Monday, May 30, 2016

Yummy & Sexi Smoothies to make .. yummm



از دیروز گفتم اگه امروز یعنی دوشنبه هوا خوب باشه با دوچرخه میخوام برم کتابخونه دیدن خانمها .. دیگه پول اتوبوس هم ندم ... صبحی کمی هوا مزخرف بود طبق معمول اما من با همون هوا راه افتادم و با دوچرخه سریع رسیدم سمت شهر مامان اینا ودوچرخه رو همون جا نگر داشتم و فقلش کردم و چون هوا هم خیس بود یه مشما پلاستیک هم کشیدم رو صندلیش که خیلی خیس نشه .. بعدش دم آلبرت هاین که وای فای مجانی داشت واستادم با تلفنم اینستاگرامم رو چک میکردم همون جا که با مبایلم مشغول بودم با هات میلم یه ایمیل به ونسا زدم که خیلی وقته ازش خبری ندارم تا من ایمیل نزنم از این دختره خبری نمیشه ...تا اینکه آلبرت هاین باز شد و بعد هم رفتم توش و بعد هم رفتم سمت الدی و کمی گشتم و بعدش با دوچرخه رفتم سمت کتابخونه و دیگه اونجا داخلش نشستم تا همه شون اومدن امروز همه جمعمون خانم بودن و حرفامون گل انداخت یکی از خانم هلندی ها امروز میره فرانسه با کاروان مسافرت میکنن منم همون جایی که پارسال واسه تابستون تو فرانسه رفته بودیم نشونش دادم و گفتم اگه تونست بره یه سمتی اونم نوشت کدوم سمت فرانسه هم قشنکه که بعدا تو گوگل نگاهش میکنم ببینم چطوره...خلاصه یواش یواش داریم همو میشناسیم و واسه من هم خوبه چون اگه کسی آرایشگر خواستن مشتری من بشن...یه خانم کرد عراقی هم هی میپرسید من دو تا پسرم نامزد کردن و واسه عروسی شاید اومدم پیش شما ..خلاصه که ببینم چی میشه خوبه این دوره ها هم تو روحیه و زبانم کمک میکنه و هم دوست و آشنا پیدا میکنم و واسه کارم خوبه ... دیگه بعدش که کارمون اونجا تموم شد باهاشون خداحافظی کردم پیشترشون رو پنج شنبه میبینم و میخوام واسه جمعه صبح هم بریم بود رایی که قبلا رفتیم با خانمها اونجا تخم مرغ تازه و سبزیجات بخرم که همه تازه و ارزونه حالا شاید مامان رو هم ببرم..البته اگه مامان اومد ... بعدش هم رفتم سمت خونه ماما...جنیفرومیلاد هم اونجا بودن و میلاد که بعد سه ماه کار بیکار شده بود چون سرشون خلوت بوده جایی که کار میکرده توحیاط خونه مامامشغول  درست کردن موتورش بود ... کمی اونجا نشستم بعد که جنیفر و میلاد رفتن چون اینهفته خونه مامان و پدر جنیفر اینا هستن .. با ماما کلی درد دل کردیم ناهید سر کاره اما واسه فردا خرید مارکت میاد دنبال من و مامان و میریم خرید سه شنبه مون .. بعد درد دل رفتیم  با مامان کمی گشتیم و از مغازه ترکها خرید کردیم مامان تخم مرغ گرفت باتخمه ...الدی رو هم گشتیم و سه بسته کاغذ توالت هم از کراد وات گرفت و کارمون که تموم شد برگشتیم که هوا باز خراب شد و بارون تندی گرفت ومن تو اون بارون اومدم با دوچرخه ...با ناهید واتس اپ کردم که میگفت تو دیونه ای تو این هوا با دوچرخه میری بیرون...بعد که با ون حرف زدم جیمی رو تو این بارون گه و تند بردم بیرون کارش رو بکنه که هر دو کلی خیس شدیم...سریع خشکش کردم و اومد تو خونه از مامان که به مبایلم زنگ زده بود میس کال داشتم که زنگ زدم و گفتم که رسیدم و نگران نباشه و سریع رفتم دوش گرفتم وحالم جا اومد.... هوا بحدی خراب شد و بارون تند شد که نگو....یکهوهوا تاریک شد یعنی   مثل شب .. دیگه که پارتنرم اومد و مشغول تهیه غذاش شد بعد قهوه اش و منم معجون آب لبو و پرتغال و سیب و جینجر رو گرفتم واسه شامم .. یه پارچ بزرگ شد که خیلی چسبید..دوباره خونه که رسیدم همون ای میل رو باز فرستادم به ونسا جون هی قطع میشد اینترنتم تو خیابون که بودم  با علی با واتس اپ حرف زدم کمی ...اونم با بچه هاش سرش گرمه .. بعدش علیرغم خستگی ام رفتم بخاطر قولی که یکشنبه ای به ساناز داده بودم که ازکفش های که برام آورده بود تا با پیرهنم واسه عروسی مچ بشه عکس بگیرم وواتس اپ کنم واسه اش بفرستم تا ببینه به هم میان یا نه رفتم  بالا و گنم رو تنم کردم با پیرهنی خوشگل و قرمز مجلسی که از الناز قرض گرفتم پوشیدم خیلی خوشگل شده بود حالا میخوام سرویس نقره ای که توش فیروه هم داره و ناهید واسم قبلا از ایران آورده بود برم چون داماد و عروس رنگ آی رو انتخاب کردن و به همه گفتم که اگه میشه  از این رنگ استفاده کنید ...خوب میدونم واسه اون شب خیلی ها آبی میوشن که من هم سرویس نقره گردن بندو گوشواره و دستبندم توش آبی داره که ست میشه مامان خیلی نصیحتم کرد که صبور باش و بقول معروف اگه خون تودهنته جلوی فامیلهای حسود و بدجنس مردت تف نکن و نگذار بو برند و خوشحال بشن و بشکن بزنن..زرنگ باش وحواست رو جمع کن...مامان من راک منه...قربونش برم من.. خونه ماما که بودم عموم زنگ زد من که باهاشون تماسی ندارم اما ناهید اینا با مامان باهاشون در تماسن ... ناهید و ساناز و الناز میخوان سه چهارروزی برن با هم لندن اولش گفتم منم میام اما میخوان پول هتل ندن و برن خونه عمو اینا شب بمونن .. پس من نمیتونم برم .. عیبی نداره شاید با هم یه بار رفتمی سمت پاریس واسه چند روز ...ببینم چی میشه الان هم پارتنرم و جیمی خوابن و من در خدمت شما دارم این انشا رو مینویسم و سریال قدیمی تولدی دیگر .رو از آی فیلم میبینم ...  راستی میخوام از این اسموتی ها درست کنم که عکسهاش رو میزارم اینجا خیلی قشنگه ... فردا کلی میوه رنگی بخرم .. جون..  ... ...
  ... 

Sunday, May 29, 2016

 شنبه ای این همسایه سمت راستی ما که دماغش هم بالاست ومن زیاد باهاشون سلام علیکی هم ندارم چون من کسی که دماغش بالاست زیاد محل نمیزارم کسی که خودشو برای من بگیره من جرا باید محلشون بزارم..بگذریم..این قسمت پشت و جلوی خونه شون رو این والتر داشت درست میکرد سنگ اضافی هاش رو که همه ریز هم بود لارم نداشت و میخواست بریزه بیرون خلاصه شنبه ای هوا خوب بود من هم افتادم به گفته و درخواست پارتنرم تمام سنگ ریزه ها شون روبا فرغون و بیل جمع کردن خودش هم مشغول شد به درست کردن قسمتی واسه گرین هاوس من که پایه هاش رو داشت مرتب میکرد که بقول معروف داشت محکم کاری میکرد خلاصه پدرم در اومد اما وقتی والتر رسید دیگه حمع کردن سنگ ها رو کنار گذاشتم و یه سلام علیک خشک و جون بوی عرق گرفته بودم رفتم سریع دوش گرفتم..دیگه یکشنبه هوا تخمی شد و بارونی..واسه همون هم توخونه موندیم

Sunday, May 22, 2016

دیروز با اینکه خیلی حالم خراب بود واسه رد شدن امتحان لعنتی ام با پارتنرم با هم افتادیم به جون پشت خونه .. من خیلی وقته سرم با باغچه ام گرمه .. دو بار تا بحال نشا خیار خریدم اما این دو تا آخریه هم داره خراب میشه اما گوجه فرنگی ها خوبه و دو تا از کاهو ها هم خراب شد اما بقیه اش خوبه .. کلی به پشت رسیدیم و تمیزش کردیم این مرتیکه همسایه ما که خیلی دماغش هم بالاست داره پشت خونه رو درست میکنه اسپا رو هم برداشت و خوب چون ماشین چمن زنی پارتنر منو هم فروخته بود تمام سنگهای سنگین و خوب خونه تو حیاطش رو داد به پارتنر من تا یه طورایی دهن اینو ببنده ... حالا میخوایم بعدا قسمت حلوی داخل خونه رو که سنگ های  قدیمی هست اونها رو بکنیم و به جاش اینا روبرازیم که جدیدتره ...کارمون که تموم شد میز کهنه رو تمیز کردم با صندلی هاش و بعد نشا های کاهو ها رو که از دونه هایی که از فرانسه خریده بودم از هم جدا جدا کردم و هر کدوم رو توی یه گلدون جداگانه گذاشتم که حسابی سرم گرم شده بود واسه این کارها ..پارتنرم کلی از سر کارش که لوله های مسی آورده بود هر بار که کلی جمع شده بود و بردش فروخت و پولش کرد .. مملکت کثافتیه ... دیروز هوا خوب بود اما باز امروز بارونی و گه شد ..هوا گه ..زبونش گه  تر..کار هم که نیست .. من چرا دارم تو این خراب شده وقت تلف میکنم .. خودم هم نمیدونم .. این یکی دوروز اصلا حال تلفن و تماس با هیچ کسی رو ندارم ..ناهید دیروز باربکیو داشت و اولین ویکندی بود که بعد یه مدتی خونه بود ... پسر خواهر شهریار با زن و مادر پدر و خواهر زنش اومده بودن اون سمت .. زن حمید رضا که پسر مهین خواهر شهریار هست پدر و مادر و خواهر سیزده ساله اش رو آورده هلند..خود مهین وشوهرش آقای نقره چی هنوز ایرانن و چون بازنشسته اند جفتشون تا حدودهای شیش ماهی میتونن اون سمت بمونن ..بگذریم من نمیدونم ملت واسه چی بلند میشن میان اینور.. مگه کشور قحطه .. اونها هم برداشتن یه کیس اینکه مثلا مسیحی شدن و چون دولت ایران سخت گیره و میکشدشون پاشدن اومدن اینور..... بالاخره باید یه دروغی ردیف کنند دیگه...حالا همه پاشدن خراب شدن خونه حمید که دامادشونه و تازه واسه سال آینده مصاحبه دارند .. خدا شانس بده والله .. بگذریم ..اینا رو شهریار گفت که امروز بعد اینکه مامان رو رسوند خونه خودش اومده بود اینور و بهمون داشت میگفت ...فردا اگه کار نکنم میرم یه سر سمت کتابخونه و با هاشون حرف میزنم .. در ضمن میخوام به مرکزی که امتحانم رو دادم هم زنگ بزنم بگم برگه منو بفرستن اگه میشه ببینم اشتباهامام چی بوده .. بدونم بهتره .. و دنبال اینم که دوباره اسم بنویسم واسه امتحانم و یه پنجاه یوروی دیگه بسلفم .. اگه قبول بشم که عالی میشه چون برای تموم کردن این امتحان ها تا نوامبر بیشتر وقت ندارم و میخوام زودتر از شرشون راحت بشم تا واسه اقامتم مشکلی پیش نیاد ...با اینکه قلبا هلند رو دوست ندارم و از زندگی اینجا بدم میاد اما چنان درگیر رابطه ام و فامیل خودم هم از یه طرف .. حسابی گیر کردم اینجا و نمیتونم تکون بخورم ...میدونم که یه روز برای همیشه از اروپا میرم ... زندگی اینور خیلی مزخرفه ... واسه همین تا میتونم با کمپر اینجا ها رو .. خود هلند رو و اروپا رو حسابی میگردم تا بعدا که رفتم جای دیگه دلم نسوزه که حسابی اینور رو نگشتم .. اروپا سومین قاره ایه که توش دارم زندگی میکنم ..... زندگی اینور خیلی سخت تر از استرالیاست..خیلی..من اونجا تو بهشت بودم..از هیچ امتحانی رد نشدم با اینکه اینهمه سال من درس خوندم اونور.. اینجا یه امتحان چسکی اینهمه وقت منو میگیره و درگیرم میکنه .. فرچوناتو دوست من تا بحال هفت بار قسمت و مرحله دوم رانندگی که عملی هست رد شده..یعنی خیلی همه چی اینجا سخت تره و فرق داره با بقیه کشورها.. پارتنرم خیلی رعایت منو میکنه میگه هر طور هست باید ادامه بدی و تمومش کنی..کنار نکش..سابقا که من استرالیا زندگی میکردم همیشه فکر میکردم چینی ها خیلی سمج اند تو همه چی اما الان میگم هلندی ها سمج تر و سخت کوش ترند..اصلا مهم نیست واسه شون هوا سرده یا بارونیه..به وقتش کارشون رو میکنند مسافرتشون رو میرند یعنی اصلا کنار نمیکشند هوا سرده...باشه.. بارونیه..مهم نیست واسه شون..کارشون هر چی باشه انجام میدن ..حسابی زحمت میکشند...البته توشون کون گشاد و خرمرد رند هم هست..اما کلا زحمت کش و کاری اند و همین رویه رو دنبال کردن که مملکت ریقونه و کوچولوشون رو حسابی ساختن...برعکس ما که توایران اینهمه کون گشاد و راحت طلب داریم...بگذریم .. هوا گه هه و واسه چند روز هم گه باقی میمونه ... بارون که می اومد همه نشاهای کاهو ها رو که تخمشون رو از فرانسه خریده بودم گذاشتم زیر همون میز بزرگ چون همه اش خیس میشد و خراب میشد ... شاید این چند روز هم خراب بشند اما ببینم چی میشه ...... یادم باشه باز واسه تعطیلات تابستون که رفتم فرانسه  چند تا بسته از سوپر اون جا بخرم 


Saturday, May 21, 2016

echt shit dag... kut ...

 
حالم امروزخیلی خرابه ... اول که پاشدم و دیدم نامه دو تا اومده واسه ام یکی اش واسه تکس بود که باید قسطی اش کنم چون نمیتونم همه اش رو یه هو بدم .. بعد هم جواب امتحانم که جمعه پیش دادم و اونم رد شدنش بود .. حالم فقط خیلی خرابه ..شیت 




Thursday, May 19, 2016

آخیش از وقتی امتحانم تموم شده احساس سبکی میکنم ... واسه سه شنبه با ناهید رفتیم مارکت و مامان هم اون سمت بود بعد هم که خریدامون تموم شد رفتیم سمت خونه مامان و اونجا ناهید زنگ زد واسه قسطی کردن تکس من .... واسه پنجشنبه رفتم سمت شهر مامان اون مرکزی که مامان هر پنج شنبه ها میره ... دیدم مامان با یه خانم هلندی که اونم داشت فرم پر میکرد حرف میزد زنه بهم گفت که چون تعداد خارجی ها زیاد شده ما میخواهیم کلاس زبان واسه شون بزاریم که به مامان گفتم برو واسه ات خوبه .... من توی یه گروه دیگه ام .. وقتی تعدادمون زیاد تر شد هوا خوب بود و رفتیم باغچه یه زن و شوهر چینی که خود زنه هم میاد تو همونجا دیدیم .. اینجا با قیمتی کم میتونی زمینی رو کرایه کنی برای کارهای سبزیکاری ... زنه کلید داشت انداخت ما همه رفتیم تو جالب بود کلی سبزیجات چینی داشتن ...کارم که تموم شد مامان هنوز کلاس داشت به ناهید که زنگ زدم گفت علی و میلاد و جنیفر خونه اند برو یه سر بهشون بزن سر راهته .. منم رفتم اون سمت .. کلی با همه صحبت کردم البته میلاد که رفت کمک یکی از دوستاش و واسه پنج شنبه کار نمیکرد آخرش مامان رسید و کمی که نشستیم علی منتظر میلاد شد دید نیومد با علی راه افتادم و منو تا سر کوچه مون رسوند و خودش هم بخاطر بچه هاش زود باید میرفت خونه اش .. بنجی چه بزرگ شده .. ای جونم

Sunday, May 15, 2016

for pinkster eerste en tweede dag in Zeewolde

For "eerste pinkster dag" we go to : LANDGOED " DE WIELEMAAL ' . The address is : wielseweg 9 , 3896 MB , Zeewold. we stayed a night here and for sunday afternoon we came back home ... we stopped in Beek to eat something and then came home . what a week we had.














;

Saturday, May 14, 2016

Buiten koud en harde regent... Binnen warm en lekker op mijn warme bed in camper...lekker rustig eerste pinksterdag...

Friday, May 13, 2016

De Zwaan camper place in Nunspet...


for Friday after fixing temporary the camper we go to the "Gasrgevens

Camperplaats " De Zwaan " in Nunspet .. we stayed a night there .. the address

is : Hardenbrinkweg 46

my lezen examen in riswijk...

واسه پنج شنبه ۱۲ می ۲۰۱۶ ما راه افتادیم سمت 
  wateringen 
 چون من جمعه اش امتحان داشتم و باید میرفتم
..rijswijk
 شب رو همون جا موندیم و روز جمعه راه افتادیم اینبار دیگه باید تموم میکردم این لعنتی رو .. سر راهمون چون وقت امتحانم هم نزدیک بود از یه خیابون از این ماشین ها که توش بار بود و خیابون رو بقولی قرق کرده بود و خیال نداشت بره چون باید بارش رو خالی میکرد خلاصه من هم که نگران دیر رسیدن به امتحانم بودم ...به پارتنرم گفتم دور بزن و از یه مسیر دیگه بریم که اونم چون دیدی خوبی برای پشت کمپر نداشت  اومد از یه در رو خارج بشه که مالوند نصف کمپر سمت راستش  رو به در یه شرکت که کلی خراب شد کمپر ...چقدر حالمون بد شد.. لعنت به این جمعه سیزدهم که همه بهمون گفتن بی خیال شید و واسه امتحان یه روز دیگه رو بگیرید چون اون روز نحسه .. اما من زیاد به این چیزها اعتقادی ندارم ..بهر حال نحسی اش ما رو گرفت .. سریع رفتم سر امتحانم و پارتنرم هم در گیر تماس با بیمه کمپرو اینا شد .. امتحانم رو فک کنم خوب دادم .. حس میکنم شصت در صد قبولم ... امیدوارم .... بعدش رفتیم سمت یه جایی واسه فیکس موقت قسمت گاراژکمپر که حسابی کج و کوله شده بود ..پارتنرم گفت اول این قسمت رو موقت هم که شده درستش کنیم چون اگه بارون بیاد بره توش میپوسه ... تو همون حین هم با ناهید و مامان اینا حرف میزدم که بهشون خبر دادم .. ناهید هم گفت کاری هست بگم شهریار بیاد پیشتون کمک .. خودش که طفلک این چند روز رو کار میکرد
 

Wednesday, May 11, 2016

Gefeliciteerd papa ...

پدر گلم ... هشت سالی هست که رفتی و تنها مون گذاشتی... اما من دلم برات هر روز تنگ میشه... دلم برای روزهایی که بلند ترین نقطه زندگیم شونه هات بود... خیلی تنگه... بهترینم امروز تولدته... پدر هنرمندم ... تولدت مبارک

 Vandag is mijn papa verjaardag ... Gefeliciteerd papa... Papa je gaan voor 8 jaar nu ... En
Ik heb alltijd je gemist


پدر عزیزم... دلم برات خیلی تنگه .... دلم برای روزهایی که بلند ترین نقطه زندگیم ...شونه هات بود... خیلی تنگه.... مهربونم.... تولدت مبارک
پدر عزیزم... دلم برات خیلی تنگه .... دلم برای روزهایی که بلند ترین نقطه زندگیم ...شونه هات بود... خیلی تنگه.... مهربونم.... تولدت مبارک

Tuesday, May 10, 2016

واسه دیروز یعنی دوشنبه ۹ می اولش صبح که میخواستم حاضرمیشدم شهریار زنگ زد کمی باهاش حرف زدم مرخصی گرفته بود از کارش که بره دکتر دندانپزشک ... البته خودش قبلا دندونه رو از دهنش کشیده بود....کمی با هم حرف زدیم بهش گفتم چرا یه کمپر نمیخرید بیایید با هم بریم بیرون.. بابا  من  هر جا میرم میگم چرا اینا نیستن..چیکار کنم این فامیل من تو هلند اهل کمپروبیرون رفتن نیستن...بعد همه اش میگن ماهیچ جا نرفتیم ....مسافرت باکمپرراحت نیست.....دردسرهای خودش رو داره ... حمالی های خودش رو داره... خوب واسه منم اولش سخت بود اما الان عادت کردم ویک طورایی دوست هم دارم...بگذریم صبح حال نداشتم برم سمت کتابخونه اما بالاخره پاشدم وراه افتادم و کتابهایی که یکی دو هفته پیش رو هم بردم که اگه شد اونها رو برگردونم کتابخونه و کتابهای جدید بگیرم بیشترشون رو خوندم اما همه اش رو نه .....اول رفتم سمت سوپر مارکتها و خریدم هام رو کردم چون وقتش رو داشتم بعدش هم رفتم سمت کتابخونه ... خوب بود رفتم چون با خیلی هاشون حرف زدم و امروز بیشتر اومده بودن کمی هم در مورد کتابها سوال داشتم که ازشون پرسیدم و همونجا هم فهمیدم دیگه شهر مامان اینا هم پنجشنبه ها گروهی جمع میشن اونجا ... یه خانم عراقی گفت من اونجا میرم واگه خواستی یه جا قرار میزاریم و میریم با هم ...خلاصه شماره مبایل  هموگرفتیم...بعد که کارام اونجا تموم شد رفتم سمت خونه مامان اینا و دیدم مامان هم مشغول تمیز کاری دم خونه شه کمی پیشش نشستم و کمی با هم گپ زدیم و صحبت کردیم و کانال های ایرانی رو تماشا کردیم من این روزا زیاد تلویزیون نگاه نمیکنم چون جمعه ای که میاد یعنی ۱۳ می امتحان لی زن دارم...پنج تا امتحانه که من تابحال چهارتاش رو قبول شدم و این آخرین امتحان منه که اگه  تمام بشه و راحت بشم از این کابوس لعنتی وگوه ....بعد هم اومدم سمت خونه....امروز هم رفتم مارکت و اولش رفتم مغازه ترکها...بعد هم مارکت اونجا به آیفون ماما زنگ زدم دیدم زودتر از من اومده ..از بانک که اومدم رفتم همون بغلش دفتر کاریابی ام یه خودی نشون دادم پرسیدم خبری از کار نیست؟ اونهاهم گفتن نه فعلا خبری نیست....گفتم جمعه صبح امتحان دارم ...بعدش اومدم بیرون بعد هم که پیداش کردم رفتم بانک پول کشیدم میدونستم پول دارم چون قبلش صبح زود حسابم رو چک کرده بودم... خریدامون که تموم شد مامان رفت سمت سوپر مارکت منم سوار اتوبوسم شدم و اومدم خونه کمپررو تمیزکردم.... تمیز کردن کمپر یا خونه دوم ما یک ساعتی معمولا طول میکشه اونم چون من با وسوسه خاصی اینکار رو انجام میدم برنج واسه شام پارتنرم گذاشتم آماده بشه و با کتابی که جنیفر نامزد هلندی داداشم میلاد داده بود به مامان که بده به من اونهم تو مارکت داد بهم سرم رو گرم کردم چه کتاب خوبیه پر از گرامر و یادگیری اون به  زبان هلندی  برای خواندن مطلب های مفیدی داره ...به جنیفر واتس اپ کردم که ممنون اونم نوشت خواهش میکنم یکشنبه گذشته هم روز مادر بود و هم روز تولد مادر جنیفر که پنجاه سالش میشد و بقول اینوری ها سارا میشد که جنیفر و میلاد در گیر کادو و جشن اون سمت بودن منم تو فه یس بوک تولدش رو تبریک  گفتم به مادرش...پارتنرم که اومد اول کمپر رو برد ا پ کا کنه یعنی سرویس هر سال یکبار کمپر یا ماشین که اجباریه ... با شهریار هم قبلش هماهنگ کرده بود که اون برش گردونه که بعد با شهریار اومدن خونه .. کمی قهوه خوردن با هم و من باغچه ام رو نشون شهریار دادم خیار ها خوب نشده اما گوجه ها باکاهوها خوبند...حالا فردا کمپر رو برمیگردونن خونه ... بعد قبل شام هم پارتنرم قسمت جلوی خونه سبزه هاش که خیلی بلند ونامرتب شده بود مرتبشون کرد بعد هم یه دوش گرفت وشام خوردیم و الان هم نشستم به نوشتن....الان هم تو هات میلم رو داشتم چک میکردم که دیدم یه کتاب هنوز جا مونده و باید برش گردونم به کتابخونه یادم باشه پنج شنبه ببرمش اون سمت فردا باید پشمهای جیمی رو بزنم که خیلی خیلی بلند شده بعد بشورمش و حسابی حمومش کنم...دیگه اینکه پنج شنبه باید بریم سمت واترینگن که نزدیک رایس ویک هست واسه امتحان جمعه ام....ما قبلا اونجا رفته بودیم واسه امتحانهای قبلی ام و اون قسمت کمپر په لی س هم رفته بودیم و قشنگه دوشنبه ای که گذشت پارتنرم زنگ زد و میخواست واسه دو شب پنح شنبه و جمعه شب میخواست بوک کنه که جمعه شب همه بوک شده وباید دنبال جای دیگه باشیم


Mooie weer met camper... In Vollenhove ...


Sunday, May 08, 2016

de fotos van Elberg ,zwolle etc with Camper...




                                                                   

/Elburg



                                                












chinese reaturant from inside Zwolle
zwolle















                                                                             Zwolle