Thursday, April 28, 2016

Nederalnd's King Birthday ...

هوای روز تولد ملکه خیلی مزخرف بود .. البته ملکه هلند که یه طورایی بازنشسته شده و خودش رو کشیده کنار در واقع تولد شاه هلند هست یعنی پسرش که تنها یه سال از من بزرگتره ... خود ملکه یعنی مادرش سه روز دیگه ست ...یعنی سی ام آوریل ....  نه بیست و هفتم آوریل ... حتی فه ی س بوک هم به ما تبریک گفت و گوگل هلند هم شکلش جالب بود .... پارتنر من که نشست خونه اما ناهید و شهریار وقتی پاشدیم از خواب بهم اپ داده بود که بیداری ؟؟؟...میخوایم بریم بیرون .... خلاصه منم سریع حاضر شدم و ناهید اینا اومدن دنبالم هر چی شهریار به پارتنرم اصرار کرد که بیا من تنهام و با سه تا زن .. اون هم گفت میخوام بشینم خونه و هیچ کاری نکنم ... بگذریم ....ما هم راه افتادیم ... اولش همون رفتیم سمت شهر مامان و بیشتر وسایل دست دوم مال بچه ها بود که میخواستن بفروشنش .... زیاد شلوغ نبود چون هوا که گه بود و سرد و خیلی جاها حتی برف و تگرگ هم اومده بود و سوز برف رو قشنگ حس میکردیم ... مامان که خودش رفته بود قبلش ... و اونجا دیدیمش ... کمی که گشتیم  و بارون گرفت رفتیم داخل این بوتیک ها ... بعدش دیگه زدیم رفتیم سمت بوخلت آلمان ..کلی پاساژ رو گشتیم  من دوتا اسپک خردیم واسه پارتنرم و بعدش رفتیم سمت الدی و دو تا پنیر واسه پارتنرم هم گرفتم ...چون واسه ساندویچ روزانه اش میخوره و دوست داره ..بعدش ناهید و مامان اینا کلی خرید کردن تو آلمان چون خیلی ارزونتر تموم میشه تا خود هلند ..حتی بنزین .. کارمون و گشتن و خوردنمون که تموم شد دیگه عصر هم شده بود و ما برگشتیم خونه ناهید اینا اول مامان رو گذاشتن خونه خودش و بعد هم منو رسوندن و بعد هم دیدم که پارتنرم شامش رو داشت حاضرمیکرد تا بخوره ...منم سالادم رو خوردم و استراحت کردیم ... 
امروز هم کار خاصی نکردم بیشتر کتابهای داستانی هلندی ام رو خوندم و توی فه یس بوکم که از دیشب  مطلب وعکس گذاشته بودم واسه  اکستنشن م نکردم بیشتر کتابهای داستانی هلندی ام رو خوندم و توی فه یس بوکم که از دیشب  مطلب وعکس گذاشته بودم واسه  اکستنشن مژه ها ... و کامنت ها رو امروز مرتب جواب میدادم شاید مشتری پیدا بشه واسه کارم ..امروز هم ناهید بعد کارش سرراه  په رایمر منو آورد .. با ساناز هم در طول روز صحبت کردم داشت سوپ میخورد و بعدش گفت میخواد به تمیز کردن خونه برسه ....چقدر دلم میخواد از این سرزمین سرد وکثافت برم ....برم یه جای دور .. برم کاستاریکا ... وای اگه تو رابطه نبودم همین فردا میرفتم ... بهشت خام گیاه خوار ها ... سرمای اروپا رو اصلا دوست ندارم ....زندگی کار هوای سرد همه و همه مزخرفه .. دیگه از زبون گندش نمیخوام بگم.. الکی عمرم اینجا حروم شد ....فقط و فقط بخاطر خانواده ام تو این خراب شده موندم....شایدهم رفتم ...ببینم چی میشه
 
تصویر جدید گوگل در هلند به مناسبت روز پادشاه
 
 
 
 
Happy King's Day!.. On Facebook ...
 
 


Nederland's King Birthday....


Tuesday, April 26, 2016

Nederland Queen's Birthday ...Tommorow...

امروز صبح با اینکه دیشبش ناهید گفت هوا مزخرفه نمیخواد فردا بری مارکت ... بازحاضر شدم و راه افتادم صبحی واسه اتوبوس واستاده بودم که چون شنیدم ساناز خواب آلود بوده وازدیروقت یا کله سحری واسه رفتن به دستشویی ازپله افتاده و سروکله اش ضربه خورده ودکتر که رفته بهش واسه دوهفته مرخصی دادن که بمونه خونه و رانندگی هم نباید بکنه ... خلاصه خیلی کف بود ... بهش گفتم ناراحت نشو تا میتونی استراحت کن و حالش رو ببر چون بعدش باید هی بری به کار و کلاست برسی و همه اش مرتب استرس اینا رو داری پس الان بی خیالش و تا میتونی لذت ببر ....من و ساناز خیلی وقته دنبال این فستیوال غذاهای خام تو أمستردام هستیم که اگه بشه ناهارش رو ما درست کنیم و بتونیم اونجا بفروشیم حالا دیگه نمیگم چقدر این دختر بهشون ایمیل داد و نکبت ها جواب ندادن بعد من رفتم سراغشون و مدت های زیادی طول کشید آخر سر بهم همین تو آوریل جواب دادن ....اونم چون شماره لعنتی یکی از برگزارکننده های فستیوال رو گیر آورده بودم چقدر به حرومزاده تکس دادم اخرش باز زنگ زدم ... خلاصه تا تونستن لفتش دادن ... ساناز چون واسه اش فرمی رو که واسم فرستاده بودم فوروارد کردم میگفت خاله تو پیشنهاد نامه اش نوشته اگه تا اخر مارچ درخواست میکردید پنجاه یورو باید کمتر میدادیم یعنی این کثافتها ی هلندی اینهمه مدت  طولش دادن تا از ما بیشتر بگیرن ... باورم نمیشه چقدر اینا حرومزاده اند .با وجود اینکه خیلی دل میخواست اینکار رو بکنم ولی الان چون دیپلم هورکای هلندی رو ندارم فقط استرالیایی اش رو دارم .. فکر نکنم امسال بخوام اینکار رو بکنم و لابد مسولاشون هم همین رو میخواستن بی شعورها ...با این جواب ندادن هاشون .. اونم این همه مدت .. راستش رو بخواید خیلی بدم اومد ازشون ...از اتوبوس که اومدم پایین اولش رفتم سمت سوپر سمت مسجد ترک ها واسه خریدن گوجه سبز چون معمولا مغازه های ترک و عرب و ایرانی اینا رو دارن .... گرون بود لامصب این ترک ها هم دیگه خوب یاد گرفتن البته درشت تر از گوجه سبز های سوغاتی  ماما ن از ایران بود گرفتم یه بسته دو یورو و شصت سنت شد ... یه بسته اش ... بعد اومدم سمت یومبو و کلی گشتم توش رو بعد رفتم سمت مارکت که همون شهر مامان داره هر سه شنبه ها ... سر راه زنگ زدم دیدم علی گفت مامان هم الان راه افتاده اون سمت و خودش هم میخواست با پسراش یعنی نیما و رضا که الان تو تعطیلات مدرسه شون هستن و واسه همین علی همه ش خونه مامان ایناست با پسراش بره استخر و بهم گفت که بنجی سگشون رو جنیفر نگر میداره .... مرغ پارتنرم رو خریدم به مامان مبایلش زنگ زدم گفت دارم میرم سمت بانک خلاصه دیدمش با هم کمی گشتیم و خریدهامون رو کردیم من چون دیروز خرید کرده بودم کمی دیکه لازم زیاد نداشتم ..بعدش رفتیم با هم سمت مغازه رنگ فروشی مو و اینا که دنبال یه سری خورده ریز وسایل  اکستنش مژه بودم که چیزی گیر نیاوردم ... بعد دیگه تو هم بارون رفتیم سمت الدی و اونجا هم کمی خرید کردیم و بعد با مامان اومدیم سمت ایستگاه اتوبوس و بعد هم مامان رفت منم که رفتم سمت خونه .....اومدم خونه که ناهید بهش زنگ زدم اما جواب نداد ....خوب فردا مثلا تولد ملکه ست ... و تعطیلی عمومیه اینجا ... پارتنرم هم تعطیله .. این چند روز اخیر خیلی هوا مزخرفه و مرتب هی بارون میباره واسه همین نمیتونم به باغچه برسم و میدونم واسه رسیدن به باغچه دیر کردم و باید تو مارچ یا همون اواخر اسفندوبین فروردین بهش میرسیدم اما هم هوا باز مزخرف بود وبارونی و هم اینکه من سرم گرم برنامه های عیدم بود و ماما اینا هم که رفته بودن یه طورایی دپرس بودم ..بگذریم ... ... با این هوا بیرون رفتن اصلا حال نمیده اما خونه هم نمیخوام بشینم ... یه مدتی باو با النازدنبال این چراغ و ذره بین مخصوص واسه سالن زیبایی بودیم که بالاخره الناز تو مارک په لتز پیدا کرد و پنجاه تایی میشد و خریدش همونجا البته بعد مشورت با من.. که امروز رسید خونه ناهید اینا منم بهش گفته بودم په رای مر هم بخره واسم بعدا پولش رو میدم که امروز اون هم رسید ... ناهید قبل از اینکه بره به کارش برسه ذره بینه رو با خودش آوردش خونه من ... بردیمش بالا با بقیه وسایل مخصوص نصب اکستنشن مژه که واسم از ایران خریده بود و کلی به بالا رسیدم و تمیزش کردم و کف رو حسابی تمیز کردم و با جارو برقی تارعنکبوت های سقف رو گرفتم فرداو یا ظرف این یکی دوروز هم حسابی مرتب ترش میکنم تا وقتی که مشتری هام اومدن خیلی خوب و درست و حسابی و آماده باشه ... امروز هی پارتنرم میپرسید پینکستر پارسال کجا بودیم رفتم سریع تو همین بلاگ جیگر طلام و بهش گفتم که مثال کجا رفتیم من این بلاگ رو اقلا چهارده ساله دارم.. باورم نمیشه که چقدر زمان گذشته و کلی همه خاطرات و عکسهای خوشگلم توش هست و خواهد بود...خیلی باحاله ...عاشقشم 


Monday, April 25, 2016

My Partner B'day ...

  من هفته پیش یعنی سه شنبه پیش که اومدم عضو کتابخونه شدم و به مسولش گفتم دنبال کتابهای ساده تر واسه خوندن زبان و داستانهای هلندی ام بهم گفت یه گروهی هستن که میتونی باهاشون حرف بزنی و کلی زبان تمرین کنی و میشه اونجا کتاب بخونی و راجعبش توضیح میدن و اینا و مجانیه ... دوشنبه صبح ها از ساعت نه و نیم تا یازده و نیم صبح ... خلاصه اولش امروز تنبلی ام میومد برم اما تا یاد امتحان زبانم افتادم تو سیزده می سریع پاشدم و راه افتادم اولش رفتم سمت مغازه ها ی ألبرت هاین و لی دل .... کمی گشتم و چون لیست میوه و سبزیجاتم رو که لازم داشتم آورده بودم خریدم ودستشویی ام هم گرفته بود بدجور ....دیگه داشتم می مردم آخرش دیگه یه پسره اونجا گفتم من واقعا باید برم دستشویی آخرش در داخلی رو باز کرد رفتم سریع اومدم بیرون....آخیش ...راحت شدم ... بعدش اومدم سمت شهر کمی گشتم و بعدش رفتم سمت کتابخونه همونجا یه اپ دادم به ناهید که من شهر مامان اینام..سرکاری یا خونه ای ؟؟؟.. بعدش دیگه اینترنتم رو بستم و باخانمهای اونجا مشغول صحبت شدم .... خود کتابخونه دوشنبه ها بسته ست اما اونجا چند تا خانم هلندی بودن  بعدش با هم حرف زدیم و بعدش رفتیم  سمت جایی که باید بشینیم و کلی حرف بزنیم از من پرسیدن و منم هی سعی میکردم هلندی حرف بزنم بعدش بهم کمک کرد این خانومه که چند تا کتاب آسون برای فهمیدن و داستانی به هلندی واسم پیدا کرد که همونجا چون کارتم رو هم برده بودم و خیلی راحته برای فهمیدن و خیلی از این بابت خوشحالم که هم دوستان خوبی پیدا کردم و باز هم خیال دارم هر دوشنبه برم اینجا ... البته دوشنبه دیگه تعظیله اما هفته بعدش حتما اگه کار نکنم میرم اونجا ... امروز تولد پارتنر من هم هست و چون ویکندی خیلی با هم سر سنگین بودیم زیاد حالش نبود واسه اش جشنی بگیرم اما اول صبحی یه تکست دادم و تولدش رو تبریک گفتم که اونم تشکر کرد بعدش از کتابخونه و خرید که اومدم رفتم سمت خونه ماما ... ماما تا حدودی همه چی رو میدونه کلی باهام حرف زد که عیبی نداره دخترم ...صبور باش آدم میشه فقط محبت کن بهش مثل همیشه ... علی هم اونجا بود که واسه تولدش تبرک گفت تو فه یس بوک پارتنرم ... من تلفنم به وای فای خونه ماما اینا وصله واسه همین اونجا که رسیدم فهمیدم ناهید جوابم رو تو واتس اپ داده که نه سر کارم .. بعدش اونجا که بودم زنگ زد که کارم تموم شده اگه خونه ای بیام یه سر پیشت .. منم گفتم نه هنوز پیش مامان اینام .. چون سر کار ناهید سمت خونه ماست و میتونه راحت بعد کارش بهم سر بزنه اگه بخواد ... اما من خونه نبودم همون موقع ...بگذریم  رفتم بعدش از خونه ماما اینا سمت آلبرت هاین و یه چاکلت فاج کیک خریدم براش با شمع و یه دسته بزرگ گل رز قرمز و صورتی واسه اش ... خلاصه سرراه هم به مامان اینا زنگ زدم که اگه خواستن بیان امشب خونه ما کیک هم گرفتم که مامان گفت قول نمیدیم ..حق هم داشت چون پارتنرم هنوز یه تماس با مامان من از وقتی از ایران اومده نگرفته ... به ناهید هم گفتم اگه خواستید امشب بیایید خونه ما واسه تولد پارتنرم کیک هم گرفتم خواستید بیایید  که گفت قول نمیدم ببینم شهریار چی میگه ... تو همون بارون و باد و هوای سرد و مزخرف اینجا یه دستم زنبیل چرخدار خریدهام که با خودم از سیدنی آوردمش و یه دستم هم یه دسته گل بزرگ وکیفم و چتر سوار اتوبوس شدم و اومدم خونه یه دوش گرفتم سریع و و خوب شد خونه رو یکشنبه ای حسابی تمیزش کردم بالا و پایین رو ... ناهید بهم زنگ زد و کلی درد ودل کردم باهاش ... بعد که پارتنرم اومد با دیدن  گل ها خیلی خوشحال شد وبقولی  سرحال اومد من سالادم رو خوردم غذای جیمی رو هم دادم اونم بعدش غذاش رو خورد و بعد ناهید بهم اپ داد که شام خوردید بیایم اون سمت ... منم گفتم کمی دیر تر بیا چون میخوام شمعهای  کیکش رو روشن کنم .....پارتنرم  تا شنید ناهید و شهریار اینا بعد شام میان پیشمون هی مرتب میگفت کاشکی کمی تارت یا همون کیک داشتیم که من هیچی نگفتم چون میخواستم سورپرایزش کنم واسه کیک و شمع هاش..... که همین کار روهم کردم و اونم حسابی سورپرایز شد....درحالی که بلندبلند شعر تولدت مبارک رو به هلندی واسه اش میخوندم با شمعهای روشن وکیکش اومدم داخل اطاق پذیرایی وگفتم فوتشون کن....پارتنر من زیاد اهل کیک و شیرینی و اینا نیست .. دیگه شمع کیک هاش رو که فوت کرد گفت بزارش یخچال که ناهید اینا اومدن بزارواسه شون بخورن ... خلاصه خواهر پارتنرم که زنگ زدو تولدش رو بهش تبریک بگه و داشت با پارتنرم حرف میزد تلفنی ... منم داشتم تو تلفن واتس اپ با الناز حرف میزدم که ناهید اینا اومدن ....  کمی نشستن واسه پارتنرم یه چند تا أبجو و یه بلوز خوشگل أوردن ... کلی هم عکسهای توی سفرشون به ایران رو نگاه کردیم و با هم حرف زدیم ...امیر برادر شهریار چه پیر شده ... دلم سوخت ... آخی .....ناهید اینا که رفتن و پارتنرم هم رفت جیمی رو بیرون کمی گردوند که کارش رو بکنه و بعد رفت بخوابه .. چه روز پر ماجرایی داشتم اما خوب بود و خوب تموم شد و پارتنرم هم خیلی تشکر کرد واسه کیک و اینا ازم   
 


Friday, April 22, 2016

این جمعه ای بالاخره ماما اینا میومدن از ایران ... من قبلش خاله مریم بهم از واتس اپ زنگ زد که ماما اینا رسیدن یا نه منم گفتم اونها الان باید آلمان باشن باشه بهتون خبر میدم زنگ زدم مبایل ناهید بعد مدتی برداشت گفت تو فرودگاهیم .. بعد به خاله ام تماس گرفتم برنداشت بعد براش تو همون واتس اپ نوشتم که حالشون خوبه و اینا و رسیدن آلمان .... بعد دیگه ناهید بهم زنگ زد خونه که رسید بعدش هم با مامان حرف زدم ... علی اینا هم که اون ور بودن یهو هوس کردم برم پیش مامانم ...خوبیش اینه که من همین ور هستم و سیدنی نیستم که دلم بگیره نمیتونم به راحتی برم پیش خانواده ام ..خلاصه راه افتادم و سرراه هم به پارتنرم زنگ زدم و گفتم دارم میرم خونه ماما اینا ... اونم گفت باشه سلام برسون از طرف من و اینا ...کلی دلم برای ماما اینا تنگ شده بود بعد دیگه شام هم موندم اونجا و شبش میلاد و جنیفر که میخواستن منو برسونن همون از سر خونه ما جنیفرگفتش بریم سمت خونه ناهید اینا بعدش گفتم منم  میام .. میلاد هم فرمون رو گرفت اونوری سمت خونه ناهید اینا .اونم تازه از دوشش اومده بود و قیافه اش مثل مامان معلوم بود خسته است و بقولی جت لگ داره .. اونم بعدا وسایل اکستنشن مژه رو بهم داد و یه سری سوغاتی دیگه ..به میلاد و جنیفر هم داد .. دستشون درد نکنه ... بعد کمی با الناز هم که صدای ما رو شنید اومد پایین حرف زدیم بعد هم میلاد منو رسوند خونه و خودشون رفتن .. اومدم خونه دیدم پارتنرم خوابه ... منم رفتم که بخوابم ... این ویکند هم جایی نمیریم .. هوا گه هست و من نمیخوام کاری بکنم فقط یه خرید داریم اونم واسه پارتنرم .. همین


Monday, April 18, 2016

 امروز چسبیدم به این دو تا لپ تاپ ... تو طول روز اول با اکسترنال هارد درایوم اولش کلی فایل ها رو کشیدم از لپ تاپ توی هارد درایوم بعد با لپ تاپ پارتنرم که بیشتر وقتها دست منه دارم درس میخونم و خودمو آماده امتحانم میکنم با لپ تاپ خودم دارم ویندوز ۱۰ رو که تا جولای امسال مجانیه دارم دانلود میکنم تا سیستم اونو آپگرید میکنم... گاهی بعضی آدمها و زندگی شون رو میبینم کف میکنم مثلا این رو همسایه ما تمام کارش از صبح تا شب فقط کارش بردن پسرش به مدرسه ست واسه شام هم یه تیکه غذا بزاره و شب خانواده چهار نفری بشینن دور میز اونو بخورن یعنی این زن که فک کنم سنش از منم کمتره حوصله اش از اینهمه تکرار همیشگی سر نمیره. من که خسته میشم همیشه از زندگیم توقعم خیلی بالا بوده و هست برم دنیا رو ببینم زبان های دیگه رو یاد بگیرم تجربه کنم جاهای ناشناخته برم ..این زندگی های تکراری منو خیلی زود خسته میکنه

Sunday, April 17, 2016

LUNCH INSIDE THE SHIP....




















این یکشنبه ای اولش رفتیم سوپرمارکت واسه پارتنرم خرید کنیم بعد اومدیم سمت این کشتی که ازش بعنوان غذاخوری استفاده میشه....ببینید توش چه قشنگه.... هوا مثل همیشه تخمی بودو نم نم بارون میومد  وگرنه دوست داشتم بیرون بشینیم  

Friday, April 15, 2016

امروز خیال داشتم باز بقیه باغچه رو بکنم و درستش کنم ولی ازجهتی که هوای هلند بیشتر وقتها تخمی تشریف داره و مرتب در عرض روز هزاران بار مثل ملتش رنگ عوض میکنه .. باغچه خیس تر و گلی تر از اونی بود که میشد کاری کرد بهتر بدنم بحدی درد میکنه که اندازه نداره از بیل زدن ... دیشب سگ پارتنرم جیمی طرفهای ساعت دو صبح هی خودشو میکوبید به درو اینطوری خبر میده که مثلا جیش داره یا چیزی دیگه ... سریع اومدم پایین و در ور باز کردم که بره بیرون اما مگه میومد تو دیگه بد بختی رو ببینم این چند هفته فصل جفت گیری سگ هاست و اینم بوی پایین تنه سگهای ماده رو میشنوه و حس میکنه و وحشی میشه و حشری .. حالا دیگه همه ش باید به فکر پایین این سگ هم باشیم ... دوباره دفعه بعد طرفهای ساعت چهار صبح صدای در رو شنیدم و فهمیدم لابد میخواد بره بیرون ..باز پاشدم و بردمش بیرون ... دیگه آخرش در پشتی اون در کوچیک مخصوص بخودش رو باز کردم که خبر مرگش اگه میخواد بره بیرون بره و بزاره کمی بکپم ...امروز بالاخره بعد چند بار تکس دادن به این شماره ای که بهم دادن و یکی از برگزارکننده های فستیوال خام گیاه خواری آمستردام زنگ زدم چون جواب منو که نمیداد اخرش باهاش جرف زدم و قرار شد من ایمیلم رو بدم و اونم فرم بفرسته تا ببینم ما برای یه میزی که میخوایم اونجا داشته باشیم یا همون استند چقدر باید پول بدیم .. خدا کنه سریع جواب بده دیگه خسته شدم بسکه دنبالش رو گرفتم .. به کلاس یوگا هم ای میل دادم چون تلنفنش تو سایتش نبود اگه بشه هفته دیگه بریم ..اطاق پذیرایی رو جارو برقی کردم بقیه بالا ها و اطاق ها و توالت ها رو فردا تمیز میکنم اما این اطاق پذیرایی چون فردا پارتنرم میشینه دیگه نمیشد تمیزش کرد ...بعد سرم رو رنگ کردم وحمام کردم و موهام رو هم صاف کردم و جلوهاش رو سشوار کردم و خومشگل شد  کمی هم درس خوندم واسه امتحانم که سیزده می باید بدم ...خیلی هم سعی به شماره ای که مامانم از ایران برام فرستاده بود و یه دوست خیلی قدیمی ام هست تکس بدم اما جواب نداد خلاصه که باید دوباره شماره رو بگیرم از مامان یا خاله نجیبه ام ...کمی هم با ناهید واست اپ کردم و واسه هم نوشتیم از مهمونی خسته بود و مثلا مرخصی رفته اما همه ش مهمون بازی و استراحتی نداره و پاهاش هم باد کرده اونجا ... خوب الان هم مشغول نوشتن پستهای روزهایی که تلنبار شده رو هم و باید تا یادم نرفته همه شون رو بنویسم .. وای که زمان چقدر سریع میگذره
  

Thursday, April 14, 2016


امروز اول صبحی چون علی معمولا پنج شنبه ها میاد سمت شهر ماما اینا و منم این پنج شنبه سرکار نمی رفتم قبلش باهاش هماهنگ کردم و صبح اومد دنبالم و با هم رفتیم اون سمت من وسایل کوتاه کردن مو مثل قیچی و پیش بندش رو هم آورده بودم باهاش که حال نداشت موهاش رو بزنم ... همون موقع هم جنیفر بیدار شد و با دیزل اومدن پایین ... کمی که نشستیم من چون میخواستم دستکش ظرفشویی ام رو که دیروز واسه کندن علف های باغچه با چاقو پاره شده بود و اون یکی دستکش ها رو هم پیدا نمیکردم برم مغازه و هم دستکش ظرفشویی بگیرم و هم دستکش باغبانی ... جنیفر هم با من اومد و منم نشستم ترک موتورش و راه افتادیم و اونجا خریدامون رو کردیم و بعد برگشتیم باز با علی کمی نشستیم جنیفر و میلاد هم واسه تولد علی یه کادو خریده بودن بعد طرفهای یک به بعد علی منو رسوند خونه و خودش رفت به کاراش برسه... منم کمی که نشستم و یه چیزی خوردم پاشدم سمت باغچه و به کندن علف هاش ..تا چهار به بعد دیگه دخلم اومد تا نصفش تموم شد بعد پارتنرم اومد اونم کمی بهم کمک کرد دیگه مردم از خستگی یه دوش گرفتم و بعد شام خوردیم منم خربزه هام رو خوردم بعد شام چون قبلش با واتس اپ به ناهید اینا تو ایران تماس گرفته بودن اونم با همون واتس او تماس گرفت و کلی حرف زدیم وسایل مخصوص اکستنشن مژه رو واسم خرید از بازار فقط یه دونه موچین مخصوصش رو باید بگیرم و یه اون عدسی دورش چراغ دار که واسه فاشیال هم میشه ازش استفاده کرد میخوام واسه الناز و جنیفر و ساناز مجانی بزنم اکستنشن مژه رو و بعدا اونها واسم مشتری بیارن ببینم چی میشه ناهید و شهریار هم امشب خونه خواهر شهریار شهین اینان و امشب هم تولد پسر شهین ایناست بعدش الناز بعد کارش زنگ زد چون واسه سه شنبه ای توت فرنگی خواسته بود و منم گرفته بودم اومد مه اونها رو ببره و کمی هم نشست کمی حرف زدیم چقدر خوشحالم که کلاسهای اشتانگا یوگا داره شهر مامان و الناز واسم پیدا کرد حالا میخوایم اگه شد با هم بریم اون سمت من فردا بهشون زنگ میزنم ببینم چی میشه چون سه شنبه ای از خرید رفتم اون سمت اما بسته بود.... با الناز حرف میزدیم که ساناز زنگ زد و کمی هم با اون گپ زدیم اونم بعدش رفت ... الان پارتنرم رفته بخوابه تلویزیون ایران رو دارم نگاه میکنم و خسته ام و اینا رو دارم به زور مینویسم فک کنم واسه امشب بسه فردا باز یه تیکه دیگه از باغچه رو میکتم سرم رو رنگ میکنم و میخوام واسه ویکند هم خونه رو تمیز کنم ...ببینم چی میشه


Sunday, April 10, 2016


Dutch For Dummies...

این هفته من دوشنبه اش طرفهای ساعت ده صبح به بعد زنگ زدم به آژانس کاریابی بهم گفتن کار دارن و منم سریع آماده شدم برای رفتن به کار واسه همه هفته بود کار کردن با این کاریابی لعنتی خیلی خسته کننده ست هیچ وقت بموقع بهم خبر نمیدن و همه ش باید دنبال کنی اونها رو و بهشون زنگ بزنی یا سر بزنی ... مرده شور کله پنیریشون رو ببرن... واسه اینکه این هفته کار میکردم دیگه پنج شنبه نمیتونستم برم با علی شهر مامان اینا و به خونه اش سر بزنم ... جمعه کمتر از هشت ساعت کار میکردم واسه همین رفتم سمت شهر و کلی گشتم ... واسه شنبه هوا خوب بود با وجود اینکه خیلی خسته بودم به پارتنرم گفتم بریم سمت شهر من واسه اش مرغ از بازار بخرم چون سه شنبه هم کار میکردم و نتونستم براش مرغ بگیرم خلاصه رفتیم اون سمت و مرغ خریدم و ماهی هم خریدم واسه اش و کمی هم میوه گرفتم و یه کتاب واسه گیری زبان هلندی واسه دامی به انگلیسی هم خریدم .خیلی وقت بود این کتاب رومیخواستم بخرم چون این نوع کتاب خیلی ساده و روان تمامی قوانین گرامر و نکات مهم روبرای یادگیری زبان هلندی توضیح داده .... کمی داخل شهر و گشتیم و اونجا پارتنرم کریستین رو با زنش و پسرش رودیدیم که مردها شروع کردن به گپ زدن با هم...زنش عفریته مثل بیشتر زنهای های  دهاتی اینوردماغش بالا ست اولش باز خودشو گرفت و ساکت بودمنم جز سلام و علیک چیزی زیاد بهش نگفتم و زیادمحلش نگذاشتم اما چون مثل بقیه هلندی ها خیلی هم فضوله اطاقت نیاوردوشروع کردبه حرف زندن....دیگه آخرش اومدیم سمت ....خونه واسه یکشنبه هم الناز اومد پیشم و کمکم کرد واسه درخواست کار تو بیمارستان شهر مامان و خودش هم گاهی الان اون طرف کار میکنه از وقتی که دانشگاه پزشکی آمستردام قبول شده قبل از شروع کلاس هاش میخواد کمی کار کنه ... الناز پیشم نشست و کمی حرف زدیم و کمک کرد این آی فونم هم اینترنتش درست شده و فهمیدیم که پسوردش اشکال داشته تو تمام این مدت کلی بردم این تلفنم رو به این مغازه های مبایل و هیچ کدوم از گوساله ها نفهمیدن مشکلش جیه .. خوبیش اینه که دیگه غرغر پارتنزم رو هم دیگه نمیشنوم....واسه دوشنبه ای که میاد باید کار کنم آخ جون 

Saturday, April 09, 2016



Eijndelijk... So simple book to understand Dutch Language & I'm loving it...