Thursday, June 30, 2016

اول صبحی با دوچرخه راه افتادم و رفتم سمت آلبرت هاین و یه دسته گل خریدم واسه جنیفرنامزدهلندی داداش کوچیکه میلاد... چون امروز تولد بیست و یک سالگیش هست...دیشب غروبی شهریاراومد سمت خونه ما...ناهیدتا فک کنم دوازده شب کار میکردشهریار هم ازتنهایی کف کرده بود پاشد اومد خونه ما...کمی نشست و یه قهوه هم خورد و بیست یورویی که قبلا از پارتنرم من گرفته بود واسه خرید و ما که اصلا یادمون هم نبود به پارتنرم پس داد اونم دادش به من که برو واسه جنیفر یه چیزی بخر واسه تولدش..منم سه یوروش رو یه دسته گل خریدم و ۱۵ یوروش رو هم گذاشتم توی یه پاکت و پشتش نوشتم از طرف من و پارتنرم با اسم هامون...ناهید باید کار میکرد واسه عصرش واسه همین کادوی جنیفر که یه میکسر بود براش گرفته بود...در ضمن من قبل ار رفتن به خونه مادر جنیفرتو همون فه ی س بوکش واسش نوشتم تولدت مبارک و اینا...خلاصه پارتنرمن که مثل همیشه چون کار میکردهنوز پنج شنبه بود و نه ویکند نیومد پارسال یادمه ما رفتیم واسه تولدش هوا هم خوب و افتابی وگرم بود با دوچرخه با هم رفتیم چون ویکند بود فک کنم یکشنبه بود من درست یادمه یه پیرهن مشکلی شیک که از آرنهم خریده بودم تنم بود و ما همه بیرون نشسته بودیم دیشب که شهریار اومد منم از فرصت استفاده کردم بهش گفتم بیاد دنبال منو مامان بریم اون سمت..اونم گفت باشه خلاصه امروزعصری بالاخره به شهریار زنگ زدم که پاشو بیا دیگه باید بریم بعدش خونه ماما و اونوهم برداریم با خودمون ببریم  منم لباس خوشگلی رو از که از فرانسه پارسال تابستونی خریده بودم پوشیدم و شهریار هم با کمی تاخیر اومد راه افتادیم رفتیم  سراغ مامان واونوهم برداشتیم ورفتیم سمت خونه مادروپدر جنیفرجردن برادر جنیفرو هم که رفته ارتش داره درس میخونه اونجا باز دیدم با دوستش اومده بود میدونیدهلندی ها وقتی یه نفر تولدشه همه اطرافیان یا نامزد یا همسر طرف رو هم میبوسند و تولد رو تبریک میگن مثلا اگه تولد پارتنر منه همه مهمونها منم میبوسن و تولد رو به من تبریک میگن...خونه شون خیلی شلوغه من پول دادم واسه کادوش چون چهارصد یورو داده بودن به گوجی واونو خریده بودن وبه پول بیشتر ازهمه چی احتیاج داشتن پدرش مریضحال بود و خواب بود وحالش از پارسال بدتر شده بود طفلک خدا شفاش بده..کمی نشستیم وبعدش الناز هم اومد ازش پرسیدم واسه ویکند کجایی گفت میرم فستیوال تو آمستردام بهش گفتم ما با کمپرمون میریم اسنخده واسه همین ویکند...دیگه بعدش پاشدیم اومدیم خونه اولش شهریار مامان رو رسوند بعد اومد که منو برسونه منم سر راه کمی سربه سرشهریار گذاشتم بسکه غرزد سرخوردن من...خدا به ناهید صبر بده چی میکشه ازدست اخلاق این..منم که کلی سر این کارش ازدستش حرص خورده بودم فرصمت روغنیمت شمردم وازش  پرسیدم عمه داری شهریار... میخواستم عمه هاش روبکشم به فحش..گفت آره سه تا داشتم که ناتنی بودن وکلی شروع کرد دوباره از فامیلاش تعریف کردن و اینا....وسطهای حرفش گفتم همه خوبن فقط تو نمیدونم از شانس تخمی ما....توی پشندی چرا گیر ما افتادی !؟؟ وشروع کردم بلند بلند به قهقهه زدن ..اینو میگی چه حالی شد سر کوچه مون بود زد رفت اون سمت دیگه و خیابون ما هنوز کامل درست نشده....بایدمیانبرها هی میرفتی...از حرصش هی بهم میگفت الان توهمینجا وسط بیابون ولت میکنم پیاده بری خونه ها...منم که اصلا یادم  نبود تلفنم روبا خودم بردارم مونده بود خونه...هی میخندیدم .. گفتم مردی پیاده کن ببینم..هه هه هه..خلاصه منو رسوند خونه پارتنرم هنوز نخوابیده بود..بعدش نشستم به تلویزیون ایرانی رو تماشا کردن و بعدش هم رفتم به خوابیدن  .   

Wednesday, June 29, 2016

امروز باید میرفتم این امتحان آخریه رو بدم که همون 
LEZEN
    هستش طبق قرار قبلی مون با میلاد و ناهید و مامان اینا رفتیم سمت  زواله...هوا هم که مثل همیشه تخمی وبارونی اصلا حالم خوش نیست هم شب هشتمین سال فوت پدرمه وهم صبحش هم باید امتحان میدیم ومن دو بار قبلا رد شدم این امتحان لعنتی رو خدا کنه اینابر تمومش کنم و شرش کم بشه از سرم این هم..میلاد میخواست واسه جنیفر کادو بخره واسه تولد بیست ویک سالگیش روز سی ام جون..کارمون که امتحان من تموم شد راه افتادیم و رفتیم با هم سر خاک پدرم..دیگه امشب به یاد پدرم واینکه تو اینروز فوت کرده با مامان و ناهید و میلاد اینا قرار گذاشتیم واسه اش شمع روشن کنیم که اینکار روکردیم باید کمپرروهم باید تمیز میکردم چون ویکند که بیاد میخوایم بریم بیرون اصلا حالش رو ندارم اما لازمه که تمیز بشه که معمولا بیشتر از یک ساعت طول نمیکشه..این هفته خیلی خسته شدم اما باز به کارایی که باید انجام بدم رسیدم خانمهای پنج شنبه ای که جمع میشیم همین امروز که من امتحان داشتم قرار داشتن برن شنا بهتر که نشد برم چون زاید حوصله شون رو نداشتم قبل از خواب به مامان زنگ زدم تا خیالم راحت بشه زیاد ناراحت نیست هرچند خودم حالم خیلی خراب بود و کمی هم گریه کرده بودم و بقولی کله ام حسابی باد داشت وباید میرفتم میخوابیدم تا حالم جا میومدو روز خیلی سنگینی بود برام ناهید که شب کار هست
 
 .. پدرخوشگلم




اینم اسمش گوجی هست و توله سگ ماده داداش کوچیکه هست با نامزدش جنیفر گرفتن و چواواست و خیلی نازنه و خیال دارن با سگهای خودش دیزل و سگ خونگی مادر جنیفربزودی بچه دارش کنند و سگ های بچه روهی بفروشند...طفلکی فقظ نه هفته و چهار روزشه...جیگره ..اما من بیشتر سگهای پشمالو رو دوست دارم

Tuesday, June 28, 2016

سه شنبه ای با دوچرخه رفتم خرید کردم از مارکت بعدش هم یه سر به کتابخونه زدم و این کتاب ها رو گرفتم واسه خودن

Monday, June 27, 2016

امروز چون دیگه ریشه موهام لازم بودرنگ بشه رفتم یه سرخونه مامان واون کمکم کرد که سرم رو رنگ کنم بعدش من هم موهاش رو زدم ومرتب کردم همین حین هم جنیفر ومیلاد اومدن اونجا کمی نشستن کارم که تموم شد سرم رو شستم و چون با دوچرخه بایدبرمیگشتم  تو این هوا سرم رو با شال و کلاهی که مامان داد پوشوندم و روش رو با شلوارمشمایی وبارونی مخصوص روی دوچرخه کشیدم و یه بیلاخ به هوا نشون دادم وراه افتادم سمت خونه

Thursday, June 23, 2016

امروز طبق قرار قبلی مون روز بیوتی بود واسه خانم ها..واسه همین واسه خالی نبودن عریصه وسایل کوتاهی و یا رنگ مو رو با خودم بردم که اگه خانمها خواستن واسه شون انجام بدم و کمی هم پول در بیارم حتی از زنه معلمه که میاد واسه ما هرپنج شنبه ترای کرد که مجانی موهاش رو بزنم اما من بهش گفتم مجانی نیست اما ارزونه گفت من که مجانی کار انجام میدم بهش گفته بله شما ها همه تون از دولت پول میگیرید من نمیگیرم واین کار منه کمی غر زد زنیکه دماغش هم بالاست اگه اخلاقش بهتر بود واسه اش مجانی موهاش رو میزدم اما مخصوصا گفتم نه از این خبرا نیست بگذریم ما رفتیم توی یه اطاق که زیاد از بیرون معلوم نیست تا خانمهای با روسری بتونن راحت تر باشند من ماسک شکلات زدم به صورتم و بعد هم شستمش و کارمون که تموم شد برگشتم سمت خونه مامان



 
این هم یه نوع ارکیده آبی رنگ که زیاد هم باب نیست و همه جا پیداش نمیشه کرد اولین بار تو کوکن هوف دیدم ازاینا بعدش خوب خیلی دلم میخواست بخرمش اونجا اما دوست هم نداشتم هی از پارتنرم غر بشنوم واسه همین بی خیالش شدم بعد چند وقت پیش دیدم شهریار از یومبو شهر خودشون خریده بود که من وماما بهش هی غر زدیم که چرا واسه ما نخریدی ..شهریاره دیگه همیشه همه چا و تو همه چی خودش رو اول قرار میشده...مامان یه بار هم وقتی رفته بودیم قبلنا بوخلت آلمان دید از اینا که دوازده یورو ویا همون حدودا بوداما اونجا هم نخریده بود و بعدا پشیمون شده بود که چرا نخریده تش ...بگذریم بعدا مامان که رفته بود سرخاک پدرم واسه ویکند چون پدرمن آرامگاهش توهمون شهرخواهرمه...بعدش مامان از سرخاک رفته بود همون یومبو همون شهرو چون دیده بود که ارکیده آبی میفروشند دو تا خرید یکی واسه من یکی هم واسه خودش..اینا رو آوردمش خونه...هر کاری هم کردم پولش رو نگرفت که نگرفت چهارده ویا پونزده یورو بود خیلی خوشگله گلهاش اونم قسمت بالای سافه ارکیده به زنگ آبی روشنه و هرچی پایین تر میاد رنگ آبیش بیشترو پررنگ تر میشه و پرچم های گلش هم به رنگ زرده وهماهنگی خیلی قشنگی با هم دارن رنگ هاش...ارکیده کمی گرونه اما خیلی راحته نگه داریش و زیاد کار نداره و اگه داشته باشیش تا چند سال بهت گل میده....من حالا دنبال ارکیده سیاهم که خیلی نایابه  


Tuesday, June 21, 2016

اول تیر....طولانی ترین روز سال

اول تیر....طولانی ترین روز سال طولانی ترین روز سال پیشاپیش مبارک ! ما همیشه بلندترین تاریکی سال یعنی یلدا رو به هم تبریک می گوئیم ولی فراموش می کنیم طولانی ترین روشنایی سال رو تبریک بگوئیم؛  اول تیر (جشن تیرگان)
آیا میدانید که امروز اول تیر درازترین روز سال است؟
از امروز با آغاز تابستان روزها اندک اندک تا پایان پاییز کوتاه تر میشوند.
من این همه مدت با این دوتا لپ تاپ زاغارت همه ش دارم گزارش وروزانه نویسی میکنم چون واقعا مثل سابق وقت نمیکنم که هروقت که دلم میخواد بنویسم یعنی زمان اینجا راستش خیلی زود میگذره منم که تو رابطه اموزندگی وخونه ام رو دارم وکارهای دیگه که واقعا وقت زیاد مثل زندگی  سابقم تو سیدنی ندارم اما خیلی از بلاگرها نوشتن روگذاشتن کنار ودیگه هم نمی نویسند حداقلش من حیفم اومد که بعد چهارده سال اینوبه امان خداولش کنم وحتی اگه هیچ بنا بشری نتونه یا نخواد اینا رو بخونه باز مهم نیست من اینا روبرای دل خودم مینوسم ومیخوام بیست یا چندین سال دیگه که اینا رو ببینم وبخونم حس خودمو بفهمم توهمون موقع وخیلی برای خودم حداقل جالبه همینطور که الان هم وقتی نوشته های ده سال پیش رو میخونم کیف میکنم بگذریم دیشب تا دیروقت بلاگ مینوشتم ویاعکس ها ویا مموری های توی فه یس بوکم رومی نوشتم تو بلاگ چون دوازده شب به بعد هی براساس همون ساعت وروزعوض میشه ومال هرچند سال رو نشون میده صبح با وجود اینکه ساعت بیدار شدن تلفنم رو روی هفت صبح گذاشته بودم وزنگ هم خورد اما یه ساعتی طول کشید تا ازتختم بیام بیرون..خیلی خواب آلود بودم هوا هم تخمی وبارونی چظور باید میرفتم بیرون بگذریم بالاخره بیرون اومدم وسریع حاضرشدم وبا دوچرخه اول پرسیدم از این کسایی که واسه درست کردن جاده واستادن تا مواظب باشن ماشین نره..گفتن تا ۱۱جولای خلاصه که گاومون زائیده...اونم دوقلو رفتم سمت شهر مامان اینا وهمون مرکز که ببنیم واسه کلاسهای مجانی زبان میخوان چیکار کنند دوست مامان هم که یه خانم بالای پنجاه ساله ایرانی به اسم زهرا هست واز این عروس پستی ها بوده که الان طلاق گرفته و تنها زندگی میکنه چون از دولت اینجا هرماه پول میگیره باید داوطلبانه کار کنه که امروزاونجا مثلا چایی وقهوه میداد وسینی ها رو درست وآماده میکرد واسه کلاسهای همین امروز اون تا میدید من دارم هلندی حرف میزنم اولش گفت چقدرخوب حرف میزنی گفتم نه بابا من اشکال زیاد داره زبانم حالا...اونم کمی باز کمی چسناله کرد از زندگیش مثل همیشه...منم سعی میکردم بشنوم حرفهاش رو بعدش کمی بعد که دید من دارم با بقیه حرف میزنم اونم به هلندی....بلند بلند وبا حرص زیادوکمی هم با عصبانیت با خودش میگفت دو سال بیشتر نیست تو هلنده نگاهش کن مثل بلبل داره هلندی حرف میزنه...اینو شنیدم با گوشهای خودم و دیدم که گفت اما من اصلا بروش نیاوردم....واقعا یه سری ایرانی های اینجا بدوراز فامیل های خودم خیلی عقده ای وعتیقه اند....بگذریم یه ساعتی اونجا بودم وچند تایی اومده بودن کلی حرف زدیم وکلمه ومعانی اش رو پرسیدم وقراره تا بعد از تعطیلات تابستونی واوایل سپتامبرهرسه شنبه کلاسی مجانی در مورد خوندن و نوشتن زبان هلندی بزارن که حتما شرکت میکنم ومیخوام مامان هم بیاد واسه اش خوبه  این جا هم دیگه پر شده از یه مشت عرب کثافت وگدا گشنه ومفتخورازسوریه وعراق اما مهم نیست من برای زبان میرم اون سمت و یا اینکه گاهی کسی کارهای آرایشگاه داشته باشه و بخواد براش انجام بدم و پولی در بیارم.....قبل از تموم شدن کلاس امروز به همه شون گفتم میدونید که همین پنج شنبه بیوتی داخه وخانمها اگه کوتاهی مو ورنگ میخواهید انجام میدم مجانی نیست اماارزونه یادتون باشه بعد که تمام شدخداحافظی کردم  سریع با دوچرخه ام رفتم سمت مارکت واولش به مامان زنگ زدم فهمیدم که لیموخریده واسه ناهید بعد رفتم سمت مارکت خریدامو کردم و بعد زدم رفتم سمت خونه مامان واونها هم با همدیگه یعنی مامان وجنیفر ومیلاد وسگشون دیزل رفته بودن خونه ببیند که رسیدن خونه یکی دو ساعتی نشستم خونه مامان وچون با دوچرخه رفته بودم نمیتونستم ارکیده آبی ام رو با خودم بیارم خونه گذاشتمش همونجا تا بعدا....دیگه اومدم سمت خونه و نرسیده به خونه ام هوا تخمی و بارونی شد وحسابی خیس شدم اما بعدش دوش گرم گرفتم وچسبید...واسه شامم هندوانه ای که قبلا از یخچال آوردم بیرون که زیاد خنک نباشه و بتونم خوب بخورمش....ناهید باز برام یه کارپیدا کرده که عوض من داشت اپلای میکرد ببینیم چی میشه خلاصه که همه ش باید دنبالش رو بگیرم خدا رو چه دیدی شاید یه جا تونستم خودمو تو این خراب شده بند کنم ازلحاظ کاری...فردا ساعت ۱۱صبح با خمنته افسپه  راک  دارم که باید سه وی  ام رو هم ببرم تا خیر سرشون برام کار پیدا کنند ببینم چی میشه
      

Monday, June 20, 2016

امروز ساعت شیش صبح بیدار شدم و به کارها که رسیدم هم خودمو آماده کردم وهم جیمی روهوا هم که مثل همیشه تخمیه طرفهای یکربع به هشت صبح همسایه مون بنی این پیرمرده که خیی مهربونه و قبلا با پارتنرم هماهنگ کرده بود اومد دنبالم وراه افتادیم اونجا تو مطب اول وزن کردن جیمی رو بعدا ضربات قلبش رو چک کردن بعد جلوی من وبنی یه آمپول بیهوش کننده زدن به جیمی که عر زد بعد همونجا گذاشتیمش و اومدیم ظرفهای دوازه بعد از ظهر هم باید میرفتیم دنبالش که بیاریمش من حالم گرفته بود صبحی طرفهای نه صبح به مامان زنگ زدم که طفلکی خواب بود بیدار شد جیمی روکه گذاشتم درمانگاه ورسیدم خونه دیدم تو تلفنم از پارتنرم میس کال دارم که میخواسته ببینه من بردمش جیمی رودکتر یا نه...زنگ زدم و بهش گفتم تا خیالش راحت بشه بعد واسه اینکه حالم بهتر بشه یه اسموتی درست کردم واسه ناهارم که عکسش رو اینچا میزارم بعد اونو قبل از رفتن و آوردن جیمی اسموتی روخوردم و یک ربع به دوازده ظهر بنی باز اومد دنبالم تا بریم جیمی رو بیاریم...سرراه دیدم هوا که واسه دوچرخه سواری مزخرفه بعدش هم اتوبس نیست چون خیابون اصلی ما رو دارن درست میکنند واصلا نمیدونم تا کی ما این وضع رو داریم ومیخواستم بعد از آوردن جیمی برم خرید کنم از سوپرمارکت ها..قبل ازدوازده بعد ازظهر به ناهید اپ دادم که اونم کاراش رو کرده بودوفهمید وضعیت منو با اتوبوس که نداریم اینجا الان و منم میخوام با دوچرخه تو این هوای گه برم خرید کنم بهم گفت کارت که با جیمی وآوردینش تموم شد به من اپ بده میام دنبالت با هم خرید میکنیم و اینا به بنی هم گفتم که گفت اگه خواستی من میبرمت خرید کن خلاصه رفتیم دیدیم جیمی روگذاشتنش توی قفس و زیرش از این کهنه ها گذاشتن که کثیف نکنه اما کاملا خواب نبود آوردیمش بعد یه نپی یا همون کهنه هم گرفتم که کثیف نکنه همه جا رو چون با خودش که نیست طفلکی...بنی وقتی جیمی تو ماشینش بود یپرسید میخوای بریم خرید کنی منم که خیالم از بابت ناهید راحت بود گفتم نه ممنون خواهرم میاد دنبالم وچند بارهم ازش تشکر کردم واسه کمک امروزش که خیلی بدادمون رسید و لازمش داشتم اونم گفتم مشگلی نیست ما همسایه ایم ومنم کاری داشته باشم شما بداد من میرسید واینا..کمی هم باهاش درد دل کردم واز فامیلهای حسود پارتنرم گفتم واسه اش بگذریم خونه که رسیدیم بنی دررو واز کرد واسم چون جیمی تو بغل من بود همون نپی رو گذاشتم تو جای خوابش پهنش کردم جیمی رو شوندم سرجاش همونجا خوابید بعد که بنی رفت به ناهید اپ دادم که طبق قولی که هم داده ود اومد دنبالم ناهید رو که دیدم اول کمربند شهریار روکه از زمان عروسی پاتریک ومادلن ازش واسه پارتنرم قرض گرفته بودیم و دیروزهم نشد بهش بدم با کفش های سانازسریع دادم به ناهید که ببره خونه اش یا بده به شهریاروساناز..اونم به شلوارو بلیز شیکی که واسه خودش ومارچ امسال که از ایران واسه خودش آورده بود وواسه ش تنگ بود داد بهم که اگه بهم خورد بپوشم شون واسه خرید کردن با هم رفتیم قبلا هم گفتم ازمسیرهمیشگی نمیشد با ماشین رفت....زدیم از یه راه دیگه که سر راه دیدیم یه بودرای یه یورو تخم مرغ محلی گذاشته که البته ناهید دید وگفت میخوام اما پول خرد ندارم منم سریع پریدم بیرون و پول رو انداختم توظرفش وتخم مرغها روبرداشتیم چون پول خرد داشتم و دادمش ناهید ببره خونه اش وهر چی اصرار کرد قبول نکردم من باز میگیرم چون طرف خونه منه این بودرای...در ضمن با بنی که رفتیم واسه جیمی وبرگشتیم درمانگاه حیوانات دیدم یه جا زده توهم شهر ناهید اینا که کوپ باز شده و یه سوپرمارکت معروف اینوره گفتم شاید اوپن داخ سوپر مارکته ست اولش به ناهید گفتم بریم وبعدش که رفتیم دیدیم تازه امشب میخواست باز بشه بعدرفتیم سمت یومبووالدی و خرید هامون رو کردیم که تو یومبوهم الناز رودیدیم بهش گفتم لباس مهمونی ات رو که بهم دادی شستمش اما هنوز خشک نشده که واسه ت بیارمش اونم گفت باشه خاله نگران نباش حالا که بهش احتیاج ندارم راستی ناهید بهم گفت مامان واسه ت ارکیده آبی خریده که یکی هم واسه خودش گرفته فک کنم چهارده یورو بهش داده...دستش درد نکنه بعدا پولش رو هم بهش میدم چون خیلی دلم میخواست داشته باشم یه دونه ارکیده آبی رنگ بعدخریدامون ناهید منو رسوند خونه ام و وخودش رفت یه عکس از جیمی موقعی که خواب وبیحال بود انداختم اپ کردم به پارتنرم وعلی وجنیفر وناهید و اینستای خودم پارتنرم که اومد بنی هم اومد تو یه قهوه پیش ما بود تو درمانگاه دو تا قرص مسکن به جیمی دادن که هر روز واسه چهارروز نصف قرصها رو اول صبحی پارتنرم باید بده به جیمی ودو تا از دندونهاش رو کشیدن وبقیه رو هم جرم گیری کردن راستی واسه شامم امشب سالاد درست کردم اما بجای اوکادو توش دوریان فروتی که فستیوال خام گیاه خواران آمستردام خریدم کمی ازش ریختم توش خیلی خوشمزه ست حالا اینباررفتم سوپر مارکت آسیایی ها بازمیخرم ازشون وهمینطورنارگیل جوان..گندم هایی روهم که واسه بیست و چهار ساعت خیس دادم که بعدها أبشون رو بگیرم گذاشتمشون امشب لای دستمال که سبز بشه و جوونه بزنه


اینم اسموتی ناهارم که قبل از اینکه بخوام جیمی رواز درمانگاه حیوانات بیارمش درست کردم و خوردمش..کمی حالم رو بهتر کردچون بخاطر جیمی حالم خیلی گرفته بودودلم میسوخت واسه ش

 
 
 دوریان فروت...سایز میوه ش گنده بود و همه ش رو نخریدم فقط همین یه تیکه شد ده یورو میریزمش تو سالادم امشب بجای اوکادو....یاممم





طفلی جیمی که از درمانگاه أوردمش نیمه بیهوشه وزیرش ازاین نپی ها انداختم که یه وقت همه جا رو کثیف نکنه وبتونه بخوابه
 

Sunday, June 19, 2016

hoog kappel...

خوب این ویکند هم داره تموم میشه...من دیروز کمی دیرتر از خواب پاشدم و طرفهای ساعت یازده صبح افتادم بجون تمیز کردن خونه و از همون اتاق پدیرایی شروع کردم پارتنرم هم رفت چمن های قسمت حلوی خونه رو زد و کارش رو انجام که داد رفت سراغ این چیزی که داره درست میکنه تا بعدا قایقمون رو روش بزاریم و با کمپر یا با ماشین وقایقمون بتونیم با هم بزنیم بیرون من به پارسی نمیدونم بهش چی میگم اما به هلندی هش میگن انهن گرکه خیلی کاربرد هم داره واسه همه چی...خلاصه تمام روزش رو با درست کردن اون گذروند منم از یازده صبج تا پنج بعد از ظهرحسابی خونه رو تمیز کردم تمام زیر مبل ها رو روشون رو همه جا رو..بعد رفتم بالا دستشویی ها رو تمیز کردم بعد پله ها و اناق خوابها رو..خلاصه خونه بزرگه اما من خوب بهش رسیدم و مثل گل شد..الان دیگه کمپر تمیزه باغچه ها تمیزه خونه ماشین هم همینطورخیالم راحت شد چون این هفته که میاد هفته شلوغی دارم و خیلی کار دارم و میشه  گفت همه روزهام پره...واسه همین دیگه خیالم از این بابت ها و تمیز کردن اینا تا چند وقت راحته...حسابی خسته شدم اما ارزشش رو داشت و تمام کارهام تموم شد...شامی خوردیم و استراحت کردیم..خونه کف کردم واسه  یکشنبه ای قبلش از ناهید شنیده بودم که سمت
     Hoog Kappel  
بازار دست دومی هاست وبیدار که شدیم به پارتنرم گفتم پا شو بریم اون سمت زیاد حالش رو نداشت اما بخاطر من راه افتاد اونجا هم مامان وناهید وشهریاروالنازرو دیدم شهریارهمراهش پول کم داشت که از پارتنر من بیست یوروی قرض گرفت و یه چیزی خرید ماهم کمی پنیر خریدیم و اسپک بعدش دیگه اونها رفتن ما هم کمی گشتیم و بعد راه افتادیم بیرون بعدش رفتیم سمت لخ که پل که چه خونه های قشنگی اون سمت داره...مادنبال خونه ایم  که اگه بشه از این جا پاشیم....جایی نزدیک آب وزمین زیاد داشته باشه ودرضمن دور از جاده و راه باشه چون من به سرو صدای ماشین ها و موور اینا تو جاده حساسم و باید خونه دورازجاده باشه  تا بتونم آرامش  داشته باشم  بگذریم کلی حال کردیم با گردش همون اطراف اما گرونه خونه هاشون بلاخره خونه مون رو پیدا میکنیم واگه من کار کنم که بهتروسریعتر این اتفاق می افته وچه بهتربعدش رفتیم سمت پاناکوک هاوس واونجا یه چیزی با هم خوردیم و اومدیم خرید کردیم واسه خونه بعدش اومدیم داخل خونه وفیلم تماشا کردن امروز روز پدره و منم دلم واسه پدرم خیلی تنگه... فردا اول صبحی باید برم اول جیمی رو ببرم بیرون کارش رو بکنه بعدا با بنی که منو میبره سمت دکتر سگمون تا دندونهاش رو جرمگیری کنند و باید بیهوشش کنند واسه همین من پنج و نیم شب غدای جیمی رو دادم چون ساعت شیش به بعد نباید چیزی بخوره..حتی اون غذاهای جویدنی اش که اینجا بهش میگن براکچه اونو هم برداشتم که دیگه چیزی نخوره و فردا صبح هم پارتنرم طبق معمول هر صبج بهش یه تیکه پنیر نمیده خلاصه که باید شکمش خالی باشه که وقتی  بهوش میاد بالا نیاره واذیت نشه بعد طرفهای ساعات دوازده بعد از ظهر باز با بنی باید بریم دنبالش از درمانگاه حتی بهمون گفقتن جیمی میتونه بمونه تو درمانگاه واسه شب اما پارتنرم قبول نکرد بگذریم

happy father's day .. miss min ...

Happy Father's Day...Miss mine a lot...XOX
Drink more water!

Friday, June 17, 2016

امروز دیگه افتادم بجون کارهای خونه..اولش لباس کثیف ها روکه توسبدش پر شده بود ریختم ماشین وبعدش هم تو خشک کن البته همه چی رو نمیشه انداخت توی خشک کن و سعی میکنم حواسم رو جمع کنم دراین موردبعد همزمان که داشتم برنامه های آذیتا سایان رو گوش میکردم و میدیدم تو ساتلایت موهام رو صاف کردم خیلی خوشگل شده بعد اون که تموم شد سریع وسایل سالاد شامم رو از یخچال در آوردم که خنک نباشه زیاد بعد هم سریع اسموتی ام رو درست کردم و خوردمش خیلی چسبید اینم عکسش اینجا بعدا رفتم  سراغ  تمیزکردن کمپروذ همزمان به مامان که خونه نبود به ای فونش زنگ زدم و بیرون بود به گشتن خونه خوصلا هش سر رفته بود بعد به علی چون دیشب خوب دیدم همه اش بنجی پیش من بود و بعد علی روکه دیدرفت هرچی صداش میکردم نمی اومد سراغ من خلاصه وقتی دیدم علی دراز کشیده و میخواد بخوابه کنارش هم یه سگ سیاه پشمالو خوابیده بود همه این خوابم رو به علی گفتم که حواست باشه به این سگ ببین کیه...تو همون کمپر به پارتنرم زنگ زدم ببینم دل دردش خوب شد یا نه چون دیشب که برمیگشت خونه میگفت دلش درد میکنه و غذا هم نخورد بعد دیدیم جواب نداد بهش تکس دادم بعد اون زنگ زد و من نشنیده بودم باز بهش زنگ زدم و حالش رو پرسیدم من چون تلگرامم خیلی شلوغه و هی زرت زرت صدا میده میزارم تلفنم رو تو سایلنت واسه همین هم بیشتر مواقع میس کال واسم زیاد اتفاق می افته کمی بعدش با ناهید واتس اپ کردم بعد کارم که با تمیز کردن کمپر تموم شد رفتم سراغ جاروبرقی کشیدن ماشین بعد هم یخچالم رو با سرکه حسابی تمیز کردم هوا هم کمی بهتر شده بود و وقتی آفتاب زد جیمی رو بردم بیرون کارش رو بکنه و برگشتیم سمت خونه...دارم الان از ای فیلم سریال پایتخت رو میبینم قبلا بیشترش رو تو همون اینترنت دیده بودم اما باز دوست داشتم ببینم این کانال سریال های خوبی میزاره هفته پیش این موقع عروسی پاتریک و مادلن بود زوج خوشبت الان تو   
Tenerif
هستندکه واسه هفت هشت روز که تو اسپانیا هستش چقدر زمان سریع میگذره..راستی هلندی ها به ماه عسل میگند
Huwelijksreis
  ...



 


Thursday, June 16, 2016

واسه پنج شنبه اولش که رفتم سمت مرکز شهر مامان اینا که مامان و دوستش هم بعدا اومدن منتهی مامان اینا تو یه گروه دیگه هستن..امروز این زنه نیومده بود اما خیلی ها اومده بودن که کلی با هم حرف زدم  واسه سه شنبه دیگه هم یه گروهی میخوان حمع بشند  که برای زبان هلندی هست و شاید برم واسه پنجشنبه هم قرارکارهای زیبایی و مو داریم حالا اگه خواستن مو کوتاه کنند مجانی نیست و کمی باید بهم پول بدن بهم..بعدش رفتم با همون دوچرخه سمت خونه ماما اینا بخصوص که همه اومده بودن واسه مامان و تولدش خونه اش روز سه شنبه ای و ما نرفته بودیم من کلید خونه ام رو گم کردم یعنی از جمعه ای که گذشت موقعی که داشتم از آرایشگاه می اومدم داخل کلید انداختم برم تو دیگه یادم نیست کلیدم رو کجا انداختم تو همون جا کلیدی هم کلید خونه مامان بود که اونم گم کردمش خلاصه چون کلید خونه مامان رو نداشتم و مثل اینکه علی و میلاد هم خونه نبودن پشت در موندم که به علی زنگ زدم رفته بودن با هم جایی ماشین ببیند که بعد به مامان زنگ زدم که من میرم یه سر سمت سوپر مارکت ها تا شما یا علی اینا بیایین خلاصه کمی تو سوپرها گشتم و دو سه تا خیار و دو تا اوکادو واسه سالادم خریدم وراهی سمت خونه مامان ماما ایناشدم که سر راه علی زنگ زد که کجایی بیا دیگه خلاصه رسیدم اون سمت وکمی با هم نشستیم ومن با بنجی بازی کردم و بعدش هم هر کدوم راه افتادیم سمت خونه خودمون شب هم که پارتنرم اومد دل درد داشت شام نخورد.اولش هر دو مون جدا جدا پهن شدیم روی مبها به چرت زدن بعدش اون با جسابدار مون قرار داشت که باید میرفت پیشش پولش رو بده من شام خودم رو که سالاد بود خوردم غدای جیمی رو هم دادم اما پارتنرم دیگه هیچ چی نخورد وبعدش رفت خوابید منم نشستم به رسیدن به بلاگم و کلی عکس ادیت کردم و بعدش همون عکس های ادیت شده رو توی بلاگم لود کردم  فردا جمعه است کمی میخوابم بعدش باید کمپر رو تمیزکنم 

iiiiiii



اسموتی باول من... ناهار خوشمزه من

Wednesday, June 15, 2016

mijn tuin.....



این مدت یا بیرون بودیم یا همه اش بارون می اومد من اصلا وقت نداشتم و نتونستم به باغجه برسم خلاصه امروز تا هوا کمی صاف شد سریع دویدم سمت باغچه ام این گوجه هام خیلی بزرگ شده بود و داشت پهن میشد واسه همین باید یه چوبی چیزی میزاشتم وسطشوو اینو رو ازشون آویزون میکردم چون بزودی گوجه هاش میرسید و نمیخواستم همه اش بریزه رو زمین و فاسد بشه خلاصه که این تیر کلفت های چوبی رو داخل گودالهایی که کنده بودم نزدیک بوته های گوجه ام و بعد هم با کاموا ازشون آویزون کردم کمی جمع وجور شد بوته اش وای که این بوته گوجه ها عجب بویی داره..آدم ازبوش مست ویا گشنه اش میشه...اسم گوجه ها تروس هست که  اینجا خیلی معروفه..نمیدونم از این نوع تو ایران هم هست یا نه و اگه آره اسمش اونجا چیه خدا کنه که حالا تا چند وقت بمونه تا ببینم چی میشه بعدش علف اضافه هاش رو هم چیدم وحسابی تمیزش کردم باغچه ام رو خیلی خوب شد تا چند وقت عکسش رو هم اینجا میزارم در ضمن خیارها هم چند تا قبلا در اومده بود که کندم وریختم توی سالادم خیلی خوشمزه و پر أب بود.

من این قسمت مه موری فه ی س بوک رو خیلی دوست دارم هی ور میدارم مطالب و تیترهایی که اونجا یک یا چند سال پیش نوشتم با تاریخ روزش و ساعتش منتقل میکنم به بلاگم .. باحاله مگه نه 

Tuesday, June 14, 2016

امروز با اینکه هوا باز سرد و باد زیاد بود و بارونی شدید راه افتادم صبح سمت مارکت ... امروز تولد مامان هم بود و با اینکه گفتم سر راه میرم اون سمت خونه اش و دسته گلی هم براش میخرم اینکار رو نکردم چون هم بارم زیاد بود و هم هوا تخمی .. اولش به مامان زنگ زدم که میای یا نه اونم بعدش اومد هم زمان با اون شهریار هم مرخصی داشت زنگ زد که میخواد بره پیش دکتر واسه معده دردش که اونم ندیدم توی مارکت .. مامان اومد و تا اون خودشوبرسونه من یه سر رفتم سمت کتابخونه و کتابهام رو تمدید کردم و بعدش برگشتم دوباره سمت بازارکه دیدم مامان هم اونجاست کمی با هم حرف زدیم و من که خرید هام تموم شده بود اونم داشت خرید میکرد دیگه امروز مرغ مخصوص پارتنرم رو نخریدم چوون یکی دو بار اخیر بعد خوردن اذیت شده و دیگه فعلا تا چند وقت نمیگیرم ببینم چی میشه بعد دیگه راه افتادیم و علی رغم اصرار ماما که بریم سمت خونه ما من دیگه رفتم سمت سوپر ها و کمی گشتم و خرید کردم و اومدم سمت خونه .. باز سر راه مامانزنگ زد که بیا اینجا میلاد میبردت گفتم نه اصلا نمیشه دارم میرم مامان خونه مرسی باشه واسه یه دفعه دیگه امروز ناهید کار میکرد واسه همین واسه تولد ماما ن دیروز کیک گرفته بود و برده بود خونه مامان اینا که شب هم اونجا شام موندن وخورشت کرفس و پلو مامان رو خورده بودن این چند وقته هم جوهر پرینترمون هم تموم شده بود و میخواستم سی وی واسه کارم رو پرینت کنم که فرستادمش به ناهید و اونم از سرکارش پرینتر کردو بعد کارش طرفهای سه  بعد از ظهر برام آورد که دستش درد نکنه فردا کار خاصی ندارم اگه بشه باید کمپر رو داخلش رو تمیز کنم و توی ماشین رو هم جارو برقی بکشم 
First of all Happy Birthday to my Beautuful Mum... Its her Birthday today... Met her in the tuesday fruit & vegitables market... Shit raining & cold here... Anyway just back from market and made this yummy beautiful smoothy bowl for lunch today... So yummm
 
 
 

ik ben dol op hem..benji is my love...




این خوشگل عروسک رو که میبیند سگ برادر زاده ام..بنجی هست که عشق منه .. یعنی من دیونه اینم و پیش برادرم علی می مونه...جیگریه واسه خودش...هر وقت میبینمش اینقدر فشارش میدم که نگو و نپرس ...میلاد و جنیفرهم یه توله سگ دارند به اسم دیزل که عکسش رو اینجا میزارم...اونم خیلی نازه




 




 
این سه تا عصاره رو که میبینید و اسامی اش هم اینجاست خواهرم علاوه بر سایر سوغاتی هاش که همون چسب مژه مصنوعی و مژه و اینا بود.. برام از سفرشون تو عیدی از ایران آورد که خیلی باحاله و بالاخره سروع کردم به زدنشون روی صورتم و گردنم ...

GelukkiGe verjAArdag aan mijn moOie MoEDer....hou van je met heel mijn hart ....
Happy biRThday 2 my BEAUTIFUL MOTHER..love YOU with ALL mY HEaRT...

.
مامان گلم..تپل مپلم..قربون تپلی هات برم...عزیزدلم...فدات بشم...تولدت مبارک...دوستت دارم..یه عالمه...بوس و بغل

Sunday, June 12, 2016

RawFood Festival in Amesterdam

ما پارسال که رفتیم فستیوال خام گیاهی آمستردام مامان رو هم با خودمون بردیم..برای اون هم بد نبود که یا کمپر سفر کنه و تجربه ای داشته باشه بخصوص که بعدش تولدش هم بود و گفتیم بد نیست یه هوایی هم تازه کنه البته چون عادت نداشت کمی واسه اش سخت بود بخصوص دستشویی رفتن که اصلا از توالت کمپر استفاده نمیکرد و بقولی خجالت میکشید وچون کمی هم با پارتنر من آبجو خورده بود وقت و بی وقت شب و نصف شبی باید میرفت توالت وهی میرفت بیرون و خوب من یاد روزهای اول خودم میافتادم که تازه شروع کرده بودم با کمپر بیرون رفتن بگذریم امسال هم ازش خواستم بیاد اولش گفت باشه اما بعدش هی بهانه آورد که علی میخواد واسه ویکند با پسرش نیما بیان اونجا بمونن و این حرفها خلاصه که فهمیدم خیال اومدن نداره منهم خیلی اصرار نکردم گفتم هر طور هست بزار راحت باشه ما پارسال چون از جمعه راه افتادیم و یکشبنه اش هم فستیوال بود واسه شنبه اش با مامان راه افتادیم سمت شهر و کلی گشتیم من هم رفتم توی موزه مادام توسو مامان نیومد و نشست اون طرف که من برم ببینم برگردم منم کلی عکس انداختم از داخل محسمه های زنده اش جالب بود کارم که اونجا تموم شد با مامان رفتیم یکی از بزرگترین بازازهای بیرونی آمستردام که خیلی معروفه و کلی اونجا گشتیم و خرید کردیم وخوردیم اما پارتنرم من تمام وز شنبه ای  موند سمت همون جای کمپر چون زیاد اهل گشتن توی شهر و اینا نیست دهاتیه دیگه چیکارش کنم بگذریم منکه خیلی حال کردم چون من اهل گشتن و حالم و به این راحتی ها خسته نمیشم اما فکر کنم مامان دیگه طفلک خسته شده بود دیگه عصر یا غروبی هم با همون مترویی که اومده بودیم برگشتیم سمت جای کمپر مون و خیلی خوش گذشت بهم..امسال اما چون عروسی مادلن و پاتریک بود جمعه ای دیگه شنبه راه افتادیم و واسه عصرش هم نشستیم و ریلکس شدیم و فرداش یا همون یکشنبه هم من طرفهای ساعت یازده یا دوازده من هم بالاخره این پیرهن تابستونی خوشگلی که از تابستون پارسال از فرانسه خریده بودم رو تنم کردم و حسابی خوشگل کردم و کلاه خوشگلی هم گذاشتم سرم و با کیفم راه افتادم با پارتنرم سمت فستیوال اما پارتنرم دیگه تو نیومد گفت نمیخوام بلیط بخرم چون من زود برمیگیردم اما تو اونجا می مونی و بهتره خودت بری داخل در ضمن جیمی رو هم زیاد دوست ندارن راه بدن اونجا و من کمترسگی دیدم که بیارن تو فستیوال خلاصه که منم رفتم تو...فستیوال رو دوست دارم چون هم دوست دارم حداقل سالی یه بار بیام آمستردام و هم اینکه هر وقت میام این فستیوال کلی یاد میگیرم سال پیش لو کرونا اومده بود و مجانی داشتحرف میزد و کلی بقول معروف پودرها و آنزیم های خام گیاهی کمپانی اش رو معرفی میکرد بعدها من کلی از آنزیم ها و پروبایوتیک هاش روخریدم امسال زیاد نمیخواستم پول خرج کنم مدت ها هم بود دنبال آيریش ماس میگشتم که بالاخره گیرش آوردم وسه بسته خریدم..عاشقشم جون..دوریان فروت خریدم هم که اینورها اصلا گیر نمیاد البته سایزش بزرگ بود ودختره خودش داشت کوچولو کوچولو میفروخت که یه تیکه اش رو خریدم که ده یورو شد مزه خاصی هم داره بعدا واسه ناهارنارگیل جوان خریدم و بعدش چون دیدم ناهارشون خیلی گرونه یادش بخیر من میخواستم یه زمانی غذای امسال فستیوال رو من سرو کنم اما بعدش به دلایلی پشیمون شدم فقط بگم یه سری هلندی ها خیلی حرومزراده تشریف دارن بگذریم هوا اولش بد نبود اما بعد خراب شد و بارون گرفت اما ملت رفتن وسط و شروع کردن با موزیک زنده رقصیدن تا بارون قطع شد خوشم میاد ملت هلند به تخمشون هم نیست هوا چه جوریه هر کاری که تو زندگی روزمره شون باید بکنند میکنند و به اون کارخودشون ادامه میدن یعنی به این واقعیت رسیدن که همینه و باید با این هوا بسازن وتحملش کنند من سابقا یعنی تا همین حدودهای چهارسال پیش سیدنی که زندگی میکردم میدیدم که چینی ها خیلی سمج و سخت کار هستند و همیشه فکر میکردم اینا ملتی اند که با همه چی میسازن وتحملشون بالاست وبقولی سخت کارند اما الان میدونم و مطمینم که هلندی ها حتی از چینی ها هم سمج ترند اولش که رسیدم چون قبلش تو فه ی س بوک فستیوال دیده بودم که میشه بقولی تیکت یا چند تا کوپن خرید و معمولا آخرای فستیوال که همون ساعت شیش بعد ازظهرهست چون خود فستیوال از ساعت یازده صبح بود تا هفت شب..که خوب ساعت شیش این برنامه رو میزارن وهر کی تیکت خریده وا می ایسته و منتظر میشه شاید شماره اش برنده بشه و یه جایزه خوبی ببره من پارسال شرکت نکردم اما امسال پنج تا تیکت خریدم گفتم شاید برنده بشم..که اتفاقا برنده هم شدم یه دونه اما میکسره رو میخواستم که قسمتم نشد حالا عکسش رو هم همینجا میزارم اونجا کمی چهره های آشنا رو میبینم..خیلی خوشحالم که هر سال که میرم اون سمت بیشتر وبیشتر یاد میگرم واسه سال دیگه میخوام کومبوجا درست کنم و بیشتر در موردش یاد بگیرم چون اونجا میفروختنش اونجا کارم که تموم شد برگشتم سمت کمپرو اومدم پیش پارتنرم خیلی سرحالم وروز خوبی داشتم دوشنبه رو هم پارتنرم مرخصی گرفته      
 

Amesterdam RawFood Festival 2016.....




















The rain started here and I saw dutch people started beautifully dancing with live music in the rain... How beautiful is that... I love the dutch people attitude to words the rain ... They just kool and keep doing the things they have to do....yessss ... I've got my Irish Moss and Durian Fruit ... It's taste very rare ... Raw food festival .... It is my Nirvana
Young coconut for lunch.in Amesterdam Rawfood Festival ....just yumm...