Wednesday, March 30, 2016

Tuesday, March 29, 2016

voor passen ... 2016 in Oirschot

ما واسه په سن که همون ایسترو یا عید پاک هست قرار شد بریم این سمت به اسم .
OIRSCHOT
اولش خواستیم جمعه ای پارتنرم که اومد بریم اما چون هر دو خسته بودیم همون شنبه صبح راه افتادیم و میتونستیم  تا سه شنبه که پارتنرم مرخصی داشت اونجا باشیم .. مامان و ناهید وشهریار هم که رفتن هم زدمان ایران و واسه حدودهای چهار هفته اون ور هستن ... هوا خیلی گرم نبود این چند روز بخصوص شب ها بارون شدیدی میومد و خواب زیر لحاف گرم و نرمم خیل میچسبید .. واسه یکشنبه اش رفتیم حسابی شهرش رو هم گشتیم شهرش قشنگه و دیدن داره ... کمی هم جایی نشستیم و پارتنرم چند تا أبجو خورد و منم پیشش بودم و باهام حرف میزدیم جایی که رفتیم خیلی برای مخصوص کمپر ها بزرگ نبود اما تازه بود .... چند تا کمپر هم مثل مال خودمون دیدیم ... این دو سه روز کلی راه رفتیم و گشتیم حسابی هم خوردیم و استراحت کردیم از نشنست توی خونه که خیلی بهتره دیگه دم دمای سه شنبه تفریحی راه افتادیم سمت خونه .. باید خرید کنم و زیاد خوراکی و میوه ندارم 

Friday, March 25, 2016

واسه روز سه شنبه تو پست قبلی ام یادم رفت بگم بعد از رفتن سمت مارکت و خرید میوه و سبزی مون با مامان و ناهید رفتیم سمت شهر چون من از مغازه رنگ فروشی اونجا میخواستم اگه داشته باشه از این وسایل مخصوص اکستنشن مٰژه بگیرم ... خلاصه که نداشتن و فهمیدم که باید از اینترنت سفارش بدم .... بعد رفتیم سمت ...هه ما .....و با مامان و ناهید یه چیزی خوردیم ....واسه چهارشنبه افتادم به تمیزی کمپر....با همون چهارشنبه شب من دو شب بود که مرتب با لبو و سیب و هویح اول  این سه تا رو میگرفتم بعد که تفاله اش رو جدا کردم بهش ریشه زنجبیل و پرتغال و سبزه های گندمم رو هم میچیدم و آبش رو با دستگاه مخصوصم میگرفتم و میخوردم از تفاله اون سه تا که گفتم یعنی لبو و سیب و هویج بهش چیا سید زدم و گذاشتمش همون چهارشنبه شب تو دی هایدرترم که بصورت نون ساندویجی بشه همه ش  که حاضرشد واسه پنجشنبه  صبح حاضرکه شد نون ها رو هم با خودم برداشتم و چون  ناهید زود نمیتونست بیاد من علی شبش که باهاش حرف زده بودم اومد صبح با رضا پسرش و بنجی سگشون دنبالم... منم وسایل قیچی و کارای مو رو با خودم بردم که موهای مامان رو بزنم و مرتب کنم تا اونجا هم رفتم سریع آماده شدم و اونم قبلش سرو ابروش رو رنگ کرده بود موهاش رو زندم بعد چند تا تیکه هم های لایت کردم  سرش رو ...موهاش خیلی قشنگ شد ....ناهید طولش دادمن هم نون های خام رو که آورده بودم دادم به مامان که بده به ناهید با علی برگشتم میخواستم واسه پارتنرم ته چین مرغ بزارم و وسایلش رو قبلا از سوپر ها سه شنبه ای خریده بودم .. روشش رو هم از همین برنامه بفرمایید شام قسمت نوبت شایان دیدم از من و تو که میخواستم اون مدلی درست کنم که سریع مشغول شدم ...اما کلی دردسر داشتم با این فر خونه مون ... هنوز شل بود ... آخر ناهید و شهریار که آومدن بعد شام خونه ما واسه خداحافظی ... توسط ناهید فهمیدم چیکار کنم و گذاشتمش دوباره تو فر که این دفع حسابی خوب شد و این دفعه اولم بودکه  داشتم درست میکردم ... ناهید و شهریار  نشستن واسه چای و قهوه و بهم گفت که چقدر نون های خام رو دوست داشت و همه رو خورد و خوشش اومده بود ... و پارتنرم که کله ش داغ بود وداشت با آلبوم عکس های قدیمیش و بچه گی خودش و هفت جدش ور میرفت خوش بحالش من همه آلبوم عکس های قدیمی ام قبل از اومدنم به اینور آب پخش و پلا شد و گم و گور ... خدا لعنت کنه شوهر بی عرصه سابقم رو ... بگذریم ... من فکر میکردم جمعه ای راه میفتیم بیرون با کمپر واسه همین تا ناهید اینا رفتن وته چین آماده شد سریع گذاشتمش بیرون تا خنک بشه و بعدش بزارمش توی یخچال رفتم بالا حمام کردم جمعه ای که داشتتم درست میکردم موهام رو دیدم های لایت های موهام خیلی روشنتر وقشنگتر شده .....امروز کار خاصی نکردیم همه اش لم دادیم و استراحت و فیلم تماشا کردن و خوردن ... ناهید بهم اس ام اس داد که رسیدیم تهران و .. صبح زود راه افتاده بودن .. خوش بحالشون .. خیلی ساله ایران رو نتونستم ببینم و به باعث و بانی اش همیشه نفرین میکنم...فردا اول صبحی باید جمع کنیم و راه بیفتیم یه سمتی تو این کشور خراب شده ... ببینیم چی میشه


Tuesday, March 22, 2016

اولین پست من در سال من .. ۱۳۹۵ یعنی سال میمون ....

اولین پست من در سال من .. ۱۳۹۵ یعنی سال میمون ... جالبه نه .. من ۴۷ سالمه و متولد ۱۳۴۷ ام ... اینم جالبه دیگه مگه نه ... بگذریم اولا عیدتون مبارک عزیزان من در ایران یا هر جای دیگه این دنیا که هستید ...بالاخره سال نو شد ... هفته ای که گذشت واسه پنج شنبه اش اول ناهید اومدچهارشنبه ای ریشه های سرم  رو رنگ کردبعد  سرم رو شستم واسه پنج شنبه اومد های لایت کردوموهای خیلی قشنگ شد رنگش رو هم همون دوشنبه ای خریده بودم  .. بعد چون همون روز من خیلی دنبال این ثبت نام امتحانم بودم که با کلی دردسر و دنبال کردن معلم سابقم و از فرچوناتو کمک خواستن فهمیدم که ای بابا خودم بایدثبت نام کنم یعنی باید پنجاه یورو هم بدم ... رفتم تو سایتش که لیزی معلم سابقم بهم داد و فهمیدم که دی خی کد باید داشته باشم خلاصه که من قبلش درخواست کرده بودم اما باید اکتیوش میکردم که کدش باید توسط نامه میرسید تو دستم که یکی دوروزه رسید دستم ... همین پنج شنبه پنج شنبه آخر سال هم بود و مامان میخواست بره سر خاک پدرم و حلوا هم پخته بود که به من و ناهید هم داد ببریم خونه مون اما دیگه وقت نشدبریم سر خاک  و همون جمعه ای مامان گلدون هم گرفت و بعدش همه با هم رفتیم سر خاک و کلی زار زدیم و مامان یه سبزه هم واسه پدرم سبز کرده بود خوب عید اونهم بود دیگه ... و واسه جمعه صبحش ابروهام رو رنگ کردم شب که حسابدارمون اومد و باید امسال وضعیت مالیاتی من هم مشخص میشد که معلوم شد باید ۶۲۶ یورو مالیات  سال ۲۰۱۵ رو بدم اخر سالی چه حالمون گرفته شد اما کاریش نمیشه کرد.. من همه پس اندازم همون شیش صد و خورده ای هست که گذاشته بودمش واسه گوهینامه ام ..حرومزاده ها ...واسه شنبه اولش رفتیم کمی خرید کردیم واز همون مسیر رفتم واسه سگمون اسنک و واسه ماهی قرمزهام که از پارسال عید داریمشون ستاره بخریم ..دو تا دسته گل هم یکی هم واسه مامان و یکی واسه خونه خودمون گرفتیم و بعدش از همون جا هم رفتیم خونه ماما اینا میلاد نیماوجنیفر هم باعلی اونجا بودن...جنیفر هم موهاش رو شرابی کرده که قشنگ شده بود...شام همه خونه مامان بودیم البته همه بجز بهمن و به رم ...مازودتر رفتیم وناهید که کار میکرد تا ساعت ۴ عصر که بعدش اومدن ناهیدوشهریاراومدن وبعدش هم سانازوالناز... بعد شام و میوه و شیرینی هم مامان طبق عادت هر سال به هر نفر ده یورو و به هر بچه علی پنج یورو عیدی داددستش درد نکنه طفلک سنگ تموم گذاشت ....من همونجا لپ تاپ هم برده بودم که واسه ۱۳ می واسه امتحانم بالاخره ثبت نام کردم و خیالم راحت شد...ساعت تحویل سال نو پنج صبح به وقت هلند بود بعد که رسیدم خونه و پارتنرم رفت بالا بخوابه بعد مدتی من اومدم پایین چون میخواستم هم ساعت تحویل بیدار بمونم و هم میخواستم از سه ته لایت و برنامه های ایران رو تماشاکنم... مامان ناهید و شهریار جمعه ای که داره میادیعنی ۲۵ مارچ واسه تقریبا چهارهفته میرن ایران و من امسال هم کف کفم...وهرروز خدا باعث و بانی این مشکلم رو هم خودش رو هم پدر مادر گور بگور شده اش رو نفرین و لعنت  میکنم ....امید وارم روح پدر و مادرش تو جهنم خدابسوزه وجزغاله بشه.. خودش هم خبر مرگش بالاخره خبر مرگش بهم برسه و تو تنهایی دق کنه و از بوی گند لاشه اش بیان و جنازه کثافتش رو از تو خراب شده اش بکشن بیرون ...اینطوری دلم آروم میگیره با اینهمه بدی که بهم کرده و میکنه... یکشنبه۲۰ مارچ کار خاصی نکردیم و همه اش  توخونه بودیم ...خونه ام بوی سنبل های تازه میز هفت سینم رو گرفته...واسه دوشنبه افتادم به جون خونه و حسابی تمیزش کردم چون واسه ویکند یعنی از جمعه ای که میاد میریم بیرون و دیکه وقت نمیشه تمیز کنم خونه رو...واسه پنج شنبه ناهید کار نمیکنه میاد صبح دنبالم مامان هم دیگه کلاس نمیره و میخوام موهاش رو کوتاه کنم تا واسه ایران رفتن حسابی خوشگل باشه...از سری جدید بفرمایید شام تلویزیون من و تو ه میدیدم داشت ته چین مرغ میزاشت که هوس کردم برای پارتنرم درست کنم امروز که واسه سه شنبه بازار رفتیم وسایلش رو خریدم که درست کنم این پسره شایان که کارش خیلی درسته ...ای ول....این رقصشون هم قشنگ بودو خوشم اومد....اینم لینکش که اگه خواستید ببینیدوحالشون روببرید
 

Friday, March 18, 2016

فرا رسیدن این روزهای زیبای بهاری .... این جشن زیبای نوروزی که یادگار و سنت زیبای نیاکان پارسی ما میباشد .. را به دوستان و عزیزان پارسی زبان و به اقوام و فامیل مهربونم .. در ایران واروپا و یا در هر جای دیگه دنیا که هستند شادباش میگم .... با امید و ارزوی شادی بیشتر و سلامت و موفقیت در سالی که میاد برای همه شما .... من دیروز عملیات خوشگلاسیونم بالاخره تمام شد ...موهام هم عالی شد ... خونه تمیزه سفره هفت سینم کامل هست ... بوی عطر سنبل ها همه جای خونه پیچیده ....ماهی های قرمزم از پارسال عید هنوز سالمن و دماغشون چاقه .... دلهاتون رو بهاری کنید و بیایید با هم به بهار سلامی دوباره کنیم ... جای پدرم مثل همیشه خیلی خالیه ... فردا شب شام شب عید خونه مامانم با همه فامیل ها ...خواهر گلم با شوهر و دخترای نازش ...برادرام ..بچه های برادرم ..همه و همه ...فرصتی که توچندین سال زندگی ام تو سیدنی نداشتم و همیشه اوقات کریسمس و عید نوروز دلم خیلی میگرفت و غمگین بودم و نبودنشون روبدجوراحساس میکردم واسه همین قدر این روزها رو به معنای واقعی میدونم و از تک تک لحظات اون تا میتونم استفاده میکنم و بقولی حالش رو هم دارم میبرم ....من تو این سالیان که دور از شون بودم پدرم رو مفت از دست دادم ... رفت و ناگهانی همه ما رو تنها گذاشت.. مرگ پدر بهم اموخت همه چی واسه همیشه نیست ... تا عزیزانتون پیش شما هستن و زنده اند باید قدرشون رو دونست ... من با از دست دادن پدرم بزرگترین سرمایه زندگیم رو از دست دادم پدرم بزرگترین پشتوانه خانواده ما بود ... دیگه نمیزارم این قضیه سر مادر و خواهر و برادرام تکراربشه .. درس خودم رو گرفتم ... خوبی قادری های هلند اینه که هنوز با توجه به موندن این همه سال و زندگی تو غرب مثل خیلی ایرانی های دیگه که اینور اب دیدم بی تفاوت نسبت به هم و بقولی زامبی نشدن .. هنوز درد تک تک مون درد همه ما بحساب میاد ... و شادی یکی شادی همه محسوب میشه خوشبختی و لذت در کنار خانواده خودم ....با وجود داشتن سی تی زن استرالیایی ام وپاسپورتش ...سه سال و خورده ایه که تو این کشور چسقلی ام .... مهم نیست زبان اینجا مزخرفه ... مهم نیست هواش چرته .... و مشکلات دیگه ... مهم اینه که وقتی دلم برای پدرم میگیره میتونم راحت برم سر خاکش و یه دل سیر گریه کنم .مهم اینه که مادرم پیش منه ... خواهرو و بقیه ...و بودن شون یعنی زندگیم خیلی قشنگه و دلم اروم و وجودشون بهم ارامش میده
Gelukkig Perzisch Nieuwjaar aan al mijn familie en vrienden in Iran en Europa en over de hele wereld ... geniet van deze tijd met jou geliefde en familie en vrienden te genieten van ...
HaPpy PErsiAN nEw YeAr to all my family and friends in Iran and
 Europe and all around the world... enjoy these times with you loved one and family and friends ...
 For thousand years Persians and our ancestors celebrated the coming of the Spring... Enjoy all ... love you ..


.

Wednesday, March 16, 2016

من این روزای اخر سال خیلی دوباره دپرسم .... این ویکند که گذشت و از هاردربرخ برگشتیم میدونستم که دو تا از شیف های کاریم کنسل شده و دیگه منو واسه کار اونجا نمیخوان ... حروم زاده ها بعد اینهمه حمالی ... پدرسگ ها مثل اینکه خوششون نیومده بود وقتی نفر بعدی من دیر تر میومد و من نمیخواستم زیاد منتظر بشم و هفت صبح بعد هفت هشت ساعت خرکاری دلم میخواست  سریع خونه ام برم .... بی شرف ها ....مهم نیست.... به درک .... واسه دوشنبه رفتم سمت ارنهم و کلی گشتم و خوب هم خوردم و خرید میوه سبزی ام رو کردم چند تا لیمو شیرین و نارنج هم خریدم یه دونه هم نارگیل جوان خریدم.خیلی وقت بود نارنج نخریده و نخوردم گفتم ترای کنم ... دیگه واسه سه شنبه هم که رفتتیم مارکت با مامان و ناهید و بعدش کمی نشستیم پیش مامان ناهید و مامان میدونن حالم خوش نیست این روزا .... کلی هم سعی کردم با معلم سابق زبانم در تماس باشم تا اسمم رو بنویسه واسه اخرین امتحانم اما با کلی دردسر فهمیدم که باز بخاید خودم ثبت نام کنم و پنجاه یورو هم باید بدم .... درک دیخی کدم رو اکتیو نشده بود ناهید که امروز اومد سرم رو رنگ کنه سعی کردیم اکتیوش کنم حالا تا پنج روز کاری واسم نامه میاد تا بتونم باهاش ثبت نام کنم ... امروز یه سفره کوچولو هفت سین درست کردم اما خوشم نیومد سماق نداشتم که از ارنهم خریدم دیشب شب چهارشنبه سوری بود که ارنهم هم برنامه بود اما نرفتم ... بی پولی و بیکاری ونداشتن گواهینامه خیلی اذیتم میکنه نمیدونم تا کی میتونم به این وضع ادامه بدم و مطابق میل خودم زندگی کنم .. فردا اخرین پنج ساله و با مامان و ناهید میخوایم بریم سرخاک پدرم ....بعدش ناهید میخواد سرم رو های لایت کنه ..مامان و ناهید و شهریار واسه بیست و پنج مارس میرن تهران و تا بیست و دو اوریل اونجان ... کف کفم خدا....بدادم برس

Sunday, March 13, 2016

Indeverte Kamper place...from saturday till sunday afternoon...

last week when we were with my in laws... we sat for a while and talked with Wim and mum ... mums is my partner mother and her husband is wim. we sat there for a while and the weather was good but from 6 pm I said to my partner we should go because its the times for their dinner then we came out of their house and damn by the time we were out the rain started and we both on the bicycle and it was so raining hard and I was so angry at my man because I already told him before lets go with the car and he said the weather is good and we go by bicycle any way ... I was soaked with the water by the time we came home ... I went straight to the shower and took the rest... for the whole week I worked a few nights from lets say 11 pm till 6 or 7 in the morning after ... so I was so tired all the times ... for this Saturday we went to the Inderverte and eat and relaxed with early sleeping ... and felt much better ..after early waking up and having breakfast we started to walk around and then we drive around in Germany too and stopped some where and walked a while near the water but still cold wind was there so that's why we left and back to the kampr then home now .we came home and took every thing out of the kamper and I took a shower and that's it , the thing is I wasn't much in the good mood because the place and shit bakery I was working my butt off said to my work agency we don't want her any more... bastards ,,,, I was so angry and its really hard to find a fucking proper job in this country in Nederland and life is so damn expensive and I don't know what else to do ... they said I can good speak Dutch and that is their excuse .... but its not true I always talked with any one in Dutch and perhaps they didn't like my reply when other lazy person didn't show up for her or his time and I didn't want to do their job and after I finish my time I wanted to do and do not wait long for them .. any way to find any work here is so damn hard and so many bosses know that and if they don't like you for any reason well bad luck your are out so damn fast and they are real fucking bastards and working here is like real slavery . but I have to work because living is so damn expensive too and I don't know what else to do. tomorrow I want to go to Arnhem to look around and forget about my shit for a while then I will go to work agency and get their key back then I will call to my language teacher Lizzy to register me for my last exam which is Lezen or reading and I have to get ready to finish this shit also and then I will go for theory later on.
tired tired of living here ... just thinking about my family keeps me here and that is all.
fucking tired of it

Sunday, March 06, 2016

امروز یکشنبه ست ...پوف...این هفته ای که گذشت من چهارشب .. شبکاری دارشتم که پدرم در اومد اما چون همیشه کار نیست هر وقت مرکز کاریابی بهم زنگ میزنه بهشون نه نمیگم ... خیلی خسته بودم و ساعت خواب و بیداری بدنم بهم خورده اما به مرور زمان بهتر میشه ... شبها به سختی میخوابم و روزها خواب الودم ... خیال داشتم به معلم کالجم این دوشنبه که میاد زنگ بزنم واسه اخرین امتحانم اما چون زیاد درس نخوندم میزارم یه هفته دیگه تماس میگیرم باهاش تا واسه امتحان واسم ثبت نامم کنه و تمومش کنم اونم و راحت بشم .. الناز بالاخره جمعه جواب امتحان دانشگاهش روواسه پزشکی  قبول شد و چون تولد بهمن هم بود بهم زنگ زد و گفت پاشید بیایید اونور ما یه مهمونی کوچولو گرفتیم اما من و پارتنرم خیلی خسته بودیم و نخواستیم بریم ... مرده شور سیستم اینجا رو بردن که از برده داری چیزی کم نداره حروم زاده ها تا میتونن ازت کار میکشن صدات هم نمیشه در بیاد اگه باهاشون بحث کنی دیگه بهت کار نمیدن .. بی شرف ها ... من شب پنج شنبه خوب شد با همکارم برگشتم وگرنه مجبور بودم از پنج صبح تا شیش و نیم منتظر ناهید میشدم تا منو برگردونه خونه ... دم دمای عیده اما من اصلا دل و دماغی براش ندارم امسال مثلا سال من هم هست سال میمون یعنی تا میتونم باید بتازونم اما انرژی ندارم مامان و ناهید و شهریار هم بعد سال تحویل میرن ایران واسه چند هفته و دلتنگم ... امیدوارم بهشون خوش بگذره...من این دوشنبه که میاد یه شیفت روز کار میکنم حالا اون دو تا شیفت شب رو کنسل کردن سه شنبه ای میرم ببینم چه مرگشونه و چی کار میخوان بکنن دیروز بسکه بدنم درد میکرد رفتم تو وان حموم پر کردم اب داغ و خلاصه لم دادم توش ای پد پارتنرم رو هم بردم که اونجام یه فیلم ایرانی ببینم که ای پدافتاد تو اب خوب شد خراب نشد نتونستم فیلم هم ببینم چون اینترنت خوبی بالا نداره اما حالم جا اومد نشستم تو اب داغ و اومدم بعدش لم دادم رو مبل کمی هم میوه انگور واسه شام بخورم و راحت ... کمی هم با دوستم فرچوناتو حرف زدم تو فه یس بوک و بعدش یه فیلم ایرانی از ساته لایت دیدم و خوابیدم الان هم چون هوا خوبه میخوایم با دوچرخه بزنیم بیرون بعدا درس میخونم.. واسه همین خداحافظ تا پست بعدی 

Friday, March 04, 2016

Zohreh Ghadery was celebrating your special day with Ali Ghaderi and 2 others.
super blij voor mijn nichtje nieuws Elnaz Alagha... ze kreeg wat er nodig is .... om te studeren aan de universiteit van Amsterdam voor de geneeskunde ....so proud of you .... the world is your oyster schat ...conquer it...XOx
So happy to hear my beautiful niece is accepted in University of Amsterdam to study medicine ... you go girl...The woman of Ghadries are ROCK....
خواهر زاده خوشگلم ... الناز... امروز دانشگاه پزشکی امستردام قبول شد
Comments
Elnaz Alagha Love you babyyyy❤️❤️ ghorbonet beram man! Inshallah shomaham hamishe moavagh bashin va salamat bashin to zendegitoon❤️❤️❤️
Ali Ghaderi ey janam.mobarak bashe
didi goftam gabol mishi.
khodaro shokr
...See More
Elnaz Alagha Ghorbonet beram man daiee joon! Inshallah hamishe sayatoon balasaremoon bashe! Inshallah nobate Rosa VanzeNima Ghaderi va Reza Sadeghi ke kheli moafagh beshan to zendegishoon! Ghorboneshoon beram man. Doeset daram daie joonam! ❤️❤️❤️Xxxxxxxx

Desel...lol