Sunday, July 31, 2016

holly shit ... the polish people are here now...

اول صبحی کمی با ژان داشتم از پاریس و زندگی اون میپرسیدم بهش گفتم خواهرزاده ام با دوست پسرش الان پاریس اند ومیدونم به ما خیلی دوره...کمی با هم حرف زدیم یکی ازخانواده های فرانسوی که خودشون هم کمپر دارن سانگه ری یا درست کرده بودن یا همون فروت پانچ که به همه شون می دادن ژان به من هم تعارف کرد گفتم نه مرسی اول صبحی که الکل نمیخورن..پارتنرم دید دارم با ژان حرف میزنم اونم اومد بیرون ازکمپر و اون گرفت سان گه ری یا رو بهش گفتم مراقب باش تو فقط قهوه خوردی و شکمت خالیه وممکنه بگیردت که همین هم شد به شوخی به ژان گفتم اش لاخ به فرانسوی چی میشه اونم گفت که یادم نموند اما کلی خندیدیم قبلا هم گفتم که ژان نقاشی میکنه وتو کار موسیقیه..سبک نقاشی ای که کار میکنه ازش پرسیدم گفت من ابس ته رکت کار میکنم..پرسیدم نمایشگاه هم زدی ازکارهات....گفت آره چند بار.....بهش گفتم توگوگل میزنم اسمت رو ببینم چند تا کارهات رو بعدا...امروزتولد شهریارهم بود که توی فه یس بوک بهش تبریک گفتم...پارتنرم هم واسه اش نوشت وتبریک گفت امروز کارخاصی نکردیم فقط قایقمون روهم سوار کردیم تا اگه هوا خوب بشه بریم روی آب..کمی قدم زدم ومیشل هم توی دفترش بود ویه سری لوبیا سبز داشت پاک میکرد رفتم اون سمت کمی با هم حرف زدیم و تو تمیزکزدن لوبیا ها بهش کمک کردم..میشل همیشه سرش شلوغه...شیش ماه ازسال رو اینورا کار میکنه وبه همه چی میرسه مثل مشتری هایی که برای کمپر وجای کمپر میان وغیره..خلاصه تموم کردم لوبیا هارو..اون هم کمی از لوبیا ها بهم دادتا ببرم وبپزمشون بعدا....البته میشل به سختی انگلیسی حرف میزنه چون فرانسویه و آلمانی اش هم خوبه خوب اینجا مرزهست وتا دلت بخواد هم آلمانی هست مثل همه جاها..سالها پیش هیتلرمیخواست دنیاروبگیره وتخم وترکه آلمانی ها روهمه جا پر کنه فک میکنم یه طورهایی هم به خواسته اش رسید چون ما که با کمپرمون هرجا میریم چه هلند چه المان وچه جاهای دیگه همه جاهای خوب روآلمانی های بی ناموس خر کیف وخوش گذران یا خریدن یااجاره کردن صبحی که با ژان حرف میزدم بهم گفت خونه های اینجا حدودهای بیست هزارتاست واسه همین بیشترآلمانی ها اینجا روخریدن وخوب واسه شش ماه ازسال میان این سمت وقایق هاشون روهم میارن این سمت وکلی حالش رو میبرن وبقول ژان دلشون هم خوشه که تو فرانسه دارن زندگی میکنند بهش گفتم ما هم واسه بازنشستگی مون نمیخوایم توهلند بمونیم شاید بیایم این سمت یا پرتغال چون اون وراهم هوا بهتره وهم زندگی ارزون تره..حالا ببینیم چی میشه..از روی تایتل پستم لابد فهمیدید که این لهستانی های لعنتی هم خودشون رو امروزرسوندن اینجا منکه اصلا نمیخوام محلشمون بزارم خدا این یکهفته اینجا رو بخیر کنه وزودتر تموم بشه برم از اینجا ریختشون رودیگه نبینم زنه رودیدم چه زشت شده امسال پارسال خوشگل تربود عوضش شوهره حسابی حال اومده...امشب یه طورهایی اینترنت بهتره منم دارم از فرصت استفاده میکنم مینوسیم که عقب نمونم شاید فردا دوباره اینترنت تخمی شد ودرضمن ما هم میریم با قایق بیرون روی آب یا کارهای دیگه ووقت نمیشه که بنویسم سالادم روخوردم وغذای جیمی روهم دادم پارتنرم هم رفت رستوران اینجا غذا خورد ظرفها روشستم وگذاشتمشون بیرون تا خشک بشه آشغالها رو هم بردم سمت جای مخصوصش وریختمشون همونجا...کمی هم گشتم 

Saturday, July 30, 2016


از چهارشنبه که رسیدیم اینور کارخاصی نکردیم همون چهارشنبه شب واسه شام رفتیم رستوران همیشگی مون که پارسال هم رفته بودیم...خیلی خوب بود أشپز خیلی خوبی داره..وقتی من خام گیاه خوار رو راضی نگر میداره پس باید خیلی خوب باشه و باسلیقه..فکر کنم خیلی از شف های فرانسه اینطورن یا حداقل سعی خودشون رو میکنند...امروز یعنی شنبه ای عصر رفتیم کمی واسه خوردن از سوپر مارکت خرید کردیم با موتورمونقبل از اینکه با موتور راه بیفتیم دم همون رسپشن که دفتر میشل وژان هست یه خانوم آلمانی رودیدیم که با هم صحبت کردیم اسمش کریستینا بود و خبرنگاررادیووتلویزیون  
Saarbrucken
 هم بود ومیخواست گزارشی ازهمین جا تهیه کنه ودلیل اینکه ازهرملیتی میان اینجا چیه واینا ازمن پرسید شنیدم شما از استرالیا اومدی کمی با هم صحبت کردیم گفت میشه من بعدا باهاتون مصاحبه کنم گفتم باشه بعدا هم لینک مصاحبه تون رو بدید ما هم بشنویم ببینیم چی گفتید واینا گفت باشه حتما..واسه خرید لباس وکفش هم بعدا میاییم اینورچون همه ش توی یه پاساژ بزرگه...اینجا نسبت به پارسال از چهارشنبه ای که اومدیم این سمت زیاد شلوغ نبود ..خوب هوا همونطور که زیاد بارندگی داشته تو هلند اینور هم همین مشکل رو داشته واسه همین هم خلوت تر بود..بهتر من که خوشحالم زیاد شلوغ نیست حداقل پیر پاتیل مثل جای قبلی مون زیاد نداره و هر سن و سالی توش هست...خدارو شکراین عوضی لهستانی ها هم نیستن که اصلا حوصله شون رو نداشتم با اون زبون مسخره شون که کلی هم بلند بلند با هم حرف میزنند...اما ژان میگفت جای کاروانشون رو واسه شیش ماهی اجاره کردن و مرتب میومدن..کاشکی وقتی ما خواستیم بریم سرو کله شون پیدا بشه نه الان و  دیگه زیگی و زیگی هم نبودن زن و شوهر آلمانی..اما واسه جمعه به بعد تا شنبه که الانه...کلی ملت اومدن بیشتر هم آلمانی و فرانسوی...یه چند تایی هم قیافه های أشنا دیدیم چون میدونستیم واسه ویکند همه بوک شده یعنی میشل بهمون اینو گفته بود..درضمن بالاخره امروز ژان رو هم دیدیم و اومد و با ما کمی آبجو خورد وضعیت اینترنت شون خیلی عالی نیست هی مرتب قطع و وصل میشه اما تونستم توی طول روز دیروز با مامان و ناهید واتس اپ کنم و حرف بزنیم با هم...عصری رفته بودم پشت دفتررسپشن تا آب خوردن از شیرآب پر کنم تو بطری های یک لیتری خودمون که دیدم چند تا فرانسوی سعی دارن بیان تو وهی میپرسیدن شماره کد وارد شدن اینجا چیه چون وقتی وارد میشی ژان ومیشل بهت یه کد مخصوص میدن تا دربازبشه یا بتونی بری بیرون با ماشین یا با موتوریا کمپر منم سعی کردم کمکشون کنم اما کد رو درست از حفظ نبودم وقتی برگشتم توی کمپرکه شماره رو بیارم پارتنرم نگذاشت گفت چرا کمکشون میکنی بزارزنگ بزنن به میشل یا ژان....تو که اینا رو نمی شناسی دیدی وقتی ما اومدیم هیچ کس به ما کمک نکرد چون نمیخوان کد رو به هرکسی بدن که بتونه بیاد تو ونمیخوان امنیت اینجا به خطر بیفته دیدم یه طورهایی داره راست میکه منم اعتنایی نکردم.. بعد شام یه حموم مشتی هم کردم و کلی حال اومدم..رفته بودم ظرفها روبشورم دیدم همون یاروکه داخل بود ظاهرا تازه همراه دوستانش شامش راهم خورده بود تامنودید یه نگاه عصبانی بهم کردکه یعنی به ما کمک نکردی واینا اما من زیاد بهش اعتنا نکردم...چون حرف پارتنرم درست بود ما که اونو نمی شناختیم واسه چی باید اعتماد میکردیم بهش ...واسه شام منکه سالادم رو خوردم و چون پلو پز ایرانی رو نیاوردیم تو ظرف های مخصوص کمپرمون برنج ایرانی أبکش کردم با کمی استیک سرخ کرده و سبزیحات واسه پارتنرم که خیلی هم بهش چسبید...میخواستم مثل پریشب کمی فیلم ایرانی ببینم اونم از طریق اینترنت که با این وضعیت فک نکنم بشه...چون هی قطع میشه و حال گیریه...بعد شستن ظرفهای شام با پارتنرم و جیمی رفتیم کلی بیرون قدم زدن که دم دمای غروب بود و من کلی عکسهای خوشگل از غروب افتاب و دم آب و اینا گرفتم که خیلی خوشگل شدن و اصلا به ادیت کردن هم احتیاجی نداره اگه بشه حتما عکس ها رو اینجا میزارم..من کلی هم با خودم نارگیل جوان دارم که مرتب میخوام بشکنمشون و بخورمشون که خیلی میچسبه..راستی فردا قایق رو راه میاندازیم و کمی میریم روی آب شاید شنا هم بکنم..ببینم چی میشه ژان پارسال قبل ازاینکه ما ازاینجا بریم یه تابلوی کوچولوی نقاشی از کارهای خودش بهمون هدیه کرد أخ ژان توی کار نقاشی وموسیقی هم هست وچند سال تو پاریس زندگی کرده..اونجا شغل دایمش تو پست بوده..بگذریم ما میخواستیم یه چیزی واسه هردوشون بخریم اما خوب هم سرمون گرم بود و هم اینکه دیگه اومدیم این سمت وقت نشد چیزی واسه شون بگیریم بعنوان سوغاتی..من ازش پرسیدم این شکل چی هست که کشیدی چون شبیه به صورته اما نه حیوونه و نه آدمیزاد..ژان گفت شیطانه..جالب بود واسه ام..اما زیاد ترسناک نیست...من صورت ترسناک تر ازاینم دیدم ..الناز وبهمن سی ام یعنی دیروز ساعت دوازده شب میرسیدن پاریس سه روز بیشتر اینورنیستن ومیرن سمت دیزنی لند پاریس..اما من فکر نکنم بتونیم بریم ببینیمشون..این پارتنر من نمیره..خودم بعدا تنهایی میرم پاریس گورباباش...مهم نیست


همین الان ... یکهویی... Life is so beautiful.... summer 2016 in Rhodes ...France


Friday, July 29, 2016

Take SUMMER one sip at a time.. Yum Yum.. Its not so sunny in Francs...its rainy... I opend my Young Coconut to enjoy summer taste of it...

Wednesday, July 27, 2016

Love my French vacation... Yummm

 ما دقیقا تو همین روزو ساعت با کمپرمون داخل خاک خوشگل فرانسه شدیم...آخیش.. من نمیدونم چرا این مملکت لعنتی رو دوس دارم .زبونش رو..خاکش رو..همه چیش رو...کاشکی سالها پیش زن پاسکال شده بودم الان حسابی این جا جا افتاده بودم ها...بگذریم ...دیگه حالم سرجاش اومد

 ..

Monday, July 25, 2016

at Diekrich in Luxembourg

قبل ازرفتن سمت فرانسه گفتیم یکی دوروز تو لوکزامبورگ باشیم اسم جایی که ما رفتیم این بود توهمین تایتل این پست نوشتم .. ما اینجا دو سال پیش هم اومده بودیم هم جای کمپرش و هم شهرش رو..من به شخصه جاهایی که میریم زیاد دوست ندارم دوباره برم اما این هی منو میکشونه این طرفها واسه همین این یکی دوروزه اصلا روی دماغ نبودم و هی باهاش بحث میکردم که از اینجا بریم...جای کمپر پراز پیر پاتیل های اروپایی و هلندی های چیپ و گدا بود...خود شهرش هم همینطور کلی تو شهرش رو گشتیم حتی بیرون هم چیزی خوردیم اما من خیلی سرحال نبودم و منتظر بودم هر چه زودتر از این خراب شده برم بیرون..کف کرده بودم هر چی پیر پاتال بود اینجا بود وای...دیگه خوب شد که دیگه رفتیم ها ...وگرنه دعوایی باهاش میکردم که نگو...واسه فرانسه و جای کمپرمون اونجا که پارسال هم رفته بودیم بمدت ده روز از ژان که باهاش تماس داشتم بوک کرده بودم ومیدونم به اندازه ای هست این مدت که دیگه غرغرهای اینو نشنوم که من خسته ام خسته ام همین جا باشیم و اینا ...
Tijd Voor Natuur... Lekker Vakantie....

Lottum in the camper place in INDE VERTE...

واسه چهارشنبه بیست جولای تمام روزم با شستن لباسهای کثیف و زدن پشم های جیمی و تمیزکردن کمپروتمیز کردن خونه گذشت دیکه مردم از خسته گی و گرما...پنج شنبه هم جیمی رو حمومش کردم پارتنرم که اومد چون روز آخری بود که کار میکرد اولش هی غرمیزد که پولمون تموم شد واینا اما وقتی نامه ای که ازطرف رئيسش گرفته بود که بهش حدودهای دویست و پنجاه تا یوروبیشتر وعلاوه برحقوق خوبی که میگیره میدن این ماه چون خیلی خوب کارکرده خیلی خوشجال شد و گفت هوا هم که خوبه پاشو با دوچرخه بریم بیرون...ما هم رفتیم و شام روهم بیرون خوردیم کلی هم دوچرخه سواری  کردیم...دیگه از جمعه شروع کردیم به جمع و جور کردن اما بیشتر وقتمون با همسایه ها گذشت با رونالد وزنش...با بنی و همسرش اخر شب هم همسایه جدیدمون رودیدیم که تازه خونه ژانت و ویم رو خریده بودن زوج جوانی که بچه هم ندارن درضمن دی وی خواهرزاده پارتنرم اومد یه سر خونه ماچون میخواست کارتی روکه خواهرش استفی بخاطر تازه بدنیا اوردن پسر دومش بهمون داده برامون آورد....توهلند رسمه که اگه زنی سه ماهه قطعا حامله باشه یا تازه زائیده باشه کارتی میفرستن واسه فامیل ودوستان وآشنایان اگه بچه به دنیا اومده باشه در مورد سایزش ساعت بدنیا اومدنش و اسم بچه هم مینویسند و این پسر دوم استفی هست واستفی و دی وی خواهرزاده های پارتنر من هستن یعنی پارتنرمن دایی شون میشه واسه شنبه خیلی کارکردیم بیرون کمپر روشستیم داخل این وسیله که توش موتورمون رو میزاریم و پشت ماشین میکشیمش روشستیم خود موتورروشستیم داخل ماشین رو جاروبرقی کشیدم و بیرونش روه شستم تمام خونه به اون بزرگی رواز بالا تا پائین دشستشویی ها و توالت ها روحمام رو..بیرون رو...امروزهم که یخچال ها روخالی کردیم هم یخچال خودمووهم یخچا ل پارترنم روکلی با سرکه تمیزوضدعفونی کردم قبل از رفتنمون بیرون از خونه هم مواد سفید وتمیزکننده تو سوراخ توالت ریختم که تمیزوسفید وضد عفونی بشه درضمن چند تا خیارآب دارهم از باغچه ام کندم تا ببرم برای مامان چون میخواستم برای خداحافظی برم اون سمت که همین کار روهم کردیم علی و بنجی و نیما از خونه مامان رفته بودن اما میلاد وجنیفر هنوزاونجا بودن امسال میلاد وجنیفرجایی نمیرن برای تابستون پارسال رفتن ترکیه که میلاد همون جا به جنیفر پیشنهاد ازدواج داده بود ونامزد شده بودن البته واسه حلقه جنیفرمن ومیلاد وناهید ومامان رفتیم تا انتخاب کنیم حلقه نامزدیش رو...یادش بخیر...ماهی ام روهم بردم بدم مامان اینا نگرش دارن این چند هفته ای دیگه حوصله غرغرهای اینو ندارم امسال تابستونی...کلیدها رو دوتا یکی واسه ناهید یکی هم واسه مامان دادم که بیان به باغچه وگلدون هام آب بدن حالا ببینم امسال چی کارمیکنن پارسال که همه شون خشک خشک شده بودن..رومامان زیاد نمیتونم حساب کنم علاوه براینکه پاهاش درد میکنه تنبل هم هست ناهید هم که کار میکنه و الان چون خاله شهریار یعنی همون که ما بهش میگفتیم عموجغد شاخداربا دخترش فریبا اومدن از آلمان هلند وتا بیست و هتم اینجان به مدت پنج روز جاش رو باهمکارای دیگه اش عوض کرده تا خونه باشه وبه مهمونهاش برسه بخصوص که روی فریبا و شهریار هم کمی حساسیت داره..درواقع پسرفریبا تواشتوتگارت داره تخصص میگیره وخوب اون هم اومده بوده پسرش روببینه واینورهم با مادرش اومدن نمیدونم همسرفریبا هم هست یا نه...من خود ناهید روهم نتونستم ببینم چون هم سرش با مهمون هاش گرم بود هم نمیخواستم مهمون هاش رو ببینم...با هم توسط واتس اپ خداحافظی کردیم....خونه مامان زیاد نشستیم طفلک مامان هم حالش زیاد خوش نبود فک کنم سرماخورده بود بعدش رفتیم خرید کردیم وچون این چند روزخیلی کار وخرحمالی کرده بودیم راه افتادیم سمت
Lottum in the camper place in NDEVERTE
     وساعت شش بعد ازظهراینجا بودیم ماواسه زمستون هم قبلا اینجا اومده بودیم  قبلش اما الان هوا خوبه وگرم وکلی گل های رزسفید وصورتی وقرمز وگل های شاه پسند کاشتن این اطراف.....شام رو زدیم وواسه فردا که یه خواب راحت کردیم میزنیم میریم سمت لوکزامبورگ وازاون سمت هم فرانسه...چهار هفته هلند لعنتی نیستم واین خیلی خوبه...ازصاحب این جای کمپرکه چون رفته بودم داخل جای حموم و دستشویی اش تا وای فای و پس ورد اینترنت اینجا روبنویسم از روی نوشته ای که اونجا دیدم واسه همین لپ تاپی که دارم تایپ میکنم چون تلفنم سریع رفت روی وای فای اینجا اما لپ تاپم پس وردش رومیخواست بگذریم ازصاحبش که داشت اونجا روتمیزمیکردپرسیدم اینهمه گل روچیکارمیکنید گفت میفروشیم توجشنهایی که یه سری شکل ها با گل درست میکنند استفاده میشه اما این گل رزها واسه گلاب گیری هم جون میده بعد شام که با جیمی و پارتنرم اون اطراف قدم میزدیم کلی با تلفنم عکس گرفتم اما باز فردا تو روشنایی هم عکس میگیرم وخوشگل هاش رو میزارم اینجا تا ببینید چقدر قشنگه...دیروقته وداخل کمپرازگرما دم کرده ویت مت رو زدم وگرنه پشه ها تیکه تیکه مون میکردن...باید کمی بخوابم تا فردا سرحال باشم    

    

Saturday, July 23, 2016

going to the vacation soon..yey ....

Tuesday, July 19, 2016

واسه یکشنبه هوا خوب بود ومن خیال داشتم با پارتنرم حرف بزنم ومثل همون قبل که گفتم سنگ هام روباهاش وابکنم خلاصه من دیگه ازدست غرغرهات خسته شدم واگه قرارباشه تومسافرت هم بخوای اذیت کنی اصلا خودت باسگت برومن نمیام کمی فکرکردوگفت پس امسال نمیریم دیگه...گفتم نه تو به من چکار داری؟...من یه برنامه دیگه واسه خودم میزارم..خلاصه حسابی تمام روز با هم حرف زدیم بعد کلی با جیمی رفتیم بیرون اطراف پیاده روی کردیم وقتی برگشتیم با دوچرخه رفتیم سمت زلهم کمی نشستیم وپارتنرم چند تاآبجو خورد...اما زیادازسایزاستیک شامش که شیکم سیرکن نبود وکوچولو بود.....راضی نبود وزیاد خوشش نیومدرستوران نکبتی وگرونی بود....اوایل آشنانی من چند سال پیش با پارترنم منوواسه شام آورده بود اینجا...موقع غذا خوردن پارتنرم گفت نیگا دیک رو ببین برگشتم دیدم واسه خانواده اش چندتابسته پیتزا لاتینوگرفته بود فک کنم اونم مارودید....وای چه راحت  شم ازدست این خواهرهای سلیطه وحسود وبدجنس پارتنرم...از وقتی پای این زنیکه از خونه مون قطع شد دیگه یه نفس راحت کشیدم بگذریم  اما حسابی باحرف زدن باهاش سبک شدم وخیلی لازم بود این...دیگه اینکه بعد برگشتیم خونه وشهریارهم غروبی یه سر بهمون زد ویه شیردستشویی یا توالت هم با هودش آورده بود که پارتنرم گفت من تا پنج شنبه که کارمیکنم بعدش هم باید با زهره آماده کنیم همه چی رو واسه مسافرت با کمپرمون...دیگه اصلا وقت نمیشه که بیام برات درستش کنم...واسه دوشنبه کارخاصی نکردم اما واسه سه شنبه با ناهید ومامان اول رفتیم سمت مارکت علاوه بر میوه وسبزی ده تا نارگیل جوان هم خریدم ناهید و مامان هم خریدن...خوب شد حالا کلی ماست خام درست میکنم بعدش باهم دوباره رفتیم سمت مزرعه ای که قبلا اونجاباناهیدرفته بودیم وناهیدهم مسیرش رویاد گرفته بوداونجا با هم کلی رازبری وبقیه میوه های رنگی وآلوچه های تازه از شاخه چیدیم وخریدیم من قبلا ظرفهای پلاستیکی ام رواز دفعه آخری که اونجا رفته بودیم وچیده بودیم با خودم آورده بودم وموقع چیدن توی همون ظرفها روهم پرکردم کارمون که تموم شد اونجا بازمثل قبلی که با ناهید رفتیم یه کدوسبزکت وگنده بهمون مجانی دادن بعداومدیم سمت سوپرمارکت ها وبعد دیگه اومدیم سمت خونه هوا خیلی امروزگرمه فردا یادم باشه پشمهای جیمی رو بزنم وبشورمش بعد برم سراغ تمیز کردن وشستن کاورلحاف وتشک تخت خواب واگه تونستم خود کمپرروهم تمیز کنم راستی دیروز چون از ژان از فرانسه جوابی نشنیدم دوباردیگه بهش ای میل کردم ورفتم توصفحه فه ی س بپک جای کمپروپیغام خصوهشون دادم امروز دیدم که جواب دادمون جای پارسالی رو بهمون ازهمون تاریخی که خواستیم یعنی بیست وهفتم این ماه واسه ده روزیعنی مدتی که خواستیم واسه مون بوک کرد ونشد که جای کنار آب بهمون بده چون دیگه الان اونجا خیلی شلوغ شده و بیشتر جاهای خوب رو گرفتن...خدا کنه این لهستانی های لعنتی روامسال نبینم چون پارسال اعصابم خیلی خراب بود از دست این عوضی ها...حالا ببینیم چی میشه   

Sunday, July 17, 2016

ZELHEM DAG....

امروز زلهم داخ بود تو شهر خواهرم من هم طبق قرار قبلی ام با ناهیدکه بهم گفه بود بعد کارش که سعت دو بعدازظهر هست میاد دنبالم منم تو این فاصله پارنرم که کپیده بود اما من پاشم حینی رو بردم بیرون بعدش افتادم به جون خونه و جسابی تمیزش کردم دستشویی ها رو پله ها رو و آشپزخونه  بعد که کارم تموم شد پارتنرم هم بیدار شد بعد بعش کفتم بایذ به ژان ایمیل بدم ودرخواست جا واسه ده دوازده روز بکنیم....هنوز باپارتنرم سرسنگیم...همین کارروهم کردم...پارتنرم کمی بهم پول داد گفت اونجا چیزی خواستی بخر بخور یا بخورید...بعدناهید که اومد دنبالم رفتم  کلی باهاش گشتیم داخل به را دری...مامان روهم اونجا دیدیم که علی قبلش اونو آورده بودش شهریار هم اطراف میگشت کرینا رو هم دیدیم که تا ما رو دید مقل بوقلمون باد کرد ما هم مجلش نگذاشتیم بعد دیک رو هم دیدیم بعد از مغازه ها و یومبو که اومدیم بیرون شهریار رو هم پیداش کردیم و بعدش ناهید و مامان رفتن واسه شام درست کردن منم با شهریار کمی گشتیم و حرف زدیم دیگه رفتیم سمت خونه ناهید واسه شام دیگه اونجا دیدم حنیفر ومیلاد هم اومده بون اما دیزل رونیاورده بودن که خونه ناهید پرازسگ وخیلی شلوغ نشه ....علی ونما ونجی هم ودقبل شام ساناز با سگش هه مر هم من...من خیلی وقت بود با عزیزام اینطوری دور هم جمع نشده بودیم....بهم چسبید....ناهید لباسی که برای عقد پوشیده بود و قبلا از أخرین سفرش با دختراش از لندن خریده بود بهم نشون داد قشنگ بودواسه عروسی هم یه لباس دیگه داشت که بهم نشون داد واونم قشنگ بود....من داره تاریخ سه ماهه کارتم تموم میشه....ناهیدکلی کتاب کت و کلفت داستانی به زبان هلندی داد که تو مسافرتم بخونم....با یه دستگاه دیگه مو کندن مال بدن....طرفهای یازده شب شهریار منو رسوند خونه وخودش رفت....پارتنرم خواب بود....کمی تلویزیون نگاه کردم رفتم آنلاین....بعد رفتم بالا بخوابم....هواخیلی دم داره....

Friday, July 15, 2016






واسه  چهارشتبه ای اولش رفتم سمت شهر مامانم و به کتابخونه که کتابها رو پس بدم و کتابهای جدید تر بگیرم بعد رفتم سمت الدی از این بیلچه ها قبلا دیده بودم که میخواستم از اینا بخرم واسه باغجه ام که کلی علف توش جمع شده بود و میخواستم حسابی تمیزش کنم و با این بیلچه ها خیلی بهتر میشد بگذریم گشتم دیدم فقط دو تا ازش مونده و یکیش هم دستگیره اش در اومده بود به زنه که اونجا کار میکرد گفتم دیگه از اینا ندارید گفت نه دیگه تموم کردیم خلاصه همون دو تا رو برداشتم و واسه خریدوپرداختش سرصندوق به پسره نشون دادم که اینطوریه پول اون که دسته اش در اومده بود رو ازم نگرفت خلاصه برگشتنم سریع خونه دیگه خونه مامان نرفتم بعد شروع کردم به تمیز کردن باغچه  که بعد که بارون گرفت دیگه گلی شده بودونمیشد ادامه داد....واسه پنج شنبه اولش چون هفته قبل نرفته بودم نمیدونستم تعطیلاته تو مرکزی که مامان هم هر پنج شنبه ها میره یا نه اونجا اول صبحی رفتمم دیدم خبری نیست کمی که نشستم بعد راه افتادم سمت بودرای یا همون مزرعه هم تخم مرغ ارگانیک خریدم واسه پارتنرم هم کمی بلوبری و رازبری و بعد برگشتم خونه هوا بهتر شده بود و بقیه روزم رو افتادم به جون باعجه خلاصه تمومش کردم همون پنج شنبه ...این بیلچه ها هم خیلی کمکم کردن دیگه واسه جمعه هم که با ناهید چون دی أفش بود رفتیم سمت همون مزرعه و کلی از شاخه ها و درختچه های اونجا رازبری و بلو بری تازه و ارگانیک چیدیم بعد یه سر هم رفتیم خونه ماما... دیدیم مامان داره میره بیرون علی و بنجی و نیما هم خونه مامان بودن چون مدرهس بچه هاش تعطیل شده.....با مامان و ناهید زدیم بیرون ناهدی هم ماشین خودشو داده دست ساناز و ماشین اون دستشه...کمی هم با مامان گشتیم و بعد رفتیم سمت خونه مامان خلاصه من باید با مرکزی که برام برای دیپلمه ام بود زنگ میزدم تا بهشون بگم تاریجی که باید برم انتهون واسه گرفتن دیپلم من اونموقع مسافرتم و نمیتونم برم حلاصه ناهید کلی باهاشون خرف زد بعد قرار شده که بهم زنگ بزنن که از زواله تو روزی که با من هماهنگ شد برم و بگیرم مدرکم رو...مبان این روزها زیاد خوصله ندارم چون میونه ام زیاد با پارتنرم خوب نیست و از وقتی از دن هاح برگشتیم زیاد محلش نمیزارم  باید قبل از رفتن به  مسافرت چهار هفته ای باید سنگ هام روباهاش وابکنم..اینم چند تا عکس از مزرغه یا فارم یا به هلندی بودرای







Here is my lunch ..yummy colorful  smoothy which I made with the roseberries and blueberries from  the farm hand picked it from the trees....I also mixed it with banannas I had...so yum and fresh and organic and also cheap... awsome ..


Tuesday, July 12, 2016

 ای جونم...این عکس رو میبینید این رو وقتی که جیمی رو امروزبردم بیرون کارش رو بکنه از پونی خونه همسایه مون گرفتم چه نازه..امروز با دوچرخه رفتم خرید کنم اونجا که رسیدم دیدیم مامان وعلی بهم زنگ زدن مامان زودتر اومده بود و چون منو ندیده بود رفته بود خونه که از اونجا بهم زنگ بزنه و منم به علی زنگ زدم و بعد که  فهمیدم مامان  نیست رفتم سمت کتابخونه کتابهارو پس دادم و کلی کتابهای جدید گرفتم و بعد برگشتم سمت مارکت وهمزمان با دوچرخه ام خریدهام روازاونجا کردم و بعد رفتم سمت مرکز کاریابی بهشون گفتم که دیپلم زبان اینجا روگرفتم وامتحانهام تموم شد پس بهتره که توی پروفایل کاریم هم توی سایت بزارید اینو وپرسیدم که از کارچه خبربهم گفتن که فعلا  خبری نیست نکبت ها یه مشت مفت خور که دلشون خوشه دارن کار میکنند عین خیالشون نیست که ما کار داریم یا نه بگذریم من تمام کتابها رو خوندم و فردا میخوام برم پسشون بدم به کتابخونه و کتابهای جدید بگیرم
 
 
 
  

Saturday, July 09, 2016

Modoradum...DenHaag...Zuid - Holland...




































































اینم پطرس فداکار که مجسمه اش در حالی که انگشتش رو کرده تو سوراخ سد....سر در مودور دم دیدم