Thursday, December 31, 2015

IndeVerte In LIMBURG Camper place...

این آخرین پست من تو سال ۳۰۱۵ میلادی هست ما تمام مدت اینجا یعنی همون
IndeVerte توی Limburg موندیم فقط دوشنبه و امروز یعنی پنج شنبه رفتیم خرید کردیم از سوپر مارکت چون خوردنی هامون تموم شده بود تمام این مدت عصرها با پارتنرم و جیمی میرفتیم بیرون و اطراف قدم زدن و هی راهمون رو گم و بعدش پیدا میکردیم ...گاهی هم. به پیشنهاد من وقتی می دیدیم سر سگمون جیمی گرمه همون سر راه هی پشت درخت ها و یا بیشه ها قایم می شدیم تا عکس العمل جیمی رو ببینیم چطوری دنبالمون میگرده...اون اوایل هی نگران میشد ما رو گم کنه اما بعدها دیگه کمتر نگران میشد و میدونست داریم باهاش بازی میکنیم و هی سریع پیدا مون میکرد....اینجا اوایل اومدن مون خیلی شلوغ نبود  اما هی مرتب کمپر اومد حالا از هلند یا بلژیک و الان شلوغ و بقولی پر شده .... پارتنرم الان شامش رو خورده و رفته دراز شده رو تخت کمی استراحت کنه واسه سال تحویل مرغ داشت با برنج که مرغش پخته بود فقط باید تو فر گرمش میکردم صدای ترقه و اتیش بازی میاد اما از اطراف شهر قبل شام به میلاد زنگ زدم و کلی حرف زدیم واسه امشب هم باید برن سنت خونه مادر جنیفر هم سمت خونه ناهید که  همه امشب اونجان علی و رزا و نیما با بنجی هم پیش مامان بودن که احتمالا الان اونجان دیشب هم به مامان زنگ زدم هم بعدش به علی امشب هم واسه سال نو حتما به ناهید اینا زنگ میزنم دلم براشون تنگ شده و دلم میخواست اونجا باشم اما این چند سال همه اش همینطور بوده بدبختی اینه که اهل کمپر و بیرون رفتهای مثل ما نیستن که اگه بودن با هم میرفتیم و این موقع ها با هم بودیم ...بگذریم امروز تو کمپر دوش گرفتم بعدش قراربود پارتنرم بره اون که رفت داشتم با میلاد حرف میزدم که گفت اب تموم شده و بیچاره سرش رو شامپو نکرده اومد بیرون هم خنده ام گرفته بود هم دلم براش سوخت دیروز به ونسا ایمیل دادم و تولدش رو که اول ژانویه ست تبریک گفتم امیدوارم کارت تبریکی رو که واسش فرستاده بودم تا الان دستش رسیده باشه همونطور که قبلا گفتم اینجا بچه های زیر۱۶ سال رو راه نمیدن البته هر کی اومده پیرپاتال نیست توشون جوون هم هست و بیشتری ها سگ دارن مثل ما ..اما اکثر زن هاشون حدس و تپل اند پارتنرم اینا رو که میبینه بهش میگم همه نور تو خوش شانس نیستن که پارتنرت مثل باربی می مونه.....دیشب سر شب خواب بودم بعد که بیدارشدم برم دستشویی دیگه خوابم نبرد و تا دیر وقت هی فکر میکردم که چه برنامه هایی واسه سالی که داره میاد دارم چه سالی بود این ۲۰۱۵ ... امتحانام رو دادم وای هنوز نتیجه ام رو نگرفتم کاشکی دیگه قبول شم این سه تا امتحانی که دادم و با تموم شدن این سال اونم تموم بشه ...بیشترکار کردم ...پارتنرم سیکارش رو کنار گذاشت ....واسه اولین بار رفتم سمت فرانسه واسه تابستون سفر زیاد کردیم با کمپر ...اولین بار قایق خریدیم و کمپر جدیدتری خریدیم و اون کمپر قدیمی رو فروختیم ....خلاصه مثل پارسال سال شلوغی بود واسه مون میدونم سال بعدی هم سال شلوغی واسه مون خواهد بود... سال خوبی رو براتون آرزو میکنم عزیزان .... تو این مدت کلی عکس انداختم و گذاشتم تو اینستاگرام خودم ....ما تا شنبه اینجاییم بعدش میریم سمت خونه كه یکشنبه قبل از شروع هفته حسابی استراحت کنیم و به كارهای عقب مونده برسیم ...راستی من ماهی قرمزهام رو هم با خودمون اوردم تمام چند هفته مسافرت تابستون هم ماهی ها با هامون بودن...این عید که بیاد دو سال میشه که دارم شون
What a year we had... Gone so fast ... Life is a beautiful journey ... Make the most of it...love you all...Zohreh

Tuesday, December 29, 2015

at Lottum...

Oud en nieuw for us ... Lovely place to stay ..


 this one had light blue eyes.. so pretty ..



Friday, December 25, 2015

Camping for xmas in Den Driesch...


Camping for xmas in Den Driesch...

ما دوشنبه  ۲۱ دسامبر۲۰۱۵بالاخره راه افتادیم با کمپر بیرون صبحش همه چیزو جمع و جور کردیم و همون روز طرفهای دو بعد از ظهر به بعد راه افتادیم اولش گفتم که میخواستیم بریم سمت آلمان شاید بشه اسکی هم بکنیم اما چون امسال برف زیادی نداشت پارتنرم یه جا واسه کمپرمون سمت فالکن برگ  به اسم
Den Driesch
تا پنج شنبه بوک کرد و ما همونجا رفتیم خیلی شلوغ و قشنگ بود این موقع از سال بعد که رسیدیم اونجا رفتیم به گشتن توی شهر و کمی خوردن و شب هم که استراحت کردیم واسه سه شنبه و چهارشنبه هم که رست مارکت رفتیم هم داخل شهرش که حسابی شلوغ بود ناهید دوشنبه تولدش بود و همه شون شام رو همون شب دوشنبه که شب تولدش بود و شب یلدا هم بودتو یه رستوران شهر مامان بوک کرده بودن به ما هم گفته بودن اما من چون هر رستورانی نمیرم و پارتنرم به هوای من زیاد رستوران نمیره و ما میخواستیم با کمپر بزنیم بیرون دیگه اونجا نرفتیم اما مامان و میلاد و جنیفر و ناهید و شهریار به رم و ساناز الناز و بهمن هم بودن اونجا واسه سه شنبه اش هم همکاراش اومده بودن چون ناهید پنجاه سالش شد من یه مطلبی واسه ش تو صفحه فه یس بوکش نوشتم به سه زبون . براش نوشتم :
تنها خواهر خیلی مهربون و خوشگلم تواین دنیا .... خیلی فکر کردم واسه تولدت چی باید واست بنویسم .... فقط می دونم که من و تو، توی تمام این سالهای با هم و بدون هم راه زیادی رو پیمودیم تو سختی ها یه طوری دست همو گرفتیم و تو شادی  های همدیگه خندیدیم و خوش بودیم ... می دونی خیلی خواهر ها رو دیدم و شنیدم که تنها وجه مشترکشون از خواهری هم اسم بودن پدر مادرشونه و خوب هم خون هم هستن اما هیچ ارتباط و پیوندی دیگه بینشون نیست .... اما من خیلی شانس دارم که خواهر مهربونی دارم که قلبی از طلا داره و همیشه خدا حواسش به خانواده اش بوده و هست ... تنها خواهر گلم من آدم زیاده خواهی نیستم اگه آرزو میکنم کاشکی چند تا خواهر مثل تو داشتم ...تو تنها خواهر من نیستی .... بهترین دوست منی... خاطرات زیادی با هم داشتیم و داریم...از کدومش برات بگم ..با تمام این حرفها فقط میدونم که  همیشه هوای منو داشتی تو روزهای بچگی .... تو تین ایجر بودنمون وقتی برای اولین بار از  عاشق شدنهامون با هم حرف می زدیم ... وقتی از آرزو هایی که داشتیم نقشه هایی که واسه زندگی داشتیم اون موقع ها...همه و همه ... میبینی تو چه روز قشنگی بدنیا اومدی... شب یلدای خودمون که همه ایرانی ها تو ایران و بیرون از ایران جشن میگیرن ... تازه شم علاوه بر اون این شبها و امشب هم همه مردم دنیا واسه  کریسمس و سال نو حسابی شادن و همه جا چراغونی و تزیین شده...ازت خواهش میکنم مراقب سلامتی ات باش چون من آدم خودخواهی ام و دوست دارم تو و بقیه عزیزانم خیلی عمر سالمی داشته باشید....چون واسه بازنشستگی مون که میخوایم بریم دنیا رو بگردیم مجبور نشم روی چرخ اینور و اونور بکشم تو رو که اگه مجبور بشم اینکار رو هم میکنم پس بهتره سالم بخوری تا با پاهای  خودت باهام بیای...بعد این همه سال من و تو میدونیم که عمر مثل برق و باد سریع میگذره ....بقیه بیش از پنجاه سال عمرت برات موفقیت بیشتر فکری راحت تر قبلی مهربون و عاشق تر و زندگی پربرکت تر آرزو میکنم .... تنها خواهر مهربونم .... تولدت مبارک
My only gorgeous sista .. Happy B"day.. Stay beautiful  inside & outside like always .. Enjoy your day... Love you from the bottom of my heart ...XOX
Lieve zus Nahid....
      Van harte gefeliciteerd met je vijftigste verjaardag. Ik ben heel blij en gelukkig dat we dit samen mogen vieren. Vroeger,toen we in Iran als gezin allen samenwoonden,waren wij als twee zussen heel close met elkaar,bijna onafscheidelijk.  Later volgden er vele jaren van scheiding ,een periode we onze eigen weg zochten en vonden. Jij in Nederland, ik in Australie, dat was moelijk en zwaar maar goed uiteindelijk .
Maar nu ik al weer een paar jaar in Nederland leef en zelfs dichtbij jou woon. Voel ik me  net zo verbonden met jou als vroeger. Wat goed is dat.
Hartelijk dank  en zo heerlijk is het  dat je mijn vertrouwenspersoon , Mijn vriendin .....Mijn lieve zus bent...
je, ZOHREH

اینجا تو هلند خیلی به این سن اهمیت میدن اگه زن پنجاه سالش شده باشه اونو سارا صدا میکنن و اگه مرد پنجاه سالش باشه میشه ابراهام.... در و همسایه و دوستان و فامیل ها و همکاران میان جلوی خونه طرف عروسک های.گنده میزارن و جلوی خونه شون رو تزیین میکنن و معمولا طرف اصلا موقع درست کردن تزیینات بیرون خونه یا از خونه بیرون نمیاد یا دک میکنند طرف رو بیرون جایی تا بعد که حاضر بشه و بعدش میاد و کارشون که  تموم شده رو میبینه خیلی ها پارتی میدن خیلی ها هم مثل خواهر من همگی میرن بیرون غذا میخورن من که اصلا خوشم نمیاد و خیال دارم وقتی بقول هلندی ها سارا شدم بزنم یکی دو هفته برم یه جزیره گرم و نوامبره رو اونجا بگذرونم و پنجاه سالگیم رو اون شکلی جشن بگیرم... بگذریم این اولین سفرکارت تو زمستون و ایام کریسم با کمپر بود تو مغازه ها کلی چراغ های تربیتی بود و اویزه که خری یم با یه چراغ مثل در ها کریسمس که حال و هوای اونو بدیم به داخل کمپرمون و اویزه ها رو هم از پنج ه ها اویزون کردم تو تاریکی شب خیلی برق میزد یه نو شمع های باطری دار هم خریدیم که تو این مدت همه اش ازشون استفاده میکردیم و فضای کمپر خیلی خوشگل شده بو خلاصه که این چند روز خیلی خوب بود کلی گشتیم و خرید کردیم و خوردیم پنج شنبه که زدیم بیرون از اونجا اول  رفتیم خرید از سوپر مارکت سر راه بعد پارتنرم یه جایی پیدا کرد تو
Lottum
به اسم
IndeVerte
البته اینجا هم جزو لیمبرگ هست سر راه مجبور بودیم از رودخانه رد بشیم که با این وسایل مخصوص ما رو رد کردن انور اب ... خوب این جا اینه که خیلی بازه و بزرگ خیلی هم شلوغ نیست و بچه های ریز ۱۶ ساله رو هم نمیپذیره یه طورایی راحتیم هر سال این موقع از دست ترقه های توله سگ های همسایه اعصاب و روان نداشتم جیمی هم میترسید و هی پارس میکرد امسال راحتیم با مامان و ناهید در تماسم میدونم علی با نیما و رضا و سگ رضا بنجی پیش مامان هستن ناهید هم مث هر سال کریسمس کار میکنه سال نو تعطیله ... ما همگی سال نو خونه ناهید بودیم امسال این ور و اونوریم معلوم نیست مقصد بعدی مون کجاست اما تا یکشنبه اینجاییم دیروز به ژان و زنش کارت کریسمس و سال نو ای میل کردم و به فرانسوی بهشون تبریک گفتم به احتمال زیاد تابستونی که میاد میریم سماثت فرانسه باز همونجا حالا ببینیم چی میشه مامان اینا واسه شام سال ند پیش ناهید هستن حالا بعدا باز با هاشون تماس میگیرم امروز هوا بارونی بود اما مثل همیشه  رفتم سراغ ظرفهای  کثیف و شستن شون بعد هم اب تمیز اوردم واسه ماهی هام چون اونها رو هم اوردیم با خودمون... کلی هم با جیمی و پارتنرم گشتیم اطراف رو ... خیلی قشنگه طبیعت اینجا و ساکت و موقع راه رفتن زیر نم نم بارون بوی جنگل تازه و برگهای  خیسش و هوای تمیز رو تو ریه هام میکشیدم جیمی هم حسابی گشت و الان بیهوش افتاده و خوابیده شکمش سیر و کارشم کرده و الان داره استراحت میکنه ...راستی امروز کریسمسه... عزیزانم کریسمس تون مبارک. بوس گنده


Merry Xmas eveery one...yey...

ما دوشنبه بالاخره راه افتادیم با کمپر بیرون صبحش همه چیزو جمع و جور کردیم و همون روز طرفهای دو بعد از ظهر به بعد راه افتادیم اولش گفتم که میخواستیم بریم سمت آلمان شاید بشه اسکی هم بکنیم اما چون امسال برف زیادی نداشت پارتنرم یه جا واسه کمپرمون سمت فالکن برگ بوک کرد و ما همونجا رفتیم خیلی شلوغ و قشنگ بود این موقع از سال بعد که رسیدیم اونجا رفتیم به گشتن توی شهر و کمی خوردن و شب هم که استراحت کردیم واسه سه شنبه و چهارشنبه هم که رست مارکت رفتیم هم داخل شهرش که حسابی شلوغ بود ناهید دوشنبه تولدش بود و همه شون شام رو همون شب دوشنبه که شب تولدش بود و شب یلدا هم بودتو یه رستوران شهر مامان بوک کرده بودن به ما هم گفته بودن اما من چون هر رستورانی نمیرم و پارتنرم به هوای من زیاد رستوران نمیره و ما میخواستیم با کمپر بزنیم بیرون دیگه اونجا نرفتیم اما مامان و میلاد و جنیفر و ناهید و شهریار به رم و ساناز الناز و بهمن هم بودن اونجا واسه سه شنبه اش هم همکاراش اومده بودن چون ناهید پنجاه سالش شد اینجا تو هلند خیلی به این سن اهمیت میدن اگه زن پنجاه سالش شده باشه اونو سارا صدا میکنن و اگه مرد پنجاه سالش باشه میشه ابراهام.... در و همسایه و دوستان و فامیل ها و همکاران میان جلوی خونه طرف عروسک های.گنده میزارن و جلوی خونه شون رو تزیین میکنن

Thursday, December 24, 2015

" Dear SANTA... for 2014 all I want is a FAT bank account & a SKINNY body.
Lets try NOT to mix up two like you did last year,OK..!!!???
LOoool
those wishes above was mine on 24 December 2013 @ 2:06 pm ... Guess what... My wish is granted ... Thanks Santa & Optimal Diet & work now I have skinny body & fat bank account... Kool ha!!!? ..
" If a fat man puts you in a bag at night, don't worry I told Santa I wanted good friends for Christmas. ".... Merry Xmas Every one
عزیزانم کریسمس مبارک
MERRY Christmas and HAPPY NEW YEAR TO ALL ...
enjoy these moments with your love one and dear family, I am sure I will as every other and to MAKE THE MOST OF IT, life reasurasses on us so fast, so treasure each moments of it and spend and enjoy it with your family and love one .
I hope the year 2016 bring to all of us more HAPPINESS, HEALTH, PROSPERITY ,more kindness to our hearts .
best of luck ..have a wonderful holiday every one ...
VROLIJKE CHRISTAS en GELUKKIG NIEUWJAAR OP ALLE ...
geniet van deze momenten met je liefde een en lieve familie, Ik ben zeker dat ik zal zoals elke andere en de o HAAL HET BESTE VAN IT, het leven reasurasses ons zo snel, zo schat elke momenten van het en brengen en te genieten met uw familie en liefhebben.
Ik hoop dat het jaar 2016brengen voor ons allemaal meer geluk, gezondheid, welvaart, meer vriendelijkheid naar ons hart.
beste van geluk .. hebben een heerlijke vakantie een ieder ...
عزیزانم ....کریسمس و .. سال نوی مسیحی تون مبارک باد
Merry Xams to all my dear friends and families ... I hope you all have wonderful times and enjoy this festive season ... love you all .. XOX
We having xmas vacation in Luttum in Limberg kamper place... Zo mooie nature here ...جا تون خالی عزیزانم....جای همه تون سبز.... داخل کمپر رو کلی چراغ های مخصوص تزیین کریسمس زدیم و واسه پنجره ها هم از داخل از این آویزه های خوشگل واسه کریسمس زدیم خیلی خوشگل شده

Tuesday, December 22, 2015

Thanks mum... Every year my mum makes something so beautiful B4 Xmas and give it 2 all ... Love u mum so much... Xox
کار و هنر دستی مامانم که هر سال از این خوشگل ها درست میکنه و قبل از کریسمس واسه هر خونه از بچه هاش میبره ... من خیلی دوستش دارم پارسال هم یه طور دیگه درست کرده بود که اونم خیلی خوشگل بود مرسی مامان خوشگلم ... بووس یه 

عالمه
Kerst vakantie in Valkenburg met kamper... Zo gezellig...




Sunday, December 20, 2015

Mama"s handmade 4 Xmas this year... Thanks mama...xox






camper place at Wateromgen..for my inburgering exams...



از امتحان های آخریم که گذشت و روز سه شنبه ۱۵ دسامبر داشتم چهارشنبه ش رو هم پارتنرم  مرخصی گرفته بود که بدون عجله صبحش از
wateringen

برگردیم سمت خونه همین کار  رو هم کردیم خدا کنه سه تاش رو قبول شم و تموم بشه شر شون خیلی سخت بود حالا چند هفته دیگه جوابش رو با نامه برام میفرستن...اگه قبول نشم دوباره باید امتحان بدم و راه دیگه ای نداره ...بگذریم من تو این مدت خیلی از لحاظ فکری خسته شده بودم همون شب چهارشنبه که خونه بودیم ناهید چون ازش خواسته بودم و پول هم بهش داده بودم مرغ مخصوصی که هر سه شنبه واسه شام پارتنرم ازمارکت میخرم و اون موقع من امتحان داشتم عوضش اون واسم خرید و شبانه با دو تا طالبی اورد برام پول طالبی ها رو هر کاری کردم نگرفت زود هم رفت اما قبلش ازش خواستم کمکم کنه پشت موهام رو هم حسابی رنگ کنم کارت تبریک های همه فامیل سمت خودم رو دادم ناهید بهشون بده چون فکر نمیکردم دیگه تا بعد تعطیلات ببینمشون بعد با خودم قول داده بودم واسه پنج شنبه برم سمت ارنهم هم یه گونی ده کیلویی برنج ایرانی بخرم هم بقیه کارتهای کریسمس و سال نو رو بفرستم هم ببینم چه خبره و کمی بخودم حال بدم و بگردم صبح پنج شنبهاول کارت تبریک های همسایه ها رو انداختم تو صندوق پست شون ...من سیدنی مه بودم همیشه مدرن سال نو یا کریسمس با اینترنت می فرستادم اما اینور ملت هنوز کارت بهم میفرستن مادرم که درست هم میکنه و هر پنج شنبه کلاس که میره اکثرا کارهای دستی مثل درست مردن کارت تبریک یا ترین گلهای خشک بخصوص واسه کریسمس و سال نو دارن هر سال هم واسه هر خونه درست میکنن و بهمون میده ...بعد انداختن کارتهای همسایه راه افتادم سمت ارنهم راه افتادم هم حسابی خوردم هم گشتم برنجم رو خریدم پنج کیلو لیمو شیرین ایران خریدم دو جفت هم گوشواره یک  جفتش نقره است اونم سریع کردم تو گوش هام و خلاصه روز خوبی بود چون زود رفته بودم زود کارام و گشتن و خریدهام تموم شد و اومدم خونه پشم جیمی رو کوتاه کردم خیلی زیاد و بلند شده بود بعد حمومش کردم... سر راه تو ارنهم دفتر کاریابی بهم زنگ زد واسه  کار یا پنج شنبه نصف شب یا جمعه از ده صبح تا شیش بعد از ظهر منم جمعه ای رو انتخاب کردم و از کارم که اومدم سر راه رفتم سمت  شهر مامان رو کلی گشتم ... جمعه شب بود و ملت همه مشغول خرید و خوردن و گشتن بودن...من این موقع های سال رو خیلی دوست دارم و مثل بچه ها به هیجان میام خودم هم کف ثردت بودم از تنهایی واسه همین همونجا و یه چیزی خوردم چون پارتنرم هم شام کریسمس با همکارهاش از طرف کارش و دیرتر می اومد بعد چون واسه مامان نون اینا آورده بودم رفتم سمت خونه مامان ... میدونستم خونه نیست و پیش ناهید ایناست چون مهین و اقا نقره چی اومده بودن و اونجا بودن هر چند ناهید کار میکرد اما شهریار اینا خونه بودن بگذریم کلید خونه رو مامان بهم داده باز کردم و رفتم توش خونه مامان مثل همیشه بدوی عشق میده ... کمی که نشستم نون ها رو در اوردم با مامان تلفنی حرف زدم بافتنی ام رو هم تموم کرده بود با کار دستی خوشگلی که هر سال این موقع ها درست میکنه با کارت تبریک کریسمس و سال نو واسه مون بهم گفت همه رو بردار ببر ....کمی بعد میلاد و جنیفر اومدن و من بالاخره تونسنم برای اولین بار سگ کوچولوشو که اسمش دبزل هست و فقط هشت هفته است بدنیا اومده ببینم خیلی ناز بود مثل سگ رضا دسر داداشم که اسمش بنجی هست و عاشقشم اینم خیلی نازه و من خیلی دوستش دارم .... بعدش میاد منو رسوند اما چون دیزل و جنیفر تنها بودن و نیومدن با ما زود برگشت دیزل رو میاورد چون هم خیلی کوچولویه و نمیخواست با جیمی که ده سالشه قاطی بشه شاید مریضه چیزی بگیره به حال اگه سگ بخوای نگر داری بخصوص توله تازه بدنیا اومدن یه مسایلی رو باید رعایت کرد ...واسه ویکند شنبه خونه رو تمیز کردم کلی کتاب و نوشته های زبانم پایین بود که بردمشون بالا حالا اگه مجبور شم باز امتحان بدم میارم شون پایین ...اما الان نمیخوام ریختشون رو ببینم ...بعدش رفتم واسه تمیز کردن کمپر و اونم تمیز کردم یخچال هاش رو با سرکه ضد عفونی کردم چون از هفته بعد واسه دو هفته تعطیلی داریم و پارتنرم هم مرخصی داره میخوایم بریم سمت وینتر برخ آلمان واسه اسکی البته اگه بشه ... خیلی خسته شدم اما کارهام بالاخره تموم شد پارتنرم طرفهای ششصد یورو واسه چرخ های مخصوص زمستون واسه کمپر خرید چون اگه اونو نداشته باشیم نمیتونیم تو این فصل بریم آلمان و اگه تصادفی کنیم مقصر بحساب میاییم که چرا قانون رو رعایت نکردیم شب جمعه که رسیدم خونه دیدم کمپررو برگردونده به خونه و آماده بود واسه رفتن به آلمان

Saturday, December 19, 2015

دیشب برای اولین بار دیزل پسر داداش گوچیگه رو دیدم فقط هشت هفته شه ... چه ناز خوابیده رو پام.. ای جونم




دیشب عصری بعد کارم رفتم و کمی تو شهر و مرکزش گشتم هوا هوای کریسمسه و همه یه طورایی شادن... من این موقع های سال رو خیلی دوست دارم ... بعدش رفتم سمت خونه مامان... میدونستم خونه نیست و کلید انداختم رفتم تو کمی نشستم ... برای من یه ایرانی خیلی سال مهاجر که سالها از مامان و بقیه فامیلی درجه اولش دور بوده ... این که بتونه راحت تر و سریع تر بره خونه مامانش و مث سابق مجبور نباشه سه چهار روز پروازداشته باشه از سیدنی یا ملبورن اینجا تا قادر باشه خانواده درجه یکش رو ببینه .. یکی از چند تا خوشبختی کوچولویه که منو تو این کشور کوچولو و سرد و بورینگ نگر داشته.... کمی خونه مامان نشستم و بوی محبتش رو توی ریه هام کشیدم... پدر و مادر خواهر و برادرهام سرمایه های زندگی من هستن.. بقول قدیمی ها برکت خونه مون هستن...... واسه همین قدر این خوشبختی های کوچولو رو بخوبی میدونم ....قربونت برم مادر مهربونم .. مامان خونه باشه یا نباشه.... خونه اش مثل همیشه بوی عشق میده

Friday, December 11, 2015

Benji... welcome to us... love you ...XOX

ای جونم...نازنینم... به خونه قادری ها ... خوش اومدی


Wednesday, December 02, 2015

نوشته ای از اوریانا فالاچی در وصف چهل سالگی:
من از اینکه چهل ساله هستم حظ می کنم.چهل سال زندگیم را مثل مشروب خوشمزه می نوشم. چهل سالگی سن زیبایی است، چهل و یک سال و چهل و دو سال و چهل و سه و چهار و پنج همه زیبا هستند. برای اینکه آدم احساس آزادی می کند.احساس می کند یاغی شده است، برای اینکه اضطراب انتظار تمام شده، غم سراشیبی هم هنوز شروع نشده. احساس روشنی می کنیم. عاقبت در چهل سالگی حس می کنیم که مغزمان کار می کند. اگر در آن سن، مذهبی هستیم، دیگر مذهبی هستیم. اگر به خدا اعتقاد نداریم، نداریم. اگر شک و تردید داریم بدون خجالت شک و تردید داریم.از تمسخر جوانها واهمه نداریم چون ما هم جوان هستیم. از سرزنش بزرگها وحشت نداریم چون ماهم آدم بزرگ هستیم. از گناه نمی ترسیم چون درک کرده ایم که گناه فقط یک نقطه نظر است.از اطاعت نکردن وحشت نداریم برای اینکه فهمیده ایم اطاعت کردن کار احمقانه ای است. از تنبیه نمی ترسیم چون به این نتیجه رسیده ایم که دوست داشتن عیب نیست. وقتی قرار است عاشق شویم می شویم، وقتی از هم جدا می شویم، آنرا با منطق قبول می کنیم. دیگر نباید به معلم و مدرسه و کشیش حساب پس بدهیم و بس



ps.soo true.