دیگه تاریک شده بود اما چراغ زیاد بود و خیلی قشنگ بود اینجا خونه هایی هست که واسه سالی دوهزار یورو میتونی بدی کمپینگت روبیاری اینورخوب اگه قایق هم داشته باشی میتونی بزاری کنار اب البته نمیدونم باید چقدربرای اینکارپول بدی هلند واسه نفس کشیدن هم ازت پول میگیرن این پارتنر من هلندیه از وقتی تو حدود های این چهار سالی که با من اینهمه مسافرت کرده کلی چشم و گوشش باز شده و بقول معروف هوایی شده و دیگه هلند بند نمی شه  بفکر بازنشستگی قبل از شصت ساله وهمه اش میگه دنبال راهی باشیم که زودتر بزنیم از هلند بیرون بریم پرتغال زندگی کنیم من مخالف اینکار نیستم چون تنها دلیلی که من اینجام فقط وفقط خانواده منه من عاشق دلخسته ملت فضول وندید بدید و گرونیش وهوا وزبان تخمی اش هم نیستم ًاگه دست من باشه همین الان از این مملکت میرم اون سه سالی هم که وقت گذاشتم واسه زبانش یه تجربه بود و اونطورحساب میکنم نه اینکه بگم سه سال ازعمرم رو وقف زبون گندش بی خود کردم واسه همین...به کمپر که برگشتیم پارتنرم جیمی رو برد بیرون کمی کارش روبکنه خوبه که دیگه بارون نمیاد بعد دیگه نشستیم به نگاه کردن تلویزیون وسه ته لایت....هوا زیاد سرد نیست اما کنار آبیم و باد می زنه

Saturday, August 20, 2016

Culemborg , Jachthaven de Helling...

Culemborg
 Jachthaven de Helling 



این اسم جاییه که امروز اومدیم ...دیشب ساعت تلفنم رو روی هشت و نیم صبح گذاشتم تا زود پاشیم و به کارهامون برسیم بعد صبحونه من رفتم سمت سوپر مارکت اینجا چند تا چیز بخرم پارتنرم هم مشغول جمع و جور کردن شد طرفهای ده و نیم زدیم بیرون من کلید و کارتهای مخصوص اونجا رو دادم به رسپشن و بیست یورو روکه نگرداشته بودن واسه برگردوندن کارت و کلید واینا بهمون پس دادن بعد پارتنرم پرسید پرکنم باک کمپررو گفتم اره بهتره...بعدش دیگه زدیم اومدیم پمپ بنزین دیزل زدیم تو کمپروراه افتادیم سمت جای جدیدمون...دیشب بارون زیاد اومد من بعد دیدن فیلم طعم گیلاس کیارستمی با ایفونم رفتم بخوابم اما خوب نخوابیدم اصلا نمیخوایم تو هلند باشیم هردومون حالمون یه طورایی گرفته ست امروزباد زیاد میزنه اما افتابیه دوباره شورتکم رو پام کردم تا قهوه ای بمونم...کرم مالیدم به دست ها و پاهام ...صورتم....ملت رو میبینم اینجا تو چادرچقدر دیشب اینا سرما کشیدن با اون بارون و باد اینور...ونگ ونگ و نق بچه های ریز و درشت ...وای که چه راحتم من اصلا این مشکلات رو ندارم..من سابق بچه دوست داشتم داشته باشم اما الان دیگه حالش نیست میخوام تا میتونم بدون دردسر دنیا رو بگردم و حالش رو ببرم پارتنرم حق داشت میگفت الان دیگه نمیخواد بچه داشته باشیم...بگذاربگردیم و حالش رو ببریم...بگذریم طرفهای ساعت یک و بیست دقیقه بعد از ظهر دم یه پمپ بنزین نگر داشتیم تا هم جیمی رو کمی ببریم بیرون کارش رو بکنه و خودمون هم یه چیزی بخوریم جیمی این روزها زیاد سرحال نیست و زود خسته میشه داره نه سالش تموم میشه و قلبش هم کمی اشکال پیدا کرده که بعد تعطیلات باید هر روز بهش قرص بدیم تا شیش ماه بیشتر عمرکنه...این جا که هستیم همه جا باد شدیده اما آفتاب هم میره و میاد من رفتم یه چیزی خریدم خوردیم و دوباره راه افتادیم دیروز باز پارتنرم اون یکی عینکش رو هم انداخت تو توالت ازدوش که اومدم گفت منم کلی خندیدیم حرصش بیشتر در می اومد حالا ازعینک من استفاده میکنه باید بریم هردوچند تا عینک یدکی بخریم که این وضع تو مسافرت با کمپرواسه مون پیش نیاد...طرفهای دو ونیم بعداز ظهر رسیدیم اینجا...هلند بیشترجاهاش اگه هوا آفتابی باشه قشنگه... امشب رو اینجا می مونیم...پارتنرم بعد وصل کردن برق رفت سمت رسپشن تا ببینه واسه امشب چقدرباید بدیم ما واسه دوشب موندن اینجا حدود ۲۴ یوروهفتادو پنج سنت دادیم پس ورد وای فای اینجا روهم گرفتیم بعدش پارتنرم جیمی رو برد بیرون بگردونه منم به ناهید واتس اپ کردم تازه از سرکارش اومده بود کمی با هم حرف زدیم شهریار الناز رفته بودن از امستردام واسه خریدن ماشین واسه شهریار بعد که پارتنرم با جیمی برگشتن جیمی رو گذاشتیم داخل کمپر و در رو قفل کردیم و زدیم بریم اطراف رو کمی بگردیم کرود وات پیدا کنیم با مغازه های دیگه و ببینیم چه خبره این ورا...شهرش قشنگه از کنار این خونه های اجاره ای کوچولو که رو می شدیم با خاتمه که اونجا رو با خانواده اش اجاره کرده بود حرف میزدیم چقدر اینا نازن عکس شون رو میزارم ببینید چهار نفر می توانند توش شبها بخوابم دستشویی و توالت هم نزدیک شون هست خیلی خونه ها بامزه بودن از شهر من از یه سوپر مارکت وسایل سالاد شامم رو خریدم پارتنرم هم عینک گرفت و نون و تخم مرغ واسه ناهار فرداش برگشتیم سمت کمپرمون و من سالادم رو درست کردم به تلفن علی واتس اپ کردم چون میدونستم خونه ماما ایناست میخواستم با ماما حرف بزنم جواب نداد به میلاد از طریق واتس اپ زنگ زدم برداشت کمی حرف زدیم گفت مامان نماز می خونه بیست دقیقه بعد باز تماس گرفتم کمی با پارتنرم با ماما و میلاد حرف زدیم بعد واسه شام غذای جیمی رودادم بعد هم واسه پارتنرم سیب زمینی سرخ کرده درست کردم با گوشت که ر به ناره ای که خودش قبلا خریده بود دیشب  اونوسرخ کردم براش با سس که جدا درست میکنم دوست داره با کمی کاهوی تازه که خریدم امروزبا هم خواستیم اول بیرون بشینیم چون صندلی هاو میزمون بیرون آماده بود اما دیدیم هوا بارونی شد همون داخل کمپر نشستیم سه ته لایت رو فیکس کرد پارتنرم کانالهای آلمانی رو گرفت امشب سه شنبه است و فیلم هم زیاد داره بدم نمیاد چند تا قبل ازخوابم ببینم ظرفها رومیخواستم بشورم اما با این هوا نمیشه میزارمشون واسه فردا من معمولا سریع ظرفها رو بعد شام میشورم و اشغال ها رو هم میزارم بیرون داخل کمپر بو نگیره اما امشب با این هوا نمیشه پارتنرم جیمی رو بردبیرون کمی گردوندم بعد آوردنش....بعدش هم دراز شد منم نشستم اینا رو می نویسم چون اینترنتم خوبه شاید امشب هم یه فیلم ایرانی دیگه نگاه کنم من به شخصه دوست ایرانی اینور ندارم که باهاش پارسی حرف بزنم تمام دوست های خوب ایرانی من یا ایرانن یا استرالیا.... تنها با خانواده خودم پارسی حرف میزنم وخوب همیشه که باهاشون نیستم میون این همه هلندی حرف زدن انگلیسی وآلمانی والان هم فرانسوی دیگه دلم واسه ایرانی شنیدن خیلی لک میزنه وسعی میکنم واسه همین فیلمهای ایرانی نگاه کنم که جلوی دلتنگی ام رو بگیره اما بیشترفیلم های ایرانی همه اش توش پرازیا فقروفساد وبی پولی و بدبختی یه بدتر دل آدم میگیره و پشیمون میشه....حالا خواهرم میگه ایران خیلی ساله نرفتی وقتی بری ببین چی می بینی و ببین چه خبره !!! خوب با تمام این حرفها فیلمهای ایرانی یعنی بیشترشون با فیلمهای هندی زیاد فرق نداره....چه میدونم دیگه

Friday, August 19, 2016


ده و نیم صبح اول صبحی پاشدیم بعد دار کمی جمع و جور کردن داریم دنبال جا میگردیم واسه جای جدیدمون .... میایم هلند اما خونه نمی ایم من ویکند پارتی برو نبودم میدونستم اینم بدون من نمی ره واسه همین میریم همین اطراف هلند هستیم تا ببینیم چی میشه هفته دیگه تعطیلات تموم میشه و زندگی مون برمیگرده به روال عادی .... اینجا اینترنت مجانی داریم دیروز سریع پس ورد وای فای رو نوشتم تو ای فون هامون و ای پد هامون به واتس اپ ناهید زنگ زدم فهمیدم سر کاره بعد میلاد اونم جواب نداد به واتس اپ علی زنگ زدم خونه مامان اینا بود خوب شد میخواستم با مامان حرف بزنم چند روزی بود ازش خبری نداشتم حال همه خوب هست خوب خیالم راحت شد اینجا جاش قشنگه فقط باید واسه همه چی پول بدی گدا ها واسه شستن ظرفها هم اونم پولیش کردن خاک بر سرتون فرانسه با این دک و پزش اینهمه پولکی نیست که اینا هستن دیشب با همین همسایه بلژیکی مون که پس ورد اینترنت اینجا روی کارت مون بود و نشونم داد با خودش و خانمش وقتی سر راه بودیم و داشتیم اطراف رو می گشتیم کمی حرف میزدیم قبلش با جیمی رفتیم بعد اونو برگردوندیم سمت کمپر که خودمون بریم جایی یه چیزی بخوریم همون موقع کلی باهاشون صحبت کردیم حالا جیمی هم تو بغل پارتنرم بود داد بغل من... دیدم هی زنه به من و جیمی نگاه میکنه لبخند میزنه... بعد برگشتیم سمت کمپر و موقع رفتن اون طرف واسه شام باز دیدیم شون کمی حرف زدیم این پارتنر منم چونه اش که گرم میشه ول کن نیست زنه به پارتنرم گفت چه زن زیبایی داری ....نه آرایشی داره...و نه  هیچ چی اما واقعا زیبا ست مراقب باش ازت ندزدنش ..... من حدود های چهار سالی هست هلندم الان دیگه لهجه های بلژیکی و بقیه رو خیلی خوب تشخیص میدم و می فهمم چی میگن چون این سمت بالای ما یه جای بزرگ کمپینگ و کمپر هم هست رفته بودیم داخلش رو دیدیم من ازش عکس هم انداختم اگه یه روز خواستیم بریم اونجا بدونیم اسمش چیه ... سر راه یه رستوران خوشگلی بود رفتم توش بپرسم هنوز غذا سرو میکنه زنه عذرخواهی کرد که نه اصلا دیگه غذا نداره البته تقصیر اون نبود ما دیر رفتیم واسه غذا خوردن ...داخل رستوران رو دوست داشتم قشنگ بود یه تراس خوشگلی هم پشتش داشت ... رفتیم غذا خوری جای کمپینگی که داخلش قدم میزدیم اونجا نشستیم و یه چیزی خوردیم پارتنرم بعدش چند تا ابجو خورد فک کنم زیادی کرده بود چون از نصفه شب تا صبح هی بالا آورده و قبل رفتن بهش گفتم توالت رو تمیز کنه و خالی کنه که بو نگیره هوا الان زیاد افتابی نیست اما سرد هم نیست با جیمی و پارتنرم رفتیم کمی اطراف رو گشتیم و داریم حاضر میشیم بریم از اینجا چه بارونی گرفت وای .... ترکمون زد به ویکند مون
 بگذریم بیشتر که رفتیم بارون کمتر و کمتر شد و بعضی جاها قطع شد خیلی از جاده های اینور در حال تعمیره یا بسته ست واسه همین تام تام ما خیلی میگرده دنبال بهترین راه و این وقتگیره ..،، در ضمن زنی که تو تام تام ما حرف میزنه بلژیکیه هر وقت ما میام این سمت به پارتنرم میگم تام تام خوشحاله برگشته به مملکتش ...خونه های بلژیک بیرونش رنگ های متنوعی داره من اون اجری هایی رو که رنگش قهوه ای مات داره دوست دارم
 طرفهای ده دقیقه به ۲ عصر رسیدیم هلند....تا رسیدیم هلند جاده ها خوب شد ما از طریق
Havens
اومدیم و کشتی های صنعتی اینور زیاد بود...کنار اب قشنگه و مسیر جاده مون کنار اب بود...
واستادیم تا کشتی رد بشه تو عکس میبینید که این قسمت بالاست بعد که کشتی رد شد میاد پایین و ملت میتونند رد بشن اما ما دور زدیم و از یه مسیر دیگه رفتیم و داخل تونل شدیم حدود های شش کیلومتر بود ابن تونل و باید پول بدیم برای رد شدن ازش ... هلند لعنتی همه جا پول باید بدی ... جلوتر که رفتیم حدود هفت یورو و چهل و پنج سنت پولش رو دادیم واسه تونل خیالمون راحت شد بعدا اومدیم سمت
Zeeland
شهر
Middelburg
اینجا هم واستادیم
 تا
Kanal veg
پل بخوابه چون بالا بود و کشتی داشت رد میشد بعدش رسیدیم جای کمپرمون اما نمیشه بریم توش چون خوب  بعضی جاهای کمپر سگ نمی پذیره ما هم مجبوریم بریم یه جای دیگه... از صبح تا بحال دو تا گلابی بیشتر نخوردم گرسنه ام هم خسته ام حالا باید بریم یه جای دیگه پیدا کنیم لعنت به این شانس .. بگذریم بالاخره از همون رسپشن اونجا آدرس یه جای کمپر نزدیک رو گرفتیم و اومدیم سمت
Aagtekerke
جای کمپرمون اسمش اینه

Westhove 
 Zwiverseweg 2    4363 RJ
 Aagtekerke | Tel: 0118-581809 | www.ardoer.com/westhove

۴۳ یورو با فکرکنم ۴۵ يورو دادیم واسه یکشب و فردا باید تا ۱۱ صبح بزنیم از اینجا بیرون...اینجا واسه آدمهایی که پیرپاتیلند و که روان دارند و تو یا کسانی که تو چادرهستند وخانواده های بچه دار خوبه چون استخرداره دوش وتوالت واینترنت واسنک بارتا پارتنرم کارهاش روبکنه من رفتم یه چیزی خریدم خوردم از رسپشن پس ورد اینترنت روگرفتم وراجع به دوش ازشون پرسیدم اینجا علاوه برهلندی آلمانی هم داره مثل همیشه...چه بارونی گرفت داخل نشستیم اگه هوا بهتر بشه میرم دوش میگیرم ببینم چی میشه حالا

 ساعت ۶  شب همون تاریخ بعدا نوشت:
بارون که قطع شد مایو وحوله و وسایل دوش ام روداخل ساکی کردم وراه افتادم سمت استخر گفتم اگه هنوزبازباشه مدتی شنا میکنم بعدش میرم حمام میکنم خلاصه پارتنرم هم داخل کمپر بود وداشت به شامش میرسید چون کمی خرید کرده بود بگذریم تو ساعت بسته شدن استخر قراربود هشت شب باشه اما من زودتر رفته بودم وبهم گفتن بسته ست رفتم ازپله ها پایین دیدم اتاق اتاق سالم ماساژ ویا دستگاه های مخصوص قهوه ای شدن پوست ایستاده یا بصورت تخت ویا واستادنی..قیمت ها روهم زده بود گفتم چه خوب برم ببینم چطوره چند تاش رو ترای کنم اما باید کارت میخریدی اونم ازسمت رسپشن که اونجا هم بشته بود لعنتی دیر رسیدم فردا صبح استخر ده صبح باز میشه اما ما تا قبل از ۱۱صبح باید خالی کنیم اینجا رو خیلی حالگیریه با این پولی که دادیم ۲۴ساعت هم اینجا نمی مونیم رفتم سمت دوش واز دست موهای پا و اینا راحت شدم وحسابی تودوش خودم روشستم همه اش تمیزه و آبش هم گرم بود البته بهمون دو تا کارت داده بودن واسه اسکن کردن واسه استخرهم کارت جدا داشتم بعد برگشتم سمت کمپر هوا زیاد جالب نیست وباده پارتنرم شامش رودرست کردوخوردغذای جیمی رو هم دادم بسکه بیرون خیسه هر دفعه جیمی رومیبره بیرون میاره من باید با یه حوله حسابی تمیزش کنم فردا از اینجا میریم با واتس اپ با ناهید کمی چت کردم پیش مامان اینا بود بهش گفتم کجاییم واینا فردا احتمالا برمیگردیم خونه راستش هردومون اصلا دوست نداشتیم برگردیم هلند چی داره این خراب شده با هوای گندش به ناهیدهم گفتم من فقط دلم واسه شما تنگ شده اصلا دلم واسه هلند تنگ نمیشه دیگه پارتنرم هم شده مثل من همه اش میخواد ازاین مملکت بزنه بیرون....فردا زود بیدارمیشم امشب ساعت بزارم باید قبل از یازده صبح از اینجا بریم

Thursday, August 18, 2016

Nieuwpoort , De Zwerver, Brigsesteenweg

طرفهای یازده وچهل وهفت دقیقه صبح پنج شنبه هجده آگوست ۲۰۱۶
 توشهر

Marquise
بنزین زدیم
 ساعت یک وپنجاه و پنج دقیقه ظهرما ازفرانسه خارج شدیم ورفتیم داخل بلژیک چند جا که انتخاب کردیم پیدا نکردیم آخرسراومدیم طرفهای چهارو نیم عصر سمت
Nieuwport
جای کمپرمون اسمش اینه:
De Zwwerver , Brugsesteenweg 29
شب رومی مونیم همین جا....

خوب ما پاشدیم و تا حدودی جمع کردیم تا از اینجا بریم دیشب بعد شام کلی اطراف رو گشتیم اینجا پر از زمین گلف هست و چند تایی هم داشتن گلف بازی میکردن همه دوستانه بود رفتارهاشون هم فرانسوی ها و هم بلژیکی ها... قبل شام سردرد بدی گرفته بودم که کمی دراز شدم و با چرت زدن حالم بهتر شد پارتنرم شنیده بود اینجا با هفتاد یورو نیم ساعته با هلی کوپتر میتونی بگردی و از بالا همه چی رو ببینی ... من چند تایی عکس با ایفونم گرفتم که میزارم اینجا بعد هم  برگشتیم و من بقیه شب از طریق سه ته لایت کانال انگلیسی یه فیلم تماشا کردم و بعد خوابیدم .... اول صبحی یه نون باگت پاشدم واسه پارتنرم خریدم باید کمی خرید کنیم البته من میوه و سبزی دارم اما زیاد نیست پارتنرم هم چیز زیادی واسه خوردن نداره... اگه اخر این ویکند برگردیم و پارتنرم خودشو برسونه به پارتی هر ساله فه لس ویک ... من که برو نیستم خودش بره به درک ... بهش گفتم من نمی ام تو برو... اینجا تقریبا خالی شده و بیشتری ها رفتن ...مگس های سمج زیاد داره و چون نزدیک ابه شبها پشه های ریز هم داره ...پارتنرم جیمی رو برد بگردوندش تا حیوون کارش رو بکنه ... اینجا ها رو حسابی تمیز کردم هوا امروز زیاد افتابی نیست اما بارونی هم نیست ظرفها رو شستم برم تخت خواب رو مرتب کنم و بقیه کارها ....خیلی کار دارم برم قبل از رفتن انجام بدیم ..بعدا باز میام

Tuesday, August 16, 2016

امروز قبل از اینکه برم دم دریا وشنا کنم با دوچرخه مون رفتیم سوپرمارکت شهر اینجا کمی خرید کردیم بعد یه چیزی با هم خوردیم بهش گفتم من میخوام برم دم دریا شنا کنم و مثل زمان هایی که تو سیدنی بودم بشینم زیر آفتاب دم دریا که اولش پارتنرم اومد باهام اما زیاد ننشست و رفت دوباره کمی بعد برگشت و دوباره رفت منم همونجا چون حوله و کلاه مخصوص برای دم دریا با خودم برده بودم با یه بطری بزرگ آب و مایوم تنم بود یکی دوباررفتم تو آب امروزوطرفهای شیش عصراول دوش آب سرد تو ساحل گرفتم تا نمک ها وآب دریا از بدنم شسته بشه اونجا با یه خانم فرانسوی حرف زدم چقدر فرانسوی ها باحالند من سال دیگه حتما بیشتر میتونم زبانش رو حرف بزنم چون میخوام تمرین کنم تو این مدت و میدونم اگه من هنوزبا پارتنرم بمونم واسه تابستون سال دیگه باز بیایم فرانسه چون من که ندید عاشق این کشور بوده وهستم وپارتنرم قبلا اصلا علاقه ای به اینجا نداشت اما از بس من بهش گفتم اومد وتجربه کرد این ورا رو وحالا دوست داره باز بیاد بگذریم بعد هم برگشتم با دوچرخه سمت کمپرمون اونجا دوش گرفتم ومایو و لباسم رو هم کمی شستم شام درست کردم و خوردیم بعد شام رفتیم سمت اون طرف دیگه وبا جیمی وپارتنرم کلی دم ساحل گشتیم کلی قهوه ای شدم فردا از اینجا میریم دیگه نحس نیست اما میدونم زندگی با این مرد که یه ساعت شاده وعاشقمه و یه ساعت یه حروم زاده واقعیه خیلی سخته حالا امشب هم میخواست بچسبه به من گفتم دیروز خیلی گه بودی امشب اصلا حوصله ات روندارم بهم کار نداشته باش ببینم حالا..بعدش هم دو سه تا فحش کلفت آلمانی بهش دادم چون میدونم زبون آلمانی رو خوب میفهمه...تا آدم بشه..دارم سه ته لایت انگلیس رونگاه میکنم زیاد برنامه خاصی نداره اما ازهیچ چی بهتره ما اینجا برق  نداریم واسه همین ژنراتورکمپراستفاده میکنیم همینطوراین سمت ها زیاد دوش نداره واینترنت واین تنها مشکل شه اما خیلی قشنگه ومن از گشتن تو فرانسه سیرنمیشم واصلا دوست ندارم برگردم هلند لعنتی

at les Tourelles beach


 الان از داخل آب دریا اومدم بیرون...خنک شدم حسابی ودیگه گرمم نیست پارتنرم گذاشت رفت پیش سگ لعنتی اش ومثل همیشه منو تنها گذاشت امروزواین چند روز روتا میتونم میخوام حال منم وبی خیال همه مزخرفات که میگه یا می شنوم ازش...همیشه همینطور بوده اما من تازه دارم مینویسم که بعد ها یادم نره چی بود و بیخودی دلم واسه اش نسوزه... بگذریم اینجا راحت ترمیشه رفت توآب سنگ هاش خیلی کمتره کی میگه فرانسوی ها چاق وخپل نیستند بسکه مثل خر میخورن....هم مردها شون هم زن هاشون زنهای مسن همه موها کوتاه وکله ها شبیه کله مردهاست....اما خوشگل هاشون واقعا قشنگن...بگذریم امشب رواینجا می مونیم صبح که بیدار شدم علاوه بردعوای دیشب مون با هم رفتیم با دوچرخه خرید کردیم بعد یه چیزی خوردیم و بعد هم اومدیم این سمت فرانسه برای مسافرت عالیه من حتی اگه با پارتنرم نمًونم بعدها خودم کمپر میخرم و مسافرت میکنم اینورالبته خیالش رو ندارم اما حالا ببینم چی میشه خیلی قهوه ای شدیم هر دو مون....از مامان اینا بی خبرم چون اینترنت ندارم ونمیتونم بیام آنلاین دلم براشون تنگه اما میخوام حسابی حال این مسافرت رو ببرم دیروز که با دوچرخه مون رفتیم یه جا نشستیم و طبق معمول این پارتنر من که کنده نمیشد از جاش برگشتنی باز راهمون روگم کردیم و شروع کرد باز گه بازیش رو منم خیلی سعی کردم تحمل کنم آخرش داخل کمپر کلی جیغ کشیدم که دست ازسرم بردار دیونه بهم گفت فردا برمیگردیم خونه....کثافت دیونه ست نمیدونم با این چند شخصیتی بودنش چی کار کنم خسته ام میکنه یه زن ومردهلندی خیلی سعی کردن کمکمون کنن این کثافت عوض اینکه نگران من باشه که سردم شده بود چون شورتک وتی شرت واسه عصری آن تنم بود هوا که تاریک شده بود سرد شده بود گشنه ام هم بود چون هنوزشام نخورده بودیم همه اش فکرسگ لعنتی اش بود این چه مردیه من دارم اصلا براش مهم نیستم گوه عوضی نکبت....دیشب که خوابیده بودم روی تخت کمپر بهم میگفت امشب آخرین شبی یه که توی کمپروروی این تخت میخوابی یعنی که همه چی بین ما تموم شد..منم اصلا محلش نگذاشتم مثل دیوونه ها تا صبح با خودش بلند بلند حرف زده من به این رفتاراش تواین مدت کمی عادت کردم اوایل خیلی می ترسیدم اما الان دیگه زیاد جدی نمیگیرم رفتارهای اینطوریش رواصلا یک جور نیست ومعلوم نیست با خودش چند چنده...هر ساعت یه طوری هر ساعت خسته میشم ازدستش... بی خیال دارم دم ساحل حالم رو میکنم بهتره بهش فکر نکنم

Monday, August 15, 2016

Les Tourelles...


۱۵اگوست
 دوشنبه ۲۰۱۶
 ساعت ۱۱ شب
 اول صبحی صدایی شنیدم که کسی در میزنه فهمیدم این یاروست واسه پول دیشب زیاد نزد همون یکی دوبار آروم در رو زد و دید باز نکردیم رفت حالا آلمانی بود هی عرمیزد پولش رو میخواست دیدم که میگم بگذریم پاشدم زدم بیرون بعد نون باگت تازه خریدم واسه پارتنرم بعد پارتنرم رو کمک کردم این قسمت پشت روکه موتورش روشه به پشت کمپرش وصل کنه بعد پیتر هم کمکمون کرد اسم هامون رو به هم رد و بدل کردیم واسه فه یس بوک بعد دیگه یاروهم که واسه پولش نیومد راه افتادیم سرراه یه چیزی خوردیم واومدیم سمت

Les Tourelles
اینجا جاده هاش بهتره ... یعنی از منطقه نرماندی که اومدیم سمت پیکاردی جاده هاش بهتر شد بگذریم وقتی رسیدیم جای کمپرمون بعدش کمپر رو گذاشتیم و زیر چرخ هاش رو بالا پایین کردیم تا صاف بشه بعد دیگه خیالمون راحت شد هفت یورو واسه یه شب باید بدیم که پرداخت کردیم اب مجانیه پر کردیم باز داخل کمپر رو چون میخوام داخل دوش بگیریم هر دومون بعدا بعد با دوچرخه راه افتادیم بیرون با پارتنرم نشستیم یه جا اون مشروبش رو خورد هی گفتم بریم دیگه طرف های هفت شب به بعد بود داشت گشنه ام میشد دوباره نحس شد و شروع کرد گه شدن هی تحمل کردم هیچ چی نگفتم حالا جیمی هم داخل کمپر بود ما راهمون رو گم کرده بودیم هی ازملت می پرسیدیم منم شورتک پام بود سردم شده بوداینم اصلا انگار نه انگارمن سردمه با گرسنمه همه اش فکر سگشه خدایا چه مردی دارم من
آخه...این کی بود دیگه گیر من اومد...کلی عصبانی شدم وقتی به این فکر میکردم....دیگه یه زن و شوهر هلندی هی سعی کردن کمکمون کنند اینم هی سر من نق میزد اخر گفتم خفه شو من حوصله ندارم بسه دیگه دهنت رو ببند خلاصه با هر بدبختی بود تا دیر وقت طرف های یازده شب به بعد خودمون رو رسوندیم به جای کمپرمون  هنوز شام نخورده بودم سردم هم بود سریع یه چیزی خوردم بعد اینم هی گیر میداد آخر جیغ زدم سرش که دست از سرم بردار چی ازجونم میخوای لعنتی...خلاصه گفت فردا برمیگردیم خونه ..، خدایا چرا این مرتیکه اینهمه عوضیه خسته شدم ازدستش دیگه..هی زر میزد منم بعد دادی که زدم سرش دیگه محلش نگذاشتم کمی خوردم بعد رفتم بخوابم تمام شب با خودش حرف زده غرغر کرده کثافت بیشرف..میگفت امشب آخرین شبی هست که اینجا میخوابی....حروم زاده بی شرف...ولش کن نمیخوام بهش فکر کنم بی خیال...با تمام این حرفها اینجا کناردریاش بهتره واسه شنا و اینا فردا میرم توی آب آخ جون البته اگه هنوز اینجا باشیم

Sunday, August 14, 2016

دیشب همونجا که نشسته بودم دیدم داره میره سمت کمپر حتما شامش رو کوفت کرده بود درست همون  رستورانی که بهش گفتم با هم بریم رفته بود کوفت کرده بود تنهایی برگشته بود منم محلش نگذاشتم روز بعد زدم کمی بیرون بعد هم با هم یه چیزی خوردیم و کمکش گردم اب ها رو بریزه داخل کمپر توالت رو خالی کرد بعد رفتم بگردم دیدم یه مرد فرانسوی کلی از چیزهایی که با وسایل بدردنخورش چیزهای جالب درست کرده بود گذاشته بود به نمایش ازش عکس هم انداختم گذاشتم اینجا بعد پارتنرم هم اومد اونها رو دید جالب بود برام بعد که کارش با جیمی و قدم زدن با اون تموم شد اومد با من باز با هم کمی رفتیم گشتیم دم دمای غروب میدونستم این ویکند و دوشنبه تعطیلی هست این سمت نرماندی یا همون ۱۴ اوت یه مراسم کاتولیکی دارن میدونستم امشب هم اتیش بازی دارن بعد دیدیم پیتر و زنش رو دیدیم که یه زن و شوهر انگلیسی اند که از طریق کشتی مرتب میان سمت فرانسه با کمپر شون من زیاد میونه ای ندارم باهاشون اما این پارتنرم ول کن نیست خلاصه با اصزارش هی حرف زدیم باهاشون و واسه شام رفتیم سمت رستوران اما امشب کلی فرانسوی ها بخاطر این ویکند شون ریختن بیرون و همه جا بوک شده اخرش هم اومدیم همون سمت دکه و اونجا چهار تایی شام خوردیم واسه ساعت ۱۱ شب دیگه اتیش بازی واسه ده دقیقه شروع شد خواستم برم اما پارتنرم نیومد گفت سرد شده منم نشستم داخل فردا از اینجا میریم امروز داخل نبودیم که پول امشب رو بدیم فردا میاد یارو بهش پولش رو میدیم بی خیال .

Saturday, August 13, 2016

Instant Asshole...Just Add Alcohol...

اول صبحی پاشدم و زدم بیرون اطراف رو گشتم و کنار ساحل کلی وقتم رو گذروندم بعد که برگشتم سمت کمپر با پارتنرم رفتیم کمی برای صبحونه یا برانچ خرید کردیم کشون کشون بردیم داخل کمپر اینجا هر صبح ماشینی از نون و نونهای باگت بوق بلندی میزنه و همه ملت میان میخرن بعد برانچ سه تایی یعنی کن و جیمی و پارتنرم رفتیم سمت راست ساحل رو حسابی گشتیم البته پارتنرم بخاطر جیمی نتونست همراهی ام کنه و طبق معمول من تنهایی رفتم خیلی بزرگ بود و خلوت و باد کمتری می وزید تمام اون منطقه رو به تنهایی حسابی گشتم کلی هم عکس انداختم که میزارم اینجا تا ببینید بعد برگشتم دیدم پارتنرم منتظر من بود با هم بریم ای تی ام کازینو از کارتش پول بکشیم من چون ای دی نداشتم همون دم در منتظرش شدم بعد رفتیم سمت سی وید های کنار اب دیدیم یه سری ها میرن حلزون جمع میکنند عکس های اون رو هم اینجا میزارم بعد هم برگشتیم سمت کمپرمون اونجا نشستیم که دیدیم یه هلی کوپتر داره میشینه سمت ما انگار اتفاق خاصی افتاده بود عکسهای هلی کوپتر رو هم میزارم من درست اولش نفهمیدم مشکل چیه اما از طریق همسایه انگلیسی مون خبر دار شدیم یه مردی حدود سی و پنج تا چهل ساله ایست قلبی داشته با هلی کوپتر سعی کردن کسی رو برسونند تا کمکش کنه دیگه اینا هم که با دوچرخه هاشون بودن نشستن به حرف زدن با ما و کلی جای خوب معرفی کردن برای کمپر.... اسم زنه لویس هست مرده پیتر پنجاه و خورده ای حداقل حدود دارن میان سمت فرانسه با کمپر شون.....کلی حرف زدیم بعد دیگه رفتن که زنه شام درست کنه منم به پارتنرم گفتم زود باش بریم بیرون شام بخوریم که گشنمه...دوباره نحس شد و گفت تو برو منم واسه خودم میرم...به درک....سالادم رو درست کردم و خولردم و کمپر رو قفل کردم اومدم الان سمت ساحل نشستم بره به جهنم....هوا امروز عالی و گرم بود فقط حیف که اینجا دوش نداره که اگه رفتم تو اب دریا بعدش برم دوش بگیرم واسه خریدن اب واسه داخل کمپر از این یارو مه اومد واسه امشب هم هفت یورو بگیره ژتون خریدیم واسه صد میلی لیتر سه یورو و پنجاه سنت دادیم ...حدود های هفت هشت ده روز دیگه تعطیلات ما تموم میشه باید بفکر گواهی نامه رانندگیم باشم ....کنار سنگ ها نشستم و صدای موزیک از یه طرف و صدای آب دریا هم از یه طرف دیگه و آفتابی که هر لحظه داره کمرنگ تر میشه....لذت های خوشگل زندگی...نمیخوام به ناراحتی ها فکر کنم....زندگی اینقدر قشنگه که نمیخوام با این فکر ها تلخش کنم....فقط می نویسم شون تا یادم نره....این نیز بگذرد
بعدا نوشت : سر راه برگشتنی دیدم داره میره بیرون رفتم سمتش اما نشون داد مثلا میخواد تنها باشه منم دیگه اعتناش نکردم به درک...مرتیکه دیوونه... اینطوری که میشه اصلا دوستش ندارم...حرومزاده بی شرف

Friday, August 12, 2016

at Veulettes-Sur-Mer....

الان شامم رو خوردم و باز تنهایی زدم بیرون...روی همون نمیکتی نشستم که واسه پست قبلی نشسته بودم...قبلش برگشتم دیدم پارتنرم تنهایی بیرونه...کمی باهم اطراف روگشتیم این سمت و کازینوروبهش نشون دادم یه چیزی خوردیم بعد کلی اطراف روگشتن رفتیم سمت کمپر و پارتنرم سگش رو برد گردوند منم کمی استراحت کردم وای که چقدر اینجا قشنگه کلی عکس انداختم اون که رفت باز بیرون به یارو با یه دفترچه رسید اومد که باید هفت یورو میدادیم واسه امشب اول بهش گفتم پارتنرم بیاد بهت پول میده بعد یه پیرمرده که کاملا کمرش خم بود از ماشینش اومد پایین و مربا و شراب سفید نرماندی میفروخت هر کدوم دو یورو من که نخریدم....بعد باز اون مردک اومد این دفعه پول دادم بهش ورسید گرفتم شام هم درست کردم که پارتنرم باز کرمش گرفته و نحس شدت نخورد خودم خوردم بهم گفت خودت برو بگرد منم خودم میرم...راستش منم مثل خر از خدا خواسته سریع زدم بیرون سر راه به ناهید واتس اپ کردم کجاییم و نگران نباشه اینجا خنک شده واسه همین شلوار پوشیدم با ژاکت روی بلوزم...خوبه حالا پارتنرم از اینجا خوشش اومد من زیاد ساحل بودم بخصوص تابستون ها توسیدنی اما واسه اون تازه گی داره....اینجا همه ملیتی هست الان فک کنم یه جفت فنلاندی یا نروژی از پشت سرم رو شدن چون بلوند بودن و من لهجه وزبون سویدی رو تشخیص میدم سویدی نبودن...فرانسوی ها تو فرهنگ کمپرداری شون ساکت تر ازآلمانی تا هستن تا دلتون بخواد جای کمپرتوفرانسه هست ما سمت مرز آبی و ساحلی اون هستیم وبه منطقه اینجا نرماندی میگن....برنامه فردا مون زیاد مشخص نیست ببینیم چی میشه شاید موندیم واسه ویکند شاید هم رفتیم.....همسایه سمت راستی مون تو جای کمپر یه زن و شوهرهلندی بازنشسته اند که از هارلم اومدن..اينجا یه کازینو داره که خواستم برم داخلش آزم ای دی خواستن...منم همراهم نبود نتونستم برم داخلش...اما از توالتش تونستم استفاده کنم...اطراف و خونه ها وهتل هاش رو که می دیدم فهمیدم پارتنرم راست میگفت این طرف یه طورهایی واسه فرانسوی های مایه دار هست وقیمت هتل وغذا ونوشیدنی هاش اینو قشنگ نشون میده....اما اگه کمپر داشته باشی هم میتونی همین اطراف بیای وبقولی حالت رو بکنی...خود فرانسوی ها که دارن ازهمین موقعیت انواع جای کمپرتو کشورشون خوب استفاده میکنند..اینجا آلمانی زیاد نیست یکی دو تایی بلژیکی وهلندی هست و بقیه فرانسوی اند.....دم دریا وهوای خنک شبش...چه خوابی بکنم...حسابی میگردم بعدش برمیگردم سمت کمپر.بگذریم دلم واسه زندگی بی خیالم تو سیدنی خیلی تنگ شده....

instant asshole just add alcohol...
خوب ما الان سمت شهر ساحلی
Veulettes-Sur-Mer
هستیم اینجا خیلی قشنگه تمام قسمت بالای ساحل پر ازرستوران وغذاخوریه بالاخره جامون رو پیدا کردیم کمپرروگذاشتیم دیدیم پارتنرم خیلی دست دست میکنه دیگه منتظرش نشدم زدم سمت آب...اینجاساحلش واسه راه رفتن اصلا راحت نیست پرازسنگ های ریز و درشته حالا عکس هاش رو اینجا میزارم اما اب دریا آبی ابیه تقریبا میشه گفت نا تو مرز دریایی بین فرانسه و انگلیس هستیم وبا کشتی بزرگ چهار ساعتی طول میکشه که بیای اینور یا بری اونورجابجا بشی...هوا افتابیه اما باد سرد میزنه بالاخره چند بار خودمو کشیدم سمت آب دریا تا به پاهام بخوره واسه بدن خوبه اگه کمی گرمتر بشه میرم شنا هم میکنم اینجا اینترنت ندارم اما دارم اینا رو تونوت پد ایفونم مینویسم تا بعدا منتقل شون کنم به بلاگ....اول صبحی که
Dippe 
بودیم خودم پاشدم یه سررفتم سمت شهرش گشتم قبل ازاومدن به این سمت ... من زیاد نمیتونم همه اش منتظر بشم تا با پارتنرم اینوراونور بریم اینقدر که بفکر سگشه چیزهای دیگه زیاد واسه اش مهم نیست منم نمیخوام از گشتن خودم غافل بشم چون اگه همه اش منتظر این باشم سرم بقولی کلاه میره پس خودم میرم بگذریم صبحی خوب گشتم..همون موقع اول صبحی یه پسره سیاه پوست بهم یه چیزی به فرانسوی گفتتی که نفهمیدم بعد پرسیدم چی گفتی ...گفت...گفتم چه زن زیبایی هستی...خندیم و رد شدم...در ضمن من وقتی اومدیم این سمت از یه قسمت که رد شدیم فهمیدم دژآووو داشتم یعنی قبلا تو خواب دیده بودم وهمه اش واسه ام حسابی آشنا بود..بگذریم من اطراف رو ووقتی از کنار خونه ها رد میشدم با خودم فکرمیکردم چه جور ادمیایی اینجا زندگی میکنن؟ چقدرخوشبختن؟ ایا زندگی شون رو دوست دارن یا نه؟ همیشه این سوالها تو سرم بوده و هست هر چی بیشتر مسافرت میکنم بیشتر خودمو میشناسم میدونم کجا موندنی ام وکجا موندنی نیستم !!! با تمام اینها سفر رو دوست دارم... حیف که داره مسافرت چهارهفته ایمون تموم میشه اگه اون ده روز اولا رو تو 
Rhodes
لعنتی حروم نکرده بودیم واسه موندن این سمت وقت بیشتری داشتیم... روبروی جای کمپرمون پر ازپلاژهای ساحلی واسه اجاره هست پلاژ از زبان فرانسه اومده به زبون ما...اینا هم پلاژ میگن...کلی عکس گرفتم الان هم روی یه نیمکت روبروی دریای خوشگل اینجا نشستم و دارم اینا رو مینویسم وقتی دفعه اول رفتم سمت آب بعدش رفتم تو کمپرمون کلی منگو و موزواسه ناهارم خوردم بعدش اومدم این سمت پارتنرم داشت ابجو میخورد و میخواست جیمی رو ببره بگردوندش تا اونم هی شاش و عن سگ های دیگه رو بوکنه بشاشه روش...اینم از کاروزندگی ما...بگذریم دیشب تو خواب دیدم با کمپر رفتیم آمستردام...امشب هم اینجا می مونیم برق نداریم واز ژنراتور کمپرمون استفاده میکنیم فک کنم مجانیه جاش حالا ببینیم چی میشه اما کاش میشد بیشتر این سمت ها موند من که خیلی خوشم اومد از این سمت منطقه از فرانسه نرماندی میگن

Thursday, August 11, 2016

Wednesday, August 10, 2016

Tonight we stay ar Forges-Les Eaux Camper place... Out Side is a little cold... I cooked Some for dinner and after dinner my partner fixed the satelliet and now i am looking to Some movies from Engeland channels... Its better than nothing anyway we paid 8 euro for this place tonight its not so busy i was busy editing Some pics for my Facebook and instagram and sending them there ... I dont have much internet but i use my own phone internet ...we chose a few place to find and go for tommorow ... We are around Normandië provincie and like to go and drive more around coast side of France and drive back throug belguim and then Nederland so yeah.



And we staying tonight here at ... Forges-Les Eaux ... France




ای جونم...نمی دونستم اینجا هم مثل کانادا سنجاب داره...فقط سنجابش نارنجی تیره بود 
سر راه موقع رانندگی دیدیم داره میاد تو جاده... دوباره برگشت

at Chateau-Thierry....France

Yesterday around 3 pm we arrived here at Chateau-Thierry
... So beautiful here ... It's not so far from Paris that's why I am shitty we came this far and he don't take me there ... I told him I will never ever forgive you for that ... Never mind the asshole I will and fly there one day ...anyway we should buy some ticked from interance the opposite side is Mac Donald and other side is besutiful river and so many Poole with kids walking or by cycling here ... French have more moyntain by cycle the same type I had in Sydney before also they more paddle and I didn't see any of them using electric by cycle like in Nexerland .... After fixing the camper to the number 7 I went to take a shower inside we also use the code for WC and shower .... Inside the heater they had for showe so it was warm enough then I washed my dirty clothes and some towels  then I needed a break so I walked around and took some pics send it to my insta and facebook and then I called first Milad by whatsapp then no answer and I went for what's app call to Nahid furtunatly Nahid was with mama so we talked a little after that I had my salad for dinner and my partner went to eat with mac Donald's ... Not making any dinner for him tonight ... Then after 10 pm we went to sleep today After coffee my man went to take a shower we needed to use the code to use the WC or shower I was keeping my eyes on Jimmy and polishing my hands and feest nails ... After he came back We left.   For getting out we also have to use special code and the French Gardner helped me to do that then we left Chateau-Thierry Now to  ..Forges-Les Eaux .There not not much Germans are here ... For so long where ever we go damns Germans are there but not in this part ... I've seen only max one or two Germans cars or campers ... That's all also the roads in this part of France are not so good which is reminds me of Belgium ... In Nederland roads are good as they always fix it with the damn tax money the government gets from people but here some roads are ok special in autobahn but we always try to drive throught the villages and the roads are always not so good ..,It's not so sunny day here but it's ok ... When we want to get some water for Camper a French man helped us with his hose to do so... We talked with him a little ... There not so Germany camper here any more... Thank god for that ... All French and that's good ... I learned that French people with camper are not so noisy as German camper people... I like that ... They keep it to themselves ... I find that so polite
فرانسه کشوریه که میدونم میتونم توش زندگی کنم وقتی الان توش ام حسم اینو بهم میگه....خوب قبلنا فک میکردم گرونه ونمیشه واینا اما بااین لایف استایل کمپرمیشه فکریه پس اندازخوب وکافی باید باشم با یادگیری زبانش...پیدا کردن دوستان جدید وبقیه اش دیگه مشکلی نیست

Tuesday, August 09, 2016

قبلنا وقتی که کوچیک بودم اما سنم فک کنم ده یا دوازده ساله بود یا کمی کمتر یا بیشترنمیدونم فقط یادم میاد اینقدربزرگ بودم که وقتی توصورت های زن های حدود اواخربیست به بالای اطرافم رو ببینم تشخیص بدم که چقدرچهره ها ازغم و درد وخشم ها وعقده های فروخورده داخلشون خبر میده وصورت هاشون مثل مرده های متحرک بود دایم عصبانی بودن یا عصبی وغرغرو....من بخوبی می فهمیدم تقریبا تمام شون ازدواج های نا موفق داشتن و تو رابطه های خوبی نبودن...راستش یکی از دلایل ترس و یا نفرت من از ازدواج اون موقع همین بود بگذریم... با وجود سن کمی که داشتم با خودم عهد کردم من وقتی سنم بالاتر رفت هیچًوقت نگذارم کسی یا رابطه ای منو تبدیل به یک زن سرخورده عقده ای حسود وعصبانی بکنه وبقولی باعث مرگ کودک شاد درون من بشه....رابطه من بالا و پایین زیاد داره مثل هر رابطه دیگه...تا یادم میاد خیلی وقت ها آدم های سمی وتلخ زیادی رو تجربه کردم که شاید تونستن تو اون لحظه منو بهم بزنن اما نتونستن داغونم کنن من عصبانی و خسته میشم اما عصبانی و خسته نمی مونم هیچ مردی لیاقت اینو نداره که براش این همه عصبانی بمونی یا خودتو زجر بدی نه...هیچ کس نمیتونه کودک شاد درون منو نابود کنه و باعث بشه من همیشه عصبانی و سرخورده باقی بمونم.... شاید فکر میکنن من بخشیدم شون یا فراموش کردم من نه کسی رو میبخشم نه فراموش میکنم اما عاشق زندگی و خوشی های اونم ...من زن خیلی قوی هستم پس نمی تونن از من یه زن سمی عصبانی و غرغرو بسازن....هرگز....بگذریم امروز بازهم داشتم فکر میکردم خونه من کجاست ؟ یعنی من به کجا تعلق دارم ؟ درسته که تو ایران بدنیا اومدم و قلبم بعد اینهمه سال بازبراش می تپه اما بعد ازسالها زندگی تو سه قاره دنیا و رفتن و دیدن جاهای مختلف دنیا الان میتونم بگم من به شخصه به هیچ جایی تعلق ندارم وهمه دنیا متعلق به من هست من اینقدر کله ام بوی قرمه سبزی میده که اگه بخوام راحت بلند میشم بارسفر می بندم مثلا واسه چند سال میرم چین زندگی میکنم تازه شم سریع شروع میکنم به یادگیری زبان لعنتی اش ...یعنی یه کشورنمی تونه منو واسه خیلی سال توی خودش نگرداره میدونم که هلند هم همیشه نمی مونم یعنی اگه این سفرهای با کمپر نباشه که اصلا توش دوام نمیارم....الان سرم با مسافرت های توی اروپا گرمه زبان فرانسوی رو شروع کردم و چون الان فرانسه ایم بهترین موقعیت واسه تمرین کردن زبانشه....باید به زودی هم زبان پرتغالی رو شروع کنم شاید سال دیگه واسه مسافرت بریم اون سمت
@ Chateau-Thierry ... France...J’adore voyager....echt waar...







On the road with Camper...in France




Good morning baby...xox




Friday, August 05, 2016

تابستون امسالمون هم مثل تابستون هرسال اینجا تخمیه..واسه چهارشنبه سوم اگوست بعد که جیمی رو بردیم بیرون کارش روکرد گذاشتیمش توی کمپرو با موتورمون چند ساعتی رفتیم داخل شهرومرکزش بعداونجا موتور روگذاشتیم تو پارکینگ مجانی وقفل وزنجیرش کردیم وراه افتادیم توی شهرش به گشتن کلی اطراف روگشتیم یه چیزی هم خوردیم بعدهم رفتیم یه سری شاپهای اطراف وکمی گشتیم وبعد هم اونجا یه الدی دیده بودیم که رفتیم توش ویه کمی خوردنی ومیوه وسبزی واسه خودمون خریدیم بعدهم که خریدامون تموم شد که دیگه برگشتیم سمت همین اطراف ما یه باغ وحش بزرگی هم هست که اگه شد بعدا میریم توش ومیبینیمش همون ورا مسیرش روبا موتورگشتیم وپیداش کردیم بعد وقتی برگشتیم سمت کمپروبعد چون هنوزهوا خوب بود به پارتنرم گفتم با قایق مون یه سربریم روی آب شایدفردا هوا گند بود امروزازوقت استفاده کنیم با اینکه هوا اینقدرگرم نبود که شنا کنم اما باز بهترازهیچ چی بود...خیلی ها در طی وی کند اومدن ورفتن...بعضی قیافه ها آشناست یعنی ازپارسال که اومدیم این سمت دیدیمشون اینور...مثلا توقیافه های آشنا پارسال وامسال ما یه خانم آلمانی هست که میشه گفت بالای هفتاده وپنج سالش هست دیدیم که اومده بود با ازاین کمپرکوچیک ها همیشه این خانم با همسرش با کمپرشون میرفتن بیرون والان این روزها همسرش مرده وخودش تنها میاد اینوریا جاهای دیگه دمش گرم کاشکی مادرمن هم میتونست اینطوری مسافرت کنه تنهایی شاید اگه قبلنا با پدرم اینطوری مسافرت میکردن بعدها مادرمن هم میتونست اینکاررو تنهایی انجام بده پارسال یه سگ گنده پیر هم همراهش بود که امسال فهمیدیم اون سگ هم مرده...بازعوض اینکه با این شرایطش بشینه خونه ومنتظر مرگش بشه مرتب میاد بیرون ومسافرت میکنه یه طورهایی آینده منه فک کنم چون منم خیلی خونه نشین نخواهم بود تو زمان بازنشستگی ام میدونم این ویکند هم که میاد خیلی ها بازمیان یا اونها که هستن میرن ازاینجا البته خیلی بستگی به هوا داره اگه خوب باشه همه میریزن بیرون واگه تخمی وسرد وبارونی باشه زیاد نمیمونند ومیرن...اینم بدی زندگی تواروپاست که تابستون درست وحسابی نداره همیشه اکس من بهم اینومیگفت اما باورم نمیشد که اینهمه مزخرف باشه اینا که اینجا مینویسم حالت چس ناله نداره میدونم که همه عمرم توی اروپا نخواهم بود همونطور که میدونستم واسه همیشه تواسترالیا زندگی نمیکنم وهمونطورکه بیش ازچهارده ساله اززندگی ام توی سیدنی از مشکلاتم و خوشی هام دلتنگی هام همه وهمه نوشتم والان با خوندنشون میفهمم چقدر صبوری وتحمل کردم چقدرزندگی کردم ومشکلات وسختی هامو اونجا تحمل کردم حالش روهم بردم من هیچ وقت خودموتکذیب نکردم یا یواشکی بقول معروف زندگی نکردم همین بودم که هستم  اینا رواینجا مینویسم واسه اینکه اگه یه روزازاین خراب شده هم رفتم یه جای دیگه دنیا زندگی کنم و دلم واسه زندگی قبلی ام اینجا تواروپا تنگ شد که میشه همونطورکه گاهی دلم واسه زندگی قبلی ام تو سیدنی تنگ میشه خوب یادم بمونه که با چه مشکلات ومزخرفاتی سروکله میزدم میدونم هیچ جای دنیا صد درصد پرفکت نیست اما ببینم چی میشه حالا حالاها بخاطر خانواده ام هم که شده اینوراهستم...وقتی ازروی آب برگشتیم دیگه همون بیرون کمپرنشستیم و ریلکس شدیم بعد چند تا ازاین دخترپسرهای آلمانی اومدن با ما حرف زدن یکی شون میگفت که مال
Saarbrucken
هست که خیلی وقت پیش مثلا پنجاه یا شصت سال پیش متعلق به فرانسه بوده اماالان جزوآلمان به حساب میاد جالب بود برام بهش گفتم اسم شهرش روبرام بنویسه بعدا میخوام گوگلش کنم و راجع به تاریخش کمی بخونم اونم نوشتددخترها هم توی این فاصله کلی با جیمی بازی کردن....این گروه چند باربه ما سر زدن وبا پارتنر من آبجو خوردن خیلی باحال بودن..یکی شون که باید واسه امروزحتما میرفت چون امشب باید کارمیکرد و درس پلیسی میخونه فکرش روبکن پلیس آلمان میخواد بشه باحال بودن بگذریم  دیروزیعنی پنج شنبه برعکس هواخیلی سرد وبارونی بودواسه ظهری پاشدیم رفتیم همون مرکز خرید واولش زیاد بارون نمیباریدرفتیم داخل وکمی گشتیم من دوتا تی شرت خریدم چون با خودم زیاد لباس نیاوردم بعد کلی گشتن رفتیم خرید کردیم پارتنرم گوشت خرید من هم میوه وسبزی کارمون که تموم شد واومدیم بیرون دیدیم وای چه بارونی میاد ما هم با موتور باید برمیگشتیم دیگه خیس خیس شده بودم مرده شورهوای اینجا رو ببرند پس تابستون من کدوم جهنمیه دیگه تمام مدت داخل بودیم...شام جیمی رودادم سالاد خودم روهم خوردم وگوشت وسیب زمینی سرخ کرده پارتنرم روهم درست کردم خورد وچون بیرون خیلی خیس بود وسرد دیگه ظرفها روهمون داخل کمپرشستم امروزهم با اینکه آفتاب زده بود باز من گفتم میخوام برم دیگه بسه ازاینجا بریم یه جای دیگه با این گوه باشه میخوادهمه چهارهفته اش روهمینجا بمونه درحالی که من خیلی زود حوصله ام سرمیره ومیخوام برم جای دیگه رو ببینم اگه اینطور پیش بره سال دیگه باهاش نمیام خسته شدم از دستش خودش تنهایی بره منم خودم میرم تعطیلات  کمی با هم بحث کردیم و بالاخره قایق روجمع کردیم با هم بعد پارتنرم با موتورش رفت بیرون من هم تنهایی رفتم قدم زدن وگشتن بعد هم همون دوست های دختر پسرآلمانی خدا حافظی کردن ورفتن خوب خیلی ها اومدن وخیلی ها هم رفتن...زن و شوهر لهستانی هم رفتن وخدا حافظی کردن که من زیاد محلشون نمیزارم چقدرحوله ولباس کثیف جمع شده بودازدیشب که اونها روهم شستم ودلم میهواست پارتنرم که با موتورش رفت بیرون منم با دوچرخه برم بیرون اما لج کرد بازشون نکرد واسه ام منم تنها و پیاده راه افتادم به گشتن اطراف دیگه زیاد محلش نمیزاشتم وواسه شام هم چون اخلاق گهی پارتنرم گه تر شده بود دیگه شام جیمی روکه دادم خودم یه طالبی درشت واسه شام خوردم ودیگه هیچ چی درست نکردم واسه اش ازبرنج ایرانی هم خبری نیست دیگه هار شده واسه ام کمی حسرت بکشه تا آدم بشه...واسه رفتن به رستوران هرکاری کرد باهاش نرفتم بره گمشه تو فاصله ای که رفته بودواتس اپ لعنتی ام که باید آپ گرید میشد با اینترنت تلفن خودم اینکارروکردم چون اینترنت لعنتی اینجا مالی نیست وواسه یه پست چسکی ده بار باید لاگ این کنی واذیت میکنه بعد به ناهید اینا واتس اپ زنگ زدم که همه شون خونه مامان اینا بودن وفقط مثل همیشه جای من خالی بودمن برم بخوابم تومموری فه یس بوکم داشتم نگاه میکردم سه سال پیش فردا من لوکزامبورگم...من همه ش اون ها رومنتقل میکنم با همون تاریخ وساعت به بلاگم..بگذریم خدا کنه فردا بریم دیگه بسه اینجا حالم بد شد ازاینور بخدا...چند تا جا پیدا کردم خدا بخیر بگذرونه ببینیم چی میشه..لحاف میچسبه ...بیرون سرده...تا بعد     
 

Tuesday, August 02, 2016

دیروز که هواعصری بهترشد ما هم که قبلش قایق رو بهم سوار کرده بودیم جلیقه های مخصوص واسه روی آب خودم وپارتنرم وسگمون جیمی وکمی آب وحوله های تمیز ومبایل ها روهم با دو تا بالش کردیم داخل قایق مون منم مایو ام رو پوشیدم وشال مخصوص دورپام کشیدم وواسه حدودهای دو سه ساعتی رفتیم رو آب...من وقتی با قایق میرم روی آب خیلی سبک میشم بهترین تراپی واسه منه چون اینقدر فکرم راحت میشه که نگو و نپرس....خیلی بقول معروف سرحال میشم...خلاصه که خیلی خوب بود...بعدش هم پارتنرم که رفته بود حمومش رو کرده بود منم حوله ولباسهای کثیف روهی مرتب میشستم وآویزونشون کردم تا خشک وتازه بشه واسه شام هم هم برنج گذاشتم با سالادم وهمون لوبیا سبزهایی که میشل بهم داده بود توی آب پختمشون بعد با کمی سوسیس چون دیگه گوشت نداشت که بخوره دورهم شام خوردیم وبعد دیگه ظرفها رو گذاشتم تا بعدا بشورمشون و با جیمی وپارتنرم راه افتادیم تا کمی قدم بزنیم کمی هم رفتیم قسمت دیگه اینجا وسرازیه رستوران دیگه در آوردیم پس این همون رستورانی بود که ژان ازش تعریف میکرد قیافه اش که قشنگ بوداما سرویس دهی اش رودوست نداشتیم چون واسه یه آبجو پیزوری واسه پارتنرم که اوردرداده بودیم کلی نشستیم دیدیم نیاوردن واسه مون ماهم پاشدیم اومدیم بیرون وگفتیم دیگه اینورا نمی آییم...قبر باباشون با این  مهمونداری شون...دیگه هم نمیخوایم حتی یه بار بریم اون سمت غذا بخوریم اونجا..بی شعورها....به ما که خیلی برخورد...اومدیم سمت همون رستوران همیشگی خودمون ودیدیم هنوز بازه یعنی شف داشت کمی مشروب میخورد با چند تا مرد فرانسوی دیگه که بهمون گفت بشینید راه افتادیم سمت کمپرمون دیگه چون طرفهای یازده شب بود ودیروقت وهمه جا تاریک شده بود گفتم ظرفها روفردا میشورم دیگه دیره...راستی خیلی ها واسه ویکند ازاینجا رفتندامابازیه گروه دیگه اومدن..شب که خوابیدم دم دمای صبح شنیدم بیرون داره بارون میاد دیگه امروز خیلی هوا سرد وبارونی بود به زحمت ظرفها رواول صبحی بعد صبحونه شستم اونجا دیدم دوتا مرد خوشتیپ آلمانی هم داشتن  ظرفهاشون روباهم میشستند یعنی یکی میشست یکی خشک میکرد یکی شون که ظرفها روخشک میکرد کارش که تموم شد رفت واون یکی بعدش یه نگاهی به من که ژاکت تنم بود با شلوارو بلوززیرش به آلمانی کرد و گفت یه چیزی منم به انگلیسی بهش گفتم من متوجه حرف شما نشدم گفت بهتون گفتم شما خیلی لباس پوشیدی تو این فصل گفتم بعله دیگه سردمه خوب ما تو استرالیا توی تابستونها که اینهمه لباس نمی پوشیم..گفت ازاسترالیا اومدی گفتم بله من سه سالی هست هلندم اما پارتنرم هلندیه گفت چه جالب من وهمسرم همیشه آرزمون این بوده که توی استرالیا زندگی کنیم...منم بهش گفتم ما هم ممکنه واسه بازنشستگی مون بریم همون استرالیا البته باید ببینیم چی میشه...گفت چه عالی  بعدش هم گفت که تو همین شهرهای مرزی بین آلمان و فرانسه زندگی میکنیم اینجا اومدیم با خانواده مون که مدتی با قایق هامون سی ی لینگ کنیم یعنی با قایق های بادی مون باشیم..درضمن ما فرانسه زیاد میایم چون فرانسه روخیلی دوست داریم دیگه تمام مدت نشستیم داخل کمپرمون بقیه که چادرزده بودن همه خیس واینا شده بودن تمام لباسهام خیس مونده بیرون خدا کنه فردا هوا خوب بشه...چون داخل کمپر دیگه غذایی نداشتیم واسه شام رفتیم همون رستوران خودمون درضمن قبل وبعد شام هم پارتنرم جیمی روبرد بیرون کارش روبکنه چون قبلا شام اونو داده بودم بسکه هوا بده هربارکه جیمی میاد توی کمپر باید با یه حوله تمیز حسابی پاکش کنم تا کمپرروبه گوه نکشه چه گرفتاری شدیم با تابستون تخمی اروپا..اینا رومینویسم تا اگه یه روزی ازاین سمت هم رفتم و دلم هوای اینورا رو کرد یادم باشه مشکلاتش رو وهوای گندش رو بخصوص موقع های تابستونی..بعد شام با ناهید وبعدش هم با مبایل میلاد که پیش مامان بود با همه شون واتس اپ کردم وکمی حرف زدم هوای هلند هم تخمیه و بدمامان میگفت به ماهی هات رسیدم در ضمن ناهید هم به باغچه ات رسیده و گلدون هات روهم آب داده وهمه چی خوبه عروسی ایرانی دوستاشون روهم رفته بودن..داشتم فکرمیکردم من چند ساله عروسی ایرانی نرفتم..خیلی ساله یه بارتو سیدنی اونم با اون دوستای بهایی مون..بگذریم..خدا کنه هوا فردا خوب بشه هم باید با موتورمون بریم خرید کنیم وهم اینکه با قایق میخوایم بریم روی آب خلاصه کمی سرمون گرم باشه بسه دیگه هی منتظر نشستیم من درمجموع بیشترازده دوازده روزنمیخوام اینجا بمونم اما اگه هی منتظر باشیم وبا قایق اینا نریم بیرون ویا با موتورزیاد نگردیم اینورا ممکنه این پارتنرمن هی دبه دربیاره بخواد بیشتربمونه که ما زیاد مثلا با قایق نرفتیم بیرون یا با موتورهنوززیاد نگشتیم پس بیشتربمونیم وای من ازالان کف کردم نمیخوام دیگه زیاداینجا بمونم واسه همین هی خدا خدا میکنم هوا خوب بشه این کارهاروبکنیم دهن این بسته بشه وهی بهانه نگیره دیگه امروزپارتنرم چون همه اش داخل بودیم سه ته لایت قدیمه رو درست کرد من تونستم کمی کانالهای ایرانی رونگاه کنم اونم بعد ازاین همه مدت در ضمن کلی سایت یادگیری زبان فرانسوی پیدا کردم آنلاین وکلی هم ای بوک یادگیری زبان فرانسوی وتلگرام اونوهم توی آی فونم نصف کردم خلاصه که خیال دارم همونطورکه دارم زبون مسخره هلندی رو یاد میگرم زبان فرانسوی رو هم یاد بگیرم..النازهم با بهمن فقط سه روزفرانسه بود یه روزش دیزنی لند بود دو روزش پاریس بود الان هم برگشته هلند و بزودی درسهای دانشگاهش رو شروع میکنه...امروزوقت داشتم لاک ناخن جدیدم رو بزنم در ضمن دیروزقبل ازشامم دوتا دیگه از نارگیل ها روشکستم وخوردم الان ازده تا فقط چهارتاش مونده پیشم که فردا دو تا دیگه اش روهم میشکنم ومیخورم تا خراب نشده